ناصر فکوهی
fakouhi@yahoo.com
چنین پرسشی را نمی توان بدون در نظر گرفتن چارچوب های نظری متفاوتی که یک جامعه شناس یا یک انسان شناس خود را درون آنها تعریف و نگاهش را بر اساس پدیده های بیرونی تبیین می کند، پاسخ داد. با این مقدمه آنچه ما در پاسخ باید به آن توجه داشته باشیم ریشه گرفتن پاسخ از نظریه بوردیویی است که خود را درون آن تعریف می کنیم ولو آنکه معتقد باشیم نه این نظریه و نه هیچ نظریه دیگری نمی تواند به طور مطلق مختصات و ویژگی های زمانی- مکانی یک جامعه مشخص را کاملاً پوشش دهد و همواره نیاز به آن وجود دارد که نظریه پرداز چارچوب های خاصی را برای حل مسائل اجتماعی و پرسش های ویژه خود در یک موقعیت زمانی- مکانی معلوم بسازد.
با حرکت از رویکرد بوردیویی بیش از هر چیز باید موضوع «هویت» را از گفتمانی روانشناختی که تا نیمه قرن بیستم تقریباً به طور انحصاری درون آن قرار داشت، بیرون آورد؛ زمانی که انسان شناسانی چون مارگارت مید و روث بندیکت و دیگران تلاش کردند جوامع غیرغربی را بر اساس مفهوم شخصیت شناسایی، تعریف و تفسیر کنند. کار آنها به سرعت بیشتر «نوعی روانشناسی» تلقی شد تا مطالعاتی انسان شناسانه یا جامعه شناسانه به معنی متعارف این واژه و شاید بهتر باشد بگوییم اعتبار این کارها، همچون کارهای مالینوفسکی (البته در مقیاسی بسیار کمتر)، به رغم محبوبیت مردمی شان به ویژه در گروه نخست، به سرعت در میان متخصصان علوم اجتماعی کاهش یافت و در سطح نوعی «روانشناسی غیرمتخصصانه» جای گرفت. امروزه شاخه انسان شناسی روانشناختی در انسان شناسی و شاخه روانشناسی اجتماعی در جامعه شناسی، هنوز با مشکلات عظیمی برای اثبات خود به مثابه شاخه هایی علمی و دارای مشروعیت، رویکرد و نظریه ها و مفاهیم خاص خویش روبه رو هستند.
اشاره ما به بوردیو، که البته در تبیین جدید نظریه هویت در حوزه علوم اجتماعی جدید تنها نبود و نظریه پردازانی چون هانری لوفبور، ایروینگ گافمن و بسیاری دیگر را باید به او افزود، بیش از هر چیز به این دلیل است که بوردیو بهتر از هر متخصص دیگری در این شاخه های علمی نشان داد مفهوم «هویت» برساخته ای اجتماعی است که هر چند نمی توان وجود و تاثیرات بیولوژیک- ژنتیک را در آن نادیده گرفت اما این موارد بیشتر پس زمینه هایی هستند که درون ساختارهای اجتماعی به ساخته شدن، پرورش و بروز مجموعه های کنشی-گفتمانی تودرتو و پیچیده منجر می شوند که ما در زبان عام و با نگاهی تقلیل گرا به آنها «هویت» یا «شخص» نام می دهیم. رویکرد بوردیویی، به گونه ای که بهتر از هر کجا در کتاب «تمایز» او بیان شده است، هویت را عمدتاً با تکیه بر همین مفهوم تعریف می کند؛ هویت مجموعه ای از کنش های برونی و باورها، محتواها و گفتمان های نظری است که یک فرد یا گروه اجتماعی را، از نگاه خود او یا نگاه دیگران نسبت به او، از افراد و گروه های دیگر جدا، متمایز و به یک معنا «مشخص» می کند یا به او «شخصیت» و بهتر بگوییم «تشخص» می دهد. در زبانی ساده تر می توانیم بگوییم هویت، مجموعه مشخصات کنشی- نظری است که یک «خود» را از «دیگری» جدا کرده و این دو را برای یکدیگر «قابل فهم» می کند. فهم پذیری در این مفهوم را می توان در مفهوم «قرائت پذیری» یعنی «خوانا شدن» یا باز هم به زبانی دیگر «پیدا شدن» تعریف کرد.
نظام های اجتماعی، به همان نسبت که پیچیده تر می شوند و کمیت های بزرگ تری را در روابطی عمیق تر و با تفسیرپذیری بیشتری قرار می دهند، نیاز به سازوکارهایی دارند که افراد درون آنها بتوانند با یکدیگر «هماهنگ» شوند.
در این مفهوم، کنش ها و حتی نظام های باوری یک فرد به صورت دائم بر اساس تفسیر و خوانش او از «خود» و از «دیگری» و تصور او از چنین خوانشی از «خود» نزد «دیگری» (بر اساس تفاوت ها و شباهت ها) شکل می گیرند. برای آنکه فردی یا گروهی بتواند وارد یک نظام کنشی یا فکری شود ابتدا باید بتواند خود و دیگری را تعریف کند و اگر امکان این کار برایش وجود نداشته باشد یا فرآیند «تشخیص» در این زمینه برایش مشکل یا ناممکن شده باشد، نظام های حرکتی و فکری (زبانی) او نیز از کار می افتند یا به شدت لطمه می خورند. برای نمونه می توان به فردی اشاره کرد که به دلیل یک ضربه بیرونی (مثل یک تصادف) یا یک اختلال درونی (یک بیماری) حافظه خود را از دست داده است. این فرد در واقع انباشت ذهنی- رفتاری ای را که «خود» او را می ساخته و «دیگری» را نیز برایش تعریف می کرده، به صورت موقت یا درازمدت از دست داده است و بنابراین قادر به انجام تقریباً هیچ کاری نیست جز کارهایی که به خصوصیات بیولوژیک ساده او مربوط شوند. چنین «شخصی» به یک «نا - شخص» یا به گونه ای به یک کودک تازه متولد شده شباهت می یابد.
بر همین اساس می توان گفت «هویت» باید لزوماً از دیدگاهی که ما به آن می نگریم در مولفه هایی فضایی-زمانی تعریف شود و از هر دو حوزه کنش و زبان ریشه گرفته و با آنها رابطه چرخه ای و دائم داشته باشد، در غیر این صورت ما ناگزیر به حوزه های آسیب شناختی وارد خواهیم شد (تضعیف هویت، هویت های ضربه خورده، هویت های واکنشی، هویت های کاذب و...). اگر به این ترتیب خواسته باشیم پاسخی اولیه به این پرسش که پرسشی گسترده است، بدهیم خواهیم گفت این مولفه ها لزوماً باید در پهنه ای چهار گوش تعریف شوند؛ زمان، فضا، کنش و زبان. در این چهار گوش آنچه در علوم اجتماعی گاه با عنوان سبک زندگی و گاه با عنوان روزمرگی تعریف شده است بهتر از سایر مفاهیم ما را به یافتن مولفه ها راهنمایی می کند. شکی نیست در اینجا گفتمان لوفبوری و فرآیندی که این اندیشمند با عنوان تعریف اجتماعی سبک زندگی درون فضا بیان می کند، می تواند برای ما راهگشا باشد.