تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۰:۱۷  ، 
کد خبر : ۲۰۹۴۱۸

روزهای انقلاب در رمان ایرانی


حسین سناپور
حسرت داشتن رمان‌های شاخص‌ تاریخی مربوط به برهه‌هایی خاص از تاریخ کشورمان با همه کتاب‌‌خوان‌ها هست؛ از جمله رمان‌ها یا حتی یک رمان شاخص مربوط به روزهای انقلاب. (همان روزهایی که با تظاهرات و کشتار در قم و تبریز شروع شد و به 22 بهمن انجامید.) یعنی گمان نکنم هیچ کدام از ما اگر بخواهیم رمانی مربوط به روزهای انقلاب را به کسی معرفی کنیم، بتوانیم با اطمینان و به راحتی کاری را نام ببریم. دست کم من نمی‌توانم. دلم می‌خواست می‌توانستم این کمبود را به حساب اینکه خودم همه کارها را نخوانده‌ام بگذارم و فکر کنم احتمال وجود رمانی شاخص در این زمینه‌ هست. اما واقعیت این است که از هیچ کس دیگری هم سراغی از چنین رمانی نگرفته‌ام.
پس فرض را در این نوشته بر نبود رمانی شاخص درباره روزهای انقلاب گذاشته‌ام و می‌خواهم چند نکته‌ای را درباره دلیل احتمالی چنین کاستی‌ای در داستان‌نویسی‌مان، طرح کنم. این کاستی البته فقط مربوط به روزهای انقلاب نیست و برهه‌های زیادی حتی از تاریخ معاصر کشورمان در داستان‌نویسی‌مان غایب‌اند که بخشی از آن را می‌شود به جدید بودن این نوع ادبی در ایران مربوط دانست، و مثلاً تعجبی نکرد از اینکه مشروطه هم جایی ندارد در رمان‌ها و چه بسا پاورقی‌ها (که فقط ظاهر و پوسته‌ای از رمان را دارند).
اما طبیعی است که هر چه از نظر زمانی جلوتر بیاییم، رمان‌نویسی پیشرفت بییشتری کرده، و توقع اینکه از وقایع مهم تاریخی، مثل روزهای انقلاب، غفلت نکرده باشد، بیشتر می‌شود. اما این غفلت به گمان من اتفاق افتاده، و فکر می‌کنم بد نیست از نگاه خودم نکاتی را درباره این غفلت بگویم. با فرض پذیرفتن چنین غفلتی، دلایلی به شرح زیر برای آن بر می‌شمارم:
1- کوتاهی طول زمانی این دوره
گرچه کسانی حتما شروع روزهای انقلاب را خیلی پیش از تظاهرات و کشتارهای قم و تبریز خواهند دانست و کسانی هم پایان آن را نه 22 بهمن که روزها و سال‌های بعدتر (چه بسا تا همین حالا)، اما چنان که گفتم، در این نوشته مقصود من از روزهای انقلاب، همین مقطعی است که ذکر کردم. پیدا است که این مقطع حدوداً یک ساله، برای رمان‌نویسی که احتیاج دارد وقایعی را هضم کند تا راجع به آن بنویسد، به چشم برهم زدنی می‌ماند. اما احساس کوتاه بودن این مقطع بیش از آنکه به دوره یک ساله آن مربوط باشد، به وقایع پر تب و تاب‌تری مربوط است که بلافاصله پس از آن روی داد؛ درگیری سیاسی و نظامی بین گروه‌های شرکت‌کننده در انقلاب.
بعد از آن دو واقعه بزرگ هم نویسنده‌ها و بقیه مردم از یک واقعه به واقعه دیگر پرتاب شدند و طبعاً هیچ وقت چندان فرصتی برای تعمق بر آن وقایع پیدا نکردند.
این دلیل گرچه شاید از نظر عینی و تاریخی بسیار بزرگ‌تر از هر دلیل دیگری می‌تواند باشد، اما به گمان من، کوچکترین عامل در مجموعه دلایل مربوط به همان غفلت پیش گفته است. در ادامه هم سعی می‌کنم به تفصیل بگویم که دلایل این کاستی را من بیش از آنکه بیرونی و مربوط به شرایط سیاسی و اجتماعی بدانم، درونی داستان‌نویسی و مربوط به خود ماهیت داستان‌نویسی کشورمان و همین‌طور خود رمان‌نویسان می‌دانم.
2- نسبت معکوس رمان با پیروزی
الف) واقعیت این است که رمان‌ها و به خصوص رمان‌های تاریخی، معمولاً بخش‌های ناگفته تاریخ را می‌گویند و آن را در خاطره جمعی ثبت می‌کنند. به همین دلیل هم همه آنچه در تاریخ‌نویسی‌های رسمی درباره وقایع مربوط به ملی شدن نفت و نقش گروه‌های سیاسی مخالف رژیم و همین طور رشد جریان خودآگاهی سیاسی در میان جوانان طبقات فرودست، از تاریخ‌نویسی دهه‌های 30 و 40 حذف شده بود، در رمان «همسایه‌ها» ثبت و ضبط شد و این رمان جمعی شد برای همه اهل فرهنگ و سیاست در این زمینه. یا همه آنچه که از خشونت ریشه‌دار استبداد اجتماعی و شخصی قدرت‌مندان حاکم، و از زوال ناگزیر آنها در کتاب‌های تاریخی نیامده بود، دستمایه‌ای شد برای رمان «شازده احتجاب».
به همین دلیل این دو کتاب نه فقط رمان، که کتاب‌هایی با آگاهی‌بخشی عمیق، درباره برهه‌هایی از تاریخ کشورمان نیز قلمداد شدند. مقصودم این است که رمان‌ها معمولاً از ناگفته‌ها و همه آنچه که رژیم‌ها در تاریخ‌نویسی‌شان حذف‌‌اش می‌کنند، می‌گویند. انقلاب‌های پیروز هم همیشه مبلغان رسمی و غیررسمی خودش را به همراه می‌آورد و عمده اتفاق‌ها و جنایت‌ها، که طبعاً در این مواقع مربوط به رژیم‌ گذشته است،‌ گفته می‌شوند و قدرت جدید دلیلی برای حذف آنها ندارد.
اما البته این به معنای این نیست که دیگر چیزی برای گفتن در رمان‌ها وجود ندارد و بخش محذوفی در کار نیست. این فقط به معنای آن است که بیرونی‌ترین وجه‌های هر انقلاب، که به زندگی و درگیری‌های عموم مردم مربوط است (و نویسنده‌ها هم معمولاً فقط همین بخش‌ها را می‌بینند) از طریق همین رسانه‌های رسمی گفته می‌شوند و اتفاقاً آن قدر هم گفته می‌شوند که دیگر نویسنده دلیلی و انگیزه‌ای برای گفتن‌شان پیدا نمی‌کند.
بخش‌های محذوف این دوره‌ها، معمولاً آنهایی هستند که به پشت صحنه درگیری‌های انقلاب مربوط می‌شوند و از آنها هم نویسندگان ما، به دلیل دوری از جریان‌های سیاسی پیروز، بی‌خبر بوده‌اند و باید زمانی طولانی می‌گذشته (یا بگذرد) تا بسیاری از آن رفتارهای سیاسی در خاطرات سیاسیون یا از طریق ارائه اسناد نقل شود.
ب) رمان و داستان کوتاه اصولاً نوع‌های ادبی متعلق به بخش‌های محذوف جامعه و بیانگر شکست‌های فردی و جامعه هستند. شخصاً هیچ رمان و داستان‌ کوتاه خوبی سراغ ندارم که درباره شخصیت‌ها یا گروه‌های موفق بوده باشد. حتی در پیروزی‌های اجتماعی و ظاهری هم رمان‌نویس انگشت‌ بر آن تکه‌ای می‌گذارد که تجربه تلخی برای آدم‌ها باقی گذاشته است. پیروزی‌ها دیگر متعلق به سینمای «هپی‌اند» یا دست‌کم رمان‌های سبک الکساندر دومایی است. رمان جدی خود را ملزم به نوشتن از تلخی‌ها و ناکامی‌های بشری و ایجاد حس همدلی میان همه دردکشیده‌ها و شکست‌خورده‌ها کرده است. به همین دلیل هم روزبه‌روز بیشتر سراغ غیرقهرمانان و متوسط‌ها و سپس منزوی‌ها و حذف شده‌ها رفته است.
