رابرت گیتس، وزیر دفاع آمریکا ضمن ابراز نگرانی در مورد "شتاب توسعه" نظامی چین پیرامون سرعت ودامنه فعالیتهای روزافزون چین در قلمرو دفاعی هشدار داد و خاطرنشان ساخت که توسعه توان دفاعی چین بسیار سریعتر از پیشبینیهای آمریکا است. این اظهار نگرانی گیتس و سایر مقامات ارشد "پنتاگون" در طول ماههای اخیر مرتبا تکرار شده و تدریجا به یک روند سیاسی - تبلیغاتی در خصوص معرفی چین به عنوان یک "خطر" تبدیل شده است. مطابق اطلاعات منتشره، چین در 6 زمینه سرگرم تلاش فشرده برای ارتقاء تکنولوژی نظامی است و سرمایههای عظیمی را به این موضوع تخصیص داده است.
1 - فناوری فضائی - پکن با تمرکز بر روی ارتقاء فناوری فضائی درصدد مقابله با آمریکا در چارچوب طرحهای موسوم به "جنگ ستارگان" است و در این زمینه توانمندیهای خود را برای رهگیری ماهوارههای دشمن و انهدام آنها در فضا به نمایش گذاشته است. چین در این مقوله توانسته است یک ماهواره به اصطلاح "سرگردان" را در فضا منهدم کند.
2 - فناوری هوائی - چین به شدت سرگرم توسعه جنگندههای "استیلت" است و اخیرا در چارچوب سیاستهای شفافسازی تحقیقات نظامی خود، اطلاعات طبقهبندی شده شامل ویدئو و عکسهای مرتبط با آزمایشات موفقیتآمیز خود را در این زمینه منتشر کرده است. با وجود این پکن هنوز در مسیر تولید "هواپیماهای رادار گریز"، درسطح رقابت با آمریکا در دستکم به میزان 5 سال فاصله دارد اما با شتاب فراوان در این مسیر حرکت میکند.
3 - فناوری موشکی در مقیاس استراتژیک - "پنتاگون" به شدت نگران توان و ظرفیت "موشکهای بالستیک" چین است. پکن حتی در مقطع کنونی قادر به هدفگیری و نابودی هدفهای ثابت و سیار آمریکا در زمین و دریا است و از جمله میتواند یک ناو هواپیمابر آمریکا در فاصله 2 هزار مایلی را با دقت و اطمینان منهدم سازد.
4- موشکهای زیردریائی: چین در قلمرو تولید و بکارگیری موشکهای زیردریائی که بتواند در هر فرصتی، کشتیها و زیردریائیهای دشمن را هدف قرار دهد، سرمایهگذاریهای وسیعی انجام داده ولی هنوز نتوانسته است به نقطه اطمینانبخش و باثباتی برسد. با وجود این، شتاب حرکت چین در این زمینه، به مراتب فراتر از پیشبینیهای پنتاگون بوده است و همین امر موجبات نگرانی آمریکا در خصوص احتمال "پنهانکاری اطلاعاتی - عملیاتی" چین را به طرز روزافزونی تقویت کرده است.
5 - رهگیری و ناوبری الکترونیک - چین در قلمرو "جنگ الکترونیک" بسیار ضعیف ظاهر شده و در برآوردهای اولیه در خصوص رهگیری و کنترل ناوبری الکترونیک، با سطوح قابل اعتماد جنگهای الکترونیک در مقیاس پیشرفته، سالها فاصله دارد. اما شواهدی در دست است که نشان میدهد چین حتی در این زمینه هم، شاید تعمدا، سطوح واقعی توانمندیهای عملیاتی خود را پنهان کرده و عملا به "فریبکاری اطلاعاتی" روی آورده تا رقبا و دشمنان احتمالی را در ارزیابیهای خود، دچار خوشبینی و در نتیجه دچار "غافلگیری" کند.
