تاریخ انتشار : ۱۲ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۶  ، 
کد خبر : ۲۰۹۳۵۱

ساخت قدرت و توسعه سیاسی

اشاره: روابط و مناسب سیاست و قدرت و تعامل همیشگی ساختارهای سیاسی و سازوکار قدرت در جوامع گوناگون همواره از مباحث مهم و تأمل برانگیز روزگار ما هستند. در نوشته‌ای که پیش رو دارید، دکتر حسین بشیریه بر مسائلی همچون تأثیر ساخت قدرت در جلوگیری از توسعه سیاسی، سیاست غیررسمی و توسعه نیافتگی سیاسی و نهادسازی از درون ساخت قدرت مطلقه تأملی کارآمد دارد. گروه اندیشه

تاثیر ساخت قدرت در جلوگیری از توسعه سیاسی
توسعه سیاسی به معنای مورد نظر در اینجا یعنی گسترش مشارکت و رقابت ایدئولوژیک در عرصه زندگی سیاسی دست کم در سطح الیتها طبعاً نیازمند پیدایش تشکلات، سازمان‌‌ها و احزاب سیاسی است. به علاوه چنانچه قبلاً اشاره کرده‌ایم، گسترش مشارکت سیاسی و پیدایش احزاب نیازمند وقوع تحولاتی در ساختار جامعه سنتی، پیدایش‌ گروه‌های جدید اجتماعی، تکوین افکار عمومی، بسیج اجتماعی و دیگر فرآیندهای مربوط به نوسازی اقتصادی و اجتماعی است. چنین تحولاتی شرایط لازم برای تکوین احزاب و گسترش مشارکت سیاسی به شمار می‌روند. ساخت قدرت مطلقه نوساز در عصر پهلوی زمینه نوسازی اجتماعی و اقتصادی و پیدایش تحولات در ساخت اجتماعی را فراهم آورد.
بدین سان خود شرایط لازم برای مشارکت و رقابت سیاسی را تا اندازه‌ای ایجاد کرد و یا دست کم تقویت نمود. اما از سوی دیگر فرآیند تمرکز منابع قدرت و پیدایش ساخت دولت مطلقه خود مانع عمده‌ای بر سر راه گسترش مشارکت و رقابت سیاسی در هر سطحی ایجاد می‌کرد. بنابراین گرچه نتایج تحولات سیاسی این دوران می‌توانست نهایتاً مساعد به حال توسعه سیاسی باشد، اما شیوه اعمال قدرت و ساخت دولت تعیین کننده‌ترین مانع در این زمینه به شمار می‌رفت. با نوسازی اجتماعی و اقتصادی ایران در قرن بیستم به تدریج شرایط لازم برای گسترش مشارکت و پیدایش احزاب سیاسی فراهم گردید و هرگاه ساخت قدرت دچار ضعف می‌شد، جامعه مدنی قوت می‌گرفت و سازمان‌ها و احزاب در چارچوب نهادهای برآمده از انقلاب مشروطه، به مشارکت و رقابت در زندگی سیاسی می‌پرداختند.
