اول-
صاحب این قلم از منادیان وحدت حوزه و دانشگاه و از فعالان تحقق این مهم بوده است. اما در تمام سالیان پس از پیروزی انقلاب با وجود بیوفاییهای بسیاری که از جانب برخی روحانیون رفته به جرأت میتوان گفت که دانشگاهیان و نیروهای روشنفکری دینی تاکنون به این راهبرد وفادار بودهاند. وقتی به اسم دفاع از حریم روحانیون سخنرانی برخی از چهرههای روشنفکری دینی مورد هجوم قرار گرفت تنها به اعتراضی بسنده شد. (1) در قبال بعضی نشریات و روزنامههای به ظاهر مدافع روحانیون که پا را فراتر گذاشته و روشنفکری دینی و حتی کل روشنفکری را خائن و منحرف نامیدند نیز سکوت و مدارا مشی روشنفکری کشور بوده است. اکنون هم با وجود تمام بیمهریها اگر این چند سطر قلمی میشود تنها به دلیل حساسیت وضع و نقشی است که روشنفکری دینی باید بازی کند.
دوم-
این سخن مرحوم شریعتی که: «من به عنوان کسی که رشته کارش تاریخ و مسائل اجتماعی است ادعا میکنم که در تمام این دو قرن گذشته در زیر هیچ قرارداد استعماری، امضای یک آخوند نجف رفته نیست، در حالی که در زیر همه این قراردادهای استعماری، امضای آقای دکتر و آقای مهندس فرنگ رفته هست (باعث خجالت بنده و سرکار)» (2) در بیست سال گذشته بارها و بارها نقل شده و بارها و بارها هم دستاویز حمله و تعرض به روشنفکری دینی و دانشگاهیان قرار گرفته است. (و البته همین مرحوم شریعتی هم از نوازش بعضی مدافعان روحانیان در امان نبوده و تا مرز انتساب به وابستگی و مزدور بودن هم پیش رفته است.) این سخن از دو جهت قابل نقد است. یکی به لحاظ تاریخی که اتفاقاً موارد بسیاری در همین دو قرن گذشته را میتوان نشان داد که آخوند نجف رفته حتی به مزدوری اجنبی رفته باشد. امثال تقیزاده و سید ضیاء طباطبایی از کسوت روحانیت برخاستند و یا داستان معروف همکاری یکی از روحانیون بزرگ با بانک استقراضی روس و اخذ وجه بر سر اجازه تخریب گورستان مسلمین که مورد مخالفت مرحوم سید محمد طباطبایی قرار گرفته بود و دهها مثال از آخوندهای درباری (به قول مرحوم امام (ره)) که ذکرش به درازا میکشد. اما این جهت مورد نظر بحث ما نیست.
جهت دومی که این حرف مرحوم شریعتی را به بوته نقد میکشاند نحوه برخورد کلی و کلگرایانه آن است. برخوردی که طی آن روحانیون به صورت یک کلی در تعریف منطق دیده میشوند و کم و بیش مصون از هر خطا و لغزشی انگاشته میشوند و روشنفکران نیز به همین سیاق به صورتی کلی ارزیابی میشوند و حاصل کارشان خیانت و ضلالت رقم میخورد. واقعیت این است که نه روحانیون به سبب لباس و کسوت و یا تحصیل و وابستگی طبقاتیشان مصون از اشتباهند و نه روشنفکران به دلیل پایگاه تحصیلات و آموزش خود سراپا غرق در اشتباه و گمراهیند. اینان نیز همچون هر قشر و گروه و طبقه اجتماعی (3) دیگری در درون خود افرادی خدمتگزار و یا خائن را پروراندهاند و برخورد کلی با آنها صحیح نیست. در مقام بررسی عملکرد آحاد این اقشار روحانیت و روشنفکری نداریم، روحانیون و روشنفکران داریم و حکم هیچ روحانی یا روشنفکر حکم روحانی یا روشنفکر دیگر نیست. در میان روحانیون اشخاص پاک و سالم و وارسته و خدمتگزار کم نبودهاند. آنچنان که در میان دانشگاهیان نیز و همچنین افراد منحرف و وابسته و خائن نیز در میان روحانیون دیده شدهاند آنچنان که در میان دانشگاهیان هم.
