1- همان طور که خدمت جنابعالی عرض شد، هدف ما بررسی روند فروپاشی آمریکا در 3 حوزهی اقتصادی، ایدئولوژیکی و فیزیکال است و همچنین بررسی تأثیر این حوزهها بر یکدیگر، شما تأثیر این فروپاشی بر اقتصاد را چگونه ارزیابی میکنید؟
سال 2008 م. در آمریکا اتفاقی افتاد و آن این بود که چند ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری نوامبر 2008 م. حالت عادی بود، رسانهها را که نگاه میکردید، اخبار معمولی شنیده میشد، اخبار انتخابات بود. یک دفعه چند ماه قبل از انتخابات این خبر منتشر شد در سپتامبر یا اکتبر، که در بخش بانکداری، مشکلات اقتصادی ایجاد شده و این مشکلات بسیار جدی است. این خبر یک دفعه بازتاب داده میشود.
آقای «مک کین» وقتی این خبر منتشر شد، به ناگاه گفت که فعالیتهای انتخاباتیاش را متوقف کرده و با توجه به این مسأله به واشنگتن برمیگردد. شما دیدید مثلاً وقتی که در جایی زلزله میآید، یک دفعه فلان رییس جمهور یا مسؤول کشور، که در مسافرت است، مسافرت خود را کوتاه میکند که برود و به مسایل مربوط به زلزله رسیدگی کند. اینجا هم همین اتفاق افتاد، اما این زلزله نبود، این یک بحران اقتصادی بود که سالیان متمادی طول کشیده که به این نقطه رسیده بود. میدانید که این اتفاق در زمان دولت بوش افتاد و انتخابات هنوز انجام نشده بود.
وزارت دارایی آمریکا، یک سری راهکار برای حل این بحران ارایه داد. مجموعه طرحهایی را به کنگره ارایه داد که به این بحران بپردازد. منتها یکی از تصمیماتی که گرفته شد این بود که دیگر بانکهای آمریکایی نمیتوانند به این صورت بدون دخالت دولت به کارشان ادامه دهند، در حقیقت سیستم بانکداری دولت آمریکا شباهت زیادی پیدا کرد به سیستم بانکداری کشورهای سوسیالیستی، یعنی حضور دولت پر رنگ شد. حتی کنترل تعداد زیادی از بانکها را دولت در دست گرفت.
در سیستمهای سوسیالیستی حتماً نباید بانک دولتی باشد، ولی این اتفاق در بخش عمدهای از صنعت بانکداری آمریکا افتاد. این اتفاق خلاف اصول اولیهی سرمایهداری آمریکا است. اصول اولیهی سرمایهداری حکم میکند دولت بانکداری نداشته باشد و در حوزهی بانک حضور نداشته باشد. بحث فروپاشی که مطرح میشود ـ تلفنی هم خدمتتون گفتم ـ باید ببینیم تعریف از فروپاشی چیست؟
اگر منظور ما این است که آمریکا قرار است مثل شوروی بشود که فروپاشید و سیستم سیاسی عوض شد، کشور از هم پاشید، سیستم اقتصادی عوض شد. اگر منظورمان از کلمهی فروپاشی این باشد، پیش بینی که دارند این است که در آیندهی نزدیک این اتفاق در آمریکا نخواهد افتاد. چرا؟ چون با این که اقتصاد آمریکا ضربه خورده، با این که صنعت بانکداری آن هماکنون کمابیش دولتی شده، با این که کسری بودجهی بسیار بالایی دارند، با این که مقروض هستند. ولی در عین حال از نظر اقتصادی هنوز اقتصاد اول جهان هستند، یعنی به خاطر این سیاستهای استکباری و استعماری که در طی دههها داشته، توانسته به قول معروف بار خود را تا حدی ببندد و از نظر اقتصادی ابر قدرت شود. همان طور که ابر قدرت شدن دهها سال طول کشید، این افول هم یک دفعه اتفاق نمیافتد. این نکته در مورد شوروی هم صادق بود، یعنی قبل از این که فروپاشی را در شوروی ببینیم، نشانههایی وجود داشت که خاطرتان است، حضرت امام(ره) نامهای به گورباچف دادند و فرمودند که این اتفاق خواهد افتاد و شما سعی کنید که به این نکته توجه نمایید.
اما اگر تعریفمان این باشد که سیستم اقتصاد سرمایهداری آمریکایی فروپاشیده، این اتفاق دو سال پیش افتاد و فرو پاشید، سیستم سرمایهداری با آن ویژگیهای آمریکاییاش، دیگر نه در آمریکا وجود دارد و نه در هیچ جای دیگری. این سیستم در سال 2008 فرو پاشید.
2- با توجه به تعریف فروپاشی شوروی، آمریکا در مسیر فروپاشی قرار دارد یا خیر؟
در این مسیر قرار دارد. زیرا اقتصاد آمریکا رو به افول است. چند وقت پیش آقای «بردنکی» اعلام کرد که درصد بیکاری در آمریکا به طور رسمی حدود 10 درصد است -که البته این آمار رسمی است، اقتصاددانهای برجستهی آمریکایی خودشان اعلام کردند که اگر میخواهید ببینید در آمریکا درصد واقعی بیکاری چه قدر است، هر درصدی که داده بودند، آن را دو برابر کنید، یعنی ده درصد در حقیقت باید بشود بیست درصد- این به این دلیل است که در آمریکا قانونی وجود دارد که اگر شما هجده ماه بیکار باشید و این بیکاری هجده ماه ادامه پیدا کند، هجده ماه که تمام شود اسم شما از لیست بیکاران خارج میشود ولی شما ممکن است کاری پیدا نکرده باشید و دنبال کار بگردید و این کار قانونشان است. میگویند که شما هجده ماه کار پیدا نکردید، پس تصورشان این است که شما دیگر نمیخواهید کار پیدا کنید و دنبال کار نیستید، با این که خیلیها دو سال، سه سال دنبال کار میگردند و پیدا نمیکنند. چند ماه پیش نرخ بیکاری در آمریکا 9.7درصد بود، دو دهم درصد کاهش پیدا کرد و 9.5 درصد شد، بعد تعدادی از اقتصاددانان مقالهای نوشتند که این دو دهم درصد کاهش، به این معنی نیست که کار ایجاد شده، به این دلیل است که یک سری آدمها اسمشان از لسیت کار حذف شده است. آن نکتهای که آقای بردن کی گفته بود (همان طور که میدانیم نرخ بیکاری آمریکا در آن زمانی که وضع اقتصادی آن بهتر بود 4 تا 5 درصد بود) من بعید میدانم که در آیندهای نزدیک به این نرخ چهار پنج درصد برسیم، حداقل ما پنج سال وقت نیاز داریم تا به آن درصد متعادلتر برسیم.
ما در تاریخ اقتصاد آمریکا پستی و بلندی، زیاد داریم یعنی یک دورهی صد ساله داریم که اقتصاد بالا و پایین میرود، مثلاً در دههی 30میلادی رکود اقتصادی عظیمی را داشتیم که به واقع خیلی وضعیت آمریکا بد بود. درصد بیکاری بسیار بالا و مشکلات بانکها زیاد بود. همان طور که میدانید، بانکها مشکل دارند. وضعیت بیکاری و معضلات متعددی وجود دارد. این سالها نیز همین طور است. اما اتفاق مهمی که افتاد این بود که جنگ جهانی دوم روی داد، دولت روزولت حتی پیش از جنگ تصمیم گرفت که از سیاستهای اقتصادی کنجین، یکی از اقتصاددانان انگلیسی که طرحی داده بود و روزولت آن را قبول کرده بود، استفاده کند. یکی از مباحث اصلی آن طرح این بود که دولت باید برای خدمات عمومی که میدهد، بودجه بگذارد و این بودجه در حقیقت یک روش ایجاد اشتغال است که افرادی که شاغل هستند به دلیل این که درآمدی دارند، این درآمد را مصرف و خرج میکنند، این به گردش اقتصاد کشور کمک میکند. اتفاقی که افتاد این بود، آقای روزولت این طرح را قبول کرد و بعد جنگ جهانی دوم شروع به اجرا نمود. جنگ جهانی دوم باعث شد که کارخانههای اسلحه سازی به شدت فعال شوند و خیلی از افرادی که دنبال کار میگشتند در این کارخانهها مشغول به کار شدند. تعدادی از جوانهای بیکار به جبهه اعزام شدند، یا کشته شدند یا به هر حال مشغول بودند.
