برای من نوشتن درباره کارگاهها در کلاسهای آموزش داستاننویسی یک عمل پارادوکسیکال است، حتی بازگشت من به خاطرههای گذشته این کلاسها و کارگاهها توام با پارادوکسهای حسی و عقلی است. این پارادوکسها اصلاً به کارگاههای دهه شصت که قرار شده دربارهشان بنویسم ربطی ندارد. پارادوکسهایی درونی است که برای من حتی در ارتباط با کارگاههای دهههای بعد و کارگاههای دیگری که در این سالها برپا شده وجود دارد. فوریترین و آزارندهترین حس من در این لحظه این است که باید درباره چیزی بنویسم که نه تنها هنوز به هیچ قطعیتی نرسیدهام که وقتی خوب میاندیشم میبینم همیشه در انبوهی از شک و تردید با آن دست و پنجه نرم کردهام. در نتیجه با تردید از خود میپرسم آیا بازگفتن و بازنوشتن تجربههایی که همیشه به تردید و دودلی آغشته بودهاند، عملی بیهوده و فریبکارانه نیست؟
این تردید برای من ریشه سادهای دارد، شاید برای دیگران هم کم و بیش وجود داشته، ولی حتماً به طریقی که من هرگز آن را پیدا نکردم، برای غلبه کردن بر آنها دست یافتهاند. اصلیترین پارادوکس، پارادوکس سادهای است: اگر داستاننویسی یک عمل خلاق کاملاً فردی است، حتی در داستانهایی که به طور جمعی و پازلی نوشته میشوند، چطور میتوان بدون آنکه بر فردیت هنرآموز فائق آمد و بدون آنکه خلاقیتش را در چارچوب مهارتها و فنهایی ـ که قابل آموزشاند ـ مهار و هدایت کرد، چیزی به او آموخت. پارادوکس بعدی از دل همین پارادوکس ساده زاده میشود. پارادوکسی که به تلقی ما از موضوع آموزش داستاننویسی گفتهایم ـ خود من هم گفتهام ـ «داستان نوشتن مثل رانندگی است» ظاهراً این مثال از ایام فورستر است یا سامرست موام و یا لورنس پرین و یا هر کس دیگر که اولین تجربههای آموزش داستاننویسی را مکتوب کرده است.
«اگر شما میخواهید رانندگی یاد بگیرید چارهای ندارید جز آنکه خودتان پشت فرمان بنشینید و رانندگی کنید.» اما حالا که فکر میکنم میبینم این انگاره که دیگر به یک ابرانگاره تبدیل شده، فقط یک جنبه کار را دیده است. این که ترسهای پیدا و پنهان شما را از نوشتن بریزد و تشویق به نوشتنتان کند، انگارهای که در بسیاری از آموزشهای دیگر هم مبنای روانی برای تشویق و افزایش اعتماد به نفس قرار میگیرد، در آموزش آشپزی، در آموزش خیاطی، حتی در آموزش والیبال و فوتبال و خیلی از ورزشهای دیگر. چطور میشود امیدوار بود بدون آنکه یک بار سنگینی، گردی و وسوسهآمیزی توپ فوتبال را زیر پایت حس کرده باشی، حتی یک فوتبالیست معمولی شوی، گیرم سالیان سال پای آموزشهای خود قیصر فوتبال بکن بائر هم نشسته باشی.
در این مثال آن جنبه اصلیتر ماجرا فراموش شده و یا اصولاً به فراموشی سپرده شده، و آن اینکه یک «راننده خوب» رانندهای است که بتواند در چارچوب مقررات شهری و قوانین راهنمایی و رانندگی، ماشینش را براند و آرمانیترین شهر ـ از جنبه رانندگی ـ لابد شهری است که همه رانندگانش مثل هم ـ و مثل آنچه ما خواستهایم ـ رانندگی کنند. تصویر چنین شهری از نمای بالا، شهری است که در آن اتومبیلها در لاینهای خطکشی شده عبور میکنند، بلااستثنا موقع پیچیدن چراغ راهنما میزنند، فاصله ایمنی را دقیقاً به اندازه دو اتومبیل رعایت میکنند، و حتی از یک سرعت غیرمجاز، سبقت غیرمجاز، انحراف به چپ و انحراف به راست در این تصویر خبری نیست.
حتماً رئیس راهنمایی و رانندگی و شهردار چنین شهری از دیدن این تصاویر در مونیتورهای عظیم مرکز کنترل ترافیکشان، ذوقمرگ میشوند... اما در داستاننویسی چه؟ شک ندارم حتی از تصور وقوع چنین چشماندازی در شهر داستان تنگی نفس میگیریم!
