محمدنبی ابراهیمی
د ـ هم در آرای شریعتی و هم در آرای سروش انبوهی از مفروضات تئولوژیک وجود دارد. آنها خود اسیر بسیاری از مفروضات و آموزههای تئولوژیکی هستند که بدون رهایی یافتن از آنها نمیتوان به نظام اندیشگی شایستهای در دوران ما دست یافت. تفکر اصیل خود را در جایی نمایان میسازد که مهمترین مفروضات به چالش خوانده شوند. روشنفکری دینی در دیار ما هنوز مفروضات بنیادین در فرهنگ و سنت خویش را به چالش نخوانده است. برای مثال در قبض و بسط تئوریک شریعت، سروش به ما میآموزد که فهم ما از کتاب مقدس چگونه تغییر میپذیرد. اما وی هرگز به نحوی جدی و اصیل به طرح این پرسش نمیپردازد که اساسا قدسی بودن یک متن به چه معناست و آیا اساسا قدسی بودن یک متن امکانپذیر است. به بیان سادهتر، آیا اعتقاد به قدسی یا غیرقدسی بودن یک متن، آنچنان که فرضا مصطفی ملکیان میگوید امری سوبژکتیو و سایکولوژیک است یا میتوان به معیارهایی غیرسوبژکتیو و غیرسایکولوژیک دست یافت؟ یعنی آیا این ما هستیم که به منزله مومنان به یک متن، آن را متنی مقدس برمیشماریم، یا، نه، اساسا معیار یا معیارهایی برای قدسی یا غیرقدسی بودن یک متن، صرفنظر از باور یا عدم باور ما، وجود دارد؟به تعبیر سادهتر، همانگونه که در سنت تفکر غربی کانت به طرح پرسش از امکان ذاتی مابعدالطبیعه پرداخت، یعنی این پرسش را در فراروی بشر غربی قرار داد که آیا اساسا مابعدالطبیعه و تفکر مابعدالطبیعی، نه به منزله یک میل طبیعی، بلکه به منزله یک علم، امکانپذیر است یا نه، هیچ متفکری در سنت شرقی و دینی ما، از جمله معلمان و رهبران جریان روشنفکری دینی، به طرح پرسش از امکان ذاتی و ماهوی دین نایل نیامده است، یعنی آیا اساسا دین، به منزله ظهور امر قدسی در اندیشه بشری و ظهور آن به منزله زبان و کلام الهی امکانپذیر است یا نه. طرح این پرسشها، به هیچوجه از موضعی سکولار و به منظور ایجاد شبهه در ایمان خلق نبوده و نیست، بلکه به اعتقاد اینجانب، ادامه یا پایان یافتن سنت و تمدن ما در قلب آگاهیهای ما و در حاشیه بودن یا در مرکز و محور قرار گرفتن اصول حکمی مندرج و مستتر در سنت نظری ما تا حدود زیادی در گرو پاسخگویی به این پرسش است. در یک کلام ما نیازمند یک شیفت پارادایمی، یعنی تغییر در پارادایم تفکر خویش هستیم، در حالی که رهبران جنبش روشنفکری دینی تا حدود زیادی ما را هنوز دربند پارادایم تئولوژیک پیشین نگاه میدارند.
ه ـ به گمان بنده، هیچیک از رهبران جنبش روشنفکران دینی در دیار ما از بصیرتها و ابزارهای نظری و مفهومی شایستهای برای پاسخگویی به پرسشهای بنیادین و ایجاد زمینهای لازم برای یک شیفت پارادایمی برخوردار نبوده و نیستند. اگرچه این سخن به این معنا نیست که دیگران، یعنی متکلمان یا برخی از چهرههای جامعه فلسفی ما از این ابزارهای مفهومی و نظری برخوردارند یا اساسا به پرسش از امکان ذاتی دین اندیشیدهاند.
و ـ جریان روشنفکری دینی در ایران، اعم از پیروان شریعتی، سروش ملکیان و...، کمتر به خطر نیهیلیسم، و بیشتر به مسأله آزادیهای سیاسی و اجتماعی و مبارزه با انحصارگرایی دینی و دفاع از پلورالیسم میاندیشند.
*غالب نکاتی را که به منزله شاخصههای نحوه تفکر خویش بیان داشتید جنبه سلبی و انتقادی نسبت به جریان روشنفکری دینی داشت. برای ما روشن کنید که در اندیشه شما چه شاخصههای ایجابی وجود دارد که در پروژه روشنفکری دینی دیده نمیشود؟
**واقع مطلب این است که نحوه پرسش شما به گونهای است که بنده را، به عنوان یکی از دانشجویان و اعضای کوچک جامعه فلسفی کشور، در موضعی مینشاند که به هیچوجه شایسته آن نیستم. بنده نیز یکی از خیل انبوه دانشجویانی هستم که میکوشم از فلسفه و مطالعات محدود فلسفی و غیرفلسفی خویش برای یافتن پاسخ یا پاسخهایی برای مسائل و بحرانهای خود مدد گیریم تا شاید از طریق آزمون و خطا افقی برای اندیشیدن در برابرم گشوده شود و به هیچوجه مدعی نیل به این افق نبوده و نیستم. اما شاید بتوانم، به عنوان یک دانشجوی فلسفه، پارهای از مولفههایی را که در پروژه فلسفی شخصی خویش دنبال میکنم به نحو زیر عرض نمایم: 1ـ مبارزه با نیهیلیسم متافیزیکیای که در وجود ما ایرانیان نیز خانه کرده است. 2ـ تلاش در جهت تخریب تئولوژی و به زیر پرسش بردن بنیادیترین مفروضات نظامهای گوناگون تئولوژیک. 3ـ تلاش در راستای نیل به نحوه تفکری که مسامحتا شاید بتوان آن را «الهیات آزادیبخش» نامید. از این تعبیر به هیچوجه نباید تلاش در جهت نیل به نوعی الهیات تازه فهمیده شود، چه در این صورت با تلاش در جهت تخریب تفکر تئولوژیک در تعارض است. همچنین از این تعبیر نباید، همان مفهوم الهیات آزادیبخش در آمریکای لاتین، یعنی استفاده از الهیات مسیحی در جهت مبارزه با امپریالیسم و سرمایهداری فهم شود، بلکه مراد از این تعبیر این است بیش از آنکه درصدد رهایی بخشیدن به انسانها باشیم بکوشیم خود امر قدسی یا فراتاریخ را از اسارت در زندانهای قومی، نژادی، فرقهای، تاریخی، جغرافیایی، مفهومی و در یک کلمه تختهبند تفکر تئولوژیک رهایی بخشیم. 4ـ تلاش در جهت وحدت بخشیدن به مابعدالطبیعه بالمعنی الاعم، یعنی اونتولوژی، با الهیات بالمعنی الاخص یا خداشناسی، به تعبیر سادهتر، تلاش به منظور تغییر فهم اونتیک (موجودشناختی) و آنتروپومورفیستیک (انسانانگارانه) از امر قدسی به سوی نوعی فهم اونتولوژیک و غیرانسانانگارانه از آن. 5ـ تلاش به منظور غلبه بر شکاف و دوآلیسم تئولوژیک؛ یعنی غلبه بر فهم دو پاره جهان (جهان قدسی و جهان غربی) و گذر از فهم دو پاره تاریخ (تاریخ قدسی و تاریخ عرفی).