نوشتۀ: امیرسعید الهی
آثار اریش فروم روانکاو و جامعهشناس معروف آلمانی در جامعۀ ما خیلی دیر معرفی شد. ابتدا «هنر عشق ورزیدن» که هفتمین کتاب او بود در سال 1346 با ترجمۀ خانم پوری سلطانی به بازار آمد، امّا نخستین کتاب او یعنی «گریز از آزادی» که در آغاز جنگ جهانی دوّم منتشر شده بود حدود سی سال طول کشید تا به همت آقای عزتالله فولادوند ترجمه و در سال 1348 منتشر شد و موجبات معروفیت بیشتر او را در ایران فراهم آورد. پس از آن کتابهای دیگری از وی که عمدتاً بر محور روانکاوری قرار داشت پس از ترجمه به چاپ رزسید و به همین علت «اریش فروم» بیشتر از ابعاد روانکاوی و جامعهشناسی در کشور ما معروفیت یافته است. کتابهای دیگری نیز از وی در سالهای اخیر به فارسی ترجمه و چاپ شده است. وی بیشتر به بررسی رفتارهای «فرد» و رابطه آن با «جامعه» پرداخته و در این زمینه آثاری پربار ارائه کرده است.
«اریش فروم» که پس از به قدرت رسیدن نازیها درآلمان به آمریکا گریخت، در آنجا به مطالعات سیاسی خود ادامه داد و تمایل وی به مارکسیسم و برداشتهای متفاوتش از نظریات مارکس موجب جلب توجه او به جامعۀ شوروی که مدعی تبعّیت از فلسفۀ مارکس بود گردید و باعث شد که ضمن نقد جامعۀ شوروی بررسی مسئله انسان را در صحنۀ جهانی و روابط ابرقدرتها مطرح و در سال 1961 میلادی برخلاف سایر آثار خود کتابی کاملاً سیاسی در زمینۀ آیندۀ جنگ سرد میان آمریکا و شوروی منتشر نماید.* این کتاب نیز در سال 1362 یعنی حدود 23 سال پس از نخستین چاپ آن به زبان انگلیسی، با عنوان «آیا انسان پیروز خواهد شد؟» به فارسی ترجمه و روانۀ بازار گردید** هر چند این کتاب در آن زمان توجه چندانی را جلب نکرد امّا اکنون یعنی پس از فروپاشی اتحّاد شوروی، بررسی آن از بسیاری جهات حائز اهمیت است. آیا فروم آینده را درست پیشبینی کرده بود؟ تا حدودی بله. وی در این تنها اثر سیاسی خود با نقد جامعه و حکومت شوروی نظریاتی نسبتاً دقیق پیرامون دوام یا احتمال فروپاشی آن و نیز روند تحول بسیاری از دیگر مسائل بینالمللی ارائه کرده است که دقّت قضاوت و داوری او را در مورد نخستین حکومت کارگری جهان و تبحّر کارشناسی او را در زمینۀ پیشبینی آیندۀ روابط بینالملل به خوبی نشان میدهد.
