محمدسعید ذاکری
محور قرار گرفتن "جریان اصولگرا " و یا فرد "اصولگرا " بهجای گفتمان "اصولی " و سنجیده شدن اصول با معیار "اصولگرا "، نخستین آسیب در پیگیری روند اجرایی اصولگرایی انقلابی است.بدین ترتیب مترهای متعددی از "اصولگرایی " در جریان وابسته به آن خلق شده که هیچکدام از آنان نیز با متر "اصول " حقیقی همخوانی نخواهدداشت.
خلق مفهوم "اصولگرایی " شاید در ابتدا با نضجگیری واقعیت "انقلاب اسلامی " آغاز شد. این مفهوم در حقیقت امکان فعلیت اجرایی و عملیاتی "انقلاب اسلامی " در ساختار سیاسی جامعه بود که بعدها تحت عنوان "جریان اصولگرا " نموداری رسانهای و تبلیغی یافت. بدین جهت است که بهخلاف برخی سیاسیون، نگارنده معتقد است این "اصولگرایی " بود که در روند سیاسی کشور و پس از کش و قوسهای فراوان در دهه آغازین پیروزی انقلاب اسلامی، توانست حقانیت و نبوغ فکری و اعتقادی خود، نسبت خود با وظیفه اجرای ساختاری انقلاب اسلامی و بالطبع استعداد مواجهه با انحرافات و نادرستیها را در درون خود شناسایی کرده و در اواسط دهه دوم عمر انقلاب از حالت مفهومی به سطح جریانی و جریانسازی و به عبارت دیگر نقل مکان به سطح گفتمانی ارتقا یابد. گرچه قبل از گفتمانی شدن اصولگرایی رگههای متعدد این مفهوم در تمامی اتفاقات و تحولات سیاسی و اجتماعی قابل اندازهگیری است اما واقعیت آن است که مهجوریت این مفهوم در میان زدوبندهای سیاسی آنقدر بالا رفته بود که پیگیری این مفهوم در ساختار سیاسی "چوب " چپ و راست چشیدن به همراه داشت. زیرا آنان که خود بهیکباره و با برخورداری از شامّه قوی، جرقههای حرکت انقلاب را استشمام کردند، بیمحابا به سفره "انقلاب اسلامی " هجوم برده و البته سعی در "انقلابیتر " معرفی کردن خویش داشتند. ازاینرو علیرغم زلالیت و شفافیت "اصولگرایی " جایی برای ابراز استغنای این گفتمان و استقلال از عناوین ساختگی غیرمرتبط با متن فاخر "انقلاب اسلامی " باقی نمیماند. بخصوص آنکه تشبّث منافقانه به نمادهای "اصولگرایانه " از سوی جریاناتی که درصدد مصادره کردن و در نهایت خاتمه بخشیدن به انقلابیگری در قرن جدید بودند بر پیچیدگی کار و مرارت سربلند کردن "جریان اصولگرا " میافزود.