در فوتبال هم ـ که ظاهراً میدان بروز خلاقیتهای فردی برای بازیکن وجود دارد ـ باز همینطور است. بهترین فوتبالیست، فوتبالیستی است که در خدمت تیم باشد، «تکنیکها و خلاقیتهای فردی فقط در خدمت تیم و آنگونه که مربی میگوید وگرنه آنها را فراموش کنید!» هیچ اغراقی در میان نیست.
این دقیقاً همان بلایی است که سر علی کریمی آمد و تقریباً همان جملهای است که آقای ماگات مربی تیم بایرن مونیخ در پاسخ عادل فردوسیپور گفت، وقتی از او پرسید: «چرا دیگر در بازی علی کریمی از آن همه جادوگری خبری نیست؟» آنچه در کلاسها میآموزیم همین است: دریبل زدن ممنوع! جادوگری ممنوع! سبقت غیر مجاز ممنوع! حداکثر سرعت 80 کیلومتر در ساعت! واقعاً پذیرفتنی است که یک راننده خوب با اتومبیلی که اگر کمتر از 150 کیلومتر در ساعت براند، موتورش زوزه میکشد و به خفگی میافتد، خودش را در سرعت 80 کیلومتر محدود کند؟
«قصهنویس خوب»، آیا این بهترین محصول عموم کلاسها و کارگاههای قصهنویسی موفق ما است؟ قصهنویس خوب، یعنی قصهنویسی که قصه را بشناسد، کموبیش با همان تعریفی که در کلاسها آموخته و بتواند قصهاش را به گونهای موثر روایت کند، کماکان با همان شیوههایی که در کلاس آموخته، و بفهمی نفهمی اهل نوآوری هم باشد، در چارچوب همان جوازهایی که از کلاسها گرفته! با این توضیحات من اعتراف میکنم محصول کارگاهها و کلاسهای آموزش قصهنویسی که من به تنهایی یا در معاونت با دوستان دیگر در دهه 60 و بعد از آن مرتکب شدهایم، احتمالاً چندین قصهنویس خوب بوده است.
پارادوکس اینجا است که من و دوستانم باید شرمسار باشیم از مشارکت در برگزاری این کلاسها و یا احساس غرور کنیم. راهی که طی کردهایم راه افتخار بوده و یا راه شرمساری؟ بسیاری از قصهآموزان این دورهها الان نویسندگان خوبی هستند، اسمشان مطرح است، چندین و چند کتاب خوب دارند و من هرگز به خودم حق نمیدهم اسمشان را به زبان بیاورم، به دلیل آنچه بعداً خواهم گفت. ولی آیا من معلم بیاعتقادی بودهام؟ و سزای عمل معلمهای بیاعتقاد چیست؟ غوطهخوردن در دغدغهها، تردیدها و دودلیهای بیپایان که رهایش نمیکنند؟
«شورش بیدلیل علیه استادان آموزشها و کارگاهها...» نه، هیچ شورش بزرگی اتفاق نیفتاده و من هیچ تحقیق و پژوهش علمی در این زمینه نکردهام، اما ناچار شدم برای نوشتن این یادداشت به دو چیز فکر کنم، واقعبینانه فکر کنم. به تجربه نیمبند خودم در این بیست و چند سال دیگر به کارگاهها و کلاسهای دیگری که دوستان دیگری از نویسندگان نامآور و بزرگ تا گمنامانی که فقط میتوانستهاند معلمهای خوبی باشند در تهران و شهرهای دیگر. و به یک چیز دیگر؛ به محصولهای خوب این کلاسها و کارگاهها که کنترل و کیفیتشان مثبت بوده و شورشگرها که تعدادشان اندک بوده، خیلی اندک؛ آنقدر که گاهی حتی به چشم نیامدهاند.
اما یک چیز هست و آن اینکه همیشه آن قصهآموزانی که از آموزههای کلاس، از استاد و معلمشان عبور کردهاند، آنها که بیشتر قصهآموزانی یاغی و شورشگر بودهاند، آنها که به قیمت طرد شدن از کارگاهها، جمعها و حلقهها، دیوانهوار سبقت غیرمجاز گرفتهاند، وحشیانه با سرعت غیرمجاز ناختهاند و جادوگری را برای خودشان و در قصههایشان به رسمیت شناختهاند، اگر چه هرگز قصهنویسان خوبی نشدند، اما آنقدر دور شدند و در سرزمینهای مهآلود غوطهور شدند که فقط شاید سالیان سال بعد بتوان دیدشان را از میان مهها مثل ارواح خندان و سرخوش ظاهر میشوند. همسانسازی؛ این آسیب اصلی چنین کلاس و کارگاههایی است و اگر بخواهیم بیرحمانهتر بگوییم باید مثل کارن چاپک بگوییم کارخانه مطلقسازی.