بنابراین، برخوردی کلی در جهت تأیید یا تکذیب یکپارچه آحاد هر کدام از این دو قشر اجتماعی حاصلی جز بیانصافی و تکلف و چشم بستن بر پارهیی از حقایق تاریخی و اجتماعی نخواهد داشت.
اگر از روش همه و هیچ دست برداریم راه بررسی اصولی عملکرد و نقش اجتماعی و سیاسی و فرهنگی هر یک از این دو قشر هموار میشود و از این منظر میتوانیم سخن از نیروی روشنفکری یا روحانی به میان آوریم. در خصوص روشنفکران کتابهایی همچون «در خدمت و خیانت روشنفکران» نوشته مرحوم جلال آل احمد و دهها مقاله و نوشته از این دست تاکنون منتشر شده و انصافاً جای کتابها و نوشتجاتی از این قبیل در خصوص روحانیون در جامعه ما خالی است.
در این مجال نمیخواهم به این مسأله بپردازم. اما تذکر چند نکته که به صورت اشتباه بارها و بارها تکرار شده واجب است:
اولاً: روحانیت شیعه به شکل و شمایل فعلی و با روابط طبقاتی و مشرب فکری موجودش در قرون جدید شکل گرفته است. این طبقه نیز مانند هر بخش دیگری از ساختمان اجتماع بتدریج شکل گرفته و حتی در بسیاری زمینهها ریشه در تاریخ قبل از اسلام دارد. اما از حدود صد و هشتاد سال پیش یعنی عهد فتحعلیشاه قاجار که سنگ بنای مدرسه فیضیه را هم همان پادشاه گذاشت آهسته آهسته این طبقه به شکل فعلی درآمد. قبل از آن تا ظهور صفویه که اساساً شیعه فرقهیی غیررسمی و گاهی هم زیرزمینی و مخفی است و از دوره صفویه هم مناصب روحانی تحت اراده و فرمان پادشاه است و از محل مواجب حکومتی و درباری ارتزاق مینماید (4) در دورههای افشاریه و زندیه هم کم و بیش همین روش جاری است. الا اینکه نادرشاه اساساً اعتقاد چندانی به حضور این قشر در دستگاه حکومتی نداشت و کریمخان هم با آنکه شیعه معتقدی بود اما بارها اظهار میداشت که از دلایل بروز فتنه اصفهان و آن شکست خفتبار پادشاهی صفوی در مقابل افاغنه، همانا دخالت بیش از حد روحانیون در دربار بوده است. دولت آغامحمدخان قاجار هم که مستعجلتر از این حرفها بود تا میرسیم به عهد فتحعلیشاهی که دقیقاً نقطه شروع توسعه دستگاه روحانیت و کسب استقلال نسبی سیاسی آن از حکومت است. اختصاص موقوفات به آنان مقدمه استقلال مالی آنان میشود که این مهم در واقع در دوره رضاخانی صورت کامل خود را مییابد.
ثانیاً: روحانیون در حال حاضر در چهار شغل دستهبندی میشوند:
1- اهل منبر 2- ائمه جماعات 3- مدرسین 4- مراجع.
البته بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، روحانیون در مشاغل و مناصب حکومتی همچن امر قضا و امامت جمعه و وکالت مجلس و مسؤولیت سیاسی- ایدئولوژی ادارات تا بالاترین مشاغل دولت نیز انجام وظیفه کردهاند. انجام وظیفه روحانیون شیعه در چهار شغل سنتیشان همچون روحانیون سایر مذاهب در نهایت به دو امر منجر میشود، یکی امر تبلیغ دین و دعوت مردم به خدا و اخلاق و آخرت و هکذا و دیگری انجام پارهیی مراسم مذهبی با آداب و رسوم مربوط به آن که به صورت احکام فقهی از طریق مراجع تقلید در حوزههای علمیه تولید و تنقیح میگردد و توسط ائمه جماعات و اهل منبر به میان مردم برده میشود. (5) تفکیک میان این مشاغل البته لازم است ولی در ارزیابی عملکرد نیروی روحانی کشور و نقش سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و حتی اقتصادی این نیرو نمیتوان و نباید چنین تفکیکی را قایل شد. وقتی این مشاغل چهارگانه در هماهنگی و تأیید و ارتباط متقابل میان یکدیگر به انجام وظیفه مشغولند دیگر نمیتوانیم فیالمثل اهل منبر را از روحانیت جدا کنیم و مراجع را تنها شاخص و مبین این قشر قلمداد نماییم.
ثالثاً: لب لباب انتقاد به آرا مرحوم دکتر شریعتی در خصوص روحانیون این است که در ارزیابی روحانیون نباید اهل منبر را ملاک گرفت بلکه فیالمثل مراجع را باید شاخص روحانیت دانست و از این رهگذر مرحوم دکتر شریعتی اشتباه کرده است. ( به این مسأله در بالا پرداختیم.) اما در خصوص این سخن که باید تنها ولایت و مرجعیت را شاخص روحانیت بدانیم این نکات را باید مدنظر قرار داد. در خصوص اولی اگر منظور ولایت اهل بیت عصمت و طهارت موجود در آرای شیعیان است که ربطی به روحانیت و نقش فرهنگی و اجتماعی آنان ندارد و اگر منظور تئوری ولایت فقیه است که این خود یکی از فروع فقه است که معمولاً توسط فقها ذیل سرفصل ولایت صغار و محجوران به بحث گذاشته میشود و نوادری چون مرحوم امام (ره) و یا ملا احمد نراقی از قایلین به بسط ید فقها در امر حکومتی بودهاند و اکثریت مطلق فقها و مراجع تقلید دو قرن گذشته به چنین فتوایی قایل نیستند و قبل از دوره قاجاریه هم آنچنان که ذکرش رفت اساساً آرای فقها و به تبع آن خود روحانیون شیعه هم حال و هوای دیگری داشتهاند.
در خصوص منصب مرجعیت تقلید در شیعه نیز باز هم باید متذکر شد که این امر، موضوع جدیدی است که بسختی بیش از یک قرن و نیم سابقه دارد و قبل از آن چنین رابطهیی بین شیعیان و روحانیون برقرار نبوده است. در همین مدت اخیر هم مراجع تقلید یک تن واحد با عملکردی یکسان نبودهاند. یعنی ضمن آنکه فتوای میرزای شیرازی (به تشویق و تحریک مرحوم سید جمالالدین اسدآبادی) در خصوص تحریم تنباکو با آن اثرات اجتماعی و سیاسی را داشتهایم. نامه تأییدآمیز مرحوم عبدالکریم حائری و مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی به مرحوم نایینی نسبت به رضاخان و نفی جمهوریت را هم باز هم با تأثیرات عمیق اجتماعی و سیاسی داشتهایم و یا اگر امثال مرحوم امام (ره) با آن قهر انقلابی و مخالفت با سلطنت را داشتهایم در عوض امثال آقای خوانساری یا حکیم را هم که مخالفتی با سلطنت ابراز نمیکردند را هم داشتهایم و یا بخصوص بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مراجعی را داشتهایم «مرده باد» و «مرگ بر» بدرقه شدهاند حتی یک بار ریاست فعلی قوه قضاییه در خطبههای نماز جمعه یکی از آنان را به لقب «خارجی ساخته» نیز ملقب کرد و یکی دیگر از خطبای نماز جمعه گفت که مرجع باید ایرانی باشد، چون در خارج از ایران ممکن است تحت القائات رادیوهای بیگانه واقع شود!