طرفه آنکه ذات غنی و مستحکم انقلاب ملت ایران به راهبری حکیمانه بتشکن عصر جدید توانست با گذر از این برهه سخت و نفسگیر، فاز گفتمانی و اجرایی انقلاب اسلامی در دهه دوم عمر انقلاب را که همان گفتمان اصولگرایی است وارد مدار عملیاتی کند. این دقیقاً زمانی بود که مقدمات تکنوکراسی پایهچینی جدیدی پدید آورده بود تا با آمیختگی نرم افزاری با لیبرالیسم فرهنگی، تومار انقلاب را درهم تنیده که در صورت تحقق، تا قرنها نام و نشانی از آن باقی نمیماند. پیشبینی این مواجهه برای آنانکه حقیقت انقلاب اسلامی را درک میکردند، امر دشواری نمینمود؛ اما آن عده که هنوز نیز ناتوان از این درک بودند با برنامهریزی عملیاتی و میدانی، هرگونه مواجهه انقلاب اسلامی برای هویتیابی اصولی و اصیل با زواید تحمیلی و عوارض ناخوانده را به ضرر هویت انقلاب و موجب فروافکندن آن برمیشمردند. این مواجهه در دهه دوم عمر انقلاب اسلامی به وقوع پیوست و انقلاب با تثبیت جایگاه و گفتمان اصولگرایی در جریانات سیاسی، ضربشست خود را در بعد نرم افزاری نیز به رخ کشید. این پدیده موجب شد تا گفتمان اصولگرایی دیگر در سطح یک نظریه و مفهوم و حتی گفتمان باقی نمانده و جهش دیگری را در راستای انقلاب اسلامی تجربه کند. گفتمان اصولگرایی که زمانی مورد هجو و تهمت و زمانی دیگر نیز مورد دستاندازی و تطاول منافقانه قرار گرفته بود با رهاسازی خود از تمامی انگها در فضای انقلاب اسلامی تبدیل به گفتمانی غالب در جامعه شد. این سطح از تعالی برای بسیاری نیز همچون جهشهای قبلی - غیرملموس مینمود. هم از اینرو بود که این جهش را به ساختارهای قدرت و حتی ساختارهای نظامی درون حاکمیت منتسب ساخته و اصل حقیقت رشد آن را درک نکردند. این جریانات ذات غنی انقلاب اسلامی را نیز درنیافته و از تحلیل آن عاجز بودند.
اتفاقا همین عدم شناخت از گفتمان غالب اصولگرایی – حتی درون جریان اصولگرا - موجب شده بود که این پارادایم با تعابیری نظیر جریانات و احزاب سیاسی خلط شده و برخی اینگونه باور کنند که جریان اصولگرایی عدل و همتراز سایر جریانات سیاسی در طول دو دهه ابتدایی عمر انقلاب اسلامی است. در حالی که ساختار گفتمان اصولگرایی نیز همچون مادر او - انقلاب اسلامی - ساختاری نه دستساز جریانات قدرتمحور مدرنیتهخواه، بلکه شاکلهای نظریهمحور، وظیفهشناس، مسئولیتگرا و خدمتپیشه خلق شده بود. البته افراد به همان میزان که در تولید ادبیات انقلاب اسلامی و پیشبرد آن در بدنه جامعه سهیم بودند، در شکلگیری و بارورسازی گفتمان اجرایی این انقلاب- یعنی همان گفتمان اصولگرایی- نافع بودهاند. به همین دلیل است که میتوان منبع و تئوریپرداز اصلی این حرکت بستری را معمار کبیر انقلاب اسلامی (رحمة الله علیه) و پیشبرنده اصلی آن پس از ایشان را مقام معظم رهبری (مد ظله العالی) شناخت. به عبارت دیگر این وظیفهشناسی برخاسته از روح انقلاب اسلامی است که متشکل کننده و همآوا سازنده جریان اصولگرایی بوده و سخیف ساختن آن در ساختارهای پوسیده و کهنه قدرتخواه، جفایی بس عظیم به این حرکت مبنایی است. از سوی دیگر شاکله جریان اصولگرایی هم - گرچه دارای نقایص فراوان و متعدد و البته قابل اصلاح است - شاکلهای بسترمحور و متنپذیر است. چنین بوده که در طول سالیان متمادی از اواخر دهه دوم تا انتهای دهه سوم انقلاب و نیز هماکنون، بارها این متن جریان بوده که بنابر اصالت اصول، حرکت نخبگی اصولگرایان را تنظیم نموده و در مواردی ریل حرکت آنان را تصحیح نموده است. در این میان آن که به جوهره ناب انقلاب اسلامی وفادارتر و عاملتر بوده، توانسته نسبت خود را با گفتمان اصولگرایی و بالطبع جریان اصولگرا تعریف نماید و آن که در این بین عاجز از تعریف نسبت خود با حرکت انقلاب اسلامی بوده و دنبالهروی میزان سابقه مبارزاتی، نزدیکی فیزیکی و نسبی با رهبران انقلابی، قدرت نفوذ در لایههای قدرت و . . . بوده، نتوانسته به جایگاهی شایسته در میان گفتمان سازان اصولگرا و بدنه جریان دست یابد. تزلزلها و تذبذبها میان جریانات سیاسی طی سالیان اخیر از سوی برخی اشخاص ذینفوذ، با همین عبارت قابل تحلیل است. بدین جهت است که بازخوانی و بازشناسی تطورات "اصولگرایی " در سه دهه عمر پربرکت انقلاب اسلامی برای بازشناسی و تعیین نوع و سطح حرکت این گفتمان در آینده انقلاب، بسیار ضروری و لازم تلقی میشود. بدیهی است که همان عناصر کلیدی تاثیرگذار در روند جهشی این گفتمان میتواند به صورت مستقیم، تنظیم کننده و تضمین دهنده بقای حرکت اصولگرایانه در فضای معنوی انقلاب اسلامی باشد.
همچنین شناخت عوامل دخیل در کاستیها و موانعتراشیهای سی ساله گذشته گامی در جهت رفع موانع فعلی پیشِروی حرکت اصولگرایانه ارزیابی خواهد شد. این اما تازه ابتدای مسیری بود که انقلاب اسلامی برای حرکت پوینده خود برنامهریزی کرده بود. اما به یقین برای رسیدن به قله، مراحل متعدد و سخت دیگری در پیشِروی خود دارد. از اینروست که اگر در بالای نردبام اصولگرایی، سخن از استغنای از اصول و حرکت در آن ساختار، دست یازیدن به دعواهای بیحاصل و تهی، نادیده انگاشتن افقهای بلند و متعالی و کوچک شمردن موریانههای دندان تیز کرده بر اجزای این نردبام صورت گیرد، این "جریان اصولگرا " است که ضربه نهایی را متحمل خواهد شد و البته - گفتمان اصولگرایی- در جایی دیگر و بهعهده جمعی دیگر سر برخواهد آورد. روشن است که متکفل اصلی پیشبرنده افق "عدالت و پیشرفت " در دهه چهارم انقلاب اسلامی، همین گفتمان "اصولگرایی " خواهد بود و اگر جریان اصولگرایی بخواهد این بار عظیم و پرافتخار بر دوش او نهاده شده یا از دوش او بر زمین نیفتد، بایستی با رفع کاستیها، چشم بر افقها دوخته و برنامهریزی عملیاتی مبتنی بر بلندای افق در نظر گرفته شده و با تکیه بر مرکب رهوار پیامهای انقلاب اسلامی را تنظیم نماید.
بالطبع برداشتن گامهای محکم و استوار و چیدن مسببات و مقدمات اجرای اهداف، اقداماتی اولیه برای اعلام آمادگی نسبت به بهعهده گرفتن آن مسئولیت خطیر خواهد بود. همچنین تهیه فهرست جامع از چالشهای جدید و پیشِروی گفتمان اصولگرایی در دهه عدالت و پیشرفت از جمله وظایف مهم و سرنوشتساز جریان اصولگرایی خواهد بود چرا که حرکت در مسیری پراهمیت، بدون برخورداری از نقشه موانع و نیز عدم برخورداری از راهبرد در مواجهه با آنان حرکتی از ابتدا ناصحیح خواهد بود.
این البته محتاج پیریزی تمهیداتی چند خواهد بود. نزاعسازی و چالش آفرینی در درون یک جریان، علاوه بر صرف هزینهها در محل غیرمناسب و عقب افتادن از وظایف اصلی پیشگفته، خود موجب پیدایش چالش جدید در سطح جریانی گفتمان خواهد شد. دراین زمینه علاوه بر شناسایی و رفع و رجوع این چالشها و برنامهریزی برای مقابله با آن، باید نقش عوامل تحریک کننده در جریان، بازشناسی شده و ریشه محرکین قطع شود. واضح است که پالایش هر لحظهای جریان و نسبتسنجی آن با موازین اصولی انقلاب، راهی صحیح برای نیل بدین هدف است. از سوی دیگر همانگونه که در پیش گفته شد به دلیل نسبت گفتمان اصولگرایی با روح انقلاب اسلامی، پیادهسازی و استفاده از ظرفیت راهبریهای راهبردی سکاندار کشتی انقلاب اسلامی، نه به عنوان تاکتیک که به عنوان عامل موجده وعامل بقا در گفتمان اصولگرایی ایفاگر نقش خواهد بود.