فعالیت‌های حزبی در این دوران تا اندازة زیادی نتیجه غیرمستقیم تحولات اجتماعی و اقتصادی در زمان حکومت نوساز رضاشاه بود. به عبارت دیگر این تحولات پایگاه‌های اجتماعی گسترده‌تری برای فعالیت‌های سیاسی حزبی ایجاد کردند. گسترش شهرنشینی و آموزش و ارتباطات و صنعت و تجارت در عصر رضاشاه موجب پیدایش گروه‌های اجتماعی جدید، روشنفکران، دیوانسالاران، صاحبان حرف و گروه‌های دیگری گردید که در معرض جریان‌های فکری آن دوران قرار گرفتند. در نتیجه پس از سقوط رضاشاه با تضعیف قدرت حکومت زمینه فعالیت‌های حزبی گسترش یافت. البته فعالیت حزبی در ایران بلافاصله بعد از انقلاب مشروطه آغاز گردیده بود. در دوره ما بین انقلاب مشروطه و به قدرت رسیدن رضاشاه، احزاب سیاسی شکل «دوره» داشتند. به عبارت بهتر احزاب این دوران چیزی بیش از گروه‌های پارلمانی نبودند و این خود تا حد زیادی ناشی از عدم پیدایش شرایط اجتماعی لازم برای فعالیت حزبی و فقدان آگاهی سیاسی گسترده در بین مردم بود. بدین سان در این دوران گرچه شرایط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی لازم برای فعالیت حزبی وجود نداشت، لیکن شرایط سیاسی نسبتاً مساعدتر بود. در صورتی که سیاست و حکومت در ایران در طی قرن بیستم به سوی تکوین ساخت دولت مطلقه متمرکز پیش نمی‌رفت، همین احزاب اولیه و برخاسته از درون گروه‌های برگزیده و محدود (به شیوه برخی کشورهای غربی مثل انگلیس) نهایتاً می‌توانستند مبنای نظام حزبی نیرومندی را در ایران تشکیل دهند.
چنان‌که پیشتر اشاره کردیم، پس از سقوط رضاشاه گروه‌های اجتماعی قدیم و جدید دست به تشکیل تشکلات و احزاب سیاسی زدند. احزاب این دوران در مقام مقایسه با دوره پیش، شباهت بسیار بیشتری به احزاب سیاسی مدرن داشتند. حزب توده با سرمشق گرفتن از احزاب کمونیست به جلب حمایت در بین روشنفکران و کارگران صنعتی جدید پرداخت. احزاب دیگر مانند حزب اراده ملی و حزب دموکرات ایران به جلب حمایت الیگارشی قدیم و روشنفکران میانه‌رو پرداختند. طیف گسترده ایدئولوژی سیاسی در این دوران مانع سازش و ائتلاف گروه‌ها می‌شد. در نتیجه در شمار کثیری از احزاب و دستجات سیاسی پدید آمدند. این کثرت خود موجب ضعف احزاب می‌گردید. (چنان‌که در گفتار سوم خواهیم دید این پدیده را تا اندازه‌ای می‌توان به وسیله عامل فرهنگ سیاسی توضیح داد. با این حال فرهنگ سیاسی متحول این دوران هیچ‌گونه مانعی برای تکوین و فعالیت احزاب به شمار نمی‌رفت.) به هر حال کثرت ایدئولوژی در این دوران چشمگیر است. به گفته یکی از ناظران «صرف شمارش طیف نگرش‌های فکری، مشکلات رهبران سیاسی در ایران در این دوران را آشکار می‌سازد.»
ناسیونالیسم، دموکراسی، اسلام، سوسیالیسم و کمونیسم مبنای ایدئولوژیک انواع بسیاری از احزاب را تشکیل می‌دادند. حزب ایران (ناسیونالیست)، حزب مردم ایران (لیبرال دموکرات)، حزب توده (کمونیست)، حزب پان ایرانیست (ناسیونالیست افراطی) و فدائیان اسلام (اسلام‌گرا) از جمله مهمترین احزاب این دوران بودند. (در گفتار دوم مفصلاً درباره چند پارگی‌های فکری و ایدئولوژیک در ایران به عنوان یکی دیگر از موانع عمده توسعه سیاسی سخن خواهیم گفت). به ویژه دوران 1329 تا 1332 شاهد فعالیت‌های منسجم‌تری از جانب احزاب سیاسی بود. جبهه ملی به رهبری مصدق دامنة ایدئولوژیک گسترده‌ای داشت و در واقع به نوعی حزب فراگیر و منسجم تبدیل شده و طیف قابل ملاحضه‌ای از گرایش‌های ایدئولوژیک نزدیک به هم را در بر می‌گرفت. پیدایش جبهه ملی در واقع قدم سازنده عمده‌ای در راه تکوین و توسعه زندگی حزبی در ایران به شمار می‌رفت. شاید بتوان گفت که تنها حزب توده و فدائیان اسلام از دایره ائتلاف همه‌گیر آن خارج بودند. «در این دوران آگاهی سیاسی به نحو سریعی در بین جمعیت گسترش پیدا کرد و درصد شرکت کنندگان در زندگی سیاسی حتی به نحو سریع‌تری گسترش یافت.»
