م. دسای
ترجمه عزتالله فولادوند
کاپیتالیسم [یا سرمایهداری] به رغم پسوند «ایسم»، نه بر یک ایدئولوژی دلالت میکند و نه بر یک نهضت. اگر اصولاً بتوان گفت بر چیزی دلالت میکند، دال بر مجموعهای از نهادهای اقتصادی و حقوقی است که جمعاً تولید به منظور کسب منفعت خصوصی را به روال طبیعی سازماندهی اقتصادی مبدل میسازد. به طور خلاصه، سرمایهداری یکی از شیوههای تولید و یکی از راههای سامان دادن به فعالیت اقتصادی است.
خود واژه چندان قدیمی نیست، و واضع آن، ویلیام میک پیسثکری1 در اواسط قرن نوزدهم بود. میتوان گفت که سرمایهداری از حدود 200 سال بعد از طاعون بزرگ 1349 [میلادی] در اروپای غربی شروع شد. ولی این نیز مانند بسیاری قضایای دیگر دربارۀ سرمایهداری، محل مناقشه است، زیرا برخی از ویژگیهای آن در ادوار قبلی تاریخ و سایر قارهها نیز وجود داشته، و اینکه سرمایهداری دقیقاً چیست، جای بحث دارد. به هر حال، سرمایهداری آنگونه که به ما شناخته است، بین چهار تا شش قرن پیش در اروپای غربی به وجود آمد.
خصوصیات سرمایهداری عبارتند از: (1) مالکیت خصوصی وسایل تولید، اعم از زمین، ابزار، ماشینآلات یا اندیشه؛ (2) چارچوبی از قوانین که به صاحب آن وسایل، حق تمتع از منافع حاصله را میدهد، فقط به شرط پرداخت مالیاتی که خودسرانه وضع نشده باشد؛ (3) چارچوبی از قراردادها برای خرید و فروشهای مرتبط با فعالیت تولیدی، بویژه استخدام و اخراج کارکنان؛ و (4) حق قانونی مالک برای اینکه هر کار که خواست با منافع حاصله و با ملک مولد آن منافع بکند، به شرط رعایت بعضی حدود کاملاً مشخص و قابل توجبه.
با گسترش سرمایهداری، استفاده از پول و وجود بازار به همهجا سرایت میکند و فقط به آنچه افراد ممکن است دارای حق مالکیت در آن باشند، محدود میگردد. سرمایهداری برای رشد مداوم، به سرمایهگذاری مستمر نیاز دارد، خواه از محل سودی که قبلاً کسب شده است و خواه از محل اعتباراتی که مؤسسات یا اشخاص واسط فراهم کنند. اما پول و بازار سرمایهگذاری فقط به عنوان ابزار ایجاد منفعت ضرورت دارند. شرط لازم، وجود منفعت در نظام مالکیت خصوصی و حقوق ناشی از قرارداد است.
گرچه پول و بازار، دست کم از زمان نخستین فنیقیان، و بازارهای پیشرفتۀ اعتباری از قرنها پیش در هندوستان و چین وجود داشتهاند، ولی تردید نیست که سرمایهداری مدرن، بدواً در اروپای غربی پدید آمد. اینکه سرمایهداری چرا باید از آنجا برخاسته باشد و نه از عربستان یا بعضی مناطق آسیا که تا سال 1350 [میلادی] به رونق و توسعۀ اقتصادی دست یافته بودند، موضوعی سخت محل مناقشه است. با توجه به اینکه گذر از فئودالیسم به سرمایهداری یکی از مهمترین بخشهای نظریه مارکس دربارۀ تاریخ است و همچنین تمرینی برای گذر فرضی آینده از سرمایهداری به سوسیالیسم، مناقشۀ مزبور بویژه در میان مارکسیستها شدت بیشتری داشته است.
