تاریخ انتشار : ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۳:۰۹  ، 
کد خبر : ۲۱۰۶۶۰

جدال با تاریخ


پشّه کی داند که این باغ از کی است؟
چون بهاران زاد و مرگش در دی است
«مولوی»

در شماره اسفند (6/12/75) روزنامه اطّلاعات نامه شکایت‌آمیزی از «هیأت اجرائی انجمن ایرانیان امپریال کالج» انگلستان درج شده بود، دائر بر اینکه در چاپ اخیر «دائرة‌المعارف کیمبریچ» نام «خلیج‌عربی» به جای «خلیج‌فارس» گذارده شده است. همین موضوع در شماره 21 اسفند همان روزنامه طّی مقاله‌ای تکرار شده است.
آنچه در «دائرة‌المعارف کیمبریج» آمده، به هر منظور که باشد، تازگی ندارد و همین یک مورد هم نیست. لااقل پنجاه سال است که ما ناظر آشوب نام‌ها بوده‌ایم.
نام‌ها حامل پیام‌ها هستند. اگر قضیّه به همین ختم می‌شد، و همین یک قلم بود و حکایت از بعضی مسائل عمقی و ریشه‌ای نداشت، می‌شد از سر آن گذاشت؛ ولی چنین نیست، آنچه بیش از هر چیز موضوع را عبرت‌انگیز و تأسّف‌بار می‌کند، آن است که مقصّر یا قصورگر اوّل خود ما هستیم، و طّی لااقل این پنجاه ساله دفاع از ماهیّت‌ها را جدّی نگرفته‌ایم. موضوع در درجه اوّل مستلزم برخورد علمی بوده است، و ما علم و منطق را در پایگاه خود قرار نداده‌ایم.
داستان «خلیج عربی» اگر اشتباه نکنم از مصر زمان ناصر سر برآورد. پس از سقوط دولت مصدّق -که به او احترام بود- نوعی عناد میان مصر و حکومت ایران آغاز گشت و ناسیونالیسم عربی هم به آتش آن دامن زد، و عنوان «خلیج‌عربی» یکی از پیامدهای آن گردید. علاوه بر مصر و سوریّه، سایر کشورهای عربی نیز کم و بیش به آن پیوستند. حتّی آن گروه که با حکومت شاهی ایران رابطه گرم داشتند، و کمک‌های بی‌دریغ و مسرفانه از آن دریافت می‌کردند - مانند اردن- موجبی برای رعایت شرم حضور ندیدند.
بر بزرگراه کمربندی کویت- مهم‌ترین خیابان آن- در چند جا به خطّ درشت نوشته شده بود «خلیج‌عربی». سفیر ایران هم در آنجا نشسته بود و هر روز آن را می‌دید؛ امّا همه چیز در اغماض و تمجمج به سر می‌رفت.
کشورهای عربی، چه آنها که به ظاهر دوست بودند، و چه معاندان، هیچ‌گاه از این اسم دست برنداشتند، عراق سلسله جنبان آن شد و شیخ‌نشین‌های ساحل جنوب، ذینفع اصلی به شمار می‌رفتند، زیرا در آنجا همه چیز بر گرد کاکُل نفت می‌چرخید.
به هر حال بر این نامگذاری مجعول پافشاری می‌شد، و بعضی اعتراض‌های نمایش‌مآبانه نظام پیشین هم به جائی نمی‌رسید.
