مقدمه:
این نامه را وقتی برای آقای سیدمحمد خاتمی، رییسجمهوری معزّز و محبوب فرستادم، که دوستانم هنوز در بند بودند. لکن اینک هم که از قفس رها شدهاند، همچنان سنگینی فضای سربآلود دوران اسارتشان باقی است. ملکالموت اینک به قبض روح «سلام» و «آبان» «ایران فردا» آمده و قفل تعطیل «نوید» و «راه نو» و «جامعه سالم» محکمتر شده و «جامعه» و «توس» هم هنوز بختشان باز نشده و امپراتوری قلم ستیزان در پی بسط عرصه فتوحات خویش آماده مهاجمات تازه است. سرهنگیهای فرهنگی با انگیزههای چنگیزی مد روز شده است و از مطبوعات در گذشته دامن دانشگاهها را هم به آتش خود میسوزد. بیمصلحت ندیدم که سخن خصوصی خود با آن عزیز را علنی نمایم و همدردی خود با دردمندان عرصه قلم را سایهوار آفتابی کنم و ناخدای کشتی جامعه مدنی را هشدار دهم که «تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم».
به نام خدا
به تنگ چشمی آن ترک لشگری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد
مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
حضور حضرت حجتالاسلام و المسلمین سید محمد خاتمی رییس محترم و محبوب جمهوری اسلامی ایران.
پس از تحیت، نیک مستحضرید چندی است جمعی از فرزندان رشید و فهیم این مرز و بوم را به جرم آزادگی و آزادیخواهی و به انتقام وفاداری نسبت به وعده تحقق جامعه مدنی، و بهانه اخلال در امنیت ملی و از سر تنگ چشمی و مدنیتستیزی، به زنجیر و زندان افکندهاند، و اینک یک ماه است که قلب بیتاب مروت و چشم پرآب عدالت برشومی این مظلمه میتپد و میگرید. انقراض دولت مستعجل جامعه مدنی و گرفتار آمدنش در طلسم تهلکه استبداد دینی نشانی روشنتر از این نداشت. ناامنی اهل قلم و جریده رفتنشان درگذرگاه تنگ عافیت و کم بودن طوطی از زغن و شکستن کشتی ارباب هنر و قدر دیدن ناموسشکنان و بر صدر نشستن قلمفروشان، قصه پرغصه همیشگی تاریخ بلند دیار ماست. اما این بار حادثهای از لونی دیگر بود. طایفهای از ناصحان و مشفقان، پیشمرگانه و خوشباورانه، با دل سپردن به وعدهها و خندههای آن خواجه محتشم، داو اول را بر نقد جان زدند و به سودای گنج مراد خانه عیش خود را ویران کردند و در «عهدشاه شجاع»، می دلیر نوشیدند و حکایتهایی را «که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش» باز گفتند و اسرار هویدا کردند و ندانستند که «در ین عهد، وفا نیست» و «عقاب جور گشوده است بال در همه شهر» و آن خواجه را غم خدمتکاران نیست. و وقتی که ترکان تنگ چشم لشگری بر آن درویشان یک قبا حمله آوردند: «رفیقان چنان عهد صحبت شکستند _ که گویی نبوده است هیچ آشنایی» و اینک که آن بیپناهان و بیگناهان، یوسفوار، به حکم عسس در کنج محبس نشستهاند و لقمه اندوه از سفره تنهایی بر میگیرند و در دهان صبر میگذارند و به خرقه کرامت عرق ستم از پیشانی شرف پاک میکنند، چه پیامی برای بیرونیان و مدعیان دارند جز اینکه:
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من ازین کرده پشیمان که مپرس
جناب آقای خاتمی، آن را که خانهنشین است، بازی نه این است. دریای حق و آزادی موج خونفشان دارد و «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». به ساکنان خانههای چوبین نفتاندازی آموختن و پروانگان را در آتش معاشقه با شمع سوختن و شعار دادن و وعده کردن و وفای آن را از فداکاران بیپناه خواستن و وفاکنان را به دست جفای قضا سپردن و زجر و زنجیر و خصومت و خشونت عدالتستیزان را دیدن و سربالا نکردن و همه سخن از لطف و جمال و جلوه و عشوه حریت و انسانیت گفتن، و خسروانه خندهزدن و به نامی از حق و قانون شیرین کام بودن و بر سر فرهاد کشان فریاد نکردن ، آیا خسران خسروان و خجلت خردورزان را در پی نخواهد داشت؟
ای عزیز، چوبههای دار را برای اناالحق گویان آماده کردهاند و تو میبینی و باز هم منصور صفتان را به اناالحق گفتن میخوانی و نصرتی نمیکنی؟
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی؟
شما اهل قلم و قدر سخن را خوب میشناسی. در دیار ما بیپناهتر و ناکامتر از این طایفه از مادر ایام نزاده است. مزرعه نورس جامعه مدنی را چشمان نمناک همین محرومان بیتوقع، و آزادگان ناآویخته از قلابهای قدرت، آبیاری کرده و میکند، و اگر این چشمه را هم به خاک بیاکنند، امید سقابت از کدام منبع دیگر میتوان داشت؟
روزی که دو تن از مهتران کابینه را با مشت و لگد فرو کوفتند و آن عزیز آشکارا بر آشوبگران خشم گرفت و کشف آن خبر فرمود، دانستم که «پریشانی این سلسله را آخر نیست» قیاس کردم و با خود گفتم فرو بستن روزنامهای، کم از فرو شکستن چشم و چانهای نیست و سبوشکنان اگر مستحقق ملامتند، خمشکنان را چرا نباید زجر و عقوبت کرد؟ و شخص حقیقی اگر حرمت دارد، شخصیت حقوقی حرمتش کمتر نیست، و دست اگر شریف است، دیده صدبار شریفتر است و شیر علم را با شیر بیشه چه نسبت است؟ فرزانه فرهیختهای که مردم دیده روشنایی و شمع خلوتگه پارسایی است، چرا نباید دیدهوران و شمعصفتان را برتر بنشاند و منزلتی افزونتر بخشد و در دفاع از آنان خروش بیشتری بنماید؟ از این پیشمرگان که پرچم حربت به دست گرفتهاند و فداکارانه در میدان عدالت ایستادهاند و سهام سهمگین عداوت را به جان خریدهاند و پیشروترین مؤمنان و بانیان جامعه مدنیاند، پس چه کسی باید دفاع کند؟ مسئول آن همه تهدید و خطر و زجر و ناامنی و محرومیت آنان کیست ؟ دستهای ناپاک امنیتستان عمله استبداد دینی را که کمترین عتابی از کهترین مقامی نمیشنوند چه کسی باید ببُرد؟ این نسل امیدوار و فداکار، که دل برده ندای جامعه مدنی شدند، و بیاعتنا به توصیههای استبدادفروشانه مشتی خودکامگان ریاستجو، صندوقها را آبستن آرای آرمانجویانه خود کردند، به کجا و چه کسی باید تکیه کنند؟ «صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی» است. حرامیان بنگ و افیون را با هم خوردهاند و خاک و خار در چشم مروت میزنند و تیغ و طپانچه بر چهره حریت میکشند و منادیان جامعه مدنی در بهت و بساطت، بر جنازه عشاق مدنیت سوگواری میکنند و بر قرباینان معدلت اشک غم میافشانند. همین و بس.