حق داریم در وهله اول به این مایه بدبینی لبخند بزنیم و وجود این خطر را شوخی بگیریم. حتی خوشبین و خونسرد بگوییم: چه عیبی دارد محصول یک کارگاه، تربیت ده قصهنویس شبیه مثلاً فلان نویسنده بزرگ و استاد داستان باشد. که ترجیح میدهم اسمش را نیاورم، اگر نه همچون او، لااقل آنقدر خوب و شبیه با او که ذوقزده بتوان آنها را حلقه حواریون و پیروان استاد نامید. اصلاً به جستوجوی فراوانی نیاز نیست، با یک گشتوگذار ساده میتوان چند نمونه از این حلقههای همسان را پیدا کرد.
حلقههایی که از قضا اعضای حلقه نه تنها هیچ احساس ناخوشایندی از این همسانگی ندارند، که بیشتر به ایشان احساس دلپذیر زندگی کردن زیر سایه یک نام بزرگ را میدهد، آنچنان که انگار دوز این احساس دلپذیر به شدت همسانی بستگی دارد! پارادوکس دیگری همینجا است: ما میگوییم داستان به ویژه رمان، هم محصول جامعه چندصدایی است و هم یکی از مختصات ناگزیر آن و اصولاً آن حجم عظیم واژگان که چیزی را روایت میکنند، در جامعه تک صدایی، رمان نیست؛ هر چه باشد رمان نیست. خب، حالا با این تردید تازه چه کنیم؟ چهطور میتوان در کارگاهی که ضرورتاً یک صدا سیطره دارد ـ آن هم صدایی با فرکانس و حجم بالا، که هر صدای دیگری را زیر سنگینی مکعبهای مواج خود محو میکند ـ انتظار شنیدن صدای دیگری داشت. آیا به طور طبیعی زیباترین صدا در این حلقه، همسازترین و همسانترین صدا به صدای سیطره یافته استاد نیست؟
و آیا در چنین حلقه همدل و همصدایی، جایی برای صداهای خارج، صداهای شورشگر، یاغی و طغیانگر هم هست؟
وحشتناک است یا دلپذیر تصور فضایی با این همه قصهنویس مشابه، این همه قصه مشابه، این همه روایت مشابه، این همه فرم مشابه، این همه سوژه مشابه و این همه نثر مشابه؟ وحشتناک است یا دلپذیر تصور این همه شخصیتهای داستانی مشابه که مثل هم فکر میکنند، مثل هم حرف میزنند، مثل هم رفتار میکنند، حتی لایههای دوم، سوم و چهارم ذهنشان نیز دغدغههایی شبیه به هم دارند.
به راستی وحشتناک است یا دلپذیر این دنیای وحشتناک مشابهها، کپیها، ژنریکها که در تکتک واژگان، تکتک عناصر، تکتک فرمها، تکتک سبکهای قصهنویسی و تکتک قصههای بسیاری از قصهنویسان ما که نامهای مختلفی دارند، در شهرهای مختلفی زندگی میکنند، دورانهای متفاوتی داشتهاند، شبیه هماند ولی در یک چیز مشترکند، حلقهای که در آن داستاننویسی آموختهاند. به راستی این وحشتناک است یا دلپذیر که قصهنویسان برآمده از این کارگاهها و حلقهها، از پیش، از مدتها پیش، از همان لحظه که قلم به دست میگیرند تا اولین واژه داستانشان را روی کاغذ بنویسند، (یا انگشت روی کیبورد میگذارند تا اولین حرف داستانشان را تایپ کنند) به تقدیر قصهشان آگاهند و میزان همسانی قصهشان را با حلقهها، با داورها، با جایزههای ادبی ـ که خوشبختانه این روزها بسیارند ـ میشناسند.
جایزههای ادبی؛ این پرتالهای عزیز! که فقط به حلقههای همسانی لینک میدهند، که قصهنویسهای جوان خوب میشناسندشان، با گروه داوران محترم مشابه، با رویکردهای مشابه، شاخصهای مشابه و ذائقههای مشابه که برابر انگاره همسانسازی آخرین مهر تایید را میزنند تا زنجیره همسانی همچنان حفظ شود و حفظ شود و حفظ شود.
