متن سخنرانی حجتالاسلام والمسلمین «محمد مسجدجامعی» مدیرکل هماهنگیهای فرهنگی وزارت امور خارجه کشورمان در سمینار گفتگوی اسلامی ـ مسیحی تورینو
ابتدا لازم میدانم از تمامی اعضای محترم بنیاد آنیلی و مخصوصاً جناب آقای پاچینی و نیز همکار عزیزم جناب آقای سنگوئینی که برگزاری این سمینار مرهون زحمات آنها است، صمیمانه تشکر کنم. البته بیشتر میباید از پیشقدمی و ابتکار آقایان تقدیر و تشکر کرد.
ما واقعاً درباره یکدیگر بسیار کم میدانیم و مشکلتر اینکه در بسیاری از موارد اطلاعات و قضاوتهایی نادرستی نسبت به یکدیگر داریم، اما چندان به این نکته واقف نیستیم.
علیرغم توسعه ارتباطات در تمامی زمینههای ارتباطی، اما واقعیت این است که انسانها و گروههای انسانی امروز به مراتب بیگانهتر و دورتر از یکدیگرند تا دوران گذشته، و کمتر به گونهای همدلانه یکدیگر را درک میکنند و میشناسند. و این، منشاء بسیاری از مشکلات واقعی کنونی است.
این مشکل همچنین در نزد نخبگان و قدرتبدستان سیاسی و اجتماعی هم وجود دارد و لذا عموم آنها چندان قادر به فهم دقیق مسائل و مشکلاتی که در پی حل آنها هستند، نیستند. امیدوارم این سمینار و سمینارهای مشابه آن بتواند گامی هر چند کوچک در جهت حل مشکلات یاد شده، بردارد.
از من خواسته شده است تا درباره «بعد معنوی و تعهد اجتماعی انسان در جامعه نوین» و با توجه به بعد اسلامی آن، صحبت کنم. همچنانکه دوست عزیزم جناب آقای کریستیان ترول نیز در همین مورد و البته از بعد مسیحی آن صحبت کردند. اما به دلائلی ترجیح میدهم بیشتر به تحلیل مفهوم جامعه نوین و مدرنیته خاصه در آنجا که به دین راجع میشود، بپردازم. چرا که عموماً از جامعه نوین مفهوم مشخص و واحدی را درمییابند و تصور میکنند نسبت این جامعه با ادیان مختلف و حتی با دین واحد، نسبت یکسانی است. حال آنکه چنین نیست.
اگرچه دفاع از اصول و ارزشهای دینی و اخلاقی در جامعه سخت متحول امروز دغدغه مشترک همه دینباوران است، اما واقعیت این است که صورت مسئله در نقاط مختلف چندان همانند نیست. لازمه همفکری و همکاری دریافت دقیق موقعیتهای متفاوت و نیز منطق خاص هر یک از این موقعیتها است. ذیلاً نکاتی به اختصار ذکر میشود:
1ـ این درست است که جوامع مختلف جهان ما بویژه در طی نیمقرن اخیر به سرعت به سوی یکسان شدن ظواهر اجتماعی و همشکل شدن ظواهر فردی به پیش رفتهاند، اما چنین نیست که تمامی آنها در درون خود به یک اندازه مدرن شده باشند و یا آنکه مدرنیسم آنها واقعیتی پایدار باشد و بر همین منوال ادامه یابد.
در این سخنی نیست که تقریباً تمامی جوامع موجود نسبت به گذشته خویش و در وجوه مختلف، تغییر یافته و مدرن شدهاند. عموم آنها تحت تاثیر تکنولوژی جدید قرار گرفتهاند و از سر اختیار و بلکه شوقزدگی و یا از سر اکراه و احیاناً اجبار بدان تن دادهاند. اما این بدان معنی نیست که همگی آنها به یکسان و یا حتی تا حدودی یکسان مدرن شدهاند و «مدرن بودن» میتواند عنوان و وصف عامی برای تمامی آنها باشد.