فروم در این کتاب افزون بر طرح مسئلۀ دگرگونی حتمی جامعه شوروی، تمایل خروشچف به نزدیکی با آمریکا را که بعداً مبنای رسمی سیاست خارجی شوروی قرار گرفت و تشدید تعارض بین چین و شوروی (که تا همین اواخر ادامه داشت) و نیز امکان دستیابی چین و فرانسه به سلاح هستهای را پیشبینی کرده بود. هدف اصلی وی در این اثر آن بود که «به پشت عقاید قالبی موجود نفوذ کند و به ارزیابی و شناخت واقعبینانۀ نظام شوروی پرداخته... و نشان دهد که از زمان تفوق استالین، فرمانروایان شوروی هرگز قصد برپا کردن انقلاب کمونیستی را در غرب نداشتهاند بلکه از احزاب کمونیست صرفاً همچون ابزار تحکیم سیاست خارجی شوروی استفاده کردهاند».1
فروم اساساً جامعۀ شوروی را یک جامعۀ مارکسیستی به گونهای که دولت در آن رو به افول باشد به حساب نمیآورد. به نظر او، هیچیک از انتقاداتی که مارکس از جوامع سرمایهداری میکند، یعنی سلب فردیّت و شخصیّت و استقلال کارگر و جدا شدن از محصول عمل خود در جامعه در جامعۀ شوروی برطرف نشده و به همین علت معتقد بود که «کمونیسم شوروی در واقع شکل دیگری از سرمایهداری غرب به شمار میرود». در این زمینه، او به جنبههای بسیاری از وجوه تشابه غرب و شوروی اشاره میکند و شبیه شدن شوروی به آمریکا را به نوعی، مرگ نظام شوروی تلقی مینماید و معتقد است که:
«نظام شوروی مفهوم ملی کردن وسایل تولید و مفهوم برنامهریزی عمومی را از سوسیالیسم مارکسیستی اقتباس کرده ولی در عین حال در بسیاری خصایص با سرمایهداری شریک است... و (لذا) این نظام مدیریتگرای دیوانسالار نمیتواند... مدعی شود که به مفهوم مارکس، سوسیالیستی است».2
فروم معتقد بود که مدیریت جامعۀ شوروی از نظر افزایش کارآئی در تولید و برنامهریزی همان هدفی است که سرمایهداری در پی رسیدن به آن است و بر آن بود که دستیابی به چنین نظامی با اصول انسانگرائی و فردگرائی سنتی غرب مغایر است:
«ملی کردن صنایع فرق ماهوی بین سوسیالیسم و سرمایهداری نیست. تدبیری است برای حصول کارآمدی بیشتر در تولید و برنامهریزی. نظام شوروی نظامی است کارآمد و کاملاً متمرکز که یک دستگاه دیوانسالاری صنعتی و سیاسی و نظامی بر آن حکومت میکند و بجای اینکه انقلاب سوسیالیستی را به ثمر برساند انقلاب مدیریت را به انجام میبرد. نظام شوروی عکس نظام سرمایهداری نیست (بلکه) تصویر احتمالی سرمایهداری است که اگر ما به اصول انسانگرائی و فردگرائی سنتی غرب باز نگردیم در پایان راه به انتظارمان نشسته است... و ویژگی آن افزایش از خود بیگانگی انسان و انطباق فرد با گروه و چیرگی علایق مادّی بر معنوی است و بالاخره هر دو نظام، آدمکی سازمانی بوجود آوردهاند که دیوانسالاریها و دستگاههای ماشینی بر او حاکمند ولی خود میپندارد که ؟و آرمانهای رفیع انسانی است.»3
میبینیم پدیدهای که از نظر فروم در حال شکلگیری است شبیه شدن سرمایهداری به نظام دیوانسالاری شوروی و نزدیک شدن شوروی به ارزشهای جوامع غربی است که در نهایت به استحالۀ جامعۀ شوروی در نظام سرمایهداری غرب میانجامد:
«ما در غرب معتقدیم که چون به ایدئولوژی خودمان پایبندیم بنابراین نمایندۀ فردگرائی و ابتکار شخصی و اصول اخلاقی انسانگرایانه هستیم و از این غافلیم که نهادهایمان در بسیاری جهات و بطور روزافزون به نظام منفور کمونیزم شباهت پیدا میکند. معتقدیم که فرد در نظام روسیه (شوروی) مطیع و منقاد دولت و بنابراین بکلی از آزادی بیبهره است ولی تشخیص نمیدهیم که در جوامع غربی نیز فرد به گونهای فزاینده به اطاعت و انقیاد ماشین اقتصادی و شرکتهای بزرگ و افکار عمومی در میآید»4
در ادامۀ شبیهسازی غرب با شوروی سابق، فروم متوجه اعتقادات دینی جامعۀ غرب میشود و معتقد است که خدانشناسی که یکی از عیوب جامعۀ شوروی سابق شمرده میشود در واقع یکی از رایجترین روندهای جامعۀ غربی است و این عامل را یکی از وجوه اشتراک شرق و غرب به شمار میآورد. وجه اشتراکی که به شبیه شدن این دو جامعه کمک بسزائی میکند:
«بیشتر مردم غرب به خدا ایمان دارند و بنابراین به اصول الهی محبت و ایثار و احسان و عدالت و حقیقت و تواضع و غیره اعتقاد میورزند. اما انگیزۀ اغلبشان آرزوی آسایش مادّی و تأمین و اعتبار بیشتر است. پس با اینکه مردم به خدا ایمان دارند نگران او نیستند. به سخن دیگر به خاطر مسائل دینی یا معنوی نگرانی به خود راه نمیدهند و از خوابشان کم نمیشود. ولی با اینهمه به خود میبالیم که «خداترسیم» و روسها را «خدانشناس» میخوانیم.»5
از نظر فروم، به همان اندازه که غربیها از «اصول محبت و ایثار و احسان و عدالت و حقیقت و تواضع» فاصله گرفتهاند و نمیتوان جامعۀ آنها را «جامعۀ ایمانی» نامید، شورویها نیز از تعالیم مارکس فاصله گرفته و از فلسفۀ وی تهی گشتهاند:
«روسها معتقدند که چون به زبان ایدئولوژی مارکسیست سخن میگویند بنابراین کشورشان سوسیالیستی است و از این موضوع غافلند که نظامشان چقدر به تکاملیافتهترین شکل سرمایهداری شباهت دارد... نظام شوروی از بسیاری جهات شبیه نظام سرمایهداری قرن نوزدهم است و از برخی جهات دیگر حتی از سرمایهداری کنونی غرب نیز امروزیتر و پیشرفتهتر است. شباهتهای مورد بحث آشکارتر خواهد شد اگر عامل انگیزۀ پولی را نیز در نظر بگیریم که به عقیدۀ غربیان سنگ بنای سرمایهداری است.»6
فروم معتقد است که:
«...نظام مدیریت متمرکز شوروی ثابت کرده است که کمابیش با نظام اقتصاد بازار که مثال آن ایالات متحده آمریکا است برابری میکند... این نظام، نظام مدیریت دولتی است که از پیشرفتهترین روشهای انحصارگری مطلق و تمرکز تام استفاده میکند... و با اینکه از برخی جهات اقتصادی به سوسیالیسم شباهت دارد به مفهوم اجتماعی و انسانی، درست نقیض آن است و در راهی میرود که اگر کشورهای پیشرفتۀ سرمایهداری تغییری در راستای کنونی خود ندهند به تدریج با روند آن کشورها تلاقی خواهد کرد.»7
وی در توضیح این امر که استالین و خروشچف نمایندۀ کمونیسم انقلابی نبوده و مظهر یک دستگاه مدیریتگرای یکهتاز و محافظهکار بودهاند تأکید میکند که:
«انقلاب جنبشی است که با اقتدار و اطاعت به پیکار برمیخیزد. بنابراین کسانی که در دستگاههای محافظهکار بر مسند قدرت مینشینند نمیتوانند اشخاصی باشند که مواضع مخالف با اقتدار را بپسندند8... دستگاه دیوانسالاری حاکم بر اتحاد شوروی در حال گسترش است... و خروشچف نه تنها به امکان انقلاب در غرب اعتقاد ندارد و خواهان چنین انقلابی نیست بلکه نیازی به این امر برای توسعۀ نظام خود نمیبیند. چیزی که به آن احتیاج دارد صلح و آرامش و کاهش بار تسلیحاتی و تسلط بیچون و چرا بر نظام موجود است.»9
سخنان فروم در این زمینه بیشک براساس تز «همزیستی مسالمتآمیز» قرار داشت که در بیستمین کنگرۀ حزب کمونیست شوروی در سال 1956 توسط خروشچف دبیر اوّل وقت حزب کمونیست شوروی اعلام شد و بعدها زیربنای سیاست خارجی آن کشور تا فروپاشی کامل آن قرار گرفت. فروم نزول فرهنگ و ارزشهای انسانی را در جامعۀ شوروی از نشانههای سقوط آن جامعه به شمار میآورد و معتقد است که:
«فرهنگ شوروی بر محور پرورش عقل دور میزند و از پرورش جنبۀ انفعالی یا عاطفی انسان غفلت میکند. این غفلت در پائین بودن سطح ادبیات و نقاشی و معماری و سینمای شوروی منعکس است... در کشوری که بویژه ادبیات و سینما روزی یکی از آفرینندهترین کشورهای جهان بود، با اینکه در برخی از هنرها که از قدیم در آن سرزمین وجود داشته است مانند باله و نواختن موسیقی، مردم روسیه هنوز همان قریحۀ سرشار را که نسلاً بعد نسل داشتهاند و از خود نشان میدهند ولی در هنرهائی که به ایدئولوژی پیوستگی دارند و باید در اذهان مردم تأثیر بگذارند بویژه در ادبیات و فیلمسازی نشانی از خلّاقیت گذشته به چشم نمیخورد... البته باید هنوز منتظر بود و دید که آیا تغییر فعلی از استالینیسم به خروشچفیسم عاقبت به بهبود محسوس در سطح فرهنگ شوروی یعنی کاهش از خودبیگانگی خواهد انجامید یا خیر.»10 و سپس اضافه میکند که «بنظر میرسد که چنین تحولی به شرطی امکانپذیر باشد که دگرگونیهای بنیادی در نظام اتحاد شوروی صورت گیرد.»11
بدین ترتیب، فروم دگرگونی در اتحاد شوروی را غیر قابل اجتناب میداند و معتقد است که گذشته از عوامل عینی از جمله پیدایش نیروهای جدید تولیدی، اکتشافات علمی، فتوحات سیاسی و افزایش نفوس که باعث تغییر در نظامهای حکومتی میشود، «رشد آگاهی آدمی از نیازهایش و از خودش و مهمتر از همه افزایش نیازمندی وی به آزادی و استقلال، به دگرگونی دائم در موقعیت تاریخی او منتهی میشود.»12 به عقیدۀ فروم «انسان در جریان تاریخ، خودش و محیطش هر دو را دگرگون میسازد. امّا این جریان به کُندی انجام میپذیرد.»13
با این همه، به نظر او «رهبران و پیروان، هر دو اینکه بطور ارادی و آرام بوسیلۀ پیشبینی دگرگونیهای ضروری، خویشتن را با اوضاع و احوال تازه منطبق سازنده ناتوان بودهاند... (زیرا) با مسلّم فرض کردن صحّت شیوههای زندگی در رساندن آنها به درجۀ خدایی، رهبران و پیروان هر دو شدیداً به مفاهیم فکری و ارزشهای خویش بستگی و تعهد پیدا میکنند و از هر مفهوم که حتی کوچکترین تفاوتی (با افکار خودشان) داشته باشد به شدت برآشفته میشوند و آن را ستیزهجویانه و شیطانی و جنونآمیز تلقی میکنند و حملهای میدانند به تفکر عادی و درست خویشتن.»14
در عین حال فروم تأکید میکند که «دگرگونی خالی از خشونت و مبتنی بر دوراندیشی» نیز در تاریخ روی داده است و مثالهای متعددی هم در این زمینه ارائه میکند ولی معتقد است که «اینگونه چارهیابیهای مبتنی بر دوراندیشی، استثنائی بوده و به صورت قاعده در نیامده است.»15 بر این اساس فروم ضمن ارتجاعی خواندن جامعۀ شوروی تصور میکند که «به تدریج تغییراتی در اتحاد شوروی صورت بگیرد و این دولت بالاخره به روش معمول در غرب یعنی «تلقین و دستکاری روانی» در فرد متشبّث خواهد شد.16
همانطور که گفتیم، به نظر فروم اتحاد شوروی را که وارث امپریالیزم تزاری است نمیتوان قدرتی محسوب داشت که درصدد استیلا بر دنیاست. زیرا «روسیه سرزمینی عظیم و پهناور است. بنابراین نه به موّاد خام تازه احتیاج دارد و نه به بازارهای جدید و از این جهت در موقعیتی مشابه آمریکا است که صرفنظر از برخی اعمال امپریالیستی (در کوبا و فیلیپین) به تسخیر اراضی بیشتر نیازمند نیست.»17
از نظر فروم، تغییر مفهوم ایدئولوژی در شوروی و تحول در کاربرد آن خودبخود به ایجاد تحولات تازه در این جامعه منجر میشود و به عبارت دیگر «وقتی ایدئولوژی برخلاف گذشته، دیگر شعار نبود و باز با واقعیت فردی و اجتماعی پیوند پیدا کرد... روزگار تجدید حیات اندیشه فرا میرسد.»18 استحالۀ ایدئولوژی در دیوانسالاری از مفاهیمی است که در بیان فروم به زیباترین شکل بیان میشود:
«ایدئولوژیها را دیوانسالاریها میگردانند و معنایشان را قبضه میکنند. دیوانسالاری، نظام را به وجود میآورد و میپرورد و معّین میکند که حق و باطل چیست و مؤمن و مرتد کیست. دخل و تصرف و دستکاری در ایدئولوژی به یکی از مهمترین وسایل مهار کردن مردم از راه نظارت بر افکارشان مبدل میگردد. ایدئولوژی به صورت نظام یا دستگاه در میآید و از خود دارای منطق میشود. الفاظ مفاهیمی خاصّ خود پیدا میکنند (ولی) اندیشههای نو یا حتی متضاد همچنان در چارچوب همان ایدئولوژی گذشته بیان میشوند.»19
از نظر فروم، روسها اندیشههای مارکس را به ایدئولوژی مبدل کردهاند «و حکومت در دست دیوانسالارانی است که به نام اندیشۀ و مساوات، قدرت دولت را مرتباً به زیان فرد افزایش میدهند (امّا) میگویند در جامعهای بیطبقه زندگی میکنند، به دموکراسی ؟ یافتهاند و به سوی وضعی پیش میروند که دولت پژمرده شود و آهسته آهسته از میان برود.»20
فروم اضافه میکند:
«تغییر صورت ایدئولوژی به تشریفات و شعائر به این میانجامد که از سوئی الفاظ و عبارات حالت قدّوسیت پیدا کنند و از سوی دیگر برای هدایت روح و ذهن مردم بکار روند. فرق میان اصول دین و ایدئولوژی کمونیستی در این است که جوهر اصول دین مطالب کلامی است و جوهر ایدئولوژی کمونیستی مطالبی اخذ شده از یک نظریۀ جامعهشناسی و تاریخی پیشین.»21
فروم در تبیین حتمی بودن دگرگونی در اتحاد شوروی به کاهش «کاهش نفوذ ایدئولوژی کمونیستی در اذهان مردم عموماً و نسل جوان بالاخص اشاره میکند و «پدیداری بسیار شایع دلمردگی و بیاعتنائی و مادّیگری را در نسل جوان شوروی» به وضوح مشاهده میکند و از زبان دختری بعنوان نمونۀ تفکر نسل جوان میگوید:
«حقیقت ساده این است که زندگی (برای من) چندان چیز جالب توجهی ندارد... وقتی هنوز زندگی را درست درک نمیکردم هدفی داشتم و میخواستم درس بخوانم... ولی امروز آن همه رؤیاهای پاکم تنها به یک چیز منتهی میشود و آن پول است. پول یعنی همه چیز: تجّمل، ثروت، عشق، خوشبختی. اگر پول داشته باشید همه چیز را دارید و بلکه بیشتر.»22
اریش فروم در اواخر فصل مربوط به نقد جامعۀ شوروی محتویات کتاب «روستو» تحت عنوان «ایالات متحده در صحنۀ جهانی» را که در همان سال تألیف کتاب وی نشر یافته بررسی و آنرا «از برخی جهات نظیر استنتاجات خود» به شمار میآورد و فروپاشی شوروی را به شکل این سئوال از کتاب مذکور مطرح میکند که «آیا این سیاستِ بهم پیوسته مرکب از توسعهطلبی خارجی و جلوگیری نابهنجار از مصرف و دولت متمرکز پلیسی به تدریج و به نحو قابل ملاحظهای تغییر خواهد یافت یا خیر؟» در اینجا هر چند «روستو» جواب تقریباً منفی به این سئوال میدهد، لیکن فروم معتقد است که در دورۀ خروشچف دگرگون ساختن چنین جامعهای دشوار نخواهد بود و در این زمینه به قول خودِ «روستو» در کتاب مذکور که سی سال قبل از فروپاشی شوروی نوشته است استناد میکند:
«نیروهای پویای تاریخ روسیه در حال دور کردن جامعۀ شوروی از شرایط حکومت کمونیستی است و آن را در جهت شرایطی میراند که برای دست برداشتن مسکو از موضع پرخاشجویانهاش ضروری است... ولی کاملاً مدلّل است که به تدریج مردان جوانتری به قدرت میرسند که در سالهای جنگ و بعد از جنگ پرورش یافتهاند... با خوی این مردان سازگارتر خواهد بود که به جای پیروی از مفاهیم قدیمی مارکسیست لنینیستی و ضوابط اجرائی استالینی که اکنون (سال 1960) به نقصان نیروی حیاتی دچار شدهاند، سیاستشان را برپایۀ منافع و توانائیهای دولت ملّی روسیه بنا کنند.»23
بدین ترتیب فروم با پذیرش استنتاج «روستو» بطور تلویحی روند فروپاشی شوروی را به درستی پیشبینی میکند و از بیست و پنج سال پیش، ظهور گورباچف و یلتسین یعنی مردانی را بشارت میدهد که «در سالهای جنگ و بعد از جنگ پرورش یافتهاند... و سیاستشان را بر پایۀ منافع و توانائیهای دولت ملّی روسیه (و نه شوروی) بنا میکنند.» البته «روستو» این تحول را ناشی از امکان رسیدن روسیه به «سطوح بالاتر رفاه و مصرف و عدم تمرکز بیشتر و خودسری کمتر در اعمال قدرت سیاسی»24 قلمداد میکند و به عبارت دیگر معتقد است که «گرایش بنیادی به سوی مصرف بیشتر حفظ شالوده سیاسی و اجتماعی حکومت کمونیستی روسیه را با مشکلات پیچیده روبرو خواهد کرد.»
امّا فروم معتقد است که «اگر نظام شوروی مصرف را به حدّ کامل برساند خواهد توانست بیشتر اقدامات سرکوبگرانه را متوقف سازد و اعلام کند که به وعدۀ سوسویالیستی تأمین زندگی مطلوب عمل کرده است (بخصوص که) مردم گفتار در پیچ و خم عصر اتومبیل خطری برای نظام به وجود نمیآورند.»25 به هر حال همانطور که دیدیم، بر طبق پیشبینی فروم دیوانسالاری شوروی که نتوانست مصرف را به حدّ کامل برساند به فروپاشی دچار شد و اندیشۀ گسترش انقلاب کارگری به سراسر جهان تحقق نیافت.
یکی دیگر از پیشبینیهای فروم در کتاب مورد بحث امکان نزدیکی سیاسی آمریکا و شوروی به یکدیگر است که امروزه تا حدّ زیادی به واقعیت نزدیک شده است. به نظر فروم:
«امروز (سال 1960) اتحاد شوروی خود در شمار کشورهای دارا در آمده است و چون خطر تعرض فزایندۀ کشورهای توسعه نیافته را به رهبری چین احساس میکند درصدد حصول نوعی تفاهم با آمریکا برآمده است، بیآنکه بخواهد این تفاهم را به همپیمانی و اتحادی برضد چین مبدل سازد.»26
فروم در جای دیگر تأکید میکند که اساساً سیاست شورویها بخصوص از زمان خروشچف به بعد هیچگاه ضد آمریکائی نبوده و «اتحاد شوروی تحت رهبری خروشچف نظامی انقلابی نیست... به این سبب خروشچف جویای تفاهم با آمریکا، پایان جنگ سرد و خلع سلاح جهانی است و نه به جنگ احتیاج دارد و نه خواهان آن است.... بنابراین باید طوری دقیق و با احتیاط دست به عمل بزند که هم تسلطش بر مردم روسیه محفوظ بماند و هم از خود در برابر مخالفان داخلی در روسیه و نیز چین و متحدان بالقوۀ آن در خارج دفاع کند.»27
باید دانست که در گرماگرم رویاروئی و مخاصمات شدید آمریکا و چین، فروم به درستی معتقد بود که «اگر به رهبران چین اعتبار و امکان بهرهمندی از بازرگانی آزاد و شناسائی کشورشان به عنوان نمایندۀ چین اعطا گردد احتمالاً توسعۀ نظام کشورشان را به جنگ و خشونت ترجیح خواهند داد.»28 این اظهار نظر فروم در آن زمان چندان جدّی گرفته نشد امّا آمریکائیها تنها دوازده سال پس از چاپ کتاب مورد بحث، برای شناسائی چین قدم پیش گذاشتند و اکنون پیشبینی فروم یکی از واقعیات موجود در حوزۀ اقیانوس آرام به شمار میرود.
یکی از جالبترین استدلالات فروم در کتاب مذکور به مسئلۀ آلمان مربوط میشود و وی به خوبی به امکان قدرت یافتن آلمان و غفلت آمریکا از این ابرقدرت سالهای آینده اشاره میکند:
«آلمان امروز (1960) نه از راه جنگ، بلکه به برکت برتری در بلوک اقتصاد وحدت یافتۀ اروپای غربی، در حال دست یافتن به مرحلۀ جدیدی از تفوق در این بخش از جهان است. چنین کشوری با چیرگی بر فرانسه و هلند و بلژیک و احتمالاً ایتالیا از هر زمان در گذشته نیرومندتر خواهد شد. شگفتآور نیست که روسها نسبت به این تحول بدگمان باشند و از آن احساس خطر کنند. عجب در این ا ست که بریتانیا و آمریکا ظاهراً به هیچوجه اندیشناک نیستند. در این هر دو کشور وحشت از روسیه، ترس از یک آلمان جدید و نیرومند را که همانگونه که ممکن است علیه شرق به مخالفت برخیزد با غرب هم میتواند از در ستیز درآید، از میان برده است.»29
اریش فروم ده سال قبل از فروپاشی رسمی شوروی در گذشت و عمرش مجال آن را نداد که سرانجام جامعۀ سوسیالیستی و پایان جنگ سرد را ناظر باشد. امّا میتوان گفت که او از سالها پیش صدای شکستن جامعۀ شوروی و ایدئولوژی حاکم بر آن را شنیده و به درستی خط مشی آتی سردمداران آن کشور را ترسیم کرده بود.