6 - جبران فاصله تکنولوژیک - با وجود آنکه چین در سالهای اخیر، بودجه نظامی خود را بویژه در قلمرو "تحقیقات" و با هدف "نوآوری نظامی" به شدت افزایش داده است ولی با توسل به چند شگرد رایج در جهان سعی کرده است که "فاصله تکنولوژیک" خود باآمریکا و حتی با ساختار پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) را جبران کند و اگر قادر به کوتاه کردن فاصلهها در یک مقطع زمانی کوتاه مدت نیست، دستکم شرایطی را به وجود آورد که رقبا و دشمنان احتمالی، جرئت آزمون قدرت چین را نداشته باشند.
اصلیترین محورهای عملیاتی پکن در این زمینه را میتوان اینگونه فهرست کرد:
* تاکید بر نقاط قوت و از جمله به رخ کشیدن تعداد انبوه نفرات ارتش و نیروهای ذخیره، که با درنظر گرفتن جمعیت 2/1 میلیارد نفری چین، یک "مزیت نسبی" برای پکن محسوب میشود.
*پنهانکاری در اعلام و اظهار توانمندیهای نظامی که پکن را در موقعیت ممتازتری نسبت به "ارزیابیهای اطلاعاتی" قرار میدهد و همواره این سئوال را نزد تحلیلگران ایجاد میکند که آیا تمامی آنچه پکن در اختیار دارد، فقط همین اندازه است؟ یا آنکه بخشهای پنهان، همچون یک کوه یخی، از معرض دید شبکههای اطلاعاتی مخفی مانده است؟
* "دیپلماسی آرام" یکی دیگر از شگردهای پکن برای فریب طرفهای مقابل بوده و هست. چین از این سیاست برای "اثبات توانمندیهای دنبالهدار" خود، بیشترین بهرههای ممکن را برده است. در واقع واکنشهای اخیر پکن در برابر تهدیدات و عملکردهای تحریکآمیز واشنگتن و متحدانش،به مراتب کمتر و ملایمتر از حد انتظار بوده است.
این امر، اگرچه در برخورد اول به حساب نرمش، انعطاف و حتی عقبنشینی پکن از مواضعش ارزیابی شده و میشود ولی در درازمدت نشانگر "عمق استراتژیک چین" و اعتماد به نفس مقامات پکن در برابر غرب و بویژه آمریکا بوده و هست. استمرار همین رفتار باعث شده است که واکنشهای اعتراضآمیز چین در قبال فروش 5/6 میلیارد دلاری جنگافزارهای آمریکائی به تایوان، دعوت از "دالائی لاما" رهبر جدائیطلبان تبت و دیدار اوباما با وی و مهمتر از همه، برگزاری مانورهای متعدد نظامی آمریکا و متحدینش در پشت مرزهای چین و در آبهای دریای چین و دریای زرد، عموما ملایمتر از حد انتظار بوده است. همین امر به تدریج باعث ایجاد نوعی "موازنه وحشت" در منطقه شده و شرایطی را به وجود آورده که پنتاگون و بیشتر از مقامات نظامی، دیپلماتهای آمریکائی را از تحریک روزافزون پکن برحذر داشته است.