اشتباه است اگر تصور شود مدرنیسم در هر قاره و یا در میان پیروان یک دین به شکل کم و بیش همانندی تجربه شده است. حتی در درون یک قاره و بلکه یک منطقه و در بین پیروان دین و بلکه مذهب واحد هم تجربه مذکور یکسان نیست. و این سخن خاصه در آنجا که به نسبت دین و جامعه و مدرنیسم و کیفیت تاثیر و تاثر آنها مربوط میشود، به مراتب صحیحتر است. چگونه میتوان موقعیت دین در جوامعی چون اسپانیا و پرتغال و ایرلند را با کشورهایی چون هلند و دانمارک و سوئد همانند دانست، در حالیکه جملگی آنها متعلق به آن بخشی از اروپا هستند که به دلیل مشابهتهای فراوانشان در درون اتحادیه اروپایی قرار گرفتهاند.
و مهمتر آنکه چگونه میتوان موقعیت دینی را در دو کشور اسلوونیا و کروواسی یکسان دانست، حال آنکه این دو کشور همسایه و در عین حال کوچک، همنژاد و هممذهب هستند و حداقل در طی قرن اخیر بخشی از یوگسلاوی بودهاند. جایگاه کلیسای کاتولیک در این دو کشور و میزان قدرت و نفوذ سیاسیاش و پیوندش با ناسیونالیسم اسلوونی و کروواتی و نیز تمایلات قلبی و درونی مردمشان نسبت به کلیسایشان، به کلی متفاوت است. حال آنکه تجربه آنان با مدرنیته کم و بیش همسان است و حداقل این است که بگوییم نزدیکتر از هر دو کشور دیگری است.
این تفاوتها در آنجا که دین واحدی چون مسیحیت در سرزمینهای متفاوتی تجربه میشود، به مراتب بیشتر است. فیلیپین و اتیوپی امروز از هر نقطهنظر که سنجیده شوند، جوامع مدرنی هستند و حتی در منطقه خود جزء مدرنترینها هستند و اکثریت جمعیت آنها را مسیحیان تشکیل میدهند.
اما علیرغم کاتولیک بودن فیلیپینیها، چگونه میتوان موقعیت کاتولیسیسم فیلیپینی را همانند موقعیت کاتولیسیسم فرانسوی و یا برزیلی دانست. و یا چگونه میتوان مشابهتی بین موقعیت مسیحیت در اتیوپی و موقعیت این دین در هر کشور اروپایی دیگر، سراغ داد. حتی در صورتی که ارتدوکس بودن اتیوپیاییها و نیز تجربه بیست ساله کمونیستی آنها هم مد نظر باشد، باز هم موقعیت کلیسای اتیوپی با موقعیت هیچیک از کلیساهای ارتدوکس کشورهای بلوک شرق که آنها هم تجربه سوسیالیستی داشتهاند، قابل مقایسه نیست.
چنانکه گفتیم پذیرفتنی است که عموم جوامع امروز، جوامع مدرنی هستند. اما هنگامی که میخواهیم درباره واقعیتهای درونی و بویژه واقعیتهای دینی این جوامع صحبت کنیم و اینکه یک انسان مومن برای تقویت و تحکیم دینش در هر یک از این جامعهها چه مسئولیت و وظیفهای بعهده دارد، باید روشن کنیم که کدامین جامعه در مدنظر است. این نه برای آن است که دقیقتر سخن بگوییم، بلکه بدون توجه به این نکته مشکل میتوان درست سخن گفت. چرا که تفاوتها بیش از آن است که قابل اغماض باشد و بتوان آنها را مشمول حکم واحدی دانست.
2ـ حال باید دید این تفاوتها چیست؟ چگونه ایجاد شده و تحول یافته است؟ سئوال مشخصاً این است که جوامع مختلف، دین را در تاریخ جدید خود چگونه تجربه کردهاند و اینکه چرا مدرنیته نتوانسته دین را در موقعیت مشابهی در جامعههای گوناگون قرار دهد؟
این درست است که دین در آن بخشی از اروپا که تحولاتش در طی دوران رنسانس به پیدایش تمدن و جامعه نوین انجامید، تحولات فراوانی را شاهد بوده است، اما نمیتوان و نباید متوقع بود که همین تحولات در جامعههای دیگری که مدرن شدهاند، رخ دهد و یا در صورت وقوع، همان نتایج حاصل آید.
تا آنجا که به دین و تحولات دینی مربوط میشود میتوان گفت که این تحولات در منطقه مورد بحث دارای سه ویژگی است. ویژگیهایی که یا در نقاط دیگر یافت نمیشود و یا آنکه بدان نسبتی که در اروپا وجود داشته، وجود نداشته است.
