فیاض زاهد
حزب یک مفهوم نوین است. یعنی اگر بخواهیم در مورد حزب صحبت کنیم به عنوان یکی از کارآمدترین نهادهای مدنی میشود گفت حاصل تحولاتی که بعد از انقلاب صنعتی و انقلاب کبیر صورت گرفت.
انقلاب فرانسه را نماد تحول از فئودالیزم به بورژوازی قلمداد میکنند. البرمالرو و دیگران گفتهاند انقلاب کبیر فرانسه انقلابی بود که خواسته بورژوازی بود. بورژوازی رشد یافته در غرب نیاز به یک تحول اساسی داشت تا مشروعیت پیدا کند و هم سلطنت را کنار بزند و هم نهاد مذهب را به حاشیه ببرد. انقلاب فرانسه با خود مفاهیمی آورد که یکی از مفاهیم «حزب» بود. حزب کارکردی کاملاً شهری دارد. ما نمیتوانیم در جوامع فئودالیته به دنبال کارکردهای مدنی و دموکراتیک باشیم. زیرا نهادهای اشرافی ساختار سیاسی بستهای دارند و در آن ساختار سیاسی نظام قبیلهمحور یا کدخدامنشی یا آریستوکراسی میتواند جواب معضلات را بدهد. ولی وقتی شهر به وجود میآید با خود ترکیب جمعیت را به هم میزند، باعث مهاجرت میشود، طبقات جدیدی پدید میآورد. مثلاً در خود غرب طبقه پرولتاریا شکل میگیرد. در دوران جدید طبقه متوسط ظهور پیدا میکند. پیگیری این مطالبات و اجرای آن و جهتدهی آن برای اینکه بخشی از جامعه بتواند بر قدرت سوار شود توسط احزاب صورت میگیرد. ما یک تمدن غرب داریم و به غلط گمان میکنیم یک تمدن شرق داریم. من معتقد نیستم که در حال حاضر تمدن شرق وجود دارد. تمدن شرق داشتیم، زمانی که حافظ داشتیم مولانا داشتیم، یا کنفوسیوس و بودا و...
امروز در شرق دیگر این مفاهیم معنا ندارد. غرب تولید میکند و شرق آن را مجدداً بازسازی میکند و از آن استفاده میکند. مفاهیم مختلفی میشود مثال زد. مثلاً شکل حکومت، نوع زندگی اجتماعی، استفاده از تکنولوژی. همه اینها مصرف آن چیزی است که آنها تولید میکنند. یعنی در موضع نقد دولت قرار بگیرند.
حزب هم یکی مثل همینهاست. جامعه ما در مشروطیت همانطور که احساس میکرد به بعضی مفاهیم نو نیاز دارد ـ مثل تجدید مدرک ـ یا بالا بردن مشارکت اجتماعی، نیاز داشت که آن را در جایی متمرکز کند. به نظر میآمد که فعالیت حزبی در ایران میتواند به بالا بردن مشارکت اجتماعی، محدود کردن قدرت سلاطین و... اعمال یکسری چانهزنیها در سطوح عالی کمک کند.
اما به اعتقاد من در ایران هیچگاه تشکیل حزب برآمده از یک نیاز تاریخی نبود. به این جهت که اساساً در کشور ما مرحله گذار از سنت به مدرنیسم هیچگاه تحقق پیدا نکرد. ما متجدد شدیم اما وارد مدرنیسم نشدیم. چون مدرنیزم ادبیات خودش را داشت و تصورات خود را از جهان دارا بود. ما در نتیجه شکست از روسیه و احساس عقبماندگی خواستیم بهصورت هورمونی با سرعت و کپیوار خود را به غرب برسانیم.