بنابراین میبینیم که باز هم نمیتوانیم حکم کلی بدهیم و آحاد مراجع را چون تن واحدی بدانیم و اگر از نقش نهاد مرجعیت و قدرت فتوا و تقلید و تأثیرات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی آن سخن بگوییم همانطور که قبلاً ذکرش رفت حتماً باید آن را در ارتباط با نقش سایر مشاغل روحانیت ببینیم.
کوتاه سخن آنکه وقتی به نقش آحاد روحانیون یا دانشگاهیان میپردازیم با خائنان و خادمان و عملکردهایی متفاوت از هر نوع مواجهیم و وقتی به نقش کلی و عمومی این اقشار میپردازیم دیگر مجاز به تفکیک بخشهای مختلف نیستیم و تأثیر سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و حتی اقتصادی یک قشر یا طبقه را در حیات جامعه باید ارزیابی کنیم. بنابراین برخورد مرحوم دکتر شریعتی با روحانیت به لحاظ بررسی علمی و جامعه شناسانه دارای نقص نیست.
سوم: اما به سراغ روشنفکران دینی میآییم.
اولاً: بر سر مفهوم روشنفکر توافقی اجمالی بکنیم. روشنفکر لزوماً به دانشگاه رفتهها اطلاق نمیشود و لزوماً در مقابل روحانی نمیایستد. تفکیک روحانی- روشنفکر، تفکیک ناصوابی است. روشنفکر دینی (خواه در کسوت روحانی و خواه غیر آن) مسبوق به مدرنیته است و کسی است که:
1- ناقد وضع موجود است.
2- چند منبعی است و دانش خود را از یک منبع اخذ نمیکند.
3- رها از تعلق قشری و طبقهیی است.
4- مبدع و مولد مفاهیم و تئوریهای تازه و آشنا با مفاهیم مدرن است.
5- رازدان است و چیزهایی را میبیند که دیگران حتی تحصیلکردگان براحتی نمیبینند.
6- تعلق و التزام دینی دارد.
چنین کسی ممکن است روحانی باشد یا نباشد و از میان صفات بالا، صفت چهارم یعنی ابداع و تولید بدیع مهمترین صفت است و فرق اساسی روشنفکر را با باسواد به معنی اعم کلمه باز مینماید.
ثانیاً: به این ترتیب اگر روشنفکری دینی را بخشی از نیروی دینی کشور بدانیم که در قرون جدید با دنبال کرد نقشه اصلاح و تجدیدنظر در هندسه معرفت به دنبال حل مشکلات فهم دینی با مقتضیات دنیای مدرن است (7) در این صورت چهرههای شاخص آن را در حوزه فرهنگ فارسی میتوان سید جمالالدین اسدآبادی، اقبال لاهوری، مهندس بازرگان، آیت الله مطهری، دکتر شریعتی و دکتر سروش بدانیم. البته در این سیر از دهها نفر دیگر میتوان نام برد ولی این اشخاص را میتوانیم بنیانگذار روش و جریان نوینی در این مسیر بدانیم. این نیرو که امروزه بیشتر در میان تحصیلکردگان دانشگاهی یافت میشود یکی از سه پایه اصلی انقلاب اسلامی نیز بوده و هست.
ثالثاً: این سخن که پیدا شدن پارهیی مارکسیست از میان بخشی از نیروهای روشنفکری دینی حاکی از انحراف عمومی این نیرو است درست مثل این است که بگوییم پیدا شدن سید علی محمد باب و بابیه از میان روحانیت نشان میدهد که بر روحانیت و وجود آنان باید خط بطلان کشید. این استنتاج بسیار نادرست است.