خاتمی که آمد گفتم فاتحت است، نه خاتمت، اما اینک به چشم سر میبینم که نامه تعزیت جامعه مدنی را نوشتهاند و قهوه خاتمت حقوق بشر را خوردهاند، بیپروا شکنجه میدهند و دست و دهان میشکنند و جریده میدرند و به آزادیخواهان اشتلم میکنند و در رسم عاشقکشی و شیوه شهر آشوبی استادتر شدهاند و به نام خدای لطیف و دین حنیف جلوهها میفروشند و عشوهها میخرند و تملقها میکنند و معلقها میزنند، و اینها همه در مسمع و منظر عزیزی است که آمده است تا بساط تبعیض را برچیند و بنای تزویر را فرو ریزد و بر حقوق ضایع شده این قوم انگشت تأکید نهد، و حرمت انسان را به انسان ایرانی بازگرداند و حق را برتر از تکلیف بنشاند و تحقیق را بر تقلید فزونی بخشد و انحصار و عصبیت را به کثرت بدل کند و جریان آزاد اطلاعات را سهولت بخشد و عادلانه در را به روی آزادی بگشاید و آزادی را محدود به عدالت کند و گلوی استبداد را بفشرد و خودکامگی دینی را گردن بزند، و دین را از تفسیر رسمی دین رها و جدا کند، و حق ویژه برای هیچ طایفهای باقی نگذارد، و دولت و رهبر را مکلف و مهیای پاسخگویی به مردم کند، و سرپنجه بلفضولان و ریا بندگان حقوق مشروع مردم را بشکند، و قضا را نه آلت قدرت که خادم عدالت کند، و نهادها و حزبها و شخصیتهای حقوقی را رواج و وسعت و عزت بخشد و وزنههای سنگین شخصیتها را که حاجب قانون و هادم حقوق آدمیانند بفشارد و بتراشد، و ناقدان را عزیزتر از منقادان بدارد و تماشاگری را به بازیگری در عرصه سیاست بدل کند، و خرد را بشوراند و شور بیخردانه را فرو بنشاند، و حق عقل را در کنار حق عشق بدهد، و گوهر دین را که اخلاق است آفتابی کند، و مدیریت علمی را به جای مدیریت غیرعلمی بنشاند و قانون را جانشین میل و فرمان این و آن کند و به خلقی که دیری است جفا دیده، این بار درس وفا بدهد.
جناب آقای خاتمی، «از تبسمهای شیر ایمن مباش»! مطبوعات رکن رکین و حبل متین و ستون رابع و حرز مانع جامعه مدنیاند و در جامعه ما حتی از احزاب کارآمدترند. پیکار بیامانی که دشمنان جامعه مدنی با مطبوعات آغاز کردهاند، گواه صحت این تشخیص است، میدانم و میبینم که پارهای از همکارانتان، که تبسمهای شیر را دیده و مفتون شده بودند و عاشقانه در ستایش زیبایی و دلربایی آن داد سخن میدادند، از هیبت آن اینک بر خود ترسیدهاند. شیر آزادی البته مهیب است و هر چه نزدیکتر شود مهیبتر میشود. عشق به آزادی کافی نیست. ستایشگری محض هم راهی به دهی نمیبرد. شجاعت همنشینی با این اسدالله کجاست؟ نوبت گفتارهای عاشقانه گذشت. امروز محتاج کردارهای دلیرانهایم.
تهاجم کینهتوزانهای که شوربختانه علیه مطبوعات و امنیت اهل قلم و به قصد تحدید آزادی مشفقان و دلسوزان جامعه مدنی در جامه قانون و در پرده قضا میرود، و گاه به عفونت بهیمیت و سبعیت هم آلوده میشود، به هیچ رو زیبنده قومی نیست که صندوقها را با آرای خود به رقص و طرب در آوردند و در دل ماتمکده تاریخی این قوم، سماعی فلکی آفریدند. این تهاجمها هم علت و هم علامت افول و انحطاطند، و این قوم شما را برگماشتهاند تا نه تماشاگر بل پیکارگر با خفت و ذلت و پیامآور و پاسدار عزت آنان باشید.
آقای خاتمی میبینم که «مخالفان تو موران بُدند و مار شدند» و میپرسم آیا این غارتها را، غیرتی در پی نخواهد بود؟
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
اجازه بدهید من به جای شما با این قلمشکنان و حامیان و مشوقانشان، مُنذرانه بگویم که در افتادن با اهل قلم، کار خوش عاقبتی نیست. سود و سرمایه را با هم خواهد سوخت.
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد. هان تا نکنی
اگر دوستند با آنان مروت کنید و اگر دشمنند، مدارا کنید که آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است. ای پروردگار قسط و قرائت و قلم، بیش از این جریدهها را دریده مپسند، آسمان ابری اندیشهها را آفتابی کن. بر مزرعه خشک و نورس جامعه مدنی ایران، باران مدارا و مروت فرو ریز. و دهقان مصیبتزده را دریاب. و لم اکن بدعاءک ربّ شقیّاً. آمین.