با وجود این، طی ماههای اخیر شاهد رفتارهای جنون آمیز آمریکا برای تحریک چین بودهایم. طبعا سئوال جدی و مطرح اینست که اگر تحلیل فوق صحیح باشد، در اینصورت اقدامات اخیر واشنگتن در آبهای آسیای جنوب شرقی و تحریک بدفرجام چین چه اهداف و توجیهاتی دارد؟ برای درک بهتر این پدیده و شناسائی عوامل موثر در این زمینه بایستی این نکته را به عنوان یک "مبنای اصلی" درنظر داشته باشیم که دیپلماسی آمریکا در منطقه آسیای جنوب شرقی، یک "طرح چندمنظوره" است که در آن واحد، اهداف متفاوت و بلکه متضادی را دنبال میکند و مهمتر آنکه طرحی موردپسند و حمایت "نومحافظهکاران" به رهبری و هدایت "رابرت گیتس" وزیر دفاع تحمیلی نومحافظهکاران به اوباما و دمکراتها محسوب میشود. در واقع حتی اگر این طرح در میدان عمل همانندسیاستهای پنتاگون درعراق و افعانستان هم با شکست و ناکامی آشکاری مواجه گردد، جمهوریخواهان و جناح "نومحافظهکاران"، نه تنها زیان نخواهند کرد بلکه حتی از شکست آن، بیشتر از موفقیتش، بهره میبرند و یک شکست دیگر بر ناکامیهای اوباما در کارنامه ناموفق وی میافزایند. به عبارت بهتر، تاوان شکست سیاستهای "گیتس" و پنتاگون را دمکراتها میپردازند و اگر موفقیتی هم کسب شود، قطعا به نام گیتس و تیم نومحافظهکاران طرفدار "تشدید نظامیگری" ثبت و ضبط خواهد شد. این پدیده اگرچه در صورت موفقیت هم، به معنی عدول اوباما از "سیاست تغییر" تلقی میشود،نشانگر آنست که اگر هم توفیقی در کارنامه اوباما وجود دارد،به قیمت "برخورد با چین" و تشدید نظامیگری در آسیای جنوب شرقی، به دست آمده است. با وجود این،اهمیت سایر اهداف واشنگتن در این مقوله کمتر از مورد فوق نیست:
*فراموش نکنیم هرگونه تحریک چین، اگرچه در مقطع کنونی با واکنشهای تقریبا ملایم پکن پاسخ داده میشود،اما "تهدیدات پکن"، بیشتر برای تحقق سیاستهای جنون آمیز واشنگتن،کارآئی دارد و به خوبی میتواند ضرورت توسل به نظامیگری در آسیای جنوب شرقی را توجیه کند و آنرا "پذیرفتنی" جلوه دهد.
تصادفی نیست که "رابرت گیتس" در هر فرصتی و حتی در جریان دیدار با مقامات ارشد چین، از تقویت حضور نظامی آمریکا در آبهای منطقه و حتی از اجرای مانورهای نظامی در آبهای جنوب چین و دریای زرد، قویا جانبداری میکند. چرا که مایلست با تحریک چین، پکن را به اتخاذ سیاستهای تهدیدآمیز وادار کند و حتی زمینههای لازم برای برخورد نظامی را فراهم سازد.
*با وجود آنکه این پدیده، به خودی خود برای واشنگتن بمنزله یک "هدف ارزشمند" محسوب میشود، ولی آمریکا با ایجاد "فضای ملتهب" در منطقه، اهداف مهمتری را محقق میسازد و آن "ایجاد زمینههای همگرائی متحدین با سیاستهای واشنگتن است، که طی سالهای اخیر، تقریبا به "هدفی غیرممکن" تبدیل شده بود و زمینههای واگرائی ژاپن و کره جنوبی را به خوبی فراهم ساخته بود.
آمریکا پس از غرق کشتی جنگی کره جنوبی و بزرگنمائی این پدیده، توانسته است فضای تخاصم و درگیری میان دو کره را "مدیریت" کند. بعلاوه موضوع انتقال پایگاههای آمریکا از اوکیناوا را دستکم به صورت موقت، به فراموشی بسپارد. قطعا مردم و مقامات ژاپن فراموش نکردهاند که خواستار تعطیلی پایگاه هوائی "فوتنما" و خروج نظامیان آمریکائی از جزیره اوکیناوا بوده و هستند. تقریبا بدون استثنا، تمامی دولتمردان و احزاب ژاپنی در طول دهه اخیر مرتبا به مردم ژاپن قول دادهاند که حداکثر تلاش خود را برای تحقق این "خواسته ملی" به کار خواهند بست. اما در زمانیکه آبهای منطقه آبستن حوادث غیرمنتظرهای است و موضوع "تهدیدات حیاتی" و نگرانیهای مهمتری مطرح است، قاعدتا فرصتی برای طرح چنین خواستههائی وجود ندارد.
