مریم صالحی، روانشناس
جنگ یکی از کهنترین مقولات و پدیدههایی است که در طول تاریخ مورد توجه تمامی جوامع بشری بوده است. تاریخ جنگ شاید همزاد هبوط انسان بر زمین و حتی قبل از آن در برادر کشی قابیل باشد. دوران طلایی حیات بشری در فضای صلح، که در آن در هیچ نقطهیی از عالم درگیری و جنگ نباشد، شاید حتی کمتر از 250 سال باشد.
اینکه چرا تاریخ جنگ بسی طویل است و زمان صلح بسی اندک، معمایی است که پاسخ صریح و جامعی ندارد، چرا که جنگها دلایل گوناگون عمدتاً سیاسی ـ اقتصادی دارند و در این میان، عوامل جامعه شناختی و روانشناختی موثر که لایههای زیرین این دلایل را تشکیل میدهند، اغلب از دید تحلیلگران و اندیشمندان پوشیده میماند.
در این مجال اندک، برآنیم که دلایل روانشناختی شروع و ادامه جنگها را از منظر روانشناسانی چون زیگموند فروید، آلفرد آدلر، اریک فروم و پیاژه بررسی کنیم.
1ـ فروید. از نظر بنیانگذار مکتب عظیم روانکاوی ـ فروید ـ غرایز که منبع انرژی اختصاصی برای رفتار انسان هستند، در جستوجوی کاهش تنش و ارضای نیاز هستند. فروید غرایز را به سابقه کلی غرایز زندگی و غرایز مرگ (پرخاشگری) تقسیمبندی میکند. غریزه زندگی از طریق جستوجوی ارضای نیازهای غذا، آب، هوا و مسائل جنسی با هدف بقای فرد و نوع در جهت رشد و نمو هستند.
در مقابل غریزه زندگی، غریزه مرگ وجود دارد. فروید با الهام از زیستشناسی مدعی شد از آنجا که همه موجودات زنده، فاسد میشوند و میمیرند و به حالت بیجان اولیه خود برمیگردند، پس در انسان نیز میل ناهشیاری به مردن وجود دارد و یکی از مولفههای غریزه مرگ، سائق پرخاشگری است. یعنی میل به مردن به صورت وارونه علیه هدفهای غیر از فرد برمیگردد و ما را به نابود کردن، غلبه کردن و کشتن وا میدارد. فروید پرخاشگری را همانند میل جنسی جزء ضروری ماهیت انسان میپنداشت.
با چنین مبنای فلسفی، ناگفته پیدا است که از نظر فروید با توجه به ماهیت پرخاشگرانه بشری، اجتناب از جنگ امری دشوار است. وی در پاسخ به سوالات آلبرت انیشتین در خصوص چرایی جنگها میگوید: «مخاطبان اصلی پرسش «چرا جنگ» دولتمردان جهاناند و نه او و بعد اضافه میکند که مفهوم غریزه زندگی و در مقابل آن غریزه پرخاشگری یا تخریب، بیان تئوریک همان تضاد میان عشق و نفرت است. هر کنش و رفتاری بهگونهیی خودانگیخته، آمیزهیی از عشق و تخریب است. قاعدتاً انگیزههای بسیاری باید همزمان با هم تلاقی کرده و برهم تاثیرگذارند تا کنش و رفتار انسان امکانپذیر شود. حال وقتی انسانها به جنگ فراخوانده میشوند، انگیزههای درونی مختلفی پاسخگوی توافق آنها با جنگ است.
وقوع وحشیگریهای بیشمار در تاریخ موید وجود و قوت چنین تمایلاتی است و مسلماً آمیزش تمایلات و تلاشهای تخریبی با دیگر غرایز لیبیدویی و معنوی ارضای آنها را آسانتر میسازد.»
به رغم اینکه فروید بر وجود غریزه پرخاشگری صحه گذاشته و برآن تاکید میکند، لیکن معتقد است هدف محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها نیست بلکه باید کوشید این گرایش به گونهیی هدایت شود که منجر به جنگ نشود. وی میگوید: «حال اگر تمایل به جنگ از غریزه تخریب سرچشمه میگیرد، میتوان با استمداد از رقیب او یعنی غریزه عشق، به سادگی دستورالعمل مقابله با جنگ را در آموزه اسطوره غریزه یافت. هرآنچه موجب پیوند احساسی میان انسانها شود باید در مقابله با جنگ به کار گرفته شود. این پیوندها دوگونهاند؛ یکی در روابطی نظیر روابط عاشقانه حتی به مفهوم افلاطونی آن. آنگاه که روانکاوی از عشق سخن میگوید شرمنده نیست چرا که دین هم به بیانی دیگر همین را میگوید: دیگران را همانند خودت دوست بدار. نوع دیگر این پیوند از طریق احساس یگانگی و همانندی پدید میآید. وجوهی که اشتراک مساعی استواری میان انسانها پدید آورد، به تحکیم یگانگی و همانندی یاری میرساند. در واقع نگرش روانی که فرآیند تکامل فرهنگی (تمدن) به ما تحمیل کرده است، شدیداً در تضاد با جنگ قرار دارد. از میان ویژگیهای روانشناختی این تکامل فرهنگی، دو ویژگی از اهمیت بیشتری برخوردارند؛ یکی قدرتیابی عقل که بر زندگی غریزی غلبه کرده و دیگری درونی شدن تمایلات پرخاشگرانه با همه پیامدهای سودمند و تمام عواقب خطرناکش. فروید در انتهای نامهاش در پاسخ به انیشتین میگوید: «تا کی باید به انتظار نشست تا دیگران نیز صلحطلب شوند؟ نمیدانم، اما شاید خیالبافی نباشد اگر به تاثیر دو عاملی که در آیندهیی نه چندان دور به جنگ و جنگطلبی خاتمه خواهد داد، امید ببندیم؛ یکی نگرش فرهنگی و دیگری ترس موجه از جنگ آتی. نمیتوان حدس زد که این راه از چه پیچوخمهایی خواهد گذشت. اما به جرات میتوان گفت هر آنچه تکامل فرهنگی را تقویت و تسریع کند بیگمان کاربردی مثبت علیه جنگ دارد.
2ـ آلفرد آدلر: از نظر آدلر، تمامی شرارتها از جنگ گرفته تا تنفر نژادی از نبود علاقه اجتماعی (احساس اجتماعی) ناشی میشوند. علاقه اجتماعی همان استعداد فطری فرد برای همکاری کردن با دیگران جهت دستیابی به هدفهای شخصی و اجتماعی تعریف میشود.
درجه تحقق این استعداد فطری به تجربههای اجتماعی اولیه ما بستگی دارد. هیچکس نمیتواند به طور کامل از مردمان دیگر یا وظایفی که نسبت به آنها دارد، دوری کند. از قدیمترین ایام، مردم در خانوادهها، قبیلهها و ملتها اجتماع کردهاند. جامعهها برای حفاظت و بقای انسان ضروریاند. بنابراین همیشه لازم بوده است که مردم با یکدیگر همکاری کنند و علاقه اجتماعی خود را نشان دهند. فرد برای تحقق بخشیدن به هدفهای شخصی و مشترک باید با جامعه همکاری و در آن مشارکت کند.
علاقه اجتماعی شامل مواردی مانند کمک به دیگران، پذیرفتن افراد، همکاری با آنها و... است. پژوهشها نشان میدهد علاقه اجتماعی همبستگی مثبت با خودشکوفایی و سازگاری هیجانی دارد. ضمناً علاقه اجتماعی در زنان بیش از مردان است و در هر دو جنس با بالا رفتن سن افزایش مییابد.
3ـ اریک فروم: از نظر فروم چهار تیپ شخصیتی وجود دارد؛ تیپ مردهگرا، زندهگرا، مالپرست و هستیگرا. منش مردهگرا (گرایش غیرخلاق)، مجذوب مرگ، جنازه ویرانی و غیره است. اینگونه افراد هنگام صحبت کردن از بیماری، مرگ، کفن و دفن به نظر شادتر میآیند. آدولف هیتلر نمونهیی از تیپ مردهگرا بود. البته همه این افراد وحشی نیستند. برخی از آنها ظاهراً بیآزارند اگرچه آنها ردی از نابودی عاطفی را به دنبال خود باقی میگذارند و وجود چنین افرادی به گسترش جنگها دامن میزند. تیپ مخالف یعنی منش زندهگرا، گرایش خلاق دارد. این افراد عاشق زندگی، مجذوب رشد، آفریدن و سازندگی هستند. اکثر افراد آمیزهیی از هر دو تیپ هستند. فروم در تدوین این دو تیپ شخصیتی به نوعی به اندیشههای فرویدی بازگشت دارد.
4ـ دیدگاه شناختگرایان: از دیدگاه روانشناسان شناختی و تحولی همچون پیاژه جنگ میتواند حاصل خودمیانبینی تجربی باشد. خودمیانبینی تجربی یکی از مراحل طیعی تحول و رشد کودک است که کودک در آن، بین نقطهنظر خود و نقطهنظر دیگری نمیتواند تفاوتی قائل شود و تصور میکند جهانی که خود مینگرد، همان جهانی است که دیگری مینگرد. یعنی کودک همه چیز را بنابر الگوی تجربه شخصی خود درک میکند و نمیتواند خود را به جای فرد مقابل گذاشته و از زاویه دید او مساله را ببیند.
هر چند که در نوشتههای پیاژه، اشاره صریحی به مساله جنگ وجود ندارد، لیکن میتوان چنین استنباط کرد که چنانچه خودمیانبینی تجربی دوره کودکی به درستی در خلال تحول حل نشده باشد، هر یک از طرفین درگیر، با اصرار بر شرطها، ملاکها و معیارهای خود و عدم پذیرش قواعد طرف مقابل، راهحلهای دیپلماتیک را عقیم خواهند گذاشت. ضمن آنکه گویی از نظر هر یک از طرفین، ریختن خون افراد ملت مقابل، مباح است ولی کشته شدن ملت خودش، نوعی وحشیگری سبعانه است و این یعنی عدم توانایی خود را جای دیگری گذاشتن و از زوایه نگاه او دیدن. فارغ از نظریهپردازی درباره علل روانی پیدایش جنگها، آثار هرگونه درگیری، خشونت و جنگ چنان زیانبار و بلندمدت است که انیشتین به خود اجازه میدهد همه جنگها را با یک چوب براند و بدون لحاظ کردن مسائل ارزشی و... بگوید «هیچ جنگ خوب و هیچ صلح بدی وجود ندارد». از نظر روانشناسی افزایش اختلالات خلقی عمده و اختلالات شخصیت، اختلال استرس پس از سانحه یا PTSD و اختلالات اضطرابی از مهمترین پیامدهای خشونت و جنگ است که تا سالها پس از اتمام جنگ ادامه خواهد یافت.
اثرات مخرب جنگ بر کودکان اعم از اختلال در رابطه کودک با دیگران و نگرش وی نسبت به زندگی، داغدیدگی، سرخوردگی، بیاعتمادی، نگرانی و افسردگی واقعیتی غیرقابل انکار است و همه این آثار سوءهشداری است به اندیشمندان و سیاستگذاران جهان اعم از خرد و کلان که در راه صلح بکوشند و به همان اندازه که برای جنگ، تلاش میکنند، برای صلح نیز آماده فداکاری باشند.