موضوع دو جنبه است: فرهنگی و سیاسی. از لحاظ فرهنگی از جانب حکومت ایران هیچ اقدام جدّی صورت نگرفت. از لحاظ سیاسی به همان اکتفا شد که مثلا" نامه‌ای که تمبر «خلیج العربی» بر خود داشت به مبدأ باز گردانده شود. علّت اصلی آن بود که همه کشورها از عدم اتکاء حکومت کودتائی، بر مردم، سوء استفاده می‌کردند، وگرنه اگر جز این بود و یک نظام استوار و سرزنش‌ناپذیر بر کشور حکمروا می‌بود، ایران بیدی نبود که به این بارها بلرزد:
اسم خواندی رو مسمّا را بجو
مَه به بالا دان، نه اندر آب جو
«مولوی- 1/3457)»
گمان نمی‌کنم که حتّی یک فرد آشنا به تاریخ در دنیای عرب، در درون خود باور داشته باشد که گذاردن نام «عربی» به جای فارس، مبنای منطقی و تاریخی دارد.
زمانی که ایران، ایران شد- از زمان مادها- او تنها کشوری بود که بر این آب استیلا داشت. بابل و آشور فرو افتاده بودند. عراق جزو خاک هخامنشی شده بود. عربستان شبه جزیره گمنامی بیش نبود، و شیخ‌نشین‌هات کنونی، کویت و امارات، می‌بایست دو هزار و ششصد سال انتظار بکشند تا شخصیّت سیاسی رسمی بیابند، آن هم به عنوان پاسگاه نفتی(1).
اما خارج از سیاست، عامل دیگری هست، بسی قوی‌تر و پایدارتر، و آن علم است، یعنی حقایق تاریخی که نمی‌توان بر آن سرپوش نهاد. هر دولتی وظیفه‌دار است که آن را به کار گیرد، و مجامع و نهادهای علمی جهان را به تائید حقانّیت خود فراخواند. حتّی اگر در میان آنها دستگاههائی باشند که خالی از غرض هم نباشند، نخواهند توانست در مقابل برهان آشکار مقاومت ورزند.
اگر علم و منطق سبک گرفته شود، و توانائی اتّکاء به آن بی‌کار بماند، طبیعتا" هر نعره‌ای که بلندتر بود، آسان‌تر به گوش خواهد رسید.
خارج از سرزمین‌های عربی، چرا کشورهای دیگر (مقامات رسمی، رسانه‌ها و کانونهای اقتصادی غرب) با یقین به آنکه درست نیست، از کاربرد این اصطلاح ابا نمی ورزند؟
دلیل روشن است: برای آنکه وزنه نفت به جانب جنوب خلیج‌ سنگینی دارد، و همه چیز از این دیدگاه دیده می‌شود. آنسوی خلیجی‌ها طرفهای مطیع‌تر و قابل اعتمادتری هستند. شیشه عمر آنها زیر بغل غرب است، و بنحو متقابل، حیات تمدّن غرب در گرو سوخت.
چنانچه گفتیم موضوع به «خلیج عربی» ختم نمی‌شود موارد مورد اختلاف دیگر هم هستند- هر چند با بُرد اقتصادی کمتر- که دهن کجی آشکار به واقعیّات تاریخی از آنها غایب نیست، ازجمله ملّیت بعضی از مشاهیر.
نمی‌شود گفت که نزاع بر سر اسم در گذشته بکلّی ناشناخته بوده، ولی در دوران معاصر حدّت بیشتری به خود گرفته است. معروف است که هفت شهر یونان بر سر تعلّق هُمر به خود، با هم بگومگو داشتند. اینکه چه کسی به چه کشوری تعلّق دارد، در دوران جدید، گذشته از انگیزه فرهنگی، جنیه سیاسی نیز به خود گرفته است. بعضی از کشورها برای افزایش بار فرهنگی و اعتبار تاریخی خود، وابستگی بزرگان را به خود عنوان کرده‌اند، به کمک استدلال‌هائی که بیشتر به ادّعا شبیه بوده، و حتّی گاهی مضحک.