اما آیا این حقیقت است توهم که من گمان میکنم برای جهان همان یک جویس، یک ویرجینیا وولف، یک مارکز، یک فاکنر، یک ساراماگو، یک کارور، یک کالوینو، یک سالینجر و یک بارتلمی کافی است و برای ایران ما یک گلشیری، همان که بهترین گلشیری است، یک دولتآبادی همان که بهترین دولتآبادی است، یک هدایت، یک ساعدی، یک جلالی، یک دانشور، یک چوبک، یک بهرام صادقی و یک احمد محمود کافی است و پویایی زندگی و شوقانگیزی ادبیات داستانی به زاده شدن قصهنویسان شورشگر است که تمامقد ایستادهاند و با احترام تمام علیه آموزههای استادان داستان طغیان کردهاند.
اما این اصلاً آن چیزی نیست که دوستان روزنامه شرق از من خواستهاند درباره کارگاههای آموزشی داستان در دهه شصت بنویسم.
احتمالاً منظور دوستان این بود، که درباره نحوه شکلگیری آن کلاسها، هدفها، انگیزهها، استادان، معلمها، مواد آموزش، شیوه آموزش و بالاخره دستاوردها و خروجی کلاسها بنویسم؛ و لابد به خصوص درباره نامهایی که محصول آن دوره است و کتابهایی که حاصل آن کلاسها است. بسیار خب! بعد از آن مقدمهچینی بیهوده و بیپایان تلاش خواهم کرد دربارة آنچه از من خواسته شده، حرف بزنم. دقیقاً نمیدانم پیشنهاد تشکیل کلاسهای قصهنویسی در حوزه هنری ـ که آن موقع بیشتر به حوزه اندیشه مشهور بود ـ برای اولین بار توسط چه کسی داده شد: مخملباف، محسن سلیمانی، فراست و یا خود من؟ دقیقاً یادم نیست.
واقعاً دقیقاً یادم نیست. ولی منشاء اصلیاش حلقة داستان حوزه بود. حلقة کوچکی که آن اوایل با حضور مخملباف، امیر فردی، سلیمانیها (محسن و تقی) حسن احمدی، فراست، اکبر خلیلی، سرو (حسن پورمند)، خانم گیویان و من و احتمالاً یکی دو نفر تشکیل میشد. بعدها امیر فردی رفت کیهان بچهها، مخملباف رفت دنبال سینما، اکبر خلیلی رفت و آمدش به حوزه کمرنگ شد، ماندیم ما چند نفر با مهرداد غفارزاده که جوانتر از همه ما بود، البته قیصر امینپور و زندهیاد سیدحسن حسینی از شاعران حوزه که معمولاً در جلسات قصه هم حاضر میشدند. بعدها رضا رهگذر هم از رادیو آمد و این چند نفر شدند پایه جلسات قصه حوزه اندیشه. برای کلاسهایی که بعداً راه افتاد و شاید بتوان سه چهار هدف و انگیزه نانوشته پیدا کرد، پرورش، کشف و معرفی استعدادهای قصهنویس. هدفهای ارزشمند و دهان پرکنی بود.
اما حالا بعد از بیست و سه چهار سال این هدفها در ذهن من لااقل به شدت مورد تردیدند؛ منشاء شکلگیری همان پارادوکسها که گفتم: «پرورش قصهنویسی» غیرقابل تحملترین اهانتی است که میتوان در مورد قصهنویسان جوان و قصهآموزان به کار برد، اگر به ترکیبهای دیگر پرورش فکر کنیم! و «کشف»، آیا کشف یک قصهنویس توسط یک فرد ـ که بلاتردید هیچ نسبتی با کشف پنیسیلین توسط روبرت کخ ندارد ـ از یک زاویه قابل مقایسه با کشف آمریکا توسط کریستف کلمب نیست؟
از این زاویه که چطور میشود پذیرفت یک سرزمین پهناور با میلیونها هکتار مساحت، میلیونها کوه و جنگل و معدن و دریا و میلیونها انسانی که به خوبی و خوشی در آن روزگار میگذرانند، ناغافل توسط یک جهانگرد رهگذر که از کشتی پیاده شده و به هر دلیلی قدم به خاک گذاشته، کشف به حساب بیاید! شما میدانید در آن لحظه تاریخی واقعاً چه چیزی کشف شده؟
اما اگر چه کشف آمریکا توسط کریستف کلمب ظاهراً خوشایند بومیان کشف شده آمریکایی نبود اما کشف نویسندگان جوان اغلب برای آنها خوشایند است به ویژه اگر کاشف محترم جزء اسمهای بزرگ باشد. اما همیشه این طور نیست. من شاهد دعوای دو دوست جوانتر از خودم بودم که هر یک مدعی کشف دیگری بود! حالا بعد از حدود 16 ـ 15 سال که هر کدام چندین و چند کتاب منتشر کردهاند، دعوای کهنهشان هنوز باقیست! بنابراین من رسماً اعلام میکنم طول دورهها و کارگاههای مختلف قصهنویسیام مرتکب کشف هیچ قصهنویسی نشدهام!