از لحاظ احتمالات تاریخی شاید بتوان گفت که اگر مبارزات سیاسی برای قدرت در ایران به نحوی که کودتای 1332 و پس از آن اتفاق افتاد، پیش نمی‌آمد. به احتمال زیادی راه توسعه سیاسی در هندوستان پس از استقلال می‌شد و احتمالاً جبهه ملی چیزی مانند حزب کنگره هند از کار در می‌آمد. لیکن تجربه اندک جامعه ایران در فعالیت حزبی، ضعف نسبی گروه‌های برگزیده سیاسی و به ویژه وجود عوامل نیرومندی که سیر تاریخ سیاسی ایران را به سوی ساخت قدرت مطلقه سوق می‌داد. راه توسعه ایران را تغییر دادند. پس از 1332 فعالیت حزبی متوقف شد و فرآیند توسعه احزاب که می‌توانست در درازمدت به سازمان دادن نیروهای اجتماعی در حوزه زندگی سیاسی بیانجامد، نیمه کاره ماند. چنین احتمالی وقتی قوی می‌نماید که تجربه پرمعنای توسعه و پیدایش احزاب سیاسی توده‌ای و یا طبقاتی از درون دوره‌ها و دسته‌بندی‌های سیاسی را تنها در طی مدت کمتر از نیم قرن در نظر بگیریم، پس از این دوران در عصر پهلوی دیگر ایران شاهد دوران مشابهی در زمینة فعالیت‌های احزاب سیاسی و مشارکت و رقابت در سیاست نشد. فعالیت سیاسی گروه‌ها از آن پس جنبه زیرزمینی، غیرقانونی و یا غیررسمی به خود گرفت. بدین‌سان تحکیم ساخت قدرت مطلقه مانع تکوین احزاب به ‌عنوان مجاری مشارکت و رقابت سیاسی گردید.
سیاست غیررسمی و توسعه‌نیافتگی سیاسی
ساخت قدرت مطلقه نه تنها مبتنی بر روابط قدرت شخصی است بلکه موجب نهادزدایی از سیاست و گسترش روابط شخصی و غیررسمی شدن فرآیندهای سیاسی نیز می‌گردد. طبعاً چنین ساخت قدرتی موجب پیدایش باندها و گروه‌های قدرت‌طلب در حول و مراکز مهم تصمیم‌گیری و یا شخصیت‌های قدرتمند می‌شود. چنین باندهایی معمولاً مترصد فرصت‌های مناسب برای رسیدن به قدرت هستند و از علایق اعضای خود حمایت کنند. در نتیجه شبکه‌ای از روابط شخصی به جای مشارکت و رقابت نهادمند مستقر می‌گردد که به نحو فزاینده‌ای زندگی سیاسی را شخصی می‌سازد. ساخت قدرت مطلقه صرف‌نظر از اشکال و نمودهای گوناگون نهادی آن (اعم از نظام‌های پاتریمونیالیستی قدیم و یا نظام‌های اقتدار طلب و توتالیتر جدید) رقابت سختی میان باندهای رقیب برای اعمال سلطه ایجاد می‌کند. در این حالت توسعته نیافتگی سیاسی به معنی شخصی شدن سیاست در شرایط رشد و گسترش گروه‌های اجتماعی و تقاضای مشارکت در نتیجه نوسازی در حوزه اقتصاد و جامعه و آموزش تلقی می‌شود.