اتفاقی که بعد از جنگ جهانی دوم افتاد این بود که رقبای اقتصادی آمریکا همه نابود شدند. آمریکا در عرصهی جهانی رقیبی نداشت و از یک طرف توانسته بود منابع نفتی جهان را در دست خودش بگیرد و کنترل کند و از طرف دیگر رقیبی نیز نداشت. این باعث شد که اقتصاد آمریکا یک جهش بسیار عظیمی داشته باشد و آمریکا از آن دوره «دپرشن» یا آن دورهای که اقتصادش به شدت مشکل داشت، ـ در حقیقت به دلیل جنگ جهانی دوم ـ خارج شود و یکه تاز عرصهی اقتصاد جهانی گردد. شرایط حال حاضر تفاوت زیادی با دورهی 1930 م. ندارد، از جهاتی نیز تفاوت دارد، اما مشکلات بسیار اقتصادی داریم. فرق بسیار بزرگی با گذشته وجود دارد و آن این است که رقبای آمریکا هماکنون بسیار سرحالتر از گذشته هستند.
اول: رقیبهای خیلی جدی وجود دارند.
دوم: اینها فعال هستند، دارند کار میکنند و آن اتفاقی که افتاد و آمریکا توانست اقتصاد خودش را از حالت رکود خارج کند.
به این دلیل، پیشبینی که ما داریم این است که اقتصاد آمریکا در حقیقت اصول سرمایهداری آمریکایی، مشکلات ریشهای و اساسی دارد و این مشکلات باعث شده که اقتصاد آمریکا ضعیف شود و تا سیستم سیاسی در آمریکا تغییر نکند -چون رابطهی نزدیکی بین سیستم اقتصادی و سیستم سیاسی وجود دارد و دلیلش هم این است که صاحبان اقتصاد و سرمایهداران در آمریکا، در حقیقت سیستم سیاسی را هم کنترل میکنند و اجازه نمیدهند سیستم سیاسی بخواهد نفوذ زیادی در سیستم اقتصادی، داشته باشد. نتیجه آن چیزی شده که ما هماکنون میبینیم- شاهد این خواهیم بود که وضعیت اقتصاد آمریکا رو به افول خواهد رفت و بر خلاف گذشته که آمریکاییها توانسته بودند خود را از معضلات اقتصادی رها کنند، این بار به دلیل شرایط متفاوتی که ما در دنیا داریم، این اتفاق نخواهد افتاد. پس کسری شدید بودجهای که آمریکا دارد از یک طرف و مشکلات ساختاری اقتصاد سرمایهداری که آمریکا دارد از طرف دیگر و بعد معضلاتی که اینها خودشان به دست خودشان ایجاد میکنند مثل جنگهایی که ایجاد میکنند و دارند.
الان ببینید آمریکاییها در عراق و افغانستان در این 7، 8 سال گذشته که حضور داشتند، چه قدر هزینه کردند. بیش از هزار میلیارد دلار.
خلاصه به آن دلیل سوم، خودشان هم با این همه مشکلاتی که ساختارشان دارد و چالههایی که برای خود کنده و در آن گرفتار شدهاند، ماندهاند چه کار کنند.
3-این که از 2008 تاکنون که به نوعی دولت وارد عرصهی بانکداری شده و سیستم اقتصادی را دست خودش گرفته، موفق بوده است؟
ببینید کاری که کردند این بود که آمریکا (عرض کردم اینها خیلی هم صدایش را در نمیآوردند، رسانهای نمیشد) نزدیک شده بود به یک پرتگاه، که اگر دولت ورود پیدا نمیکرد، چون اینها خوششان نمیآید طبق سیستم سرمایهداری که عرض کردم، نمیخواستند که این کار را بکنند، نمیخواستند دولت حضور پیدا کند ولی چارهی دیگری نبود. اگر دولت ورود پیدا نمیکرد، آن کمکهای مالی که وارد کرد، وارد نمیکرد. آمریکا به واقع دچار بحران میگردید. شما میدانید شاخص بورس آمریکا قبل از این بحران اقتصادی، حدود 14 هزار تا بود ولی در عرض چند هفته این 14 هزار تا رسید به 7 هزار تا، یعنی نصف شد و اگر دولت آمریکا ورود پیدا نمیکرد و این سیر صعودی ادامه پیدا میکرد و میرسید مثلاً به 6 ، 5 و از 5 اگر میزد پایینتر، دیگر شما آن فروپاشی نوع شوروی را حداقل در مورد آمریکا و اسراییل داشتید، یعنی سیستم قفل میکرد و این حالت اضطرار پیش میآمد. مردم میریختند به بانکها تا پولهایشان را بیرون بیاورند، بانکها در عمل کار نمیکردند و سیستم قفل میشد و فروپاشی از این جهت انجام میشد. دولت آمریکا با این کار ترمز دستی قطاری که داشت به سمت پرتگاه حرکت میکرد را کشید و دم پرتگاه آن را نگه داشت، اما خوبی آن این است که شکل این پرتگاه این طوری است، شیب دارد، آنها هم این ترمز دستی را نگه داشتند. حالا باید دید که اینها زورشان میرسد این را نگه دارند یا زورشیب بیشتر است، چون شیب رو به افول است، سیستم دارد به سمت پایین میرود. باز عرض کردم تحلیل ما این است که نه، این طور نخواهد بود که اینها بتوانند این را برگردانند به حالت عادی، سیر نزولی ادامه پیدا خواهد کرد اما این طوریها هم نیست.
این مثالی که ما اینجا زدیم، این مشکل را پیش میآورد که بخواهند یک دفعه بیفتند، دولت میتواند اینها را کنترل کند، آن ترمز دستی میتواند کمکشان کند. به تدریج اینها رو به سمت پایین میروند، به تدریج آمریکا تبدیل خواهد شد به یک کشور معمولی و از حالت ابرقدرت اقتصادی خارج میگردد.
4- عملاً حضور دولت در اقتصاد، این سقوط را کند کرد؟
بله، عرض کردم که باعث کندی سقوط گردید، ولی بعید میدانم اقتصاد آمریکا به آن حالت خوبی که در سالهای متمادی داشتند، برگردد. این وضعیتی است که الان..
5- الان بحث تنزل فرهنگی که اینها دارند به روند فروپاشی چهقدر کمک میکند؟
وضعیت فرهنگی، وضعیت خوبی نیست. شما به آماری که در مورد فیلمهای مستهجن وجود دارد، نگاه کنید. درآمد صنعت پورنوی آمریکا 13 میلیون دلار بوده و سال گذشته، 13 میلیارد دلار که این رقم بسیار بالایی است.
یکی از استاتید دانشگاه کتابی دارد به نام اخلاق رسانه، ایشان آمده بود تمام مخارج آمریکاییها برای خرید روزنامه، مجله، کتاب و تماشای فیلمهای معمولی در سال را با هم جمع کرده و به عبارتی تمامی محصولات فرهنگی را با هم جمع زده بود.
مجموع فیلمهایی که در حوزهی فرهنگی هزینه میشود از درآمد موارد دیگر کمتر است و شما نگاه کنید به تعداد سایتهای مستهجن، آمار نشان میدهد که جمعیت آمریکا 310 میلیون نفر است و حدود 244 میلیون سایت مستهجن در این کشور وجود دارد که این فقط خلاصهی کوچکی از وضعیت فرهنگی این کشور است. مثلاً در حوزه? بحثهای تجاوز جنسی، از هر سه زن به یک زن در طول زندگیاش تجاوز شده است.
همچنین آمارها نشان میدهد در سال 2008 م. 14 میلیون نفر به دلایلی غیر از جرایم رانندگی، دستگیر شدهاند و باز در سال 2008 م. 4.9میلیون جنایت خشن، 16.3میلیون جرم مالی و 137 میلیون دزدی وجود داشته است.
در یک کشور 310 میلیون نفری، 137 میلیون دزدی وجود داشته همچنین، قتل، ضرب و جرح و تجاوز بسیار به چشم میخورد؛ با این حساب حدود یک سوم از این جمعیت درگیر این مسایل میباشند که بسیار وحشتناک و عجیب است. آمریکا بالاترین میزان حبس، زندان و زندانی در جهان را به خود اختصاص داده است. در سال 2008، 2304115000 نفر در آمریکا زندانی بودند.
آمارها نشان میدهد از سال 1970 تا امروز که حدود 40 سال از آن میگذرد، تعداد بچههایی که پدر و مادر آنها با یکدیگر ازدواج نکرده و بچهدار شدند ـ در واقع بچههای حرامزاده هستند. ـ 3 برابر شده است. یک سوم بچههای آمریکایی در خانوادههایی تک والدی زندگی میکنند به این معنی که یا پدر در کنار خانواده حضور ندارد و یا مادر و فرزندان با یکی از این دو زندگی میکنند. اینها نمونههایی از مشکلات جامعهی آمریکایی به شمار میرود.
به گزارش وزارت کشاوری آمریکا در سال 2008 م. 36 میلیون گرسنه در این کشور وجود داشته که در سال 2009 م. با 13 میلیون افزایش به 49 میلیون نفر رسیده است که جمعیت بسیار بالایی را تشکیل میدهند. 49 میلیون یعنی حدود یک ششم جمعیت آمریکا، پس میتوان نتیجه گرفت حدود یک ششم جمعیت آمریکا با معضل گرسنگی روبهرو هستند.
«اوباما» در زمان انتخابات ریاست جمهوری سال 2008 م. به مردم قول داده بود که معضل گرسنگی در این کشور را برطرف سازد به خصوص معضل گرسنگی کودکان را؛ و زمانی که این خبر از سوی وزارت کشاورزی آمریکا اعلام گردید او این خبر را آزار دهنده توصیف کرد و در بیانیهی وزارت کشاورزی به جای کلمهی گرسنگی از کلمهی عدم امنیت غذایی بهره برد که عملاً نتوانسته کاری کند، زیرا ریشهکنی فقر مخالف سرمایهداری است.
اوباما عملاً نتوانسته بود در زمینهی حل معضل گرسنگی کاری انجام دهد، به هر حال آمریکا کشور ثروتمندی است هنوز هم با تمام این بحثهای اقتصادی همه ثروتمندند اما ثروت به صورت متعادل پخش نشده است. باز آمارها نشان میدهد که 10 درصد آمریکاییها، 80 درصد امکانات مالی کشور را در اختیار دارند، یعنی 90 درصد دیگر با 20 درصد امکانات دارند، زندگی میکنند.
آمریکا کشور ثروتمندی است. اگرشما لیست میلیاردرها را نگاه کنید اکثر آنها آمریکایی هستند مانند خانوادهی راکفلرها، اینها از این جهت که بیشتر قدیمی هستند ثروتمند میباشند و این عدم تعادل توازن وجود دارد.
گفته میشود آمار گرسنگی در این کشور 49 میلیون نفر است که، 16.7 میلیون نفر آن را کودکان تشکیل میدهند و این یک چهارم کودکان گرسنه میباشند. طبق این آمار شما متوجه نکتهای شدید که این 49 میلیون نفر، یک ششم جمعیت آمریکا را تشکیل میدهند، ولی در کودکان هنوز یک چهارم از آنها با معضل گرسنگی مواجه هستند. آمریکا کشور مهاجر پذیر است. تعدادی از این مهاجران مکزیکی هستند که به عنوان کارگر در این کشور مشغول به کار هستند و وضعشان از کارگرهایی که به کشورهای دیگر وارد میشوند، بهتر است. عدهای مهاجر نیز به عنوان آدمهای متخصص و دانشمند وارد این کشور میشدند که دیگر جذابیتهای گذشته برای آنها وجود ندارد و ورود این افراد نیز به دلیل مشکلات اقتصادی به این کشور، بسیار کاهش یافته است.
6- آیا موضوع فروپاشی فیزیکال آمریکا به طور آشکار و علنی نمود پیدا کرده یا نه؟
البته حرکتهایی وجود دارد، به عنوان نمونه تکزاس تنها ایالت آمریکاست که چند سالی کشور مستقل بوده است. اول مستعمرهی مکزیک بود سپس مدتی مستقل شد و در ادامه آمریکا آن را جزو ایالات خود به شمار آورد. با توجه به اینکه این ایالت، ایالتی نفتخیز به حساب میآید، این طور بیان میشود که اگر تگزاس مستقل باشد وضعیتش بهتر است تا بخشی از آمریکا باقی بماند زیرا این ایالت در حال حاضر هزینهی ایالتهای دیگری که وضعیت ضعیفتری دارند را پرداخت میکند.
7- به عبارتی از دست رفتن مقبولیت دولت در بین مردم و به وجود آمدن مسایل اقتصادی، نشانهی فروپاشی فیزیکال نیست؟
84 درصد آمریکاییها اعتقاد دارند که شرکتهای بزرگ، نفوذ بسیار زیادی در ساختار کشورشان دارند. این آمارها، آمارهای علمی و اینترنتی است. 62 درصد از آمریکاییها معتقدند که شرکتهای بزرگ و دولت برای منافع مردم کار میکنند. 64 درصد از آمریکاییها اعتقاد دارند که بیعدالتی و نابرابری مهمترین مسایل اجتماعی جامعهی آمریکا است. اکثر قریب به اتفاق مردم آمریکا متوجه شدند سیستم اقتصادی آنها کارآمد نیست و رابطهای که بین سیاسیون وجود دارد رابطهی سالمی نیست و مردم بسیاری این مطلب را متوجه شده و به آن پی بردهاند.
