بحران فکریای که جوامع اسلامی امروز را فرا گرفته ناشی از تقابل اسلام مدرن و سنتی است. طی دو قرن گذشته، مسلمانان بر سر دو راهی انتخاب بنیادگرایی (گرایش به ارزشها و فرهنگ اصیل) یا تجدد قرار گرفتهاند. آنها، اندیشهها، ایدئولوژیها و نهادهای غربی را تهدیدی برای قوانین، ارزشها و فرهنگ اسلامی تلقی میکنند. از میان این عناصر وارداتی، خطرناکتر از همه، ظاهراً سکولاریزم (Secularism) است. سکولاریسم به مثابه منادی جدایی دین از سیاست، نخستین بار توسط نویسندگان مسیحی عرب چون یعقوب صراف، فارس نمر، نیکلا حداد، سلامه موسی و دیگران مطرح و بنیادگرایی را به چالش فراخواند. به جز «سلامه موسی»، و «لوئیس عواد» اغلب این مهاجران مسیحی، سوریالاصل بودند که از ترس امپراتوری عثمانی به مصر تحت قیمومیت انگلیس پناهنده شده بودند. نخستین شخصیت مذهبی مسلمان که از سکولاریسم دفاع کرد، شیخ علی عبدالرزاق (1966 ـ 1888) بود که در کتاب جنجالی خود تحت عنوان «الاسلام و اصول الحکم» (1925) اظهار داشت که اسلام یک مذهب است نه یک حکومت، یک پیام است نه یک دولت، یک دستگاه روحانی است نه یک نهاد سیاسی، انتشار این کتاب، موجب خلع لباس نویسنده توسط شورای علمای الازهر گردید.
کتاب عبدالرزاق، مهمترین سند در تاریخ معاصر اسلام است که در زمینه مباحث فکری و مذهبی منتشر شده است. در اینجا مجال آن نیست به مناقشاتی که در پی انتشار این کتاب آغاز گردید، بطور مشروح اشاره شود. لذا فقط به ذکر مختصری در این مورد اکتفاء میگردد. در این زمینه همینقدر کافی است بگوییم که اگرچه بحث میان سکولاریستها و اسلامگرایان در پی انتشار این کتاب بالا گرفت و از این طریق پدیده تجددطلبی و سکولاریسم، نخست در مصر و سپس در دیگر کشورهای اسلامی ریشه دواند، اما، این بحثهای داغ، در حد مشاجرات لفظی باقی ماند و جای خالی مشکلات اصلی مسلمین جهان، در این بحثها، به خوبی احساس میگردید. خیزش اخیر اسلامی که تحت فراخوان «بازگشت به اسلام» و «اسلام راهحل تمامی دشواریهاست» صورت میگیرد، به بحث میان سکولاریستها و اسلامگرایان، ابعاد جدیدی بخشیده و حل عاجل این بحث دیرپا را از اهمیتی دو چندان برخوردار ساخته است.
اسلامگرایان با تاکید بر شکست سیستمهای سیاسی و اقتصادی معاصر در حل معضلات جامعه بشری، در واقع تلاش میکنند، تمامی مشکلات کنونی جهان اسلام را از طریق مبارزه میان نیروهای مذهبی و لائیک توضیح دهند. اهمیت این بحث از آنجا ناشی میشود که اسلامگرایان اصطلاح «سکولاریسم» را تا حد یک ناسزا تنزل دادهاند تا از این طریق ضمن بیاعتبار ساختن آن نزد افکار عمومی، مخالفان ایجاد دولت اسلامی واقعی را نیز وادار به سکوت و تبعیت از خویش نمایند. آندسته از شخصیتهای لائیک که در بیان علنی نظریات خویش پافشاری مینمایند، مورد تهمت قرار گرفته، تهدید میشوند، و یا حتی بدست اسلامگرایان افراطی به قتل میرسند. سکولاریسم در نظر اسلامگرایان، معادل «جاهلیت» (paganism) فرض میشود. این برداشت توسط روحانی پاکستانی «ابوالعلاء مودودی» مطرح و توسط «سید قطب» در کتاب «معالم فیالطریق» تبلیغ گردید. براساس این نگرش، جامعه مدرن، معال با «کفر» در نظر گرفته میشود. برابر فرض کردن سکولاریسم با «کفر» موجب گردیده که برخی از نویسندگان، واژه «مدنی» (Civil) را جایگزین واژه لائیک (secular) ساخته و آنرا در ترکیباتی چون «جامعه مدنی» (Civil Society) و غیره بکار بگیرند.