موضوعِ محل اختلاف این است که آیا عنصر تعیینکننده، نیروهای درونی جوامع اروپای غربی بوده است یا نیروهایی از خارج. طرفداران سببگویی درونی بر عواملی تأکید میکنند مانند گسترش اقتصاد پولی، پیدایش سلطنتهای مطلقه و چیرگی آنها بر خاوندان فئودال، توسعۀ شهرها و روی آوردن بازرگانان و پیشهوران به شهرنشینی و در نتیجه، سست شدن پیوندهای فئودالی سرفها. پیروان سببگویی برونی، عواملی را محل تأکید قرار میدهند از قبیل ضربۀ ناشی از رویارویی با تمدنهای اسلامی در جنگهای صلیبی، جستوجوی راههای تجاری بدیل پس از تسخیر راههای زمینی به دست عربها، اختراع توپهای متحرک قابل سوار کردن روی کشتیها، و افزایش توان نیروهای دریایی اروپایی برای دریاپیماییهای طولانیتر.
هر یک از این دو سببگویی، مشروط به دیگری است، و سنتز یا ترکیبی از هر دو لازم است. هر تبیینی باید اروپای غربی را در متن جهان قرار دهد و قدرت اندیشهها (بویژه افکار مذهبی) و نوآوریهای تکنولوژیک (بخصوص در زمینۀ نظامی) را به حساب بیاورد. هنوز هیچ نظریهای نه تنها به نحو رضایتبخش علت ظهور سرمایهداری را در اروپای غربی تبیین نکرده است، بلکه نگفته که چرا سایر مناطق دارای شانسِ بهتر از جهت وجود شرایط قبلی نتوانستند به ایجاد و توسعۀ سرمایهداری کامیاب شوند. تاکنون سببگوییهای مربوط به منشأ سرمایهداری، پیدایش آن را در اروپای غربی مفروض شمردهاند، نه واقعیتی که باید آن را تبیین کنند.
تا قرن هیجدهم، سرمایهداری هنوز در کنار ساختارهای فئودالی به هستی ادامه میداد. تغییر، بویژه در تکنولوژی تولید، به فرض هم که در طی قرون صورت گرفته بود، تدریجی بود و در برخی زمینهها حتی استانداردهای روم باستان دوباره به دست نیامده بود. تا آغاز سدۀ هجدهم، پول و بازار و قرارداد و حق مالکیت همه کم و بیش وجود داشت، ولی در این زمینهها نیز هنوز بسیاری تحولات در راه بود. آنچه سرمایهداری را بدون امکان بازگشت به راه رشد انداخت، اختراع ماشین بخار در قرن هجدهم بود. صنعتگستری، مترادف با سرمایهداری شد. پس از نخستین انقلاب صنعتی در دهۀ 1770 در انگلستان، در طی دویست سال بعد چند انقلاب صنعتی دیگر نیز صورت گرفت که هر یک باعث موجی از انبساط و انقباض در نیمقرن بعدی شد و انقلاب متعاقب آن دوباره موج آن را تجدید کرد. چنین به نظر میرسد که راز سرمایهداری، آزاد ساختن استعدادهای نهفتۀ کار و کارگر برای افزایش بیکران بهرهوری است.
جمعیت همزمان با انقلاب صنعتی افزایش مییافت، و از آن پس نیز هرجا سرمایهداری به وجود آمده، یکی از بزرگترین خصوصیات مکمل آن بوده است. تولید در کارخانه و تمرکز کارگران در یک نقطه و تکامل وسایل سریعالسیر حمل و نقل و ارتباطات در سطح جهانی و رشد شهرها و ترک روستاها و فروپاشی خانوار به عنوان مرکز اصلی تولید کالاهای مصرفی همه دست به دست هم دادند و سرمایهداری را از پویایی یا دینامیسمی بیسابقه بهرهمند کردند و همچنین از توان و مهارتی برای «انهدام خلاق» هر آنچه قدیمی یا حتی اخیر بود. عموماً ـ و شاید شتابزده و نسنجیده ـ این شکایت شنیده میشد که آفاتی مانند سقوط اجتماعی و بیرسمی و بیگانگی و از همپاشیدگی ازدواجها و خانوادهها و زوال ایمان دینی نیز همرکاب با سرمایهداری گریبانگیر آدمی شدهاند.
بیگانگی با زندگی روستایی و یاد دورانی که هنوز همه چیز تابع قرارداد نشده بود، و وحشت از تمرکز افراد کثیر در کارخانهها و شهرها مجموعاً سبب پیدایش نخستین مخالفت صریح با سرمایهداری به صورت سوسیالیسم شد. حسرت ایام گذشته و شور آیندهنگری در هر یک از مکتبهای سوسیالیستی به طرزی دیگر در هم میآمیختند، ولی به هر حال سوسیالیسم به عنوان یک ایدئولوژی و نهضت به قدرتمندترین نیروی مقاومت و اصلاحطلبی در درون سرمایهداری بدل گشت. همزمان با این تحولات، اتحادیههای کارگری به وجود آمدند که نوع بیسابقهای از همگروهی بودند. البته همۀ اتحادیههای کارگری سوسیالیست نبودند، اما جملگی میخواستند رشد سرمایهداری به نحوی باشد که سهم کارگران در کل مازاد افزونتر شود. ماهیت جمعی اتحادیههای کارگری با سرشت تودهگیر سیاست کاملاً سازگاری داشت. سیاست تودهگیر در کشورهای پیشرفتۀ سرمایهداری به صورت قاعده درآمد و قیدهای بزرگ و اساسی در آزادگذاری مطلق اقتصاد و بازرگانی ایجاد کرد و ثمراتی مانند پرداخت مستمری و تأمین اجتماعی به بار آورد که همه به سیاست دولتهای رفاهگستر مربوط میشود. به همین علتها بود که از نخستین نیمۀ قرن بیستم، دولت رفتهرفته نقشی عمده در حوزۀ اقتصاد و رفاه اجتماعیِ نیروی کار برعهده گرفت. در دورۀ بین دو جنگ جهانی، سرمایهداری با شدیدترین توانآزماییها روبهرو شد. تورم وحشتناک متعاقب جنگ جهانی اول و پیروزی بلشویسم در روسیه و رکود طولانی دهۀ 1930 و ظهور فاشیسم در آلمان و ایتالیا همه حمل بر ضعف سرمایهداری فردگرا و توفیق شقوق جمعی بدیل میشد. پیدایش سرمایهداری رفاهگستر در ایالات متحد آمریکا در دورۀ ریاست جمهوری فرانکلین روزولت و در بریتانیا در جنگ جهانی دوم، نوآوری اجتماعی موفقیتآمیزی بود که آیندۀ سرمایهداری را در ایام پس از جنگ احیا کرد. عقیده بر این بود که مصرفگرایی تودهگیر همراه با اشتغال کامل، چارۀ دائمی مشکلات سرمایهداری است.
اما به همان نسبت که اشتغال کامل تبدیل به قاعده میشد، قدرت اتحادیههای کارگری و دائمی شدن مزایای رفاهگستری نیز، دوام سودبری را بیشتر تهدید میکرد، تا سرانجام در دهۀ 1970 همه جا در کشورهای پیشرفتۀ سرمایهداری، بحران سودآوری به رکود توأم با تورم منجر گشت. ولی سرمایهداری از واکنش در برابر این فشارها باز نماند و به یاری نوآوریهای جدید در صنایع الکترونیک و ارتباطات و با تقلیل تعهدات خود در برابر نهادهای جمعی سالهای گذشته، دوباره نیرو از سر گرفت. شرکتهای چندملیتی که در اوایل قرن بیستم پدید آمده بودند، به نیروی عمدۀ شکلدهنده به سرمایهداری جدید جهانی تبدیل شدند. چنین به نظر میرسد که سرمایهداری با پشت سر گذاشتن چرخههای متناوب دروننگری و بروننگری متحول میشود، و وقایع دهههای 1980 و 1990 حکایت از نوعی بازگشت به قرن نوزدهم میکند، یعنی یکی از مراحل گذشته که سرمایهداری در آن با امپریالیسم درآمیخت.
سرمایهداری اروپای غربی در مرحلۀ پیش صنعتی، شبکۀ بازرگانی خود را به تمام بخشهای دنیا گسترانید و امپراتوریهای استعماری در آمریکا و آفریقا و آسیا تأسیس کرد. این امپراتوریها در آغاز، منشأ غارت طلا و نقره و بردگان بودند. سرازیر شدن طلا از آمریکای جنوبی به امپراتوریهای اسپانیا و پرتغال احتمالاً علت نخستین قرن تورم مداوم در اروپای غربی بود. اما پس از انقلاب صنعتی، شبکۀ امپراتوریهای رسمی و غیررسمی که از طریق بازرگانی و اعتبارات بنیاد شده بود، بازاری حاضر و آماده برای جذب محصولات صنعتی سرمایهداری اروپای غربی ایجاد کرد. مناطق پیرامونی [امپراتوریها] نیز به نوبۀ خویش عرضهکنندۀ کارگران غیر برده (ولی با این حال نسبتاً غیر آزاد) و مواد خام شدند.
در نیمۀ دوم قرن نوزدهم، تسخیر سرزمینهای پهناور در آفریقا و جنوب و جنوب شرقی آسیا جای پیوندهای تجاری غیررسمی را گرفت، و سرمایهداری رفتهرفته وسیعاً مساوی امپریالیسم تلقی شد. شبکههای غیررسمی بویژه در آمریکای جنوبی همان قدر پرنفوذ بودند که شبکههای رسمی. با گسترش دامنۀ رشد، بسیاری از مناطق سابقاً پیرامونی ـ یعنی آمریکای شمالی و اروپای جنوبی و سرانجام در اواخر قرن بیستم، جنوب آسیا ـ به طور کامل سرمایهداری و تبدیل به بخشی از هستۀ مرکزی پیشرفته شدند.
سرمایهداری صنعتی در طول تاریخ دویست سالۀ آن و به رغم دورههای طولانی رکود، قدرت تولیدی روزافزون از خود نشان داده است. ظرفیت رشد مداوم آن، غالباً دست کم گرفته میشود ولی به نظر نمیرسد به هیچوجه رو به کاستی داشته باشد. اما مسئله دشوارتر، پیدا کردن دلایل این رشد مداوم است. بعضی از کسان دلیل آن را آمادگی سرمایهگذاران خصوصی مبتکر و نوآور برای قبول خطرهای عظیم در جستوجوی سودهای کلان میدانند. دیگران معتقدند دلیل آن، ترکیبی از رقابت در بخش خصوصی و خویشتنداری دولت و آزادگذاری اقتصاد و بازرگانی بوده است. و باز عدهای دیگر نقشی برجستهتر برای دولت بویژه در مراحل اولیۀ رشد صنعتی قائل میشوند. از سایر عوامل عمدهای که در این زمینه مؤثر دانسته شدهاند، توسعهطلبی نظامی و اصول اخلاقی مذهب پروتستان [یعنی سختکوشی و نظم و سادهزیستی و پسانداز و احترام به سرمایه] و کشف معدن بزرگ طلا و تعمیم آموزش و تحصیلات به همگان و اکتشافات علمی و تکنولوژیک، شایان ذکر است. به هر حال، به نظر میرسد یگانه ویژگی ثابت سرمایهداری، امکان کسب سودهای هنگفت و مداوم و تضمین حفظ و افزایش و تمتع از سود بوده است. در اوقات مختلف، ترتیبات نهادی گوناگون در درون نظام سرمایهداری وجود داشته است، اعم از رقابت یا انحصار، تورم یا قیمتهای ثابت، آزادگذاری یا مداخلهگری، قدرتمداری یا دموکراسی. ولی تا هنگامی که امکان کسب سود و هزینه کردن آن مطابق میل سودبرنده و در چارچوبی از قوانین منطقی و به دور از خودسری موجود باشد، سرمایهداری همچنان شکوفان خواهد ماند، صرف نظر از اینکه سازوکار آن چقدر مبهم باشد.