به همین جهت نوشتن از انقلابی پیروز، که مبلغان رسمی خودش را پیدا کرده، دیگر چندان وجهی ندارد، مگر نوشتن از آن آدم‌ها و جریان‌هایی که محذوف همان انقلاب بوده‌اند. (چه به عنوان ضدانقلاب، چه به عنوان دوستان نیمه راه انقلاب)
3- سانسور و تبلیغات رسمی
نوشتن از بخش‌های محذوف در جریان انقلاب، یعنی برآوردن صدایی در تعارض با تبلیغات رسمی؛ چیزی که جریان‌های مسلط انقلابی هیچ وقت در هیچ انقلابی تاب نمی‌آورد و به قدر کافی خون و احساس پشت‌سرشان هست که در بریدن صدای مخالف لحظه‌ای هم تردید نکنند. به همین دلیل سانسور آن دوره و سال‌های بعد را هم نباید فراموش کرد که به شدت نگاه تاریخی خودش را از کتاب‌های تاریخی و داستان و غیره انتظار داشت و غیر آن را طبعاً اجازه نشر نمی‌داد و گمانم هنوز هم ندهد.
با این حال به دلیل وجود امکان چاپ در خارج کشور و بر روی اینترنت، برای رمان‌های با صدای مخالف، بعید است که رمان خوبی با چنین نگاهی درباره روزهای انقلاب ما نوشته شده باشد و تاکنون منتشر نشده باشد. تا آنجا که شخصاً اطلاع دارم، رمان‌های خوب یا نسبتاً خوبی هم که انعکاس دهنده‌ای صدای مخالف با صدای مسلط هستند (و اغلب هم در خارج از کشور منتشر شده‌اند) مربوط به وقایع بعد از پیروزی انقلاب هستند و نه روزهای انقلاب. یعنی مربوط به روزهایی که شخصیت‌های اصلی این رمان‌ها از طرف صدای مسلط، دیگر نه یاران انقلاب، که دشمنان یا دوستان نیمه راه انقلاب نامیده شده‌اند.
4- نویسندگان مشغول انقلاب شدند و ننوشتند
در کشاکش روزهای انقلاب، نویسندگان مثل بقیه اقشار درگیر اتفاق‌ها بودند. تا آن جا که به طور کلی می‌توان گفت، نویسنده‌ها از طریق شرکت در فعالیت‌های جمعی کانون نویسندگان، یا چه بسا فعالیت‌های حزبی، توان ذهنی و فیزیکی خود را مصروف همراهی با جریان‌ انقلاب کردند. مثل بقیه اقشار نگران واقعه‌های متعدد و رفتارهای طرف‌های درگیر شدند و نتوانستند و یا اصلاً نخواستند که به قدر شاید حتی نوشتن خاطرات روزانه، ساعت‌هایی را از کشاکش انقلاب فاصله بگیرند تا بعدتر بتوانند آن را بنویسند. در واقع به گمان من یکی از دلایل مهم ننوشتن رمانی درباره وقایع انقلاب این بود که نویسندگان وظیفه اصلی‌شان را بودن در آن گیرودار دانستند و نه نشستن و فکر کردن به ثبت آن.
این نکته گرچه بدیهی و حتی شاید انسانی هم به نظر بیاید، اما نشانه دست‌کم گرفتن کار نوشتن رمان‌ هم هست. در واقع برای نویسندگانی که به جای نوشتن از انقلاب، ترجیح دادند که مثل بقیه در آن شرکت داشته باشند، نوعی فراموشی کار نوشتن و کم اهمیت تلقی کردن آن بوده است. چنان که اگر عکاس‌ها و فیلمبردارها هم در آن روزها به جای عکس و فیلم‌ گرفتن مشغول شعار دادن و سنگ انداختن و کارهایی مثل این می‌شدند، حالا ما چیزی عینی و ملموس از آن روزها نداشتیم. در واقع به گمان من نویسنده حتی در چنان لحظه‌ها و درگیری‌هایی که به زندگی و واقعه‌ای برای نوشتن نگاه کند، تا در اولین فرصت (چه یک روز بعد، چه یک یا چند سال بعد) بتواند آن را بنویسد.