شاخص‌هائی که مورد دستاویز قرار گرفته، عمدتا" از این قراراند:
1- محلّ تولّد 2- محلّ اقامت و در گذشت (آرامگاه). 3- زبانی که آثاری با آن پدید آمده‌اند. بر هر یک جدا جدا نگاهی بیندازیم:
نخست زادگاه: اختلاف‌نظر از این جا سرچشمه گرفته که سرزمین‌هائی در طّی تاریخ جابجا شده‌اند، و بر اثر این جابجاشدگی، زادگاه از ملیّت اصلی جدا افتاده. فی‌المثل زادگاه ابن‌سینا و مولوی، بخارا و بلخ، زمانی جزو ایران بودند، و دیگر نیستند.
دوم اقامتگاه: آن ناظر به موردی است که شخص در جائی به دنیا آمده، ولی آنجا را ترک گفته و در محلّ دیگری اقامت گزیده و در آنجا مرده است: تفاوت میان زادگاه و اقامتگاه.
سوم زبان: و آن این است که شخص در کشوری به دنبا آمده، ولی آثارش را به زبانی غیر از زبان رایج این کشور پدید آورده: اختلاف زادگاه و زبان.
وقتی در مجموع به موارد مختلف نگاه می‌کنیم موضوع را پیچیده‌تر از آن می‌بینیم که بشود بر یکی از این شاخص‌ها تکیه کرد.
بنابراین، مبنائی که از همه محکم‌تر می‌نماید تمدّن است. باید دید که شخص مورد نظر به چه تمدّنی وابسته بوده، چه مبانی‌ای او را به این پایگاه رسانده که اکنون مورد درخواست چندگانه باشد. باید دید زمانی که این فرد زندگی می‌کرده، سرزمین او به حوزه فرهنگی چه کشوری تعلّق داشته.
مثالی بیاوریم: ایران بزرگِ گذشته پوشش تمدّنیش شامل سرزمینی می‌شده که اکنون لااقل بین سه کشور تقسیم شده‌اند: ایران، افغانستان، تاجیکستان (و بخشی از ازبکستان). در زمانی که افراد نام‌آوری در درون این سرزمین‌ها پدیده آمده‌اند، این کشورها نامی را که اکنون برخود دارند نمی‌داشتند؛ بنابراین وابستگی آنان به تمدن «مادر» غیر قابل انکار است، زیرا اگر آن نمی بود، اینان با این خصوصیّت نامیده نمی‌شدند.
رودکی در رودک تاجیکستان به دنیا آمده، در بخارا زندگی کرده که اکنون جزو خاک ازبکستان است. به فارسی شعر گفته و طیّ این هزار و صدسال کسی در ایرانی بودنش تردید نکرده. ایرانی بودن به زبان فارسی و وابستگی تمدّنی باز شناخته می‌شده.
مولوی در بلخ به دنیا آمده، و سنائی در غزنه، که هر دو شهر در زمان آنان، و طیّ قرون متمادی، جزو قلمرو فرهنگی و سیاسی ایرن شناخته می‌شده‌اند. هر چند بخواهیم دور برویم، سابقه تاریخی کشوری به نام افغانستان به دویست سال نمی‌رسد. طی این دویست سال هر گوینده یا دانشمندی در این کشور پدید آمده باشد وابسته به افغانستان است. کسی نمی گوید خلیل‌الله‌خلیلی و طرزی، شاعر و نویسنده ایرانی‌اند؛ ولی پیش از این تاریخ، هر کسی در این خاک به دنیا آمده و زندگی کرده، به قلمرو تمدّنی ایران وابسته است. البتّه گویندگان پشتو زبان افغانی را استثنا می‌کنیم.
همینگونه‌اند صدرالدین عینی و ترسون‌زاده که هر دو به فارسی نوشته‌اند، ولی کسی آنان را ایرانی به حساب نمی‌آورد، زیرا در سرزمینی زیسته‌اند که نام دیگری به خودگرفته بوده، و استقلال گونه‌ای داشته.
دور نرویم، هرودوت در شهری به دنیا آمده (هالیکارناسوس) که در آن زمان جزو قلمرو هخامنشی بوده و اکنون در خاک ترکیه واقع است، ولی نه کسی او را ایرانی حساب می‌کند، نه تُرک. او به عنوان یک مورّخ، یونانی شناخته شده است، زیرا به یونانی نوشته و به تمدّن یونان وابستگی داشته.