«انقلاب سفید» اوج فرآیند درازمدت انباشت و تمرکز منابع قدرت سیاسی به وسیله دربار بود که تا حدی پایگاه اجتماعی جدیدی در بین طبقات متوسط برای رژیم به وجود آورد، لیکن مجاری مستقل و نهادمندی برای مشارکت آنها در زندگی سیاسی ایجاد نکرد. اصلاحات هیأت حاکمه طبعاً هرگونه مشارکت و رقابت سیاسی خارج از چارچوب نهادهای تحت کنترل حکومت را منع می‌کرد و به این معنا اصولاً جنبه اقدام در جهت توسعه سیاسی نداشت. در واقع سیاست حکومت بیشتر معطوف به جذب و حل نیروهای سیاسی بود نه پذیرش و پرورش آنها. حاصل این فرآیند پیدایش نوعی سیاست شخصی، سیال و غیرنهادی بود. به عبارت دیگر با افزایش تمرکز منابع قدرت و تحکیم ساخت قدرت اقتدارطلب راه دیگری جز اعاده روابط قدرت سنتی متصور نبود.
طبعاً سیاست در ایران در این دوره سیاست رسمی و نهادمند مبتنی بر فعالیت احزاب و انجمن‌ها و اتحادیه‌ها نبود بلکه برعکس سیاست غیررسمی گروه‌های سازمان نیافته و نامشخص بود. برخی از نویسندگان از این گروه‌ها به عنوان «دوره» نام برده‌اند. دوره به عنوان گروه ذی‌نفوذ غیررسمی عبارت از: «گروهی از افراد است که به واسطه علایق مشترک حرفه‌ای، خانوادگی، مذهبی، فکری و یا سیاسی به طور غیررسمی گرد هم می‌آیند.» دوره اساساً غیرسیاسی است ولی ممکن است خصلت به خود بگیرد. در ایران به طور سنتی در درون طبقات حاکمه سیاست غیررسمی مبتنی بر شبکه وسیعی از چنین دوره‌هایی بوده است، هر شخصیت سیاسی، دوره خاص خود را داشته است، همچنان که داشتن دوره دوستانه بین مردان یا زنان در ایران همواره مرسوم بوده و اکنون نیز هست. در درون دوره‌های شخصیت‌های سیاسی مذاکره و سازش و انتقال اطلاعات صورت گرفته است. بدین سان سیاست خصلتی اساساً شخصی پیدا می‌کرد. البته بیان این مطلب به این معنی نیست که در صورت فعالیت نهادهای سازمان‌های سیاسی، دیگر جایی برای فعالیت چنین انجمن‌هایی باقی نمی‌ماند. تنها باید گفت که در صورت نهادمند بودن مشارکت و رقابت در زندگی سیاسی نقش چنین دوره‌هایی در سیاست کاهش یافته و خصلت شخصی سیاست تعدیل می‌شد. بر اساس برخی پژوهش‌ها مهمترین مناصب سیاسی و اداری در ایران در دهه 1340 انحصاراً به وسیله اعضای دو دوره مهم اشغال شده بودند: «یکی گروه قدیمی‌تر ایران نو و دیگر گروه جدیدتر کانون ترقی. این دوره‌ها هر دو مرکب از افراد طبقه بالا یا متوسط بسیار تحصیلکرده و آموزش دیده بودند. اعضای گروه ایران نو به آهستگی راه خود را به درون عالی‌ترین مناصب سیاسی باز کرده‌اند... داستان این دو دوره مبین اهمیت روابط غیررسمی برای الیت سیاسی در حال تغییر ایران و همچنین برای کل نظام سیاسی است.» حزب ایران نوین خود شکل رسمی دوره کانون ترقی بود.
یکی از نویسندگان غربی دوره سیاسی «مثالی» بر پایه یکی از دوره‌های قدیم به نام دوره فارغ‌التحصیلان دکتری از فرانسه ترسیم کرده است. این دوره مرکب از 11 نفر که در بین سال‌های 1901 تا 1905 متولد شده بودند و از آنها 5 نفر دارای دکتری از دانشگاه پاریس، 1 نفر از دانشگاه ژنو و بقیه دارای درجات مختلف علمی از برخی کشورهای اروپایی و یا از داخل ایران بوده‌اند و پیشه اصلی آنها تجارت، بانکداری و یا زمینداری بود و به مناصبی چون سناتوری، وزارت، سفارت کبری و نخست‌وزیری دست یافتند.