بدین ترتیب بحثی داغ و تاسفبار میان «بنیادگرایان سکولار» (Secular Fundamentalists) و «بنیادگرایان مذهبی» (religious Fundamentalists) آغاز گردیده که تا امروز ادامه یافته و اسلامگرایان را در برابر سکولاریستها قرار داده است. آنها در اردوگاههای مختلف، مقابل هم موضع گرفته و یکدیگر را متهم کرده و مورد حمله قرار میدهند. هیچیک از دو طرف خود را متعهد به رعایت قوانین حاکم بر گفتگوهای سازنده و متحدانه نمیداند. اسلامگرایان، سکولاریستها را به ارتداد (apostate) متهم کرده و آنها را عامل غرب و غربزده مینامند. سکولاریستها نیز به نوبه خود، اسلامگرایان را «ارتجاعی»، تاریکاندیش (obscarantist) و «دنیاپرست» (ancestral) مینامند.
استدلالها و روشهایی که دو طرف به کار میگیرند آنچنان با یکدیگر تضاد دارند که هر گونه تماس و ارتباط سازنده میان آنها را غیر ممکن ساخته است. گویی دو فرهنگ متضاد در برابر یکدیگر قد برافراشتهاند.
سکولاریسم
معدل عربی سکولاریسم، واژه «علمانیه» (almaniyya) به معنوی دنیوی است. براساس نظر آکادمی زبان عربی قاهره، این اصطلاح از واژه «عالم» معنی جهان مشتق میشود و نه آنطور که برخی تصور میکنند، از «علم» به معنی دانش. این تصور موجب شده است که مذهب، مخالف با علم قلمداد شود. برخی از نویسندگان معتقدند که اصطلاح عربی، «علمانیه» (دنیوی)، متضاد اصطلاح «دینی» (religious) است. در الهیات قبطی، صفت «عالیمانیه» به افرادی اطلاق میشود که به طبقه روحانی تعلق ندارند.
در مصر، واژه «علمانی»، نخستین بار در اواخر قرن نوزدهم، به معنی «دنیوی» و «غیر مدرسی» (non-esclesiastical) به کار گرفته شد. هنگامی که حزب «وفد» (wafd) در سال 1919 تاسیس گردید نام خود را «حزب علمانی» (حزب لائیک) گذاشت. انتخاب این نام بدان معنی بود که حزب مزبور براساس تاکید بر هویت ملی، سیاسی و اجتماعی بنیانگذاری شده است و نه براساس مذهب.
شعار حزب «وفد» عبارت بود از «دین، از آن خدا، کشور متعلق به همه» (religion belongs to God! The home land belongs to all) حزب، با مذهب مخالف نبود اما اعتقادی نیز به وجود هیچگونه نظم مدرسی در اسلام نداشت. این حزب همچنین با استفاده شاه از سلاح مذهب برای تحکیم قدرت خویش، مخالفت میورزید.
در سال 1924 «مصطفی کمال آتاتورک» سیستم خلیفهای عثمانی را سرنگون و یک سیستم سیاسی ضد مذهبی را در ترکیه مستقر ساخت که خود را لائیک (laique) مینامید. بنابراین مشاهده میشود که واژه سکولاریسم در جهان اسلام بد تعبیر شده و معادل با «بیدینی» فرض میشود. اکنون نیز اسلامگرایان، این واژه را معادل با «الحاد» فرض کرده و این مفهوم را به اذهان مردم القاء میکنند. آنها از این طریق، سعی دارند رقبای خود را از صحنه خارج کرده و حتی ایشان را به اتهام ارتداد و شرک، به مرگ محکوم سازند.
اغلب اسلامگرایان، سکولاریسم را نوعی کفر و ارتداد تلقی میکنند. هر کس که از سکولاریسم حمایت کند، از اسلام خارج شده و مرتد گردیده است. نظر محمد الغزالی روحانی برجسته مصری نیز همین است. در نظر ایشان، تز جدایی دین از سیاست، که سکولاریستها از آن دفاع میکنند، کفر محض است. به موجب فتوای دارالافتای عربستان سعودی، هر کس که معتقد باشد رهنمودی کاملتر از رهنمودهای پیامبر اکرم(ص) وجود دارد و یا اینکه کسی بهتر از او میتواند بر مسلمین حکومت کند، کافر است. در این فتوی، لیستی از اعتقاداتی که به معنی خارج شدن از اسلام است برشمرده شده است:
1ـ اعتقاد به اینکه نهادها و سازمانهای ساخته دست بشر، عالیتر و صالحتر از شریعت هستند.
2ـ اعتقاد به اینکه علت عقبماندگی مسلمین، اعتقاد ایشان به اسلام است.
3ـ اسلام با ضروریات قرن بیست همخوانی ندارد.
4ـ اعتقاد به اینکه اسلام، محدود به ارتباط شخص با خداست و هیچکاری با زندگی روزمره مسلمین ندارد.
5ـ اعتقاد به اینکه، اجرای حدود در دنیای مدرن و امروزی، عملی ناشایست و غیر ممکن است. و 6- اعتقاد به اینکه حکمروایی بر مسلمین، خلاف آن چیزی که خداوند مقدر کرده است، مجاز میباشد. در پایان فتوای مزبور نتیجهگیری میشود که هر کس حرام خدا را حلال کند، کافر شناخته میشود.
متفکرین لیبرال جهان اسلام، سکولاریستها، و نویسندگان غربزده، همه از نظر اسلامگرایان، مرتد از اسلام میباشند. نمونه عبدالرزاق که در سطور قبل به آن اشاره شد، اوج تنش میان اسلامگرایان و سکولاریستها بود. اعتقاد او به اینکه پیامبر اسلام فقط یک پیغمبر بود و نه حاکم، و اینکه او فقط یک دین جدید را پایه گذاشت و نه یک دولت جدید، و این نظر که سیستم خلیفهگری جایی از اعتقادات اسلامی ندارد، موجب گردید که وی از جامعه طرد شده و خلع لباس گردد. بدین ترتیب عبدالرزاق به کابوسی برای افراطیون مسلمان تبدیل شد و به زودی نظریات وی به محور مبارزه سکولاریستها با اسلامگرایان افراطی تبدیل شد.
در همین زمان، «طه حسین» (1976-1889) نویسنده نابینای مصری با انتشار کتاب خود تحت عنوان «شعر و شاعری در دوران قبل از اسلام» در سال 1926، به سرنوشت عبدالرزاق دچار آمد. در این کتاب، حسین مطرح میکند که «انگیزههای مذهبی در پیدایش شعر دوران ماقبل اسلام، موثر بوده است.» و قصص قرآنی «ابراهیم» و «اسماعیل»، افسانهای بیش نیستند. این عقاید بدعتآمیز موجب گردید که وی نیز توسط «الازهر» مرتد شناخته شده و نشریه «المنار» خواستار ممانعت از تدریس وی در دانشگاههای مصر گردد. با افزایش فشارها، نسخ این کتاب جمعآوری شد و با حذف نکات جنجالبرانگیز، مجدداً تحت نامی دیگر منتشر گردید.
سرنوشت «حسین» بهتر از عبدالرزاق نبود. کتاب وی بنام «آینده فرهنگ در مصر» به سال 1938 منتشر گردید. او نیز مانند عبدالرزاق، بخاطر دفاع از تز جدایی دین از سیاست، و نیز استفاده از روشهای غربی در تحقیقات و تعلیمات خویش، مورد غضب قرار گرفت و «سمبل زنده» سکولاریسم شناخته شد. اخیراً «حسین» به شدت مورد حمله اسلامگرایان افراطی قرار گرفته و نظراتش بیش از پیش تحریف شده است. وی را به غلط «قهرمان قهرمانان روشنگری» نامیدهاند. برای جمعآوری کتابهای او از کتابفروشیها و کتابخانهها و ممنوعیت طرح نوشتههایش در دانشگاهها، فشار زیادی وارد میشود. در یکی از مقالاتی که اخیراً به قلم «علی شلاش» تحت نام «طهحسین: زندگی یا مرگ زودرس» منتشر شده، لیستی از اتهاماتی که متوجه این گل سرسبد ادبیات عرب گردیده درج شده است: «ملحد»، فراماسون، مسیحی شده در یکی از کلیساهای فرانسه، کمونیست برجسته مصری، بلندگوی صهیونیستم و یهودیت، فرعونی که از اعراب متنفر است، دیوانه، و متلون.
در مقاله دیگری تحت عنوان «هشدار به دانشآموزان دبیرستانی: مواظب نوشتههای طه حسین باشید» که به قلم دکتر «لیلا بایومی» در نشریه «المختار الاسلامی» منتشر شد، انتشار رمان حسین بنام «الشیخان» به منزله «انتشار سم مهلک در میان جوانان مصری» تلقی شده و نام «طه حسین» در کنار نام حامیان صلیبیها، مسیحیان، صهیونیستها، و رهبران غربزدگی و سکولاریسم در مصر قرار گرفته است. علت اصلی حمله به حسین در این کتاب، اعتقاد وی به این مسئله است که قرآن هیچ سیستم مشخصی را برای انتخاب خلیفه تجویز نمیکند، در سنت نیز به چنین سیستمی نمیتوان برخورد. «بایومی» این رمان را «نمونه بارز توطئه برای مغشوش کردن اذهان جوانان مسلمان مصر و دلیلی بر خصومت آشکار نویسنده با اسلام» ارزیابی میکند.
اما، قضیه به «طه حسین» ختم نمیشود و این جدال همچنان ادامه دارد. نویسندگان معاصر مصری نیز همگی در معرض این اتهام قرار دارند. آنها هر روز به اشکال مختلف به اتهام دفاع از سکولاریسم مورد تهدید قرار میگیرند. در این مورد فقط کافی است به نام چند تن از سرشناسترین این نویسندگان بسنده کنیم: یوسف ادریس، محمد خلفالله، فواد زکریا، زکی نجیب محمود و بالاخره «نجیب محفوظ» برنده جایزه ادبی نوبل.
ترور دکتر «فرج فواد» توسط دو تن از اعضای سازمان «جهاد اسلامی» در 8 ژوئن 1992، به دلیل انتقاد صریح و آشکار وی از سازمانهای اسلامی، نشانگر ابعاد گسترده قطبی شدن جامعه مصر است. فواد، استاد سابق دانشگاه و نویسنده برجسته عرب، کتابها و مقالات متعددی در حمایت از آزادی بیان، دمکراسی و جدایی دین از سیاست دارد. اسلامگرایان استدلالهای وی را «منطق الکفر» مینامیدند و وی نیز آنها را به تاریکاندیشی، قشریگری و تعصب متهم میکرد و ایشان را «دشمن آزادی و دمکراسی» مینامید.
«فواد» که پای در جای پای «عبدالرزاق» نهاده بود، معتقد بود که نظام خلافت، یک مسئله دنیوی است و ربطی به مسایل مذهبی ندارد. وی مسئله خلافت را یک موضوع سیاسی میدانست که پرداختن به آن در صلاحیت نهادهای مذهبی نیست. به نظر او، تاریخ اسلام مالامال از شواهدی است مبنی بر اینکه هر گاه دین با سیاست مخلوط شده، به ابزاری در خدمت خشونت و تحمیل و تفتیش عقاید تبدیل شده است. بیشترین حمله فواد به تز دولت اسلامی است که اسلامگرایان به شدت از آن دفاع میکنند:
«نه دنیای مدرن و نه مام وطن نمیتواند این تز را بپذیرد زیرا در غیر این صورت، وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور به خطر افتاده و فرهنگ آن به نابودی کشیده خواهد شد.» به نظر «فواد» دولت مذهبی که نهایتاً خود را دارای حق حاکمیت الهی میداند، نوعی از حکومت است که بجز در دوران کوتاه حیات پیغمبر(ص)، هیچگاه در تاریخ اسلام محقق نشده است. حکومت براساس حق الهی، نمیتواند موجودیت یابد مگر بدست روحانیون (مستقیم یا غیر مستقیم) و در این صورت مسلماً وحدت ملی کشورهای مسلمان فرو خواهد پاشید.
سازمان حقوق بشر مصر، ترور این بنیانگذار خود را به شدت محکوم کرد و او را «شهید راه آزادی تفکر و عقیده» نامید.
بسیاری از محافل خارجی نیز خشم خود را نسبت به این عمل غیر انسانی ابراز نمودند؛ اما، اسلامگرایان، این عمل را اجرای حد الهی ارزیابی نمودند. شخص الغزالی، علیرغم تاکیدی که بر جنبههای مسالمتجویانه اسلام و سعه صدر آن داشت، گفت: که مجازات «فواد» مرگ بود. این روحانی مصری در برابر دادگاه عالی امنیتی که در 22 ژوئن 1993 به اتهام قتل دو تروریست متهم به قتل فواد رسیدگی میکرد اظهار داشت: «سکولاریسم خطری جدی برای جامعه ماست و وظیفه دولت بود که «فواد» را به مرگ محکوم کند». و ادامه داد که هرگاه دولت در انجام این وظیفه کوتاهی کند، افراد یا گروههای اسلامگرا میتوانند این حکم مذهبی را به مورد اجراء بگذارند. در نظر او، یک فرد لائیک، مرتد محسوب و تز جدایی دین از سیاست نیز کفر محض میباشد.
عکسالعمل در برابر اظهارات «غزالی» که در واقع توجیهگر ترور «فواد» بود، بسیار شدید بود و موج مخالفت با نظرات وی بالا گرفت. سازمان حقوق بشر مصر، این «فتوی» را معادل با «تکفیر» بخش بزرگی از مسلمانان جهان دانست و آنرا به منزله مشروعیت بخشیدن به تروریسم و خشونت مسلحانه، ارزیابی نمود. در بیانیهای که این سازمان در مورد ترور «فواد» منتشر کرد آمده است: «اصل فتوای، نشانگر انحطاط کیفی آزادی عقیده، بیان و تفکر در جامعه مصر است و نویدبخش موجی جدید و گسترده از خشونت و تروریسم میباشد. این اندیشه که هر کس میتواند حکم مرگ فردی را که خارج از دستگاه قضایی کشور صادر شده، به مورد اجراء بگذارد، بسیار بیمعنی است. این به معنی صدور مجوز قتل است که کشور را به آشوب کشانده و جامعه را متلاشی خواهد ساخت.»
حتی اگر این مسئله را بپذیریم که از نظر اسلام، ارتداد گناهی بزرگ محسوب میشود، باز هم در مورد تعریف ارتداد، و مجازات قانونی و شرعی آن میان علما و حقوقدانان اتفاقنظر وجود ندارد. در قرآن به هیچیک از این موارد صریحاً اشاره نشده است و اعتبار اغلب سنتهای رایج در این موارد نیز زیر سوال قرار دارد. به نظر «ابوحنیفه» هیچ مسلمانی را نمیتوان به ارتداد متهم کرد مگر آنکه صریحاً به آن اقرار نماید بعلاوه، اصل آزادی عقیده در اسلام محترم شمرده میشود و هیچ مسلمانی حق ندارد دیگری را به کفر متهم کند. در اول فوریه 1990، شیخ الازهر، در مقام ریاست دارالافتا، فتوایی صادر کرد که در آن بر این نکته تاکید میشود که تنها به استناد «سنت» نمیتوان قوانین لازمالاجراء وضع کرد. بهرحال هیچیک از گفتهها و اعمال «فواد» دال بر مرتد بودن او نبود. بلکه برعکس، «فواد» خود را مسلمان واقعی میدانست. تنها گناه او این بود که از تز جدایی دین از سیاست دفاع میکرد و مخالف اعمال خشونت بنام اسلام بود: موضعی که اسلامگرایان افراطی آنرا ضد اسلامی ارزیابی میکردند.
در 30 دسامبر سال 1993، دادگاه عالی امنیتی مصر، «عبدالشریف احمد ابراهیم» متهم ردیف اول ترور «فواد» را به مرگ و «ابوالعلاء محمد» متهم ردیف دوم این پرونده را به 15 سال حبس با اعمال شاقه محکوم کرد. در حکم دادگاه آمده بود، این استدلال پذیرفتنی نیست که هر کس بتواند برای اجرای حکم شریعت، به قتل نفس بپردازد و علت این کار را نیز به کوتاهی دولت در انجام وظایف خویش نسبت دهد. مواد هفتم و شصتم از قانون جزای مصر، قتل نفس به دلایل اخلاقی یا مذهبی را مجاز نمیشمارد، بلکه آن را فقط در موارد دفاع از خود، دفاع از شرف و مالکیت مجاز میداند. خلاصه اینکه، به نظر دادگاه مزبور، هیچکس حق ندارد براساس ارزیابی خویش و یا به حکم فتاوای مشکوک اشخاصی که خود را متولی مذهب و فقیه میدانند، دیگران را به کفر متهم کند. در غیر این صورت، جامعه در آشوب و فتنه غرق خواهد شد.