احمد شیرزاد
تاریخ پر فراز و نشیب مملکت ما به کرات شاهد آن بوده است که مردم برای مدت کوتاهی دل به حکومتی یا حاکمانی بستهاند و سپس دیری نگذشته است که آمال و آرزوهای خود را تحقق نایافته دیده و دل از آن حاکمان بریدهاند. فقدان سازوکارهای مردمسالارانه در طول تاریخ، به جای تعبیه مجموعه روابطی که از طریق تعامل مثبت مردم و حاکمیت، نظارت و دخالت صحیح مردم جامعه را به سوی پیشرفت و تکامل سیر دهد، نقش آنها را حداکثر تا حد براندازنده حکومتها و سپس مؤید حکومتهای دیگر، آنهم برای مدتی کوتاه، تقلیل داده است.
در یک تعامل مردمسالارانه، حکومتگران نه برگزیدگان و نخبگان آسمانیاند که مردم حول شمع وجود قدسیشان پروانهوار بگردند و نه دیو صفتان اهریمنی که باید سرانجام به آتش خشم مردم کباب شوند، نه فریدون فرخ پیاند و نه ضحاک مار دوش، بلکه وکیلان و کارگزارانی هستند که برای مدت معین و به قصد انجام خدمات معین برگزیده میشوند و اختیارات محدود توأم با پاسخگویی دارند. نهادینه نشدن مناسبات مردمسالارانه در جامعه ما باعث شده است فرایند نوسانی دل بستن و دل بریدن به عنوان یک روند تکراری به فرسایش روانی مردم از یک سو و سوختن فرصتها و عدم امکان بسیج امکانات مملکت و قوای مردم برای پیشبرد برنامههای توسعه از سوی دیگر منجر شود.
امروزه در اغلب کشورهای جهان این میل طبیعی مردم برای تغییر هر از چندگاه رهبران و مسؤولان طراز اول حکومت، به رسمیت شناخته شده است. تعبیه سازوکارهای انتخاباتی و ایجاد امکان جابهجایی مسالمتآمیز قدرت در میان احزاب و جریانهای سیاسی این امکان را ایجاد میکند که مردم حاکمیت را به مثابه یک بنای صلب و غیرقابل تغییر که مستقل از اراده آنها هر چه بخواهد انجام میدهد، ننگرند و به این باور برسند که حاکمان به واقع وکیل آنها هستند و خوب و بد و ضعف و قدرت آنها به خود مردم برمیگردد.
تاریخ معاصر جهان به ندرت به یاد دارد در کشورهای مردمسالار، حزبی برای دهههای متوالی یکهتاز عرصه قدرت باشد. هر حزب سیاسی واقعگرا که قواعد بازی مردمسالاری را پذیرفته است میداند که زمامداری او ابدی نیست و دیر یا زود باید عنان قدرت را به حزب یا احزاب رقیب تحویل دهد. در عین حال همین قاعده جابهجایی قدرت گویای آن است که شکست موردی هیچ حزب یا جریان سیاسی لزوماً ابدی نیست و آن جریان سیاسی میتواند با بازنگری برنامهها و به کارگیری چهرههای جدید، مجدداً اعتماد مردم را به دست آورد. لازمه پذیرش قانون تداول قدرت، وجود تعداد حداقلی از جریانهای سیاسی رقیب و بازار متنوعی از سلایق و روشهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است. طبیعی است در غیاب یک رقابت واقعی سیاسی، مردم حداکثر بین یک تأیید و عدم تأیید مخیرند و این نمیتواند منجر به انگیزه سیاسی جدی مردم برای مشارکت در تعیین خطمشیها شود.
در کشور ما ایران، مردم در پی یک سرخوردگی شدید از انحصارطلبیهای جریان راست و حصارهای تنگ فرهنگی اجتماعی آن، در دوم خرداد 76 به شدت به جریان اصلاحات روی آوردند و طی چند انتخابات پیاپی با انگیزهای جدی به حمایت از اصلاحطلبان در مقابل جریان رقیب پرداختند. جریان اصلاحات به طور طبیعی کامیابیها و ناکامیهایی داشت که در اینجا مجال بحث آنها نیست، اما اگر از تمام مانعتراشیها و پروژههای هدایت شده ایجاد دلسردی هم بگذریم، به نظر من حتی در صورت موفقیت کامل اصلاحطلبان در اجرای برنامههای خود، باز هم طبیعی است اگر پس از گذشت قریب به 6 سال از حضور در صحنه سیاسی، درصد قابل توجهی از آرایشان را از دست دهند. آنها که کمترین اطلاع از امور اجرایی و مشکلات جامعه دارند به خوبی میدانند انجام هر امر اصلاحی در روند ساختار مدیریتی کشور تا چه حد زمانبر و دشوار است و به طور طبیعی مدیری که بخواهد دست به اصلاحات بنیادی و ساختاری بزند ناچار است هزینه کلانی را از وجهه و آبروی خود بپردازد. بدین لحاظ محبوبترین افراد جامعه نیز وقتی ناچار باشند با استفاده از ماشین زنگزده، لخت و سنگین دستگاه دولتی پاسخگوی نیازهای فزاینده و توقعات شتابگیر جامعه باشند و ابزارهای عمده تبلیغاتی کشور نیز با تمام قوا علیه آنان بسیج شده باشند، طبیعی است که تا حدی از چشمها بیفتند. بنابراین مجموعاً با توجه به روانشناسی عمومی مردم ایران و وجود مشکلات واقعی اجتماعی اقتصادی که حل هر کدام نیازمند جراحیهای جدی است، با توجه به اینکه اصلاحطلبان عموماً انجام اصلاحات برنامهای محبوبیت کاه را بر سوء استفادههای کوتاهمدت از افزایش درآمدهای نفتی ترجیح دادند و بالاخره با توجه به سلطه انحصاری رقیب بر دستگاه تبلیغاتی کشور و تنگناهای شدید ایجاد شده در جهت ارتباط مستمر آنها با مردم از طریق مطبوعات، کاملاً طبیعی به نظر میرسد چنانچه جامعه تمایلی برای عدم اقبال به اصلاحطلبان موجود (و نه کل جریان اصلاحات) از خود بروز دهد. هر چند به دلیل محدود بودن اختیارات شوراها و عینی نشدن اثر وجودی آنها به ویژه در شهرهای بزرگ و یا بروز برخی آثار منفی در شهر تهران، عدم اقبال مردم به انتخابات شوراها در کلانشهرها را نمیتوان دلیلی بر رویگردانی قطعی مردم از اصلاحطلبان گرفت و هنوز برای آنها که اثبات خود را در نفی دیگران میبینند، خیلی زود است که جشن شکست اصلاحطلبان را برپا کنند، اما بر فرض که این رویگردانی صحت داشته باشد نکتهای بسیار مهم و قابل تأمل وجود دارد و آن اینکه جایگزین اصلاحطلبان چه کسانی هستند؟ متأسفانه در تمام 6 سال گذشته مخالفان اصلاحات موفق نشدند چهره تخریب شده خود را به نحو مناسبی بازسازی کنند تا امروز بتوانند بر مبنای قانون طبیعی و سنت الهی تداول قدرت، با رأی آبرومندانه مردم نهادهای قدرت را به دست گیرند. آنها در تمام این مدت با سوء استفاده از تریبونهای انحصاری خود تخریب کردند و تخریب کردند و تخریب کردند و بحران ساختند و فشار آوردند و راه را بر دیگران بستند.
اگر امروز بخشهایی از اصلاحطلبان صادقانه مسؤولیت برخی فرصتسوزیها را میپذیرند، اما فیالواقع مخالفان اصلاحات نیز باید بیلان بدهند که در فرصت 6 سالهای که داشتند چه کردند. امروز آنها کدام شعار و برنامه جدید را دارند؟ اگر برنامه تخریب رقیب را آن هم از تریبونهای یکسویه کنار بگذارند، به غیر از شعارهای قدیمی چه حرفی برای گفتن دارند، که به ناچار به سراغ آرشیو شعارهای شکستخورده کمونیستهای سابق میروند و دم از «نان» و «درد» میزنند!
اگر بر فرض، اصلاحطلبان بخشی از آرای خود را از دست داده باشند متأسفانه مخالفان اصلاحات نتوانستهاند آن آرا را به سمت خود منعطف کنند. خطر اینجاست! در همین انتخابات شوراها در بعضی شهرها مجموع آرای پیروزترین نامزد منتسب به جریان منتقد اصلاحطلبان کمتر بود. آنها که صادقانه برای مملکت دل میسوزانند و از جمله رئیسجمهور محبوب نگران همین نکتهاند که جریانهای سیاسی داخلی نتوانند بدیل یکدیگر و جایگزین آرای از دست رفته طرف مقابل خود باشند، خلأ آرا را چه کسی پر خواهد کرد؟
در برنامه سیاهنمایی که به واقع از دوم خرداد (و حتی قبل از آن در برنامههایی مثل کارناوال عصر عاشورا) شروع شد و سردمدار آن بحرانسازان ضد اصلاحات بودند، شاید مخالفان اصلاحطلبان موفق شده باشند مردم را نسبت به ادامه اصلاحات مأیوس کنند، اما آیا توانستند آنها را نسبت به خودشان امیدوار سازند؟ اگر هیچ نیروی ملی داخلی نتواند به عنوان بدیل و جایگزین اصلاحطلبان در صحنه قدرت متکی بر اعتماد مردم ظاهر شود، در خلأ قدرت حاصله نگاهها به کدام سمت متوجه خواهد شد؟ آیا مردم ما ناچار خواهند بود بین سلطه خارجی و یک نظام انحصاری غیر مردمسالار داخلی یکی را انتخاب کنند؟ چنین مباد!