سیاست غیررسمی و شخصی این دوران گرچه موجب تشدید رقابت‌های فردی می‌شد، ولی در عین حال بسیاری از رقابت‌ها را از دیده‌ها پنهان می‌داشت و بنابراین مانع برخوردهای شدید و آشکار می‌گردید. به هر حال روابط شخصی در چنین نظامی به منزله مجرای دسترسی به قدرت سیاسی بود. البته معمولاً در چنین وضعیتی به علت جریان شخصی قدرت، مقامات همواره احساس بی‌امنیتی کرده و در پی ایجاد شبکه روابط شخصی گسترده‌ای برآمدند. از نقطه نظر توسعه سیاسی طبعاً سیاست غیررسمی و شخصی و مبتنی بر باندبازی نمی‌تواند جای نهادهای توسعه یافته سیاسی با ثبات و مبتنی بر ارزش‌های ثابت را بگیرد. روی هم رفته انباشت قدرت سیاسی در ایران و تمرکز منابع اجبار در دست حکومت و زمینه مناسبی برای اعاده سیاست غیررسمی مبتنی بر دوره‌ها و گروه‌های پنهان و نیمه پنهان به وجود آورد. به علاوه کوشش‌های ساخت قدرت مطلقه برای نهادسازی سیاسی و ایجاد احزاب و مجاری مشارکت سیاسی ناموفق باقی ماند. ساخت قدرت مطلقه معمولاً نمی‌تواند از درون خودانگیزه مشارکت و رقابت سیاسی آزاد و نهادها و ابزارهای لازم برای آن را بدون آن که نتیجه تناقض‌آمیزی به بار آورد، ایجاد کند.
نهادسازی سیاسی از درون ساخت قدرت مطلقه
ضرورت نهادسازی سیاسی از بالا برای ایجاد مجاری صوری مشارکت محدود، به طور کلی از اینجا پیدا می‌شود که نظام سیاسی بسته‌ای خود را مواجه با تحولات ناشی از نوسازی اجتماعی و اقتصادی و به ویژه پیدایش گروه‌ها و افزایش خواست مشارکت و رقابت می‌بینید و برای جلوگیری از ورود آسیب به ساخت قدرت مستقر مجبور می‌شود از درون دست به ایجاد نهادهای صوری بزند. چنین نهادهایی طبعاً استقلال مردم از ساخت قدرت را دارا نیستند تا بتوانند خارج از حدود مجاز از نظر هیأت حاکمه به تقاضای فزاینده برای مشارکت سیاسی پاسخ گویند. وقتی ساخت قدرت عمودی است ویژگی‌های آن به تمام نهادها و سازمان‌های متعلقه نیز سرایت می‌کند.
تأمین مشارکت سیاسی آزاد از طریق نهادهای جا افتاده، چنانچه پیشتر گفتیم یکی از اهداف اصلی انقلاب مشروطه بود لیکن اولویتی که هدف انباشت قدرت و نوسازی در دوران پهلوی داده شد، هدف توسعه سیاسی و مشارکت را تحت‌الشعاع قرار داد. البته ایدئولوژی رسمی دولت شاه بر آن بود که سرانجام هدف نهایی و غایی از نوسازی و توسعه اجتماعی نیل به مشارکت سیاسی گسترده خواهد بود. به گفته شاه: «اصلاحات اراضی، آزادی زنان و سهیم شدن کارگران در سود کارگاه‌ها تنها مقدمه بودند. هدف ما برقراری حکومت مردم به وسیله مردم و دستیابی به دموکراسی قانونی واقعی بود.» در پرتو چنین ایدئولوژی شبه دموکراتیکی بود که رژیم شاه به ایجاد احزاب سیاسی از درون ساخت قدرت دست زد.