از سوی دیگر وقتی روحانیت و یا بخشی از آن چون مرجعیت را کافی برای حیات و حرکت میدانند و از این طریق از حضور «روشنفکری دینی» اعلام استغنا میکنند نشان داده میشود که درک صحیحی از ضرورت تاریخی و اهمیت نقش روشنفکران دینی ندارند. تغییرات دنیای مدرن مسائلی را پیش روی دین در جهان معاصر گذاشته است. پرداختن به آنها علم «کلامی جدید» را باعث شده که اکثراً نیز به بازسازی هندسه معرفت دینی منجر میشود. چنین کوششی صرفاً از رهگذر چارچوب فقهی حوزههای علمیه ساخته نیست. بزرگانی چون مرحوم مطهری که در این مسیر توفیقاتی داشتهاند آموزشهای رسمی حوزوی خود را تنها بخشی از دانش خود ساختهاند. برای رزم در چنین میدانی نیاز به آگاهی از مسائل کلامی و معرفتشناسی و مقتضیات علمی جدید میباشد که هیچکدام در درسهای رسمی حوزههای علمیه فعلی قرار ندارند. از استثناها که بگذریم تصادفی نیست که اکثر نیروهای فعال روشنفکری دینی از میان دانشگاهیان برخاستهاند.
رابعاً: و سخن آخر آنکه جامعه ما پس از دو دهه آزمون حکومت اسلام فقاهتی امروزه با مسائلی دست به گریبان است که اهم آنها از این قرارند:
1- عدم تعیین تکلیف آزادی افراد و مرزبندی درست آن بر اساس حقوق شهروندان و در نتیجه اساسیترین آزادیهای فردی در معرض چالش از سوی قدرتمداران متکی به شرع قرار گرفته است. این بلاتکلیفی بخش بزرگ دیگری از عدم امنیت فردی و جمعی را در جامعه موجب میشود.
2- روشن نبودن مفهوم عدالت و تعادل آن با حقوق شهروندان و آزادیهای فردی و اجتماعی. در نتیجه هدفی که مورد تأیید دین نیز میباشد و در بیست سال گذشته همواره در خصوص آن تبلیغ شده است روز به روز دست نیافتنیتر و دورتر به نظر میرسد.
3- عدم تعیین تکلیف نحوه داوری دین در روابط میان افراد و گروههای اجتماعی.
4- عدم گردش صحیح چرخهای تولید در کشور و در نتیجه عدم رشد سرمایهگذاری که خود موجد و مولد دهها مشکل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و حتی فرهنگی است. روشن نبودن نحوه تضمین و تنظیم سرمایهگذاری و بازده مناسب آن.
5- و بالاخره روشن نبودن نحوه مشارکت مردم در سرنوشت خویش و اساساً نامعلوم بودن حد دخالت حکومت و ارگانهای آن در تعهدات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی مردم و یا بالعکس. ناگفته پیداست که مشکلاتی از این قبیل کاملاً در حیطه بررسی و فعالیت روشنفکری دینی قرار میگیرد و این نیرو میتواند در خصوص هر یک از این مشکلات به مطالعه و ارایه راهحل بپردازد. اگر در نظر بگیریم که هر انقلاب دو رکن دارد: ویرانگری عملی و نوآوری تئوریک که اگر دومی نباشد انقلاب بدل به شورش کور خواهد شد در این صورت بهتر به نقش تاریخی روشنفکران دینی در انقلاب اسلامی و از آن میان مرحوم شریعتی که سهم عظیمی در نوآوری تئوریک داشت پی خواهیم برد و لزوم همین نوآوری و تنبه به شکاف جهان قدیم و جدید است که ما را محتاج روشنفکران دینی میکند. در انتخابات اخیر ریاست جمهوری کشور نیز مهمترین خواستهای مردم حول همین مسائل متمرکز بوده است. به این ترتیب بهتر معلوم میشود که چرا در شرایط فعلی نیروی روشنفکری دینی میتواند و باید در میدان معارضه فکری و فکرسازی جامعه حضوری فعال و سازنده داشته باشد و دقیقاً جامعه ما نیازمند ایفای نقش تاریخی از سوی این گروه اجتماعی است.