اولین دوره کلاسهای قصهنویسی حوزه احتمالاً با این نفرات برگزار شد: محسن سلیمانی، کلیات داستان را میگفت و تاریخچه ادبیات داستانی را و احتمالاً عنصر توصیف و زاویه دید را. جلسات حسن حسینی درباره انواع ادبی در ادبیات فارسی و نثرهای کلاسیک و امثالهم بود. فراست درباره طرح و حادثه و عناصری از این قبیل و من درباره شخصیت، گفتوگو، احساس و عاطفه و استعاره میگفتم. سبکها را احتمالاً سید میگفت یا محسن سلیمانی و طنز را هم احتمالاً سرو. در دوره بعد کلاسها گمان میکنم رهگذر به این جمع اضافه شد با بحث رماننو، رئالیسم جادویی و احتمالاً یکی دو موضوع دیگر.
این دورهها، اولین تجربه برای اداره کلاسهای آموزش داستاننویسی بود، حداقل برای من. حاصل این دو دوره، معرفی حداقل 15 نویسنده بود که برخی از آنها یکی دو کتاب منتشر کردند و متوقف شدند و برخی کتابهای بیشتری و هنوز هم مینویسند، چاپ میکنند و جایزه میگیرند و گاهی از استادان خودشان هم فرسنگها فرسنگ جلوتر دویدهاند. دقیقاً به همین دلیل من ترجیح میدهم نام هیچ کدامشان را بر زبان نیاورم. اگر هم بر زبان بیاورم نمیدانم چقدر ممکن است آن دوستان یادشان مانده باشد از گذشته، از کلاسها، از آموزشها و از معلمهای بیست و چند سالهای که حالا دیگر پیر شدهاند. تجربههای بعدی من کارگاههای قصهنویسی کاملاً فردی بود. از کانون و سروش نوجوان و جهاد دانشگاهی گرفته تا کارگاههای کوتاهمدت دبستان در شهرستان هایی مثل رشت، کرج، دماوند، سمنان و این آخری مجله چلچراغ.
در همین کارگاههای گفتوگوی داستانی بود که همراه با اعضای کارگاه به یک کشف (بله کشف) نائل آمدیم: اشیا به عنوان یک عنصر مهم و تاثیرگذار در آموزش داستاننویسی که پیش از آن در هیچ کتاب و دوره آموزشی و داستاننویسی از آن اسمی نیامده بود. آیا این حداقل فایدهای بود که از این کارگاهها نصیب من میشد؟ آیا آن همه قصهآموزانی که با اشتیاق میآمدند تا در عرض چند ماه قصهنویس شوند و بیاغراق حاصل هر دوره هم طلوع چند قصهنویس خوب بود که حالا برای خودشان صاحب کتاب و عنوان و بروبیایند، فایده دیگر این کارگاهها نیست؟ دارم بلند بلند فکر میکنم.
اصلاً مهم است که این قصهنویسان خوب، شورا، یا هر کس دیگر را به یاد بیاورند یا نه؟ اصلاً مهم است که کسی کمک کرده باشد برای آنکه لااقل بیشتر از تعداد انگشتان دو دست، قصهنویسان جوان به این جامعه عطشزاده ادبی معرفی شود؟ بله، گیرم فقط معرفی هم چنان معرفی هم چنان معتقدم پرورش نه آموختن، کاشفانه... و این همان آخرین حلقه پارادوکس این زنجیره بیانتهای پارادوکسها است. آیا اگر تنها کارکرد این کارگاهها و دورهها، معرفی چهرههای تازه و شاداب قصهنویسی به جامعه تشنه ادبیات باشد، کفایت نمیکند تا آنطور بیرحمانه به تازیانه دلزدگی و تحقیر ننوازیمشان؟ تازه و شاداب؟ از کارگاههای همسانسازی؟! نه، انگار این زنجیره پارادوکسها تمامی ندارد...