چنانچه قبلاً اشاره کردیم ساموئل هانتینگتون توسعه سیاسی را به معنی نهادمند شدن زندگی سیاسی تعریف کرده است. به نظر او ایجاد نهادهای سیاسی پیچیده، انعطاف‌پذیر، منسجم و خودمختار بهترین چارچوب مناسب برای جذب و پذیرش علایق عمومی را به وجود می‌آورد. «بدون نهادهای سیاسی نیرومند، جامعه فاقد وسایل لازم برای تشخیص و متحقق ساختن علایق عمومی است... توسعه نهادها برحسب اندازه، شمار و کارآیی و نیز برحسب «انعطاف‌پذری»، «پیچیدگی»، «خودمختاری» و «انسجام» اندازه‌گیری می‌شود.»
حکومت شاه پس از اصلاحات اوایل دهه 1340 و کوشش در جهت تغییر مبانی حمایت اجتماعی خود، نظام حزبی وابسته‌ای ایجاد کرد که تداوم آن دست کم در مقایسه با تجربیات گذشته چشمگیر بود (کوشش سال 1336 برای ایجاد یک نظام دو حزبی به زعامت دو تن از هواداران شاه چنانچه گفتیم با شکست روبه‌رو شده بود.) با توجه به این که رژیم در نتیجه اصلاحات ارضی دست کم نوعی اتحاد و ائتلاف سمبلیک با طبقات پایین پیدا کرده بود، تحولی در ایدئولوژی رسمی حکومت نیز به وجود آمد. بنابراین لازم بود حزب سیاسی تازه‌ای به فراخور این تحولات ایجاد گردد. در واقع مقتضیات دولت اقتدارطلب نوساز به وجود آوردن سازمانی برای بسیج حمایت برای حکومت ایجاب می‌کرد. چنانچه قبلاً اشاره کردیم به منظور تأمین رهبری آن حزب حکومت به نسل تازه‌ای از تکنوکرات‌ها روی آورد که سخت مشتاق به دست آوردن قدرت بودند. حزب ایران نوین چنانچه که قبلاً اشاره شد مبتنی بر دوره کانون ترقی بود.
نظرات اعضای این دوره در خصوص ضرورت ایجاد رشد اقتصادی سریع تحت نظارت و برنامه‌ریزی حکومت شاه را جلب کرد. به هر حال منشأ حزب در درون ساخت قدرت، سیاسی بود و تداوم آن به مدت 12 سال نیز به دلیل همین وابستگی بود.
مروری بر ویژگی‌های حزب ایران نوین بر حسب معیارهایی که هانتینگتون در مورد نهادسازی سیاسی داده است، تأثیرات ناخوشایند انباشت قدرت در زمینه توسعه سیاسی را آشکار می‌سازد. از لحاظ انعطاف‌پذیری نسبت به شرایط و اهداف سیاسی متغیر، خوب با پرهیز از اتخاذ هرگونه مواضع ایدئولوژیک است استوار از چرخش‌هایی که در سیاست برنامه‌ریزی حکومت در طی برنامه‌های چهارم و پنجم پیش آمد، پیروی کرد. این انعطاف‌پذیری در واقع خود حاکی از عدم خودمختاری حزب در مقابل دربار به عنوان نیرومندترین مرکز قدرت سیاسی بود. برای مثال امیرعباس هویدا نخست‌وزیری باقی خواهد ماند؟» گفت: «این که تا چه مدت در منصب خود باقی می‌مانم دست خودم نیست. امام من چنان کار می‌کنم که گویی به مدت هزار سال دیگر هم در این مقام خواهم بود. در عین حال آماده‌ام هر لحظه استعفا بدهم.»