ما احساس میکردیم با ادای آنها را درآوردن و به شکل آنها رفتار کردن میتوانیم متمدن شویم. ما از نظر ذهنی تصور در دوران فئودالیته بودیم. ولی از نظر پراتیک میخواستیم مثل آنها باشیم. لباسهایمان را عوض کردیم، دانشگاه درست کردیم، روزنامه درآوردیم، چاپخانه راه انداختیم. پیدایش حزب در ایران نه یک خواست ملی بود نه یک نیاز واقعی. توسط یک عده نخبگان روشنفکر که احساس میکردند اگر میخواهند قدرت را محدود کنند باید بستری برای مشارکت اجتماعی فراهم کنند.
ما دو نوع مشارکت داریم:
الف. مشارکت سازمانیافته یا نهادمند که مختص نظامهای توسعهیافته و متمرکز است.
ب. مشارکت به صورت بسیج تودهای و خیابانی. حزب تا زمانی که آن تحرک خیابانی و تودهای را تبدیل به یک فرآیند نهادمند و با تداوم و برنامه نکند نمیتواند در یک جامعه موفق باشد. متاسفانه در کشور ما احزاب از ابتدای پیدایش سعی کردهاند با قدرت، مراودهای منظم برقرار کنند. چون میدانستند ظهور، حضور و استقرار آنها منوط به اراده شخص اول مملکت است. لذا شما در ایران میبینید وقتی دو حزب تشکیل شده (اعتدالیون و عامیون). در اعتدالیون بازاریها و تجار بیشتر حضور داشتند و در حزب عامیون که بعدها تبدیل به دموکرات شد چهرههایی مثل تقیزاده و چهرههای رادیکالتر و مترقیتر وجود داشتند چهرههایی که ادبیات سیاسی دنیا را بهتر میفهمیدند. اما خاستگاه اجتماعی گسترده نداشت. به این جهت که هیچگاه نتوانست در روند اجتماعی ایران تاثیرگذاری جدی داشته باشد. در دوران پهلوی هم این فرآیند ادامه پیدا کرد. حزب ملت ایران و حزب ایران نوین آبراهامیان میگوید: تفاوت این دو حزب این بود که یکی حزب «بله» بود و دیگری حزب «بله قربان». یعنی تفاوت تنها در این حد بود. و بعد مشاهده میکنیم سلطنت به راحتی تصمیم میگیرد آن دو حزب را منحل اعلام کند و حزب رستاخیز را تشکیل دهد و شاه ادعا میکند که هرکس نمیخواهد عضو این حزب باشد از کشور برود.
این گذشته حزب در ایران است.
متاسفانه بعد از انقلاب، بار دیگر مسایل سیاسی و اجتماعی در کشور ما اجازه نداد نهادمندی حزب در ایران صورت بگیرد که معلول چند عامل است:
1. اساساً انقلاب ما انقلاب تودهای است. ما پیش از آنکه به یک فرآیند نهادمند رفرمیستی طولانی تن بدهیم به یک انقلاب سریع عاجل دست زدیم. این انقلاب البته در لایههای مختلف اجتماعی نفوذ پیدا کرد و با تکیه بر استعدادی که زمینه مذهبی در ایران فراهم کرده بود و رهبری بینظیر امام این مطالبات در شکل فشارهای اجتماعی خیابانی خود را نشان داد.
نمیخواهیم بگوییم چه کسی مقصر است. اگر گروهکها مقصر بودند یا جنگ یا شرایط سیاسی و یا گردش نخبگان و حرکت حزبی در ایران با اختلال جدی روبرو شده. یعنی گروههای سیاسی که بیش از آنکه یک گروه سیاسی حزبی باشند سازمان چریکی بودند و به جنبشهای چریکی تن داده بودند در ایران فرصت برای کار آنها فراهم شد. اما نتوانستند از ادبیات اجتماعی و دموکراتیک استفاده کنند. به سرعت به ادعاهای مبتنی بر رفتارهای چریکی روی آوردند، فشارها را در اطراف مرزها وارد میکردند و حکومت را هم وادار میکردند با آنها با همان زبان صحبت کند. تاکید میکنم نمیخواهم بگویم چه کسی مقصر بود موضوع این است که ما نشان دادهایم از نظر ملی ظرفیت ورود به این عرصه را هنوز نداشتهایم. نتیجه این شد که در احزاب سیاسی یکی پس از دیگری به سرعت تخته شد. رفتار دولت ویترین جامعه است. به هر حال پس از مدتی احساس کردیم جریان گردش سیاسی در ایران و گردش نخبگان با سکته روبرو است. عدهای از کشور خارج شدند، عدهای دچار انزوا شدند و عدهای خود را استحاله کردند و به یکباره میبینیم که برخی رجال و چهرههای سیاسی کوتوله شدهاند.
وقتی این مقطع تاریخی با دهه 30 مقایسه شود اصلاً قابل برابری نیست. مثلاً مطبوعات ما در مقایسه با مشروطیت قابل قیاس نیست. شما روزنامه «قانون» میرزا ملکمخان تاریخش را حذف کنید متنش را چاپ کنید کسی نخواهد گفت این روزنامه متعلق به دوره مشروطیت است.
احزاب در ایران پس از انقلاب باز هم این مشکل را پیدا میکنند. یعنی احزاب نمیتوانند از لایههای پایین اجتماع رشد کنند. وقتی معطوف به قدرت میشوند. شما ببینید آقای هاشمی در اوایل انقلاب حزب جمهوری را تشکیل میدهند. همه کسانی که در طیف مذهبی قدرت قرار میگیرند در حزب جمهوری جمع میشوند. بنا به دلایلی که برای بسیاری روشن است حزب جمهوری تعطیل میشود و فرهنگ حزبی به تمسخر گرفته میشود. در نمازهای جمعه، در میتینگهای مذهبی و جلسات مختلف از شمار احزاب به عنوان سازمانهای خیانتپیشه یاد میشود. انگار که همه احزاب همیشه مثل حزب توده عمل میکنند. مردم را هم از احزاب میترسانند و عملکرد گروهکها هم مزید بر علت میشود وقتی کارآمدی سیاسی را در حزب تعریف میکنید، پس از مدتی احساس میشود که قدرت انگیزش اجتماعی موجود نیست. مردم را نمیتوان سازماندهی کرد. این اتفاقی است که ما در دهه دوم انقلاب با آن روبرو بودیم.
در دوران هاشمی او به قدرت میرسد. اطرافیان او در یک پروسه خاص سیاسی کارگزاران را شکل میدهند. علت پیدایش کارگزاران یک نیاز تاریخی نیست بلکه جناح محافظهکار حداقل سهم را به کارگزاران نمیدهد و همین علت پیدایش این سازمان سیاسی است که البته مؤلفههای اقتصادی هم با خود به همراه دارد. تا هاشمی هست کارگزاران قدرت دارند هاشمی که افول میکند کارگزاران هم افول میکنند. بعد خاتمی رئیسجمهور میشود.
خاتمی هم که میآید حزب معطوف به قدرت، دوباره شکل میگیرد و جبهه مشارکت تشکیل میشود. مشارکت بیش از آنکه متکی بر جنبش فعال اجتماعی باشد بخش وسیعی از قدرت خود را و سازماندهی خود را در لایههای مختلف اجتماعی نزدیکی به رئیسجمهور متکی میکند. مردم در ایران به میزان الحراره قدرت توجه میکنند که این سازمان سیاسی چقدر به قدرت نزدیک است و چون امروز احساس میشود خاتمی به مشارکت نزدیکتر است. مشارکت حرمت بیشتری دارد و با افول خاتمی ما شاید مجدداً شاهد افول مشارکت خواهیم شد. مگر آنکه مثلاً حزب مشارکت به عنوان یک حزب مدرن قدرت بازآفرینی و نقادی داشته باشد. برای این کار مجبور است از فردای تحلیف خاتمی به عنوان یک حزب نقاد وارد شود تا اینکه بتواند در آینده قدرت سهمی داشته باشد. چراکه اگر بخواهد در موضع پوزیسیون قرار بگیرد مجموعه ناکارآمدیهای دولت به حساب او گذاشته میشود.