برزویه طبیب در تیسفون زندگی می‌کرده که اکنون در خاک عراق است، ولی به فکر احدی نیامده که برزویه را عراقی بینگارد، زیرا در آن زمان عراق وجود نداشته است. امّا اقامتگاه نیز الحاق ملیّت نمی‌کند، ولو شخص مدّتی طولانی در آن زیسته باشد. در صورتی این الحاق توجیه‌پذیر می‌شود که شخص در تمدّن محلّ اقامت مستحیل شده باشد.
به این حساب است که مولوی با آنکه قسمت عمده عمر خود را در قونیه آسیای صغیر گذرانده، وقونیه در ترکیه فعلی قرار دارد، او را نمی‌توان تُرک خواند، زیرا او در کانون فرهنگ ایران و زبان فارسی زندگی کرده، و ذرّه‌ای پیوند خود را با آن از دست نداده. آنجا که مولوی زندگی می‌کرد ایران کوچکی و حتّی سلجوقیان حاکم و دربارشان هم ایرانی مآب بودند.
بیائیم به زمان نزدیک‌تر. بعد از انقلاب روسیّه عدّه زیادی از روس‌ها به آمریکا و اروپا مهاجرت کردند؛ باید آنها را وابسته به چه کشوری دانست؟ روس، آمریکا یا اروپا؟ موضوع قابل تفکیک است: اگر کسانی از آنان جوهر تمدّنی روس را در خود نگاه داشته باشند، روس حساب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند، وگرنه به ملّیت تازه درمی‌آیند. ایگور استراوینسکی را بگیریم، موسیقیدان روس که ملّیت آمریکائی را پذیرفت. از نظر سیاسی آمریکائی است، ولی از نظر فرهنگی، دنباله روحیّه و نبوغ روس را در خود دارد. فرد دیگر «هانری ترویا» است HENRY TROYAT ادیب و نویسنده، عضو فرهنگستان فرانسه که هنگامی که کودک بود، خانواده‌اش از روسیّه به فرانسه مهاجرت کردند. و او همه آثارش را به زبان فرانسه نوشته و بیشتر فرانسوی می‌شود تا روس.
شاعرانی که از ایران به هند مهاجرت کرده و مدتی در آن کشور زیسته اند ( مثلا صائب ) ایرانی حساب می‌شوند، زیرا اصلیّت ایرانی و وابستگی فرهنگی خود را از دست نداده‌اند. در مقابل، امیرخسرو و غالب و اقبال را گوینده ایرانی نمی‌شماریم، هر چند به فارسی شعر گفته‌اند، زیرا در قالب ملیّت خود باقی ماندند.
اکنون بیائیم بر سر زبان: در دوره‌هائی از تاریخ بوده است که بعضی از کشورهای دو زبانی شده‌اند: یک زبان رایج و یک زبان علمی. اینگونه بود اروپا در قرون وسطی و اینگونه بوده است ایران، بخصوص در چهار قرن اوّل بعد از اسلام. علّت روشن است:
زبان علمی که کتاب به آن نوشته شود، می‌تواند زبانی غیر از زبان ملّی باشد. چنین وضعی داشته است لاتین در اروپا و عربی در ایران.
فرانسیس بیکن (1561-1626) یک متفکّر انگلیسی است، و آراسموس (1469-1536) یک متفکّر هلندی، گرچه هر دو کتابهای خود را به لاتین نوشته باشند. هم اکنون نیز بیساری از دانشمندان کشورهای مختلف، از ژاپن تا سوئد کتاب به زبان انگلیسی منتشر می‌کنند، بی‌آنکه کسی آنان را از ملیّت اصلی خود خارج شناخته باشد. کافکا به آلمانی می‌نوشت، ولی همیشه نویسنده چک باقی مانده است.
به همین قیاس آن عدّه از دانشمندان یا نویسندگان ایرانی که به زبان عربی نوشته‌اند، آنان کمترین ربطی به عرب بودن ندارند. عرب بودن شرایطی داشته: وابستگی به خاک و نژاد و تمدّن و زبان. ایرانی بودن هم مشخّصاتی دارد. طبری و بیرونی و ابن سینا و غزالی و حسین منصور حلّاج (که به زبان عربی شعر می‌گفت) به همان اندازه عرب شناخته می‌شوند، که تاگور را انگلیسی بشناسیم، زیرا به انگلیسی هم شعر گفته است. آنچه مهّم است، شخصیّت فرهنگی است که از تمدّنی خاص تغذیه کرده است. اگر شک میان دو تمدّن پیش آید، تمدّن فائق شاخص قرار داده می‌شود. کسی که از کشوری به کشور دیگر رفته، بر حسب آنکه کدام یک از دو تمدّن نیروی بیشتری داشته باشد، به یکی از دو سو گرایش می‌یابد.
زادگاه و اقامتگاه هر دو جنبه فرعی دارند، حتی نژاد به حساب نمی‌آید. در ایران نژادها با هم آمیخته شده‌اند، ولی همه ایرانی حساب می‌شوند. زبان نیز وسیله بیان است. مهم آن است که این زبان چه فرهنگ و چه جوهره قومی را در خود منعکس کرده باشد. جدائی خاک‌ها، برحسب تغییرات سیاسی، جدائی ریشه و تمدّن را با خود نمی‌آورد.
در ایران بعد از اسلام، زبان فارسی و تمدّن ایرانی قلمرو وسیعی داشته. همه کسانی که در بطن این تمدّن زیسته و اندیشیده‌اند، وابسته به ایران حساب می‌شوند. انشقاق سیاسی، آنها را در دامن کشور جدیدالتأسیس نمی‌افکند. ملیّت‌های تازه ایجاد شده نمی‌توانند عطف به ماسبق شوند. اگر فرض کنیم که مثلا" نوادگان رودکی هم اکنون در «فرارودان» باشند، به ملیّت تاجیکی آنها خدشه وارد نمی‌آید، به اتکاء آنکه نیای آنها ایرانی بوده است.
البّته این بدان معنا نیست که منکر «میراث مشترک» و «سرمایه مشترک فرهنگی» بشویم، ولی این میراث مشترک یک مادر و اصل دارد که باید شناخته بماند. شاخه‌هائی که از یک درخت جدا شده باشند، میوه‌شان را به نام آن درخت می‌خوانیم، نه به نام شاخه‌هایش.
بیش از هر چیز حقیقت به حساب می‌آید که شرف انسانی وابسته به آن است، و گرنه بر جستگان نوع بشر، از هر قوم و ملیّت که باشند، متعلّق به خانواده بشریّت‌اند؛ منتها، ملتی که این فرد یا افراد از میان او بیرون آمده‌اند. نسبت به آنها احساس یگانگی و نزدیکی بیشتر می‌کند.