یکی از دلایلی هم که در ابتدا گفتم کاستی‌ این ننوشتن را بیشتر درونی داستان‌نویسی‌مان می‌دانم و نه مربوط به وقایع بیرونی، همین است. حتی در مقاله‌ها و مصاحبه‌های بعضی نویسنده‌ها (به خصوص آنها که وجهه سیاسی- اجتماعی پررنگ‌تری دارند) هم گاهی می‌بینیم که وظیفه اصلی نویسنده را به تلویح یا تصریح، مشارکت او در فعالیت‌های اجتماعی می‌دانند و برای نوشتن اهمیت ثانوی قائل‌اند (چیزی که دست‌کم خود من به عکس معتقدم). و گمانم چنین نگاهی در نداشتن رمان شاخصی درباره روزهای انقلاب از خیلی دلایل دیگر، بسیار بیشتر مؤثر بوده است.
5- دشواری‌های رمان تاریخی
رمان‌های رئالیستی تاریخی، به دلیل اهمیت وقایع تاریخی در آنها، به شدت زمان‌مند هستند. یعنی تا هنگامی که آن وقایع و چند و چون‌شان برای خواننده‌ها اهمیت دارند و خواننده نیاز دارد از طریق رمان به اطلاعات و همین‌طور درک درونی آن رویداد تاریخی برسد، آن رمان محبوبیت خود را حفظ می‌کند. اما هرچه آن رویداد تاریخی در میان رویدادهای مهم‌تر بعدی کم‌رنگ می‌شود، آن رمان هم اهمیت موضوعی خودش را از دست می‌دهد،‌ یعنی مهم‌ترین چیزی که (بعد از ساخت خوب احتمالی) با آن توانسته جریانی از خواننده‌ها را همراه خود کند.
در واقع همان چیزی که در زمانی نزدیک به خود رویداد تاریخی، می‌تواند نقطه قوت آن رمان باشد، مدتی بعد تبدیل به نقطه ضعف‌اش می‌شود. این دست‌کم یکی از دو دلیلی است که باعث می‌شود نویسندگانی که بلندپروازی‌ برای ماندگاری بیشتر دارند،‌ کمتر سراغ چنین رمان‌هایی بروند. دلیل شاید کم‌اهمیت‌تری هم که برای گریز از نوشتن رمان‌های رئالیستی تاریخی می‌توان ذکر کرد، اهمیت استنادهای تاریخی در این رمان‌ها است. نویسنده مجبور است به جزئیات تاریخی چنین رمان‌هایی اهمیت بدهد و از اشتباه‌هایی که ممکن است باعث از بین رفتن توهم واقعیت تاریخی در رمانش شود، به شدت پرهیز کند. و این پایبندی به جزئیات وقایع تاریخی، معمولاً دست و پاگیر نویسنده است و او را مجبور به تحقیق و صرف وقت بیشتر و پرهیز از تخیلات دور و دراز راجع به شخصیت‌ها می‌کند. و همه اینها خوشایند بسیاری از نویسنده‌ها نیست.
6- گرایش به فراواقعیت
گفتم که در میان دو دسته دلایل بیرونی و درونی داستان‌نوسی، شخصاً دلایل درونی را مهم‌تر می‌دانم. اما از این گونه دلایل هم مهم‌ترین دلیل را گرایش همیشگی بخش مهمی از داستان‌نویسی کشورمان به فراواقعیت می‌دانم، و از این جهت به گمانم می‌توان دوام محبوبیت و رمز و راز «بوف کور» تا امروز را، به عنوان مطرح‌ترین رمان ایرانی، شاهد آورد. اهمیت بوف کور و فراواقعیت سبکی آن به گمانم روشن است و احتیاجی به تاکید یا تذکر ندارد،‌ اما اشاره به این فراواقعیت در میان دیگر رمان‌های مهم ایرانی می‌تواند نشان‌دهنده توجه عمیق و چه بسا عجیب داستان‌نویسی ایران به این نوع باشد.