ویژگی نخست این است که این تحولات به دلائلی از درون جامعه تراویدن گرفت و به پیش رفت. چنان نبود که دین و تشکیلات و تاسیسات دینی تحت فشار و یا تهدید نیرویی فرامرزی قرار داشته باشد. نه فشار و تهدیدی سیاسی، و نه نظامی و امنیتی و نه فرهنگی و هویتی. در نتیجه هم پیدایش تحولات دینی و در زمینههای مختلف فلسفی و اعتقادی و عملی پدیدهای از درون جوشیده بود، و هم سیر تحول این تحولات تحت تاثیر چنین فشارهایی قرار نداشت. از مسائل تئولوژیکی و کلامی گرفته تا تغییر در سبک مجسمهسازی و تصویرگری کلیسایی و تا وارد شدن موسیقی به عبادتهای کلیسایی. این همه مولود تحولاتی بود که بواقع از درون جامعه سر بر آورده بود و به پیش رفت.
ویژگی دوم که نتیجه ویژگی نخست است به تدریجی بودن و سیر طبیعی و منطقی داشتن این دگرگونیها مربوط میشود. این درست است که خاصه در دورانهای اولیه افراط و تفریطهای فراوانی وجود داشته است، اما مهم این است که مجموعه این تحولات در نهایت منطق خاص خود را داشته و بلکه یافته است. و لذا سایر واقعیتها و تاسیسات اجتماعی و سیاسی فرصت یافتهاند تا در کنش و واکنشی متقابل خود را با موقعیت جدید تطبیق دهند. همچنانکه تحولات دینی هم مجبور بوده بهرحال خود را با شرایط پدید آمده، منطبق سازد.
دقیقاً به همین دلیل است که پدیدههایی همچون پدیده دنیوی شدن در این قبیل کشورها جریانی تدریجی، اقناعی و به تعادل رسیده و بدون گرایشهای برگشتپذیرانه بوده است. مشکل میتوان پذیرفت که اگر جریان جدایی دین از سیاست به گونهای دیگر شکل میگرفت و اتفاق میافتاد، همین نتایج را دربر میداشت و به واقعیتی تمام شده و دائمی بدل میگشت.
پایایی و برگشتناپذیری این جریان بهمان میزان که معلول پافشاری طرفداران این نظریه بوده، معلول این واقعیت هم بود که گروههای دیگر در عمل و نیز در اندیشه و اعتقاد، به همان نتیجه رسیده بودند. اگرچه راه وصول آنها به نتایج مذکور از راههایی جز راه طرفداران این نظریه بود. دقیقاً بهمین علت بود که دیگر پتانسیل نهفتهای جهت به صحنه سیاست آوردن دین، وجود نداشت.
به عبارت دیگر چنان نبود که مثلاً طرفداران تئوری لائیسیسم مخالفان خود را در رقابتی سیاسی و نظامی و اجتماعی شکست داده باشند، مهمتر این بود که آنها مخالفان خود را به تفسیر جدیدی از دین و اعتقادات خود و نیز موقعیت و رسالت خود رسانیدند که براساس آن، بازگرداندن دین به صحنه سیاست به لحاظ دینی دیگر قابل دفاع و فداکاری نبود و این دلیل اصلی موفقیت آنها بود. بدین معنی که جامعه از تمامی پتانسیلهای تحولطلب خواهان حاکمیت دینی، تخلیه شد. و بنظر میآید که ویژگی یاد شده در این میان مهمترین عامل بوده است.
و اما ویژگی سوم به ساختار دینی کاتولیسیسم اروپایی باز میگردد. تحولات دینی دوران رنسانس به بعد، خاصه در غرب و اروپا، دقیقا و عمیقا متاثر است از کاتولیسیسم اروپایی، تاکید بر کاتولیسیسم و نه مسیحیت، و اروپایی و نه منطقهای دیگر، به دلیل سرشت خاص کاتولیسیسم اروپایی است که متفاوت است یا مسیحیت و حتی کاتولیسیسم نقاط دیگر، که خود بحث مستقلی میطلبد.
بهر صورت برای شناخت مفهوم و ابعاد و سیر تحولی این تحولات میباید ماهیت کاتولیسیسم اروپایی به لحاظ فلسفی، کلامی و نیز تاریخی و فرهنگی به خوبی شناخته شود. این سخن بدین معنی هم هست که جز در بستر این کاتولیسیسم، این تحولات نمیتوانست بوجود آید و یا لااقل چنین سیر تحولیای داشته باشد.
از دیدگاه فلسفی و کلامی هیچ دینی در درازمدت نمیتواند تحول مقبول و پایداری فراتر از چارچوب اعتقادی مورد قبول پیروانش داشته باشد. در صورتیکه عموم پیروان یک دین قلباً و بواقع قانع نشوند که تفسیر ارائه شده جدید واجد اعتبار شرعی و دینی است، تحولات یاد شده جذب و هضم نمیشود و به مرور کمرنگ شده و فراموش میشود.
دلیل عدم موفقیت بسیاری از نوسازیهای دینی، چه به لحاظ فلسفی و کلامی و چه به لحاظ فقهی و عملی، دقیقاً بهمین علت است. ممکن است در کوتاهمدت نظر گروه و یا گروههایی از پیروان یک دین را به سوی نوعی تفسیر مدرنپسندانه از دین جلب کرد، اما اگر این جریان فاقد اعتبار دینی لازم باشد، بتدریج هوادارانش را از دست میدهد.
3ـ علیرغم این همه، اشتباه است اگر بخواهیم تحولات دینی را صرفاً در پرتو تحولات فلسفی و کلامی و حتی فقهی و عبادی پیروان آن دین بررسی کنیم. دین هیچگاه بعنوان مجموعهای اعتقادی و عملی که تنها مورد اعتقاد و عمل پیروانش هست، تجربه نمیشود. چنین نیست که بگوییم دین بدان علت وجود داشته و دارد که مورد اعتقاد و عمل پیروانش بوده و هست و نه بیشتر. دین وارد جامعه و تاریخ و فرهنگ و نیز ساختار شخصیتی و هویت فردی میشود و این همه را تحتتأثیر قرار میدهد و با آنها پیوند مییابد. لذا برای بررسی تحولات دینی میباید دین با توجه به تمامی پیوندها و نقشهایش مورد بررسی و ارزیابی قرار گیرد و نه به مثابه اندیشههایی کلامی و فلسفی و یا عادات و آداب و رسومی قدیمی و سنتی بدون توجه به این نکته نمیتوان تحولات دینی را در طول تاریخ گذشته و بویژه در طی تاریخ جدید، بدرستی بازیافت.
همچنانکه اشتباه است اگر تصور شود که مثلاً جامعه دینی جامعهای است که افرادش به دین خاصی معتقد هستند. اساساً ساختارهای تاریخی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی چنین جامعهای تحتتاثیر دین حاکم شکل گرفته و بالیده است. و این ساختارها متفاوت است با ساختارهای جامعه دیگری که تجربهای متفاوت دارد. مضافاً که در اینجا افراد روانشناسی و ساختار شخصیتی و هویت فردی و تصورات و افکار و آرمانهای خاص خود را مییابند.
بدلائلی که به بخشی از آن در طی بند گذشته اشاره شد، تحولات دینی در بخش غربی اروپا به گونهای شکل گرفت که بتدریج هویت ملی را از اعتقادات و میراث دینی جدا کرد. تا قبل از دوران رنسانس هسته مرکزی هویت اروپایی را هویت دینی آن تشکیل میداد. اما از دوران رنسانس به بعد این دو از یکدیگر فاصله گرفتند و جدا شدند، و در نهایت هویت ملی که براساس مفهوم جدید ملیت متولد شده بود، پدیدار گشت که دیگر ارتباطی با دین نداشت و احیاناً رگههایی از تعارض با دین را به دلایلی تاریخی، با خود به همراه داشت.
در اینجا مهم این بود که پاسدار هویت ملی همان عناصری بود که در تکوین و بلوغ آن در دوران معاصر سهم داشت و دین را در این میان نقش چندانی نبود. خلاء ناشی از عدم حضور دین توسط عناصر دیگر پر شده بود. و همین هویت بود که تعادل شخصیتی و اخلاقی و هویتی ملت خویش را حفظ میکرد و غرور و افتخار و ایدهها و آرمانهایش را میپروراند و از سلامت و وحدت اجتماعی و ثبات سیاسیاش محافظت میکرد.
اما چنین جریانی در نقاط دیگر و با این کیفیت اتفاق نیفتاد. بدین معنی که قدرت هویت ملی کماکان مرهون قدرت هویت دینی بود. البته دین به عنوان یک عامل هویتبخش و نه به عنوان مجموعهای اعتقادی و اخلاقی و عملی، و چون چنین بود هر آن عاملی که هویت دینی را تضعیف میکرد، در حقیقت به تضعیف هویت ملی منجر میشد. و بالعکس تمامی کسانی که بدنبال تقویت هویت ملی بودند، در پی تقویت بنیادهای هویت دینی و رفع و دفع تمامی عواملی که آن را تهدید میکرد، برمیآمدند. جریانی که در طی دهه اخیر و حتی در قلمرو اروپا و بویژه بخش شرقی آن، فراوان اتفاق افتاد.
4ـ هر جامعهای متناسب با مجموع شرایط خود، تجربه دینی خاص خود را دارد و در بسیاری از موارد این تجربه بکلی متفاوت است با تحولات دینی در طول تاریخ جدید غرب و جامعه مدرن غربی. البته این تفاوتها امروزه به مراتب بیش از گذشته قابل لمس و رویت است. تا قبل از دهه اخیر و بویژه تا قبل از دو دهه اخیر، بنظر میآمد که دین در جوامع غیر غربی در موقعیتی همپایه دین در جامعه غربی قرار گرفته است و از آنجا که عامل مشترک در بین این دو جامعه مدرنیزه شدن جامعه بود، تصور میشد که پدیده مدرنیسم، دین را در چنان موقعیتی قرار داده است.
اما داستان چنین نبود و منطقاً هم نمیتوانست چنین باشد جایگاه دین در این دو نوع جامعه ظاهراً همانند بود و نه واقعاً و علت اصلی این بود که قدرت مسلط بر جامعه، اکثریت دینباوران موجود را به سکوت در برابر حوادثی که هدفش تقلیل نفوذ دین و ارائه تفسیری مدرنپسندانه از دین که هماهنگ با منویات قدرت حاکم باشد، واداشته بود. و یا آنکه معتقدان راستین خود ترجیح داده بودند جهت حفاظت از خود و فرزندان و میراث خود در برابر قدرت مسلط سکوت کنند و پای در دامن کشند، مبادا که در گیرودار جنگ نابرابرشان، آسیبپذیرند و یا حتی از بین بروند.
بهرحال آن سکوت را دلائل خاص بود و در زیر آن ظاهر آرام، اعتراضهای فراوانی وجود داشت. کمتر معتقدی از آنچه رخ داده بود، راضی بود و در پی فرصت مناسبی بود تا اعتراض خود را اعلام کند. و این فرصت در طی یکی دو دهه اخیر بدست آمده و معلوم شد بسیاری از جوامع مدرن کنونی، اعم از اسلامی و یا غیر اسلامی، خواهان تعریف جدیدی از مفهوم و نقش دین هستند.
این جریان را بویژه در میان ملل آسیایی دارای تمدنهای بزرگ باستانی، شاهد هستیم. تا آنجا که میتوان گفت نسبتی مستقیم بین تمایل رجوع به دین، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، با میزان افتخارآمیز بودن تمدنی که توسط آن دین خلق و شکوفا شده، وجود دارد. در عموم جوامع دارای تمدنهای کهن، تحولات اجتماعی و فکری و فرهنگی به سوی تقویت بیشتر نقش دین و هویت دینی سیر خواهد کرد تا بدانجا که قدرتهای حاکم برای حفظ قدرت و یا برای پیروزی بر رقیب، مجبور خواهند بود آن را لحاظ و یا حتی بدان تظاهر کنند.
5ـ تمامی ادیان بزرگ و شناخته شده موجود خود را به نوعی در قبال واقعیتهای اجتماعی متعهد میدانند. و اصولاً دین نمیتواند نسبت بدین واقعیتها بیتفاوت باشد. تعهد در برابر انسان و جامعه انسانی در جوهر رسالت دینی قرار دارد. هنگامی که دین درباره انسان و ماهیت و وظائف او صحبت میکند، بناچار درباره جامعه انسانی و وظائف انسانی در قبال انسانهای دیگر نیز صحبت میکند و این سخن در مورد آئینهای تبلیغی همچون اسلام و مسیحیت صحیحتر است. آئینی که در پی تبلیغ و اشاعه خویش است در واقع خود را نسبت به ابلاغ حقیقتی که در نزد او است، متعهد میبیند. در پی همهگیر کردن دائمی خویش و ساختن جامعهای از مؤمنان به خویش است.
بهرحال سخن در اصل وجود تعهد اجتماعی دین نیست، بلکه در کیفیت و ابعاد آن است. و این جریان به نوبه خود، و بویژه در جامعه نوین، متأثر است از دو مسئله دیگر. موضوع اول به ساختمان تئوریک هر دین بازمیگردد و اینکه انسان و وظائف انسان را چگونه تعریف میکند و تصویرش از روابط انسانی و جامعه مطلوب و آرمانی چیست و موضوع دوم به این نکته بازمیگردد که در کدامین شرائط و جامعهای زیست و عمل میکند.
چنانکه گفتیم دین در جوامع مدرن امروز در موقعیت همسانی قرار ندارد و در هر نقطه مجبور است متناسب با شرایط عمل کند. مثلاً مشکل میتوان پذیرفت که کلیسا در مناطقی چون اروپا و آمریکای لاتین متعهد اجتماعی یکسانی داشته باشد. در اروپای مرفه و فاقد مشکلات هویتی ناشی از فقر و انقطاع تاریخی، احتمالاً بزرگترین رسالت کلیسا پاسداری از چند اصل از اصول اخلاق جنسی مسیحی است، اما این مسئله در بخشهای فقیر آمریکای لاتین و بویژه در آنجا که اکثریت را بومیان تشکیل میدهند، به گونهای دیگر درخواهد آمد و حداقل، اولویتها تغییر خواهد کرد. بومیانی که نه تنها دچار فقر فرهنگی و اقتصادی هستند. بلکه از نوعی فقر و انقطاع تاریخی و هویتی رنج میبرند. نمیدانند چه کسی هستند و چه باید باشند. هم خود را گم کردهاند و هم انسان مطلوب خود را.
اما علیرغم این همه و با توجه به شرائط اجتماعی و فرهنگی موجود و نیز فشارهای تکنولوژیکیای که عمدتاً در خدمت کسانی است که اهدافی غیر اخلاقی و بلکه ضد اخلاقی را تعقیب میکنند، میتوان تعهدات دینی و اجتماعی مشابهی را برای پیروان ادیان تعریف کرد. و آن این است که هر دینی بکوشد تا از هویت دینی پیروانش دفاع کند و آن را تقویت نماید و بکوشد تا عناصر اخلاقی و دینی این هویت را زنده و فعال سازد.
اگر دین بخواهد در شرائط پر شر و شور و سخت امروز دوام آورد و به عنوان الهامبخش اخلاق و معنویت و انسانیت ایفای نقش کند، مجبور است این همه را با یاری گرفتن از هویت دینی پیروانش به انجام رساند. البته چنانکه گفتیم این در صورتی ممکن است که این هویت از ارزشها و اصول اخلاقی و انسانی آئین موردنظر، سرشار گردد. در غیر این صورت این هویت خود موجب و وسیلهای خواهد بود برای منازعههای قومی و نژادی و دینی همانگونه که در طی سالهای اخیر شاهد بودیم.
این بدین معنی هم هست که حقوق مؤمنان به یک دین را جهت تقویت هویت و اعتقاد دینیشان به رسمیت بشناسیم و به آنها اجازه دهیم که چنین کنند. ما همانگونه که متعهدیم از اصالتهای دینی همکیشان خود دفاع کنیم، همانگونه نیز متعهد هستیم که زمینه انجام وظیفه و تعهد پیروان ادیان را در جهت پاسداری و تقویت ارزشهای دینیشان فراهم آوریم. این در نهایت به نفع همه و به نفع خود ما است.
جهانی مطلوب است که پیروان هر آئینی به اصول و ارزشهای خود ملتزم و عامل باشند. بیتفاوتی نسبت به غیر همکیشان و اینکه عدم التزام آنها به مبانی دینی و اخلاقیشان به خود آنها راجع است و نه به ما، حداقل در جهان کنونی، اندیشه نادرستی است. سرنوشت انسان امروز بیش از آن مقدار به یکدیگر پیوند خورده است که بتوان نسبت به چنین مسائلی بیتفاوت بود، بیمبالاتی نسبت به اصول و مبانی دینی کم و بیش بهمان میزان برای پیروان آن آئین مشکلآفرین است که برای دیگران. ما برای ایجاد جهانی بهتر مجبوریم پیروان هر دینی را به تبعیت از دین خود تشویق و ترغیب کنیم.