مطلب دیگر آمیختن دستاوردهای تمدّن ایران با کشورهای دیگر است. اشتراک مذهب دلیل بر اشتراک تمدّن نیست. در موزه‌ها، نمایشگاه‌ها، دائرة‌المعارف‌ها و کتابها غالبا" دیده شده است که افراد یا آثاری را تحت عنوان کلّی «تمدّن عرب» یا «تمدّن اسلامی» جا می‌دهند. می‌دانیم که ملّت‌های مسلمان که هم اکنون بر پنجاه بالغ می‌شوند، هر یک وضع خاصّ خود را دارند و در درجه تمدّنی متفاوتی قرار می‌گیرند. حتّی کشورهای عضو یک خانوده - مثلا" اتحادیه عرب- حکم مساوی درباره آنها جاری نمی‌شود. بگیریم تفاوت میان مصر و کویت، یا عربستان و تونس که انکار‌ناپذیر است، ایران در این میان به هیچ کشور دیگری شبیه نیست، و مخلوط کردن او با دیگران خلاف ضابطه و خلاف واقعیّت است. در کتابهائی دیده‌ایم که ابن‌سینا و غزّالی را دانشمند عرب حساب کرده‌اند، ولی جاهای دیگر چنین اختلاطی صورت نگرفته است. مثلا" هنر آمریکائی و هنر روسی را تحت عنوان «هنر مسیحیّت» طبقه‌بندی نکرده‌اند، در حالی که هر دو ملّت مسیحی هستند. ایران، فی‌المثل، با اندولزی و عربستان سعودی خیلی تفاوت دارد. چگونه بشود دستاوردهای فرهنگی این سه کشور را تحت یک عنوان جای داد؟
در روشن کردن این مسائل، چنانکه گفتیم، طیّ پنجاه سال اخیر خیلی غفلت شده است. در دوره شاهی، هیأت‌ها از کشورهای دیگر می‌آمدند، مهمان ایران می‌شدند، و در کنگره‌ها ادّعا می‌کردند که مثلا" مولوی تُرک یا افغانی است، ابن‌سینا اُزبَک است، یا حتی روس، کسی هم دم بر نمی‌آورد.
در کابل زمان ظاهر شاه، در سفارت ایران، بخشنامه‌ای رسمی از طرف وزارتَ امور خارجه افغانستان به دست من داده شد که درخواست می‌کرد که ایرانیانی که به افغانستان سفر می‌کنند، خودداری ورزند از اینکه بگویند فردوسی و خیّام ایرانی هستند، زیرا افغانها نسبت به این موضوع حساسیّت دارند. سفارت ایران هم زبونانه نسخه‌ای از آن را به دست مسافران ایرانی می‌داد. در تالار دانشگاه مسکو تصویر ابن‌سینا به عنوان دانشمند روسی بر دیوار زده شده بود.
همه اینها ناپایدار و مضحک می‌نماید، ولی بوده است و هنوز هم می‌تواند باشد.
آیا نمی‌شود گفت که اینها باز می‌گردد به خود ما؟ معروف است که «حرمت امامزاده با متولّی»ست و نیز «در خانه را ببند و همسایه را دزد مکن» و «سعدی از دست خویشتن فریاد...» مَثَل‌ها زبان بسیار گویا دارند.
یک کلمه بگوئیم و ختم کنیم: دفاع از نوامیس یک کشور، یا از آن بالاتر، از حقیقت، تنها مرزهای جغرافیائی را در بر نمی‌گیرد. عالَم فکر و معنا نیز برای خود جائی دارد. «دائرة‌المعارف کیمبریج» را چه تقصیر است. وقتی ما خود کلمات را در معانی خود به کار نمی‌بریم؟ و ارزش آمار و واقعّیات در تزلزل است؛ خطاب، پذیرای جواب نیست و تنها گفتن حاکم نه شنیدن.
تعّرض بیگانه و احیاناً بدخواه، تعجّبی ندارد، آنجا که پراکندگی رایج باشد، بخشی از استعداد کار آمد جامعه به متروک خانه کشور رانده شده باشد، و مکروه شناخته شود. همواره چنین بوده و هست که یک جامعه با «مجموعیّت» نیروهای خود بر سرپا می‌ایستد، اگر نیمی فلج شد، نیم دیگر را هم فلج می‌کند:
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
اگر بر خلاف کلّ ضوابط آفرینیش، که انسان را «عالمِ اسماء» خوانده است، شهروندان یک کشور به درجه یک و دو و سه تقسیم شدند، و تنها یک مسیر گشاده ماند و باقی بسته، چه انتظار می‌توان داشت که مرزهای فکری و فرهنگی از تجاوز مصون بمانند؟
اسفند1375

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات