محبوبه جاننثاری
در جهان پیچیده ما که متشکل از مردمانی با نژادهای متفاوت، فرهنگ و آداب و ادیانی متفاوت است، مساله اینجاست که در برابر تنوع ادیان چه باید گفت؟ در واقع این تنوع ادیان را چگونه باید توجیه کرد؟
جان هیک معتقد است که در برابر تنوع ادیان و در برابر پرسش از رابطه نجات با ادیان مختلف 3 نگرش متفاوت وجود دارد: اولین نگرش، انحصارگرایی است. انحصارگرایان معتقدند که رستگاری و نجات، کمال و رهایی یا هر چیز دیگری که هدف نهایی دینی قلمداد میشود، منحصرا در یک دین خاص وجود دارد و بقیه ابنای بشر یا از معرکه بیرون میمانند یا این که به صراحت از قلمرو نجات و رستگاری جدا میشوند. پراحساسترین و تاثیر بخشترین بیان چنین اعتقادی را در این باور جزمی کاتولیک میبینیم که میگوید: «در بیرون از قلمروی کلیسا، نجات و رستگاری وجود ندارد» و در کنار آن نیز حرکت میسیونری قرن نوزدهم پروتستان که میگفت: «بیرون از مسیحیت، هیچ نجاتی متصور نیست.» اساسا مفهوم نجات از بنیادیترین مفاهیم کلان مسیحی است و بر این اساس نجات صرفا شامل حال مسیحیان میشود؛ چرا که تنها از مجرای عمل فداکارانه عیسی مسیح نجات محقق خواهد شد؛ زیرا با عمل و ایثار او بود که گناه نخستین انسان پاک شد و رستگاری برای انسان امکانپذیر شد. بنابراین فقط مسیحیان و کسانی که به او و عمل او ایمان آوردهاند، نجات یافته خواهند بود. پیروان دیگر ادیان، حتی اگر دیندارانی اصیل و به لحاظ اخلاقی دستکار باشند، نمیتوانند از طریق دین خود رستگار شوند و برای نجات باید این افراد را به یگانه راه رستگاری یعنی مسیحیت هدایت کرد. جان هیک، دیدگاه انحصارگرایی را به چالش میکشد، بر این اساس که اگر تنها راه نجات مسیحیت باشد، پس تکلیف انسانهایی که پیش از مسیح میزیستند چه میشود؟ آیا آنها اهل دوزخ هستند و رستگار نشدهاند. همچنین درباره هم عصران با حضرت مسیح و همین طور آیندگانی که حتی نام ایشان را نشنیدهاند، چه میتوان گفت؟ اگر اینچنین باشد بیشتر انسانها نجات نیافته خواهند بود. از طرف دیگر هر انسانی بنا به مکان و ملیتی که در آن متولد میشود دین خود را انتخاب میکند در واقع شاید واژه انتخاب هم درست نباشد، باید گفت که دین خود را به ارث میبرد. به عنوان مثال یک نفر انگلیسی که در اروپا متولد شده است، به طور طبیعی مسیحی میشود. یک نفر هندی به دین بودا معتقد میشود و یک نفر ایرانی، مسلمان میشود و افراد بسیار معدودی دین سنتی خود را تغییر میدهند. بنابراین اگر فقط یک دین خاص بر حق باشد که تنها در دسترس عدهای خاص باشد، پس مردم دیگر در فرهنگهای دیگر چه میشوند؟ آیا صرفا به دلیل این که در یک فرهنگ خاص به دنیا نیامدهاند، رستگار نخواهند شد. در حالی که تولد آنها در دست خودشان نبوده است، پس این با عدالت خداوند سازگار نخواهد بود.
نگرش دوم در برابر تنوع ادیان شمولگرایی است. این دیدگاه را میتوان انحصارگرایی تعدیل شده نیز نامید؛ چرا که شمولگرایان نیز مانند انحصارگرایان معتقدند که تنها یک راه برای رستگاری وجود دارد و فقط در یک دین خاص قابل شناسایی است؛ اما در عین حال از انحصارگرایی فراتر میرود بر این است که معتقد است پیروان دیگر ادیان دیگر نیز میتوانند رستگار شوند. بر اساس مفهوم نجات این دیدگاه یعنی مغفرت الهی و پذیرش انسانها با مرگ عیسی مسیح ممکن شده است؛ ولی آثار و منافع این ایثار هرگز محدود به مسیحیان نیست. کفاره خون عیسی مسیح «تمام» گناهان اولاد بشر را میپوشاند، به گونهای که همه در معرض لطف و رحمت الهی قرار دارند؛ هر چند هرگز نام عیسی مسیح را نشنیده باشند یا این که ندانند چرا وی روی صلیب جان باخته است. شمولگرای معروف دیگر کارل راهنر است. وی معتقد است که مسیحیت یک دین مطلق است و از راه هیچ دین دیگری نمیتوان رستگار شد؛ البته این نیز درست است که خداوند مایل است همه انسانها نجات یابند به این ترتیب که خداوند برکات فعل رستگاری بخش عیسی مسیح را شامل حال همه انسانها کرده است. بر این مبنا راهنر مفهوم «مسیحی ناشناس» یا «مسیحی بدون عنوان» را مطرح میکند که شامل افرادی است که به صورت ظاهری و رسمی به سنت دینی مسیحیت تعلق ندارند؛ اما از آنجایی که آگاهانه یا ناآگاهانه در جستجوی حکم و اراده الهی هستند میتوانند به اصطلاح «اعضای افتخاری» مسیحیت محسوب شوند. این میتواند در حالی باشد که آنها اصلا خود را مسیحی نمیدانند یا در صورتی باشد که آنان بر غیرمسیحی بودن خویش و این که مثلا مسلمان، یهودی، هندو یا هر دین دیگری هستند، اصرار میورزند.
جان هیک معتقد است که این بیان راهنر، اقدامی شجاعانه برای اتخاذ موضعی فراگیر و شمولگرایانه است، هر چند که به طرد افکار و عقیده جزمی انحصارگرایانه قدیمی نمیپردازد؛ اما اگر نجات و رستگاری را بدون هیچ گونه پیوند ظاهری و رسمی با کلیسای مسیحی با انجیل در نظر بگیریم در این صورت چرا اصرار میکنیم که حتما به افراد برچسبی مسیحی بزنیم؟ اگر پذیرفتیم که رستگاری و نجات انسانها به این موضوع بستگی ندارد و این که همه مردم را یا مسیحی بدانیم یا مسیحیان بدون عنوان، کاری بیهوده است. انتقاد دیگر این است که هواداران شمول انگار دیگر ادیان نیز میتوانند به طور دقیق همین تحلیل را درباره دین خود ارائه کنند. همانطور که یک مسیحی، مسیحیت را یگانه دین بر حق برمیشمارد و پیروان دیگر ادیان را مسیحیان بدون عنوان تلقی میکند، یک مسلمان نیز میتواند اسلام را یگانه دین بر حق و مسیحیان و یهودیان را مسلمانان بدون عنوان بنامد و به همین ترتیب یک یهودی و یک هندو نیز میتوانند چنین کنند.
سومین نگرش در خصوص تنوع ادیان یا پرسش از رابطه نجات و رستگاری و سنتهای دینی، پلورالیسم دینی است که از نظر جان هیک بهترین نگرش و پاسخ موجود در بین 3 دیدگاه مطرح شده است. از نظر وی پلورالیسم را میتوان نتیجه منطقی نظریه شمولگرایی دانست. بنابراین پلورالیسم عبارت است از «قبول و پذیرش این دیدگاه که تحویل و تبدیل وجود انسانی از حالت خودمحوری به خدا (حقیقت) محوری به طرق گوناگون، در درون همه سنتهای دینی بزرگ عالم صورت میگیرد. به عبارت دیگر، تنها یک راه و شیوه نجات و رستگاری وجود ندارد؛ بلکه راههای متعددی در این خصوص وجود دارد. در واقع انواع پیامهای وحیانی الهی وجود دارند که بستر انواع بازتابهای انسانی نجاتبخش را فراهم میکنند.»
اما پذیرش پلورالیسم برای مسیحیات آسان نیست. امروزه انحصارگرایی مسیحی از کلیساهای مهم رخت بربسته است و بیشتر موضع شمولگرایی را اتخاذ کردهاند؛ اما آنچه حرکت از موضع شمولگرایی به پلورالسیم را مشکل میسازد و بیشتر متکلمین مسیحی معاصر را مجبور میکند که با وجود نااستواری منطقی آشکار نظریه شمول همچنان بر حفظ آن اصرار ورزند، وجود همان نظریه سنتی حلول و تجسد خداوند در وجود عیسی مسیح به همراه پوشش حفاظتی آن یعنی نظریه تثلیث است که عیسی مسیح شخص دوم در آیین تثلیث (3 خدایی) است. این مساله، مسیحیت را از این جهت که تنها دینی است که از سوی شخص خداوند بنا نهاده شده است، منحصر به فرد میکند. این انحصار مستلزم انحصارگرایی مسیحیت است، اما از آنجایی که خداوند طبیعتا باید بخواهد که همه ابنای بشر نجات یابند بر این مبنا، انحصارگرایی مسیحی غیر واقعی به نظر میرسد. بنابراین بسیاری از حکمای الهی و متکلمین مسیحی موضع شمولگرایی را پذیرفتهاند؛ اما اکنون آمادگی جلوتر رفتن و پذیرش پلورالیسم دینی را ندارند. برای پذیرش این موضع باید نظریه تجسد به نوعی توجیه و تعدیل شود. جان هیک این نظریه را این چنین توجیه میکند که آموزههای دینی، گوهر دین نیستند، پس نظریه تجسد نیز گوهر دین مسیحیت نیست، بلکه گوهر دین متحول کردن شخصیت انسانهاست.
بنابراین او هشدار میدهد که آموزههای دینی (نظیر تجسد) را نباید بیش از حد مورد تاکید قرار داد. آموزههای دینی را نباید همچون نظریههای علمی، صادق یا کاذب دانست؛ بلکه این عقاید و آموزهها تا زمانی که بتوانند دیدگاهها و الگوهای ما برای زیستن را متحول کنند، صادق هستند. در واقع یعنی این اعتقادات اهمیت ذاتی ندارند و آنچه مهم است تحول انسان از فردی خود محور به فردی خدا محور است.
به عبارت دیگر به نظر میرسد که جان هیک بیش از آن که به حقایق کلامی که در قالب قضایا مطرح میشوند تعلق خاطر داشته باشد به جنبههای وجودی و تحولآفرین دین تعلق خاطر دارد. بنابراین آنچه مهم است فقط اعتقادات فردی نیست، بلکه مهم آن است که واقعیت غایی ما را چنان تحت تاثیر قرار دهد که متحول شویم. بنابراین ممکن است 2 گروه از دینداران بر سر مجموعهای از عقاید و اعمال توافق نداشته باشند؛ اما این توافق نداشتن تاثیری در تحولآفرینی آن اعتقادات و اعمال ندارد. داخل هر یک از سنتهای دینی، تبدیل و تحویل وجود انسانها از حالت خودمحوری به حقیقتمحوری به طور آشکار صورت میگیرد و این صورت گرفتن تا جایی که مشاهده بشری میتوان بیان کند، تا حدود زیادی مشابه هم هستند. بنابراین سنتهای دینی بزرگ را میتوان به عنوان یک عده «فضاهای» جایگزین یکدیگر دانست که در درون آن فضاها راههایی وجود دارند که از طریق آن راهها مردان و زنان عالم میتوانند نجات و رستگاری، آزادی روحی و تکامل معنوی پیدا کنند.
اما اگر آنچه را که جان هیک میگوید بپذیریم، چگونه میتوان جمیع تصوراتی که ادیان گوناگون از خداوند یا واقعیت غایی ارائه میکنند را صادق دانست؟ هیک میپذیرد که بعضی ادیان، دیدگاههای متفاوتی درباره خداوند دارند. برخی، واقعیت غایی را موضوعی غیرثنوی، نامتشخص، فراسوی همه چیز و هیچ چیز میدانند و در دیگر ادیان واقعیت غایی متشخص، خدایی خالق که بالذات در امور انسانی تصرف میکند، است. به نظر میرسد که این 2 تصویر از واقعیت غایی با یکدیگر قابل جمع نیستند. جان هیک برای توجیه این مساله از نومن و فنومن کانت کمک میگیرد. به این ترتیب هنگامی که دینداران می کوشند تا از واقعیت غایی فینفسه سخن بگویند، فقط میتوانند توضیح بدهند که آن واقعیت، چگونه بر ایشان پدیدار شده است و چگونگی توصیف آنها از واقعیت فینفسه، بستگی به مفاهیمی دارد که آنها به کار میگیرند، مفاهیمی که برای فهمیدن و ساختن جهان خوش و نیز معنا بخشیدن به وجود خود استفاده میکنند.
واقعیت غایی موضوعی نامتناهی است، موضوعی است که ما به نومن آن و به کنه آن راهی نداریم، آنچه از آن میدانیم فقط فنومن و شکل پدیدار شدن آن بر ماست. از این رو، هر 2 تصویر از خداوند تا حدی درست هستند؛ هر چند که ما نمیتوانیم به این موضوع یقین داشته باشیم چون کاملا بر نومن آن دسترسی نداریم. جان هیک برای درک این موضوع داستان معروف مردان کور و فیل را مثل میزند: برای گروهی از مردان کور که هرگز با فیل مواجه نشده بودند، فیلی آوردند. یکی از ایشان پای فیل را لمس کرد و گفت فیل، یک ستون بزرگ و زنده است. دیگری خرطوم حیوان را لمس کرد و اظهار کرد فیل، ماری عظیمالجثه است. سومی عاج فیل را لسم کرد و گفت فیل، شبیه به تیغه گاوآهن است و ...
البته همه آنها درست میگفتند؛ اما هر کدام صرفا به یک جنبه از کل واقعیت اشاره میکردند و مقصود خود را در قالب تمثیلهای بسیار ناقص بیان میداشتند. در واقع ما نیز این چنین هستیم، همه ما انسانهای کوری هستیم که در قید و بند مفاهیم شخصی و فرهنگی خود گرفتار هستیم، بنابراین ما نمیتوانیم بگوییم کدام منظر و دیدگاه صحیح است، چرا که حقیقت غایی فینفسه یا نومن حقیقت غایی را به طور کامل نمیشناسیم. حقیقت غایی در ذات خویش یک چیز بیشتر نیست، بالقوه میتواند در تجربههای مختلف بشری به گونههای مختلف مورد تجربه قرار گیرد. این فکر را جان هیک در کانون نظریه پلورالیستی پیشنهاد شدهاش قرار میدهد.
خلاصه آن که پلورالیسم دینی واکنشی است در برابر باورهای ویژه مسیحی درباره نجات و رستگاری. به این معنا که انسان صرفا به واسطه دین مسیحی میتواند از نتایج فداکاری حضرت مسیح برخوردار شود و نجات یابد. پلورالیسم موضعی است در برابر این که فقط مسیحیان اهل نجات خواهند بود. پلورالیسم درصدد آن است که همه انسانها را مشمول لطف و رحمت الهی در نظر بگیرد و در نهایت همه را اهل نجات قلمداد کند.