این حقیقت به عنوان شاخص و "متر " قابل سنجش برای تطبیق با حرکت اصلی نیز قابل بهرهبرداری است. همچنانکه تعیین مرزبندی جریان اصولگرا - طبق گفتمان اصولگرایی - با گفتمان روشنفکری و جریان غربگرا، شاخصی دیگر در مسیر تطابق جریان و گفتمان اصولگرایی خواهد بود. در بعد اجرایی نیز تبدیل رقابتها و سلایق گوناگون با رفاقتهای درون گفتمانی، موجب همافزایی بیش از پیش خواهد بود. مسئولیت خطیر آتی گفتمان اصولگرایانه میطلبد تا واگراییها و نفرت پراکنیها در بدنه جریان اصولگرایی طرد شده و بیش از پیش با انزواسازی نسبت به نفرتپراکنان برخورد شود. تبدیل گفتمان خدمترسانی به گفتمان بقا در قدرت با هر ترفند، عارضهای غیرخودی در جریان اصولگرایی است که باید مورد مداقه و مداوا قرا گیرد. اصولگرایی اقتضا دارد که تمامی همتها در جهت وظیفه خلاصه شده و تهیه مدلی از جنس قدرتخواهی جای خود را به مدلهای بومی اصولگرایی در ارائه بیمنت خدمت به ملت بسپارد. همچنین تعیین اولویتها و حرکت در آن مسیر و نیز طرد متمردین از این راهبرد اساسی که درصدد اولویت سازی های بیهوده از مسائل دستهچندم فرعی به مسئله اصلی هستند، خود از اولویتهای جریان اصولگرایی است. آرمانشهر اصولگرایی آنجاست که انقلاب اسلامی به تمامه در ساختار سیاسی جامعه نهادینه شده و دولت - به مفهوم عامه آن- در چارچوب این آرمان گام بردارد. در این میان آنچه نیل به این هدف را متحقق میسازد، استفاده بهینه از جریان اصولگرایی بتمامه آن و استفاده از پتانسیل نهفته میان گفتمان غالب "اصولگرایی " و جریان "اصولگرایی " است. بالطبع آنکه خود را بیش از همه اصولگرا میداند باید طبق همین "اصول " بیش از سایرین از درجات اصولگرایی اصولگرایان بهرهبرداری نماید و البته از محافظهکاری دست کشیده و آنچه با "اصول " نمیخواند را بیش از همه وانهد.
در این راستا محور قرار گرفتن "جریان اصولگرا " و یا فرد "اصولگرا " به جای گفتمان "اصولی " و در نتیجه، سنجیده شدن اصول با معیار "اصولگرا " نخستین آسیب در پیگیری روند اجرایی اصولگرایی انقلابی خواهد بود. اینچنین خواهد بود که مترهای متعددی از "اصولگرایی " در جریان وابسته به آن خلق شده و دقیقا میتوان بهضرس قاطع عنوان نمود که هیچکدام از آنان نیز با متر "اصول " حقیقی همخوانی نخواهد داشت. این آفت موجب خواهد شد که حب و بغض به این و آن، رقابتهای درونجریانی را جایگزین رفاقتها کرده و اتفاقا با خلق دشمن جدید از درون این رقابتها، دشمنان کمینکرده به رقیب و رفیق جدید! تبدیل شوند.
این اصول است که ساختار آرمانشهر اصولگرایی را تشکیل میدهد. معامله بر سر اصول در این ساختار جایگاهی ندارد. انقلاب اسلامی چنین آرمانشهری میطلبد . . . .