از شیرین هانتر
ترجمه دکتر جلیل روشندل
کانون متغیر روسیه
بین سالهای 1990 و 1992، اتحاد شوروی تجزیه شد و روابط بین دو کشور نزول کرد. سقوط اتحاد شوروی و تیره شدن افق مشارکت بین روسیه و غرب، به شدت، محیط ژئواستراتژیک را برای ایران بدتر کرده و آن را از عنصر اصلی سیاست خارجیاش محروم میکرد. به موازات ظهور روسیه جدید از سقوط اتحاد شوروی، نخبگانش زمینه را برای یک سیاست خارجی که دیگر خبر از گسترش سوسیالیسم نمیداد، مساعد میدیدند.
در آغاز، روسیه پس از شوروی راه مکتب «ارو - آتلانتیسیسم» را در سیاست خارجی میپیمود که کانون عمده آن، ساختن مشارکت بین روسیه و غرب بود. وزیر امور خارجه روسیه، آندری کوزیرف، یکی از برجستهترین طرفداران این فلسفه «ارو - آتلانتیسیست»، جوهرهاش را از این عبارت میگرفت که «بزرگی روسیه در آستانه قرن 21 نه به وسیله اندازه امپراتوریاش، بلکه از طریق سطح رفاه مردمش تعیین میشود» و بنا به گفته کوزیرف، روسیه نیاز دارد تا به جمع «باشگاه متمدن خاص» و به عبارت دیگر به گروه هفت کشور صنعتی، بگرود(7).
در درون چنین مشارکتی، به باور «ارو آتلانتیسیستها»، روسیه باید نقشی حساس را به عنوان پل ارتباطی بین غرب و کشورهای مشترکالمنافع مستقل (CIS) و همچنین بعنوان عامل تمدنی در میان این کشورها بازی کند تا بتواند آنان را در طول زمان برای پیوستن به خانواده ارو - آتلانتیک توانمند سازد.
با این نقطه نظر، مهمترین تهدید برای منافع روسیه منازعات قومی درون کشورهای مشترکالمنافع مستقل و اسلامگرایی افراطی است. از آنجا که غرب، اسلامگرایی افراطی را تهدیدی مشترک برای منافع خود نیز میداند، لذا یک نزدیکی و قرابت طبیعی بین غرب و روسیه ظاهر میشود. ارو آتلانتیکها مدعی هستند که غرب باید کمک کند تا روسیه از گسترش اسلام افراطی در کشورهای مشترکالمنافع مستقل و مناطق اطراف آن جلوگیری کند. از این رو، ایران را به مشابه مهمترین تهدید برای روسیه تلقی میکنند که باید تضعیف و سدبندی شود و یا دست کم نتواند پا را از گلیم خود فراتر بگذارد، به نحوی که قادر نباشد روابط غرب با روسیه را با مخاطره مواجه سازد.
تا اواسط سال 1993، نقطهنظر ارو - آتلانتیستها تا حد زیادی جهت حرکت سیاست خارجی روسیه را تعیین میکرد. در نتیجه، در خصوص اغلب موضوعات بینالمللی و منطقهای، روسیه علیالاصول طرفدار موضع غرب بود. غرب نیز روی هم رفته نقش ویژهای را برای روسیه در داخل کشورهای مشترکالمنافع مستقل به رسمیت میشناخت، اما در عین حال، نقش بالاتری را برای ترکیه در آسیای مرکزی و قفقاز اشاعه میداد.
معلوم شد ماهعسل روسیه با غرب نسبتاً کوتاه بوده است. اواخر 1993 نگرانیهای غرب از آنچه که رفتار نو - امپریالیستی روسیه در آسیای مرکزی و ماورای قفقاز نامیده شد، فزونی یافت. تمایل در جهت برقراری مجدد نفوذ روسیه در اتحاد شوروی سابق از اواخر سال 1992 آشکار بود. نگرانیهای غرب با بیان مجدد گرایش ملیگرایانه در سیاستهای روسی تشدید شد که به بهترین نحو در پیروزی ولادیمیر ژیرینفسکی در انتخابات پارلمانی 1993 خود را نشان داد.
غرب، هرچند که ممکن بود مایل باشد کشورهای مشترکالمنافع مستقل را بعنوان حوزه دموکراتیک نفوذ روسها به رسمیت بشناسد، اما اگر قرار بود یک روسیه ناسیونالیست یا اقتدارگرا علایم نو - امپریالیستی از خود بروز بدهد، این تمایل بسیار کمتر میشد.(8) طرز تلقی غرب نسبت به روسیه بدنبال استفاده همهجانبه مسکو از قدرت نظامی در جمهوری کوچک چچن و مخالفت با گسترش ناتو سختتر شد.
انتقاد غرب موجب شد باوری که پیشتر هم در روسیه وجود داشت، مبنی بر اینکه غرب رغبتی برای پذیرش روسیه بعنوان یک قدرت بزرگ و شریک برابر ندارد، تقویت گردد. حتی کوزیرف، برخی تحلیلگران غربی را متهم کرد که نمیتوانند «اندیشه روسیه قوی را بپذیرند، خواه یک دموکراسی باشد خواه یک امپراتوری.»(9)
از 1994، زمینههای عدم توافق و منازعه در منافع بین روسیه و غرب بتدریج در حال رشد بوده است. در روسیه، سیاستی حول محور ملیگرایی بیشتر و غربگرایی کمتر اعمال شده که بر بازسازی وضعیت روسیه صرفاً بعنوان یک قدرت اور - آسیائی متمرکز بوده است.
این مکتب جدید اور - آسیائی نقطهنظر تردیدآمیزی درخصوص مشارکت روسیه و غرب دارد. پیروان آن مدعی هستند که سقوط کمونیسم، پویشهای اساسی نظام بینالمللی را که مبتنی است بر رقابت برای قدرت اقتصادی و سیاسی و تمایز بین ملل، دگرگون نکرده است. بنابراین، سیاست روسیه در قبال غرب باید بیشتر براساس قبض واقعی رئال پولیتیک (Realpolitic) باشد و نه توسط به نظریه رمانتیک منافع مشترک و تهدیدات.
اور - آسیائیستهای نوین بر این باورند که تمرکز سیاست خارجی روسیه به غرب باید کمتر شود و بجای آن بیشتر متوجه چین، کشورهای عمده آسیایی و خاورمیانه باشد - خلاصه، آنها معتقدند اگر روسیه میخواهد جایگاه خود را بعنوان یک قدرت بزرگ حفظ کند، باید یک سیاست خارجی جهانی داشته باشد.(10)