8- یعنی عملاً دولت مقبولیتی، ندارد؟
بسیاری از مردم در انتخابات شرکت نمیکنند. بسیاری نیز دولت را دولت موجهی نمیدانند در این حال بعضیها هم که دولت را موجه نمیبینند نگاه میکنند، اگر دموکراسی حاکم شود ممکن است وضعشان بهتر شود و بین بد و بدتر، بد را انتخاب میکنند و اصطلاحی دارند که به معنای شیطنت کمتر است بخشی هم که شرکت میکنند به خاطر این که ضرر فلان جناح را برطرف میکنند.
9- از بین رفتن رژیم اسراییل به فروپاشی آمریکا کمک میکند؟
با فروپاشی اسراییل بدون شک نفوذ آمریکا در منطقهی خاورمیانه کمتر میشود و این وجههی اسراییل نیز در حال ضعیف شدن است که در آن شکی نیست و یکی از مشکلاتی که آمریکا در بعد سیاسی با آن روبهروست همین اسراییل است که باید برای این کشور هزینهی خیلی زیادی پرداخت کند تا بتواند از این کشور سود بسیار ببرد و من فکر میکنم اگر کشوری به اسم اسراییل نداشتیم، بسیار برای آمریکا سودمندتر بود زیرا هم هزینه نمیداد و هم همه چی در این منطقه از بین میرفت و جهان سوم صهیونیسم هم جهانی بود که برای کشورهای منطقهی ما و آمریکا خوب بود.
اسراییل به آمریکا بیش از آن که سود برساند، صدمه میزند. اما این بحثی که این دو کشور با یک اصول در کنار هم حضور دارند به آنها کمک میکند.
زمانی شما برای یک کشور قدرتمند هزینه میکنید و سودش را میببرید اما موقعی که کار سختتر انجام میدهید و پول بیشتر خرج میکنید و سود کمتر میبرید، این نکته قابل توجه است. همچنین ضعیفتر شدن اسراییل به ضعیف شدن آمریکا کمک میکند.
آقای اوباما در ماه آگوستی که گذشت، بحث خروج بعضی از نیروهای آمریکا را از عراق مطرح کرد که تاکنون حدود 50 هزار نیرو هنوز در آن جا حضور دارد. ایشان بحث خروج را مطرح کردند و جملهای گفتند که در رسانهها کمتر به آن توجه شد. ایشان گفتند که ما بیش از یک تریلیون دلار که بخشی از آن از راه قرض از کشورهای دیگر تأمین شده برای جنگ هزینه کردهایم. جنگ ما موجب کسری بودجهی بیسابقهای شده که ما به سرمایهگذاری که باید برای مردم سرمایهگذاری میکرد، ضرر و زیان دادهایم. هماکنون شما نگاه کنید بدهی کل آمریکا حدود 13 تریلیون، یعنی 13 هزار میلیارد دلار است و خیلی از این پولها را هم آمریکاییها به کشورهای دیگر، مقروض هستند. مثل چین، 867 میلیارد دلار به چین مقروضند. 786 میلیون دلار به ژاپن مقروضند و 161 میلیارد دلار به برزیل مقروضند. از آن طرف هزینههای نظامی آمریکاییها بسیار بالاست. اگر نگاه کنید به آمار هزینههای نظامی که چین در حال جمعآوری آن است با هزینههای نظامی روسیه جمع کنید، با هزینهی نظامی انگلیس جمع کنید و با هزینهی نظامی فرانسه و دویست و اندی کشوری که در دنیا وجود دارد، همهی هزینههای نظامی را که جمع میزنید از هزینهی نظامی آمریکا کمتر میشود.
هزینهی نظامی آمریکا حدود 1000 میلیارد دلار بوده است. هزینههای مادی کل سیستم نظامی آمریکا از سال 2010، 1003 میلیارد بوده که بیش از مجموع بودجهی نظامی تمام کشورهای دنیا است.
این هزینهها فقط مربوط به امریکا است، در حالی که چین، فرانسه، انگلیس و روسیه خود کشورهای بزرگی هستند و اگر همهی هزینهی آنها را با هم جمع کنیم فقط هزینهی ارتش است یعنی هزینههای نظامی فراتر از هزینههای پنتاگون است. وقتی کل هزینهها را جمع میکنیم، میشود در حدود 1003 میلیارد دلار و چیزی است که شما میتوانید، ببینید.