البته این تذکر شاید پیش‌تر لازم است که تا آن جا که نگارنده می‌داند، دست‌‌کم در کشورهای اروپایی و آمریکا جریان اصلی رمان و داستان‌نویسی، جریان داستان‌های رئال است. فقط انگار در کشورهای آمریکای لاتین و آسیا (که از نظر فرهنگی و اقتصادی شباهت بیشتری هم به ما دارند)، بسیاری از رمان‌های خوب‌شان رمان‌های غیررئالیستی است. از جمله مهم‌ترین رمان‌های ایرانی که اتفاقاً وجهی تاریخی هم دارد، رمان «شازده احتجاب» است. شازده احتجاب استبداد یک خاندان اشرفی قجری (و از طریق آن کل خاندان سلطنتی قاجار و بقیه خاندان‌های سلطنتی را) چنان نمونه‌وار نشان می دهد که آن خاندان و خشونتش تبدیل به نوع انتزاعی چنان خاندانی می شود که گرچه با خشونت دوام می‌یابد، اما با همان هم مضمحل می‌شود.
صرف‌نظر از این کار که خودبه خود این رمان را از یک رمان رئالیستی تاریخی صرف دور می‌کند، به کارگیری تکنیک‌های غیررئالیستی دیرگی مثل جان گرفتم عکس‌ها، حضور آدم‌های زنده و مرده در کنار هم، توجه بسیار به درون ذهن‌ آدم‌ها، و محدود کردن عمده وقایع داستان به آنچه در یک خانه می‌گذرد، همگی نشان‌دهنده این است که هوشنگ گلشیری هم همچون هدایت گرایش بسیاری به تبدیل واقعیت ملموس به فراواقعیت و تجریدی کردن آن داشته است، تا شاید از این طریق واقعیت بزرگ‌تر و غیرتاریخ‌مندی را بتواند در اثرش ثبت و ضبط کند. (به گمانم شازده احتجاب جزء استناهایی است که توانسته است راه میان بری بین رمان رئالیستی و حتی تاریخی با رمان فراواقعی پیدا کند و از این جهت توفیق آن بین خوانندگان عام و منتقدان قابل توجیه و توجه است).
از آثار نویسندگان دیگر (صرف‌نظر از مناقشه‌ای که درباره اهمیت این آثار وجود دارد) که تمام یا وجهی از اثر فراواقعی است می‌توان به ملکوت (بهرام صادقی)، طوبا و معنای شب (شهرنوش پارسی‌پور)، یکلیا و تنهایی او (تقی مدرسی)، عزداران بیل (و اغلب آثار غلامحسین ساعدی) همنوایی شبانیه ارکستر چوب‌ها (رضا قاسمی)، رود راوی (ابوتراب خسروی)، خسرو خوبان (رضا دانشور)، اهل غرق (منیرو و روانی‌پور)، من ببر نیستم (محمدرضا صفدری)، گاوخونی (جعفر مدرس صادقی)، و بسیاری دیگر نام برد، که اتفاقاً تنها رمان یا معروف‌ترین رمان نویسندگان‌شان هم هستند.
گرچه برخی دیگر از مهم‌ترین رمان‌های ایرانی، مثل سووشون،‌ و جای خالی سلوچ علاوه بر رئالیستی بودن، در حاشیه وقایع مهم تاریخی اتفاق می‌افتند و به نوعی وجهه تاریخی هم دارند (جنگ دوم و حضور متفقین در ایران، و اصلاحات ارضی)، اما با این حال به گمان من جریان اصلی رمان‌نویسی جدی ایران بیشتر گرایش به فراواقعیت داشته است و نه رئالیسم، و به خصوص از نوع تاریخی آن.
پیچیدگی‌گویی و مبهم‌گویی (به خاطر ترس‌هایی که همیشه در گفتن واقعیت وجود داشته)، رازی یا حقیقی همیشگی و ابدی را گفتن (توجه به ازل و ابد به جای زندگی روزمره)، و برای خواص گفتن به جای گفتن برای عوام (تفاوتی که معمولاً بین مخاطب‌های رمان‌های غیررئالیستی و رئالیستی هست)، همگی به گمان من ریشه در هویت تاریخی و ملی ما دارد و نتیجه آن هم همین گرایش بیشتر به رمان‌های غیررئالیستی و به خصوص غیرتاریخی است. خوب و بد این گرایش البته هنوز جای مناقشه و کنکاش دارد، اما واقعیت تاریخی‌ رمان‌نویسی ما انگار همین است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات