اسماعیل رمضانی
پاریس، ماه می سال 1968؛ جنبشی عظیم در میان دانشجویان شکل گرفته است. دوگل، فرانسه و تمامی اروپا در هراس عجیبی فرو رفتهاند. با این که اعتصابات عمومی و اعتراضات خیابانی پاریس و سپس کل فرانسه را در برگرفته، اما هیچ کس نمیداند دانشجویان چه میخواهند. آنها دیگر یک گروه اجتماعی را دشمن خود نمیدانند. دشمنی آنها با کلیت اشکال غیرشخصی، عقلایی شده و بروکراتیک قدرت اجتماعی- اقتصادی است. چیزی که مارکوزه و حلقه فلسفی مکتب فرانکفورت پیشرو، تحلیلگر و آموزگار آن شمرده میشد.
در دهه 60 شرایط جهانی و محیطهای روشنفکری متاثر از آموزههای مارکوزه بود؛ اما در مرکز روشنفکری قرن بیستم زمانی که همه دنیا حرکت خود را با گامهای سارتر هماهنگ میکرد هموطنان و همزبانان او نمیتوانستند نبض خود را با ضربان او تنظیم نکنند. جهانی متاثر از آموزههای مارکوزه و محیطی ملهم از اندیشههای سارتر، منتظر و آماده یک حرکت بود و این حرکت با جنبش دانشجویان شکل گرفت. آنها ابتدا به بهانه این که مارشال دوشاک، وزیر دفاع 3 ماه به خدمت سربازی افزوده است و سپس به بهان سختی امتحانات، به خیابانها ریختند. پس از مدتی کارگران نیز به آنها پیوستند و بدین ترتیب اعتصابات گستردهای شکل گرفت تا آنجا که برخی گمان کردند انقلابی دیگر در فرانسه رخ داده است. این تحولات آنچنان سریع اتفاق افتاد که حتی سیاستمدار کهنه کاری چون آندره مالرو نیز نتوانست آن را پیشبینی کند. دوگل تنها به نیروی ارتش بود که توانست این جنبش را فرونشاند؛ اما اثرات این حرکت چنان عمیق بود که عاقبت به استعفای او انجامید. دوگل، شخصیت مناسب فرانسه و اروپا بود و جنبشی که به کنارهگیری او انجامید در پی هرج و مرج و مرجی بود که با آن هرگونه دولت، مذهب و فرد را نفی میکرد. بندیکته، رهبری این جنبش را به عهده داشت و قهرمان نسل 1968 فرانسه شد؛ آدمی که توانست دوگل را از مسند قدرت پایین بیاورد. اما همو در 50 سالگی بر قبر دوگل او را چنین توصیف میکند: «شما اینقدر بزرگ بودید که آدم کوچکی مثل من را ندیدید و من آنقدر کوچک بودم که میخواستم بزرگی شما را در مردمک چشمانم جا بدهم.»
آری، بندیکته و همراهانش کاری کردند که نمیبایست میکردند.
تهران، 16 آذر سال 1332؛ در پی اعتراضات دانشجویان و درگیری آنها با نیروهای نظامی، 3 نفر به نامهای مصطفی بزرگنیا، آذر شریعت رضوی و ناصر قندچی مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و جان باختند. روز بعد ریچارد نیکسون، معاون آیزنهاور- رئیسجمهور وقت آمریکا- به همراه هیاتی عالی رتبه وارد تهران شد و مورد استقبال رسمی سرلشکر زاهدی قرار گرفت. نیکسون عصر همان روز در هوایی برفی تاج گلی را نثار قبر رضاشاه کرد و سپس به دانشگاه تهران رفت و از دانشکده حقوق درجه دکتری افتخاری گرفت. مخالفان رژیم به همین مناسب 16 آذر را روز دانشجو نامیدند.
ایران آن روزگار ملهم از فضای 2 قطبی جهان در زمانه جنگ سرد بود. حزب توده در جامعه نفوذ بسیاری داشت و بسیاری از حرکتهای ضدسرمایهداری غرب را رهبری میکرد و طبیعی بود که به سفر نیکسون واکنش نشان دهد. علاوه بر این، محاکمه دکتر مصدق پس از کودتای 28 مرداد همه رویدادهای کشور را تحت الشعاع خود قرار داده بود. جریان جلسات دادگاهها از طریق روزنامهها و مجلات منتشر میشد و هیجان شدیدی در آحاد مردم ایجاد میکرد.
فعالیتهای جبهه ملی و هواداران مصدق نیز بر این تب و تاب میافزودند. فضایی چنین بسته و هیجانآلود، منتظر و آماده یک حرکت بود چه به نام اعتراض به سفر نیکسون و چه به نام هواداری از مصدق و این حرکت با اعتراض دانشجویان دانشکده فنی شکل گرفت که در آن 3 نفر جان باختند و بعدها «3 آذر اهورایی» نام گرفتند. آنها جان دادند تا جامعه دانشگاهی ایران جان بگیرد و طی سالهای دهه 60 و 70 به عنوان مهمترین بلندگوی اعتراض نیروهای مخالف رژیم ایران به حساب آید. آری، آنها کاری کردند که میبایست میکردند.
دوری از خانواده، احساس گسیختگی و آزادی در انتخاب راه زندگی، زندگی دستجمعی در خوابگاهها، دورافتادگی از متن واقعی زندگی اجتماعی و بسیاری ویژگیهای دیگر از خصایص اصلی یک زندگی دانشجویی در هر نقطه و مکانی است. حسین بشیریه در کتاب جامعهشناسی سیاسی با برشمردن این ویژگیها نوع زیست دانشجویی را زمینهای مساعد برای پیدایش جنبشهای اجتماعی ضدسنتی، عدالتخواهانه و آرمانگرایانه میخواند و در این باره میافزاید: از لحاظ منشاء اجتماعی با توجه به گسترش آموزش عمومی، دانشجویان از طبقات مختلف برمیخیزند و از این رو به عنوان یک قشر شناور و قابل بسیج به وسیله گرایشهای ایدئولوژیک مختلف ظاهر میشوند. بدینترتیب جنبشهای دانشجویی معمولا جزیی از جنبشهای ایدئولوژیک گستردهتر هستند و اغلب به عنوان عامل پیشبرد یک ایدئولوژی یا جنبش عمومیتر عمل میکنند.
با توجه به این دیدگاه و آنچه در 2 بخش پیش روایت شد، به نکتهای قابل تامل میرسیم: دانشجویان، قشری از جامعه هستند که نسبت به تحولات جامعه حساسترند. به عبارتی دیگر، آنان اثرپذیرترین بخش جامعه محسوب میشوند. بواقع هنگامی که جامعه در موقعیتی قرار میگیرد که نیازمند تحرک و جنب و جوش است، دانشجویان نخستین قشری هستند که بدین نیاز پاسخ میگویند. آنها را از این دیدگاه میتوان کاتالیزور واکنشهای اجتماعی خواند. در فرانسه پیش از آن که جنبشهای کارگری به مارکوزه، پیر چپ نو، تاسی جویند و سر به شورش و اعتراض بردارند، این دانشجویان بودند که با بهانههایی کوچک، انرژی انباشته شده جامعه را رها کردند و جنبشی آفریدند که جز با خشونت سرکوب نشد.
در 16 آذر 32 پیش از آن که ملی- مذهبیها یا تودهایها عکسالعملی نشان دهند، اعتراض دانشجویان نخستین واکنشی بود که به محاکمات مصدق و ورود نیکسون ابراز میشد و البته تسخیر سفارت آمریکا در تهران، کشتار دانشجویان در میدان تیان آمن چین، اعتراضات گسترده دانشجویان کره جنوبی به سیاستهای اقتصادی دولت، استعفای سوهارتو به دلیل گسترش موج اعتراضآمیز دانشجویان اندونزی در میان عموم مردم و حتی موج مخالفت با جهانی شدن را در گوشه گوشه این جهان پهناور نیز میتوان بر مصادیق این مدعا افزود.
توجه به این نکته نیز ضروری است که نباید تصور کرد جنبشهای دانشجویی همیشه محق باشند و مواضع مورد اتخاذ آنان درست، مناسب و در جهت منافع جامعه باشد. آنچه مهم است حساسیت واکنشپذیری آنان نسبت به تحولات جامعهای است که در آن زندگی میکند.
قضاوت درباره درست یا نادرست بودن آن به عهده آیندگان است. درستی یا نادرستی عملی که به آشوبهای خیابانی و استعفای دوگل منجر میشود و یا صحیح و غلط بودن اقدامی را که به شکلگیری نهادهای مدنی مبارزه علیه یک نظام استبدادی دیرپا میانجامد، دیگر باید به تاریخ سپرد. دانشجویان فرانسه، نصیحت دوگل به مالرو را نشنیده گرفتند که میگفت: «فرانسه دیگر انقلاب نمیخواهد. وقت آن گذشته است.» اما جنبش دانشجویی ایران گویا ندای میرزا کوچکخان و بسیاری از آزادیخواهان دیگر را شنیده بود که: «تنها راه نجات میهن، انقلاب است.» 16 آذر 32 را اگر امروز پای میداریم دلیلی جز این نمیتواند داشته باشد که حماسهآفرینان این حادثه، شرایط تاریخی روزگار خود را بخوبی درک کرده بودند و چنین است که نفس عمل آنان نیز از آزمون تاریخ سربلند بیرون آمده است.