بر حسب معیار پیچیدگی سازمانی نیز حزب چنانچه قبلاً اشاره کردیم در درون اغلب سازمان‌ها و گروه‌های رسمی نفوذ داشت و تقریباً همه اتحادیه‌های کارگری و کارفرمایی وابسته به حزب به شمار می‌رفتند. در سال 1350 در تهران 90 سازمان کارگری با 000/100 عضو با حزب ائتلاف کرده بودند. در آغاز مسؤولیت حزب تعیین نامزدهای نمایندگی مجلس به طور رسمی محدود می‌شد، اما بعدها حزب وظایف قانونگذاری و انتخاباتی گسترده‌ای احراز کرد و در مطالعه لوایح قانونگذاری و استماع فعال داشت. ورود حزب به فعالیت‌های سیاسی در سطح شهر، منطقه و روستا مبین وسع‌ترین کوشش آن برای گسترش نفوذ خود بود، پس از انتخابات سال 1351 حزب کل 329 شورای شهر و شهرستان را که به منظور ایجاد حس مشارکت سیاسی در بین مردم ایجاد شده بودند، تحت کنترل خود داشت.
از لحاظ معیار انسجام درونی نیز حزب نهادی شده بود. اختلافات درونی حزبی در سطح بالا بر سر جاه‌طلبی‌های شخصی تحت کنترل قرار داشت و وحدت سازمانی حزب از تأثیر شکاف‌های گروهی مصون بود. به طور کلی دیسیپلین حزبی شدیدی بر اعضا تحمیل می‌شد. در حقیقت شاه عامل اصلی انسجام حزب بود و حزب قائم به شاه به شمار می‌رفت.
مهمترین ضربه‌ای که ساخت قدرت مطلقه نهادها و سازمان‌های سیاسی وارد می‌کند، ممانعت از استقلال عمل آنهاست. «نهادهای سیاسی خودمختار و مستقل به معنی پیدایش سازمان‌ها و رویه‌هایی است که صرفاً بازتاب علایق گروه‌های خاص نباشند... مثلاً حزبی که تنها نماینده منافع و علایق چندین گروه در جامعه باشد، کمتر از حزبی که منافع و علایق چندین گروه اجتماعی را تلفیق می‌کند خودمختار است.» بدین‌سان در ساخت قدرت مطلقه احتمال خودمختاری نهادها و سازمان‌های سیاسی کاهش می‌یابد. حزب ایران نوین علی‌رغم ایدئولوژی رسمی آن بر مبنی بر ائتلاف با طبقات پایین جامعه در واقع حزب هیأت حاکمه و وابسته بدان بود. در درون حزب ارتباطات دوره‌ها، مناسبات خانوادگی و برخورداری از توجه دربار وسیله پیشرفت و ارتقا به شمار می رفت. بدون داشتن استقلال و خودمختاری، پیچیدگی، انسجام و انعطاف‌پذیری حزب در واقع کنترل حکومت بر نیروهای سیاسی و اجتماعی را تسهیل می‌کرد.
انحلال حزب ایران نوین و برقراری نظام تک حزبی «رستاخیز ملت ایران» با ترکیب احزاب رسمی موجود به منظور گسترش بخشیدن به مبانی حمایت اجتماعی رژیم صورت گرفت (این اقدام در واکنش به برخی بحران‌های درونی بلوک قدرت صورت پذیرفت که در اینجا مورد بحث ما نیست.) اما نظام تک حزبی نیز بیش از نظام قبلی نسبت به مرکز قدرت سیاسی استقلال نداشت.
رابطه میان حزب، ارتش و نیروهای امنیتی و تصرف رهبری حزب توسط سرآمدن حزب سابق به این معنی بود که حزب جدید هیچ‌گونه مجاری مستقل و خودمختاری برای مشارکت و رقابت سیاسی ایجاد نمی‌کرد. در واقع نظام تک حزبی بیشتر نماینده دسته‌بندی‌های درونی حکومت بود تا نیروهای سیاسی جامعه مدنی.
