در قرن هجدهم، وقتی اولین تلاشها برای منتشر کردن اسکناسهای بانکی و جا انداختن آن به عنوان پول رایج (به گونهای که در معاملات همانند طلا و نقره معتبر باشد) آغاز شده بود، دولت و ملت بر این باور بودند که بانکداران با یک دانش محرمانه قادر به تولید ثروت از هیچ هستند. وقتی دولتهای قرن هجدهم با مشکلات مالی مواجه میشدند، گمان میکردند آنچه نیاز دارند یک بانکدار باهوش در راس مدیریت مالی آنهاست تا از همه گرفتاریهای مالی شان خلاص شوند.
چند سال قبل از انقلاب فرانسه، وقتی که حکومت پادشاهی فرانسه با مشکلات مالی مواجه شد، پادشاه فرانسه به دنبال چنین بانکدار باهوشی رفت و وی را به سمت بالایی گماشت. این مرد از هر جهت مخالف افرادی بود که تا آن زمان در فرانسه زمام امور را به دست داشتند. اولا او (جاکوسنکر) نه یک فرانسوی بلکه یک سوئیسی اهل ژنو بود. در ثانی او از طبقه اشراف نبود و یک فرد غیر اشرافی و معمولی به شمار میآمد. نهایتا آنچه در فرانسه قرن هجدهم بیشتر به چشم میآمد آن بود که وی یک کاتولیک نبود، بلکه یک پروتستان بود. به هر حال آقای نکر، پدر خانم دستائل مشهور، وزیر مالی شد و همگان از وی انتظار داشتند مشکلات مالی فرانسه را حل کند. اما به رغم درجه بالای اطمینانی که نسبت به آقای نکر وجود داشت، صندوق سلطنتی خالی ماند، بزرگترین اشتباه نکر تلاش وی برای تامین کمک مالی به مهاجران آمریکایی در جنگ آنها برای استقلال علیه انگلستان، بدون بالا بردن مالیاتها بود. آن روش قطعا روش غلطی برای حل مشکلات مالی فرانسه بود.
هیچ روش محرمانهای برای حل مشکلات مالی دولت وجود نداشت؛ اگر وی به پول نیاز دارد، باید پول را از طریق اخذ مالیات از شهروندان تامین کند (یا تحت شرایط خاصی از افرادی که پول دارند قرض بگیرد). اما بسیاری از دولتها میتوان گفت اغلب دولتها، گمان میکنند که روش دیگری برای تامین پول مورد نیاز وجود دارد، یعنی به سادگی آن را چاپ کرد.
اگر دولت میخواهد یک کار سودمند انجام دهد- به عنوان مثال اگر بخواهد یک بیمارستان بسازد- روشی که برای به دست آوردن پول مورد نیاز پروژه وجود دارد این است که از شهروندان مالیات بگیرد و بیمارستان را از محل مالیاتها بسازد. در آن هنگام هیچ «انقلاب قیمتی» اتفاق نخواهد افتاد، زیرا وقتی دولت پول را برای ساخت بیمارستان جمعآوری میکند، شهروندان- پس از پرداخت مالیاتها- مجبور به کاهش مخارج خود هستند. فرد مالیات دهند مجبور است مصرف، سرمایهگذاریها و یا پسانداز اخود را محدود کند. دولت، که به عنوان خریدار در بازار ظاهر میشود، جایگزین فرد شده است شهروند کمتر خرید و دولت بیشتر خرید میکند. البته دولت همیشه کالاهایی مشابه کالاهایی که شهروندان میخریدند، نمیخرد؛ اما به طور متوسط هیچ افزایش قیمتی به خاطر ساخت بیمارستان توسط دولت افتاق نمیافتد.
مثال بیمارستان را دقیقا به این دلیل برگزیدم که گاهی افراد میگویند:«اینکه دولت پول خود را برای مقاصد خوب یا بد استفاده کند، متفاوت است.» من میخواهم فرض کنم که دولت همیشه پولی را که چاپ کرده است برای بهترین منظور ممکن هزینه میکند- مقاصدی که همه ما با آنها موافقیم. زیرا روشی که پول در آن خرج میشود اهمیتی ندارد، بلکه روشی که دولت پول را بهدستآورده است ممکن است نتایجی به بار آورد که ما آن را تورم نامیدیم.
همان چیزی که اغلب مردم جهان آن را سودمند نمیدانند. به عنوان مثال، بدون ایجاد تورم، دولت میـواند پول جمعآوری شده از مالیات را برای استخدام کارمندان جدید یا افزایش حقوق آنها که در خدمات دولتی مشغول به کار هستند، به کار برد. پس این افراد، که حقوق آنها افزایش پیدا کرده است، در موقعیت خرید بیشتر قرار میگیرند. وقتی دولت از شهروندان مالیات میگیرد و این پول را صرف افزایش حقوق کارمندان دولت میکند، مالیات دهندگان پول کمتری برای خرج کردن دارند، اما کارمندان دولت پول بیشتری دارند، در کل قیمتها افزایش نمییابد.
اما اگر دولت از منابع مالیاتی برای این منظور استفاده نکند و به جای آن پول جدید چاپ کند این بدین معنی است وضع فرق خواهد کرد. افرادی وجود خواهند داشت که اکنون پول بیشتری دارند، در حالی که افراد دیگر هنوز همان مقدار پولی که قبلا داشتهاند، دارند، بنابراین آنها که پول چاپ شده جدید را دریافت میکنند، با خریداران قبلی به رقابت خواهند پرداخت. چون کالاهای بیشتری در بازار نسبت به قبل وجود ندارد، اما پول بیشتری وجود دارد اما چون افرادی هستند که بیش از آنچه دیروز میتوانستند بخرند، توانایی خرید دارند یک تقاضای اضافه برای خرید کالاها ایجاد میشود. لذا قیمتها شروع به افزایش میکنند. از این پدیده نمیتوان اجتناب کرد و اصلا اهمیتی ندارد که پولهای جدید منتشر شده کجا یا چگونه هزینه میشود.
مهمتر از آن، افزایش قیمتها به صورت پله پله اتفاق خواهد افتاد؛ این افزایش یک افزایش عمومی در آنچه «سطح قیمتها» خوانده میشود، نیست. اصطلاح «سطح قیمتها» هیچگاه نباید استفاده شود.
وقتی افراد از یک «سطح قیمت» صحبت میکنند در ذهن خود یک سطح مایع را تصور میکنند که با توجه به افزایش یا کاهش حجم آن، بالا یا پایین میرود. اما سطح قیمتی مانند مایع در بشکه، همیشه به صورت یکنواخت افزایش نمییابد. در مورد قیمتها، هیچ چیزی به اسم «سطح» وجود ندارد. قیمتها به یک میزان در یک زمان تغییر نمیکنند. همیشه قیمتهایی هستند که سریعتر تغییر میکنند، سریعتر از دیگر قیمتها بالا یا پایین میروند. دلیلی برای این امر وجود دارد.
حالتی را در نظر بگیرید که کارمند دولت، پول جدید اضافه شده در عرضه پول را به دست میآورد. مردم امروز دقیقا آنچه را دیروز میخریدند، نمیخرند و نیز مقادیر خرید آنها از کالاها نیز میتواند متفاوت باشد. پول اضافهای که دولت چاپ و وارد بازار کرده است؛ برای خرید همه کالا و خدمات استفاده نمیشود. آن [پول] برای خرید کالاهای مشخصی بیشتر استفاده میشود، قیمت آن کالاها افزایش خواهد یافت. در حالی که قیمت بقیه کالاها در همان قیمتی که قبل از ورود پول جدید وجود داشت، باقی خواهد ماند، بنابراین وقتی تورم آغاز میشود، طبقات مختلف جامعه به گونههای متفاوتی از آن متاثر خواهند شد. گروههایی که پول جدید را اول به دست میآورند، از یک سود موقتی بهرهمند خواهند شد.
وقتی دولت برای تامین منابع مالی یک جنگ، تورم ایجاد میکند افرادی که پول تزریق شده را اول از همه دریافت میکنند، صنعت مهماتسازی و کارگران درون این صنعت هستند. این گروهها اکنون در یک موقعیت بسیار مساعد قرار دارند. آنها سود بالاتر و دستمزهای بالاتری دارند؛ تجارت آنها در حال پیشرفت است. چرا؟ زیرا آنها اولین کسانی هستند که پول تزریق شده را دریافت میکنند و با در دست داشتن این پول، بیشتر به خرید میپردازند. آنها از افراد دیگری که کالاهای مورد نیاز مهماتسازان را ساخته و میفروشند، خرید میکنند.
این افراد دیگر (سازندگان و فروشندگان) گروه دوم را تشکیل میدهند. گروه دوم تورم را برای تجارت بسیار مناسب میبینند. چرا چنین نگرشی نداشته باشند؟ آیا این عالی نیست که بیشتر بفروشند؟ برای مثال، صاحب یک رستوران در همسایگی یک کارخانه مهماتسازی میگوید: «این واقعا جالب است! کارگران مهماتسازی پول بیشتری دارند و خرید بیشتری از او میکنند؛ اکنون تعداد آنها بیش از گذشته شده است؛ من از این موضوع بسیار خوشحالم.» وی هیچ دلیلی برای آنکه به طریقی دیگر فکر کند نمیبیند.
وضعیت چنین است، افرادی که آن پول به آنها اول میرسد، درآمد بالاتری دارند و هنوز میتوانند مقدار زیادی کالا و خدمات را در قیمتهایی که در وضعیت قبلی بازار (در شرف وقوع تورم)، وجود داشت، خریداری کنند. بنابراین آنها در یک موقعیت بسیار مناسب قرار دارند. لذا تورم به صورت گامبهگام، از یک گروه به گروه دیگر، ادامه مییابد و همه افرادی که پول تزریق شده در اوایل تورم به آنها میرسد، سود میکنند، زیرا آنها جیزهایی را در قیمتهایی که هنوز متناظر با نسبت قبلی مبادله پول و کالاها بود، خریداری میکنند.
اما گروههای دیگری در جمعیت وجود دارند که این پول جدید چاپ شده بسیار دیرتر به آنها میرسد. این افراد در یک موقعیت نامطلوب قرار دارند. قبل از آنکه پول تزریق شده به جامعه به آنها برسد، مجبور به پرداخت قیمتهایی بیش از آنچه قبلا، برای برخی (یا همه) کالاهایی که میخواستند بخرند، هستند. در حالی که درآمد آنها ثابت مانده است یا متناسب با قیمتها افزوده نشده است.
به عنوان نمونه کشوری مانند ایالات متحده را در جنگ جهانی دوم در نظر بگیرید؛ از یک طرف، تورم در آن زمان به کارگران صنایع مهماتسازی و تولیدکنندگان اسلحه نفع رسانده بود، در حالی که علیه دیگر گروههای جامعه عمل کرده بود. افرادی که بیش از دیگران از مضرات تورم آسیب دیده بودند، معلمان و کشیشان بودند.
همانطور که شما میدانید کشیش یک فرد معمولی است که خود را وقف خدا کرده و نباید خیلی از پول حرف بزند. معلمان نیز، متخصص آموزش هستند که از آنها انتظار میرود، بیشتر به فکر آموزش دادن افراد جوان باشند تا حقوقهایشان. اما معلمان و کشیشان افرادی هستند که از تورم بیشترین زیان را میبینند. مدرسهها و کلیساها آخرینهایی هستند که لزوم افزایش حقوق را در مییابند. سران کلیسا و مدیران مدارس وقتی این مطلب را میفهمند- که حقوق این افراد نیز باید افزایش یابد- که زیانهای ناشی از تورم همچنان برایشان پابرجاست.
برای زمانی طولانی، آنها باید مقدار کمتری از آنچه قبلا خرید میکردهاند، خرید کنند. باید مصرف خود از کالاهای بهتر و گرانتر را کاهش دهند و باید خرید البسه خود را نیز محدود کنند. زیرا قیمتها افزایش یافتهاند اما حقوق و درآمد آنها هنوز بالا نرفته است.
بنابراین همیشه گروههای مختلفی بین مردم وجود دارند که به صورتی متفاوت از تورم متاثر میشوند برای برخی از آنها تورم چندان بد نیست؛ آنها حتی ادامه آن را خواستار هستند زیرا اولین کسانی هستند که از آن سود میبرند. این غیر یکنواختی در تاثیرپذیری از تورم، به عنوان یکی از عوامل تعیین کننده سیاستهای تورمی محسوب میشود که بعدا به آن میپردازم.
با توجه به شرایطی که توسط تورم ایجاد شده است، گروههایی را داریم که سود میبرند و گروههایی که از فضای موجود سوء استفاده میکنند. من عبارت «سوءاستفاده» را برای سرزنش کردن این افراد استفاده نکردم، چرا که اگر کسی باید سرزنش شود، دولت است که تورم را ایجاد میکند. همیشه افرادی هستند که از تورم نفع میبرند، زیرا آنها زودتر از دیگر افراد در مییابند که چه فرآیندی در حال اتفاق افتادن است. منافع خاص آنها به خاطر این واقعیت است که در فرآیند تورم لزوما غیر یکنواختی وجود دارد.
دولت ممکن است گمان کند که تورم- به عنوان یک روش به دست آوردن منابع مالی- بهتر از مالیات گرفتن، که دشوار و بین مردم منفور است؛ باشد. در بسیاری از ملل بزرگ و ثروتمند، قانونگذاران برای ماهها روی روشهای مختلف برای گرفتن مالیات جدید بحث میکنند تا چگونه منابع لازم برای تامین منابع مالی افزایش هزینههای تصویب شده در مجلس را تجهیز کنند. پس از بحث روی روشهای مختلف به دست آوردن پول از طریق مالیات، ممکن است به این نتیجه برسند که بهتر است، منابع را با تورم تامین کنند.
البته کلمه «تورم» استفاده نخواهد شد. سیاستمداری که به سمت تورم پیش میرود، اعلام نمیکند که «من دارم به سمت تورم حرکت میکنم.» روشهای تخصصی که برای دستیابی به تورم به کار گرفته میشوند آنقدر پیچیده هستند که شهروندان متوسط شروع تورم را احساس نکنند.
یکی از بزرگترین تورمها در طول تاریخ متعلق به آلمان نازی پس از جنگ جهانی اول است. تورم در زمان جنگ آنقدر با اهمیت نبود؛ فاجعه به علت تورم پس از جنگ بود. دولت اعلام نکرد که «ما به سمت تورم پیش میرویم.» دولت به سادگی پولی را به صورت کاملا غیرمستقیم از بانک مرکزی قرض گرفت و لزومی نداشت بپرسد که بانک مرکزی چگونه پول را پیدا کرده و برای دولت حواله میکند بانک مرکزی آن را به سادگی چاپ کرد.
امروزه تکنیکهای تورم به علت وجود پول کاغذی پیچیده شده است. این فرآیند روشهای دیگری را شامل میشود اما نتیجه آن یکسان است. با حرکت یک خودکار، دولت پول دستوری خلق میکند و حجم پول و اعتبارات را افزایش میدهد. دولت به سادگی دستور را صادر کرده و بلافاصله پول دستوری حاضر است.
دولت در ابتدا توجه نمیکند که برخی افراد بازنده خواهند بود و توجه نمیکند که قیمتها بالا خواهند رفت. قانونگذاران میگویند: «این یک سیستم جذاب است!» اما این سیستم جذاب یک ضعف بنیادی دارد؛ نمیتواند ادامه پیدا کند. اگر تورم میتوانست برای همیشه ادامه یابد، هیچ دلیلی نمیماند که به دولتها بتوان گفت نباید تورم ایجاد کنند. اما واقعیت قطعی در مورد تورم آن است که بالاخره دیر یا زود باید به انتها برسد. این یک سیاست است که نمیتواند ادامه پیدا کند.
در بلند مدت، تورم با شکستن سیستم پولی به پایان خواهد رسید؛ [تورم] به یک فاجعه، همانند آنچه در آلمان سال 1923 اتفاق افتاد، ختم خواهد شد. در اول آگوست 1914، ارزش هر دلار چهار مارک و 20 فنیگ بود. 9 سال و سه ماه بعد، در نوامبر 1923، ارزش دلار در 4/2 میلیون مارک تثبیت شد. به عبارت دیگر مارک هیچ ارزشی نداشت و کاملا بیاعتبار شده بود.
چند سال بعد، یک نویسنده مشهور، جان مینیارد کینز، نوشت: «در بلندمدت همه ما مردهایم.» من شرمندهام که باید بگویم، این واقعا درست است. اما سوال اینجاست که کوتاهمدت چقدر کوتاه یا بلند خواهد بود؟ در قرن هجدهم یک زن مشهور، خانم دپامپادور بود که به علت گفتهاش شهرت یافته بود که «پس از ما سیل خواهد آمد.». خانم دپامپادور به اندازه کافی خوشحال بود که در کوتاهمدت مرد. اما جانشین وی در اداره، خانم دوباری، کوتاهمدت را پشت سرگذاشت و با بلندمدت مواجه شد. برای بسیاری از افراد «بلندمتد» به سرعت به «کوتاهمدت» تبدیل میشود و هرچه تورم برای مدت طولانیتری آغاز شده باشد، «کوتاهمدت» زودتر خواهد رسید.
چهمدت «کوتاهمدت» دوام خواهد داشت؟ چه مدت یک بانک مرکزی میتواند تورم را ادامه دهد؟ احتمالا تا زمانی که افراد قانع شده باشند که دولت، دیر یا زود، اما قطعا در آینده نه چندان دور، چاپ پول را متوقف خواهد کرد و در نتیجه کاهش قدرت واحد پول را ادامه نخواهد داد.
وقتی افراد این را باور ندارند، وقتی آنها احساس میکنند که دولت این روش [چاپ پول] را بدون هیچ برنامهای برای توقف آن، ادامه خواهد داد، آن وقت است که خواهند فهمید که فردا قیمتها بالاتر از امروز خواهد بود. پس شروع به خرید در هر قیمتی میکنند و این سبب بالا رفتن قیمتها تا آن مقداری میشود که سیستم پولی سقوط کند.
من به سرگذشت آلمان که همه دنیا آن را مشاهده کرد، ارجاع میدهم. بسیاری از کتابها وقایع آن زمان را توصیف کردهاند (هرچند من اتریشی هستم و نه یک آلمانی، من همه چیز را از درون مشاهده کردم: در اتریش شرایط با شرایط آلمان تفاوت چندانی نمیکرد؛ در بسیاری دیگر از کشورهای اروپایی که شرایطی مشابه داشتند نتیجه همان بود.). برای سالهای چندی، مردم آلمان باور داشتند که تورم یک وضعیت موقتی است، بدین معنی که به زودی به پایان خواهد رسید. آنها این را تا قبل از تابستان 1923 برای حدود 9 سال باور داشتند. اما نهایتا در این باور خود شک کردند. همچنان که تورم ادامه یافت، مردم اندیشیدند که به جای نگاهداشتن پول در جیبهایشان عاقلانهتر آن است که هرچه در دسترس هست را بخرند. به علاوه آنها استدلال کردند که کسی نباید به دیگری پول قرض دهد، بلکه بهتر آن است که فرد مقروض باشد. بنابراین تورم خودش را تشدید کرد.
این مساله دقیقا تا 20 نوامبر 1923 ادامه پیدا کرد. تودهها باور داشتند که پول تورمی همانند پول واقعی است، اما سپس دریافتند که شرایط عوض شده است. در پاییز 1923، کارخانههای کشور آلمان، هر روز صبح دستمزد روزانه کارگران خود را جلو جلو میپرداختند. کارگران نیز که به همراه همسران خود به کارخانه آمده بودند، همه دستمزدشان را فورا به آنها میدادند. زنها نیز فورا به مغازه رفته و چیزی میخریدند. اصلا مهم نبود چه باشد.
مردم فهمیده بودند که هر شب، از یک روز به روز دیگر، مارک 50 درصد قدرت خرید خود را از دست میدهد. پول به مثابه شکلات داغ در فر داخل جیبهای مردم در حال آب شدن بود. این مرحله آخر از تورم آلمان برای مدت طولانی ادامه نیافت؛ پس از چند روز، کابوس تمام شده بود: مارک بیارزش بود و یک پول رایج جدید باید به وجود میآمد.
لرد کینز، همان کسی که گفته بود در بلندمدت همه ما مردهایم، یکی از بسیار نویسندههای تورم گرای قرن بیستم بود. آنها همه بر ضد استاندارد طلا مینوشتند. وقتی کینز به انتقاد از استاندارد طلا پرداخت آن را «عتیقه بیگانه» نامید و امروزه بسیاری از افراد برگشت به استاندارد طلا را مسخره میدانند. به عنوان مثال در ایالات متحده، شما کم و بیش به عنوان یک خیال پرداز مطرح خواهید شد اگر بگویید:«دیر یا زود ایالات متحده باید به استاندارد طلا برگردد.» به هر حال استاندارد طلا یک خاصیت بسیار خوب داشت: حجم پول براساس استاندارد طلا مستقل از سیاستهای دولت و احزاب سیاسی بود. این مزیت آن بود. این یک مانع در برابر دولتهای ولخرج بود. اگر تحت استاندارد طلا از دولتی خواسته میشد که در کار جدیدی هزینه کند، وزیر مالی میتوانست بگوید: «از کجا پول بیاورم؟ ابتدا به من بگویید برای این هزینه اضافی پول از کجا بیاورم.»
در یک سیستم تورمی، برای دولت هیچ کاری سادهتر از این نیست که به اداره چاپ دستور بدهد، تا هرچقدر پول که برای پروژههایش میخواهد، منتشر کند. در استاندارد طلا، یک دولت معتبر و قاعدهمند شانس بهتری دارد؛ سران آن [دولت] میتوانند به مردم و سیاستمداران بگویند: «ما نمیتوانیم آن را انجام داهیم، مگر آنکه مالیاتها را افزایش دهیم.»
اما در شرایط تورمی، مردم به این نگاه که دولت را به عنوان یک نهاد با قدرت خرج کننده نا محدود میداند، عادت میکنند: حکومت و دولت هرچه بخواهد میتواند بکند. اگر برای نمونه ملت یک سیستم بزرگراهی جدید را طلب کنند، از دولت انتظار میرود که آن را بسازد. اما دولت از کجا پولش را بیاورد؟
شخصی میتواند بگوید که امروزه در ایالات متحده- و حتی در گذشته، زمان مک کینلی- حزب جمهوریخواه کم و بیش طرفدار پول معتبر یا استاندارد طلاست و حزب دموکرات طرفدار تورم است و البته تورم کاغذی نه بلکه تورم نقرهای.
به هر حال یک رئیس جمهوری دموکرات، پرزیدنت کلیولند، در ایالات متحده بود که در انتهای سالهای دهه 80، تصمیم کنگره مبنی بر اعطای مبلغ کمی- حدود 10 هزار دلار- برای کمک به یک جامعه آسیبدیده از یک فاجعه را وتو کرد و پرزیدنت کلیولند وتو خود را اینگونه درست نشان داد که «درحالی که این وظیفه شهروندان است که از دولت حمایت کنند، این وظیفه دولت نیست که از شهروندان حمایت کند.» این آن چیزی است که هر حکمران باید بر دیوار اتاق کار خود بنویسد تا به مردمی که برای گرفتن پول مراجعه میکنند، نشان دهد.
من واقعا از لزوم ساده کردن این مسائل خجالت زدهام. بسیاری از مشکلات پیچیده در سیستم پولی وجود دارد و چون آنها به این سادگی که اکنون توصیف میکنم نیستند، من مجبور به نوشتن مجلداتی درباره آنها شدهام. اما مبانی دقیقا اینها هستند: اگر شما حجم پول را افزایش دهید، قدرت خرید واحد پول را کاهش دادهاید. این مساله چیزی است که افرادی به علت تهدید منافع شخصیشان، آن را دوست ندارند. افرادی که از تورم سود نمیبرند، از تورم گلهمند هستند.
اگر تورم بد است و افراد آن را میفهمند، چرا [تورم] تقریبا به یک روش زندگی در همه کشورها تبدیل شده است؟ حتی برخی از ثروتمندترین کشورها از این بیماری رنج میبرند. ایالات متحده تحقیقا ثروتمندترین کشور حال حاضر جهان با بالاترین استاندارد زندگی است، اما وقتی شما در ایالات متحده مسافرت میکنید، در مییابید که همیشه در مورد تورم و لزوم توقف آن صحبت میشود. اما آنها فقط حرف میزنند و هیچگاه عمل نمیکنند.
چند واقعیت آموزنده وجود دارد: بعد از جنگ اول جهانی، انگلستان به همان نرخ برابری پوند و طلا که قبل از جنگ وجود داشت، بازگشت، بدین معنی که پوند را ارزشمندتر ساخت. این سبب افزایش قدرت خرید دستمزدهای کارگران شد. در یک بازار بیاصطکاک، دستمزد پولی اسمی باید کاهش مییافت تا این [افزایش] را جبران کند، در این صورت دستمزد واقعی کارگران ثابت میماند، اما اتحادیهها در انگلستان تمایلی به کاهش دستمزدهای پولی، به دلیل افزایش قدرت خرید پول، نداشتند، لذا دستمزد حقیقی با این سیاست پولی به شدت بالا رفت. این یک فاجعه جدی برای انگلستان به شمار میرفت، زیرا انگلستان یک کشور صنعتی بود که مواد خام و واسطهای را وارد میکرد و کالاهای ساخته شده را برای تامین مالی وارداتش صادر میکرد. با این افزایش ارزش بینالملی پوند، قیمت کالاهای انگلیسی در بازارهای خارجی افزایش و صادرات کاهش یافت. انگلستان در حقیقت خود را از بازار دنیا اخراج کرده بود.
ادامه دارد