این بدان معنی است که واشنگتن با بزرگنمائی پیرامون "خطر کره شمالی" و مانور موذیانه در خصوص "خطر چین" توانسته است واگرائی کره جنوبی و ژاپن را مهار کند و حتی آنرا به "فرصتهای طلائی برای همگرائی" تبدیل نماید. این نکته از آن جهت اهمیت دارد که طی ماههای اخیر، ژاپن ضمن تجدیدنظر در "استراتژی دفاعی" خود، از "کره شمالی" به عنوان یک "خطر بالقوه" و از چین به عنوان یک "نگرانی" و "عامل نگران کننده" یاد کرده که لازمست در قبال آنها به "سیاست بازدارنده" متوسل شود.
*علیرغم آنکه این دلایل برای اثبات جهتگیری سیاستهای واشنگتن، کافی بنظر میرسد ولی مقامات پنتاگون، به ویژه طیف نومحافظهکاران، با انگیزههای دیگری نیز به این تنشها دامن میزنند و مشخصا 2 هدف جدی را دنبال میکنند:
الف - ایجاد یک کانون بحران جدید و ماندگار ساختن بحران کره در آبهای آسیای جنوب شرقی که بتواند برای سالها و بلکه دهههای آینده، یکی از مولفههای دیپلماسی جهانی آمریکا را شکل دهد و ضرورت توسل به نظامیگری را توجیه کند.
ب: بر شکستها و ناکامیهای واشنگتن در عراق و افغانستان که مشخصا "رابرت گیتس" و تیم نومحافظهکاران بعنوان عاملین و مجریان و مسئولین آن معرفی میشوند، سرپوش بگذارند و نظرها را به سمت و سوی دیگر منحرف نمایند. علاوه بر این، "گیتس" با اظهار نگرانی در مورد پنهانکاریهای چین، سعی دارد ضرورت سرمایهگذاریهای بیشتر آمریکا در خصوص "تحقیقات نظامی" و ارتقاء فناوریهای دفاعی - تهاجمی را گوشزد کند و نشان دهد هر آنچه آمریکا تاکنون، بویژه در دوران بوش کوچک و حتی امروز در این مقوله سرمایهگذاری کرده، نه تنها لازم و حیاتی بوده، بلکه این رقم هنوز هم جوابگوی نیازهای دفاعی آمریکا بمنظور تضمین امنیت ملی آمریکا نیست ولازم است بر این ارقام افزوده شود. بدین ترتیب این هشدارها و ابراز نگرانیهای "گیتس"، با هدف آمادهسازی زمینهها در کنگره و حتی نزد افکار عمومی آمریکا بمنظور تخصیص بودجههای افزونتر برای مقاصد نظامی عنوان شده و میشود.
این شاید بزرگترین ماموریت "رابرت گیتس" در آخرین ماههای حضورش در پنتاگون محسوب میشود که سعی کند از آخرین فرصتها برای اثبات و ضرورت تخصیص بودجههای نجومی در مقیاسی وسیعتر از گذشته برای مقاصد نظامی، بهترین استفادههای ممکن را به عمل آورد. طبعا سئوال منطقی اینست که در اینصورت، تکلیف شعارهای انتخاباتی اوباما برای "تغییر"، چه خواهد شد؟ پاسخ اینست که امروزه هیچکس و حتی اوباما هم به این نکته نمیاندیشد. چرا که اوباما اکنون 2 سال که با عملکرد روزانهاش پذیرفته و ثابت کرده است که هر آنچه در جریان تبلیغات انتخاباتی وعده داده، صرفا شعاری برای فریب افکار عمومی بوده و شخصا به خوبی آگاه بوده است که هیچ یک از وعدههایش، به ویژه وعده تغییر در دیپلماسی جهانی آمریکا، عملی نیست.