به طور کلی با رشد حکومت اقتدارطلب و انباشت منافع قدرت به صورت متمرکز فرآیند توسعه و نهادمند شدن احزاب سیاسی رو به افول رفت. در نیمه اول قرن احزاب دوره مانند به احزاب ایدئولوژیک کوچک و بسته‌ای تبدیل شدند و نهایتاً احزاب توده‌ای مستقل از شخصیت‌ها مانند جبهه ملی و حزب توده پدید آمدند.
پس از سال 1332 دوباره فرآیند تکوین احزاب با گذار از دوره به حزب رسمی سازمان‌نیافته و نهادمند و نهایتاً به حزب توده‌ای به علت وابستگی به مرکز قدرت سیاسی و فقدان خودمختاری هیچ یک از کار ویژه‌های اساسی احزاب خود‌جوش را انجام نمی‌دادند. در این دوران گرچه تأسیس و برقراری یک نظام چند حزبی آزاد پاسخ منطقی‌تری به شکاف‌های عمده جامعه بود، لیکن فرآیند انباشت قدرت، مانع عمده در این زمینه به شمار می‌رفت.
دست کم یکی از عوامل عمده بی‌ثباتی سیاسی و فروپاشی نظام پهلوی و پیروزی انقلاب سال 1357 را باید در ساخت قدرت مطلقه که مانع مشارکت و رقابت سیاسی در طی سالیان متمادی شده بود، یافت (بحث از مجموعه عوامل این تحول از حدود علایق پژوهش حاضر خارج است). یکی از اهداف عمده انقلاب را باید رفع موانع مشارکت و رقابت سیاسی یعنی مخالفت با ساخت قدرت مطلقه دانست (هدف دیگر که بعداً به تدریج آشکار شد ضدیت با محتوای) نوسازی فرهنگی اجتماعی اسران در عصر پهلوی بود که در طی انقلاب بر هدف اولویت یافت تا حدی که اجرای آن نیازمند تجدید نوع دیگری از دولت مطلقه شد. با توجه به هدف اول می‌توان انقلاب 1357 را دنباله‌ مشروطیه شمرد. به طور کلی ساخت قدرت مطلقه در درون نظام اجتماعی و اقتصادی در حال دگرگونی و نوسازی هر چه بیشتر گسترش یابد و زمینه‌های ضعف و زوال خود را بیشتر فراهم کند. بر خلاف نظر برخی نظریه‌پردازان که توسعه را در افزایش کارآیی ساخت قدرت می‌بیند، افزایش تقاضای مشارکت سیاسی در صورتی که نظام سیاسی بتواند نیروهای تازه را بپذیرد، محل ثبات و نظام سیاسی نخواهد بود. بی‌نظمی از عدم پذیرش تقاضای مشارکت به وسیله ساخت قدرت برمی‌خیزد. به عبارت دیگر انباشت و تمرکز منابع قدرت نهایتاً موجد بی‌ثباتی سیاسی است. بر عکس عدم تمرکز منابع قدرت به معنایی که بیشتر توضیح دادیم نسبت به پیدایش و گسترش مشارکت و رقابت سیاسی (توسعه سیاسی) مساعد است. هر چند ممکن است بی‌نظمی و بی‌ثباتی سیاسی را گامی در راه توسعه سیاسی تلقی کرد. اگر استدلال بالا را بپذیریم در آن صورت باید چنین استنتاج کنیم که مباحث قدرت مطلقه در درازمدت با ایجاد خطرات بی‌ثباتی سیاسی به طور ذاتی، برای توسعه اقتصادی نیز زیانبار خواهد بود. تداوم ساختارهای اداری و حقوقی که مستلزم ثبات سیاسی است موجب تداوم و انباشت دستاوردهای حاصله در زمینه توسعه اقتصادی می‌شود. ساخت دولت مطلقه بر طبق استدلال قبلی ما ساخت «ضعیفی» است و از این‌رو گذشته از ایجاد برخی تسهیلات کوتاه‌مدت در زمینه پیشرفت اقتصادی، نمی‌تواند در درازمدت نظم و امنیت بنیادی و مستمر لازم برای رشد اقتصادی را فراهم آورد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات