شهریار زرشناس
نگاهی به کارنامهی سیاستهای تجاوزکارانهی آمریکا از آغاز جنگ سرد تا امروز (2002 - 1949) حکایتگر این است که غیر از دخالتهای سیاسی مستقیم و غیرمستقیم و به راه انداختن کودتاهای نظامی علیه حکومتهای مستقل یا مخالف دولت آمریکا و نیز سازماندهای گروههای شبهنظامی و تروریست جهت مقابله با دولتهای انقلابی جهان سوم و یا رژیمهای غیروابسته به آمریکا، در نیمه قرن دوم سدهی بیستم دولت آمریکا به طور متوسط هر 5/2 سال یک بار یک تجاوز و حملهی مستقیم نظامی به یکی از کشورهای دنیا داشته است و چنان که گفتیم این غیر از انبوه مداخلات غیرمستقیم نظامی و اعمال نفوذ گسترده و مداخلهگرایانۀ سیاسی بوده است.
در یک مرور کوتاه و در حد فاصل سالهای میان دههی پنجاه میلادی تا دههی هشتاد میتوان فهرست عمدهترین تجاوزات نظامی مستقیم آمریکا را اینگونه برشمرد: دخالت نظامی در جنگ کره و حمله به آن کشور (سال 1951 م)، لشگرکشی به اردن (1957)، حمله به لبنان (1958)، تهاجم به کوبا (1961)، حمله به «دومینیکن» (1962)، مداخلات گسترده بسیار طولانی نظامی در ویتنام که از ژوئیه 1955 آغاز گردید و تا شکست خفتبار آمریکاییها در برابر ارادهی مردم ویتنام و فرار مفتضحانهشان در سال 1975 ادامه یافت و نیز تجاوز به کامبوج در 30 آوریل 1970، دخالت نظامی گسترده در آنگولا به سال 1974، تجاوز نظامی به گرانادا به سال 1981 و اعزام نیرو به لبنان در سال 1982 و موارد دیگر که ذکر همهی آنها به ویژه تا پایان قرن بیستم بسیار طولانی و خستهکننده خواهد شد.
این روند تجاوزات نظامی مستقیم و مستمر به ویژه در سالهای پس از فروپاشی شوروی (1991 به بعد) از شدت و گستردگی بیشتری برخوردار شده است.
به هر حال تجربه تاریخی همین 50 سالهی دوم قرن بیستم به روشنی نشان میدهد که اساساً دولت ایالات متحده و چرخهای سیاست خارجی و اقتصاد سرمایهسالارانهی آن بدون تجاوز نظامی و به راه انداختن جنگهای خونین و بهره گرفتن از منطق زور و خشونت امکان تداوم گردش خود را از دست میدهد.
در واقع خشونت در ذات امپریالیزم [که صورت سیاسی – اقتصادی استکبار مدرن است] لیبرالیستی نهفته است و شعارهای آزادیخواهانه و ضدخشونت لیبرالها صرفاً سرپوشی دروغین و فریبنده بر خشونت مهیب و ذاتی ایدئولوژی لیبرالی و نظامهای سرمایهسالاری است.
به عبارتی وقوع مستمر جنگهای خونین از نیازهای حیاتی کارخانههای بزرگ صنایع نظامی آمریکا و سرمایهداران اغلب صهیونیست آنها نیز هست.
در یک دههی پس از فروپاشی شوروی و به ویژه در یک سالهی اخیر پس از حوادث 11 سپتامبر، مجموعهای از عوامل موجب گردیده که این میل خشونتگرایانهای نظامی امپریالیزم آمریکا و انگیزههای جنگطلبانهی کارتلها و تراستهای بزرگ فراملیتی و صاحبان اغلب یهودی آنها تشدید نیز شود و سیاست رسمی و علنی دولت ایالات متحده بر استفاده از اهرم سرکوب نظامی و جنگافروزیهای گسترده و مستمر قرار گیرد.
از جمله این عوامل میتوان:
1ـ گسترش بحران اقتصادی آمریکا به ویژه شدتیابی رکود اقتصادی آن 2- تعمیق بحران فروپاشی و از همگسیختگی اجتماعی در جامعهی آمریکا 3- نیاز امپریالیزم آمریکا به حفظ هژمونی و سرکردگی سیاسی و تداوم حیات اقتصادی از طریق بهرهگیری از توان نظامی را نام برد.
به موازات آنچه برشمردیم باید گفت که وضعیت کلی آمریکا و نظام جهانی و شرایط خاص خاورمیانه و چشماندازهای فرهنگی و ایدئولوژیک و اقتصادی پیشاوری، استراتژیستهای آمریکا را به این جمعبندی رسانده است که به طور جدی درصدد تغییر ژئوپلیتیک منطقهی گستردهای به وسعت افغانستان و خاورمیانه تا مراکش برآیند و برای تحقق این امر نیز از اهرم میلیتاریزم به طور آشکار و گسترده بهره بگیرند.
بنابراین به نظر میرسد که راهبرد جدید لیبرالیسم سرمایهسالار و جنگطلب آمریکا در منطقهی گستردهای که شامل خاورمیانه، جنوب روسیهی کنونی و شمال آفریقا میگردد بر ایجاد یک تغییر در آرایش جغرافیای سیاسی منطقه قرار گرفته است و استراتژیستهای آمریکایی مصمم هستند این تغییرات را در محدودهی زمانیای حداکثر تا نیمهی دههی دوم قرن بیستویکم به صورت گسترده در مناطقی که گفتیم پدید آورند.
یکی از ابزارهای اصلی و مهم تحقق این خواست آمریکاییها استفاده از روشهای میلیتاریستی و تجاوزات نظامی است که یقیناً از این پس شاهد استفاده بیشتر دولت آمریکا از آن خواهیم بود.
در این رویکرد میلیتاریستی دولت آمریکا به منطقه، مقابله با انقلاب اسلامی و حکومت ایران از جایگاه خاصی برخوردار است که تبیین نسبت ما بین ما و این راهبرد نظامیگرانه، یک ضرورت مهم محسوب میشود.
در گفتار آینده درخصوص انگیزههای آمریکا برای تغییر ژئوپلیتیک خاورمیانه و شمال آفریقا سخن خواهیم گفت. ادامه دارد...