(1)
یکی از متفکرانی که در جامعه ما در باب تجدد، فرآیند تاریخی آن، نحوه ورودش به جامعههای غیرغربی، چگونگی مواجهه این جوامع با آن وضع کنونی کشورهای «توسعه نیافته» یا «درحال توسعه» مانند ایران تأمل و بحث کرده، دکتر رضا داوری است. مقصود از دو واژه «تأمل و بحث»، متمایز نمودن موضع فلسفی و نظری داوری و تأکید بر آن است زیرا آنگونه که از آثار او برمیآید، وی درصدد است در مبانی و ریشههای تجدد بحث کند و پرسش از ماهیت و ذات آن را وجهه نظر خود قرار دهد و به کندوکاو فکری در ژرفای معنا و حقیقت آن بپردازد. او در این باره نوشته است که «علاقه من بیشتر صرف دانستن این معنا شده است که غرب و دوره تجدد آن از کجا آمده و چگونه قوام یافته و چه مسیر داشته و اکنون به کجا رسیده و در چه موضع و مرتبه است... ساکنان جهان توسعهنیافته خوب است بپرسند و نیازمند به طرح این پرسشاند که ما چه نسبتی با تجدد داریم و چگونه در راه تجدد قدم گذاشتهایم و اکنون در کدام منزل هستیم و قصد رفتن به چه مقصدی داریم»(1)
اما منظور از ذکر این سخن، تمایز نهادن میان عقیده ایدئولوژیک و نظر فلسفی هم هست. اگر کسی واقعاً از نظرگاه فلسفی صرف به امور و مسائل بنگرد، چندان نمیتواند منافع و مصالح ایدئولوژیک و سیاسی را رعایت کند، چه فلسفه ذاتاً در پی حقیقت است و با مصلحت بینی، غرضورزی و نفعطلبی سیاسی سر سازگاری ندارد. خود داوری مکرر اصرار و تأکید کرده که نگاه و نظرش فلسفی است نه سیاسی و ایدئولوژیک، اما نمیتوان این نکته را نادیده گرفت که از مباحث او در سیاست و برای اهداف و مقاصد ایدئولوژیک نظیر دشمنی با غرب و مخالفت با دموکراسی و غیره استفاده شده است. چنانکه از قضا عنوان جریان موسوم به «غرب ستیز» در کشور ما نه با نام متحجران عقلستیز و فلسفهگریز و جز مگرا بلکه با اسم و رندانی از اهل فلسفه و تفکر همچون احمد فردید و رضا داوری گره خورده است. گاهی به نظر میآید که شاید سابقه برخی آثار داوری مانند شمهای از تاریخ غربزدگی ما در این باره بیتأثیر نباشد. چرا که این اثر مهم و عمیق با همه نکات بدیع و آموزنده فلسفیاش، تحتالشعاع فضای گفتمان «غرب زدگی» قرار گرفته و به هر حال نویسنده آن نتوانسته است اندیشه فلسفی خود را به طور کلی از گفتمان غالب مخالفت و مبارزه با غرب رها کند. علاوه بر آن انفعال و اعمال سیاسی او نیز در پیدایی این تصور کمتر دخیل نیستند با اینکه وی معتقد است که افعال فردی و اجتماعی و سیاسی متفکر هیچ ربطی به اندیشه او ندارد.
به هر تقدیر، کتابها و آثار اخیر داوری نشاندهنده تعلق و دلبستگی او به فلسفه و فاصله گرفتن از آن فضای ستیز با غرب و نگه داشتن جانب به بیطرفی فکری است. به همین سبب است که در آثار او راهحل و پاسخ کمتر عرضه میشود یا عرضه نمیشود و کسانی که پیوسته از او راهحل و نسخه میخواهند، خواستشان برآورده نمیشود زیرا او بر آن است که به فلسفه پرداخته و کار فلسفه برخلاف حوزه سیاست، ارائه راهحل و پیچیدن نسخه آماده و از پیش معلوم، نیست بلکه وظیفه و رسالت اهل فلسفه، تفکر در وضع زمانه و بحث از شرایط امکان است. وی میگوید: «هرچه من بخصوص در سالهای اخیر نوشتهام وصف وضع زمانه و حاصل تأمل در آن وضع است... در حقیقت من همه عمر به فلسفه مشغول بودهام...(2) کوشیدهام میان مطالب و مسائل فلسفی متعلق به فطرت ثانی و مساثل سیاسی و ایدئولوژیک مربوط به فطرت اول تفاوت بگذارم.»(3)
(2)
نظر فلسفی داوری راجع به تجدد چیست؟ او تجدد را فعلیت و تحقق عقل و فلسفه جدید میداند. با فلسفه دکارت در سپیدهدم دوره جدید مغرب زمین، عالم و آدم نوی ساخته میشود، آدمی که به خود اندیشه، آزادی و اراده خودآگاهی یافته و به همه موجودات ازچشم عقل و توانایی خود نگاه میکند. یا همین نگاه، طبیعت و همه اشیای پیرامون چیزی جز ماده قابل تصرف و دستکاری و منبع انتفاع برای بشر نیست. انسان سلطان عالم میشود و بر همه چیز حکم میراند. «تجدد شرایطی است که در آن بشر خود را لایق تصرف در موجودات یافته و به نظرش رسیده است که میتواند با فکر و رأی خود همه امور را چنان که باید سروسامان دهد. غرب یک نسبت است. نسبتی که بشر در آن خود را مرجع علم و عقل و قدرت و ملاک خیر و زیبایی دانسته است.»(4) به اعتقاد داوری، غرب جدید با شکستن عهد گذشته، عهد نوی بست و از آن پس انسان جدید دایر مدار عالم و قانونگذار خود گردید و دیگر به هیچ مرجع و اقتداری جز خویشتن گردن ننهاد. اما برای درک این معنا، باید حقیقت و عمق فلسفه جدید، بهخصوص اندیشه فیلسوفان جدید همچون دکارت، کانت، هگل، نیچه و مارکس رسید زیرا تجدد و «غرب یعنی فلسفه و هنر غربی و هر چه از علم و تکنیک و معاملات و مناسبات و قوانین و سیاستها و ایدئولوژی در غرب میبینیم، همه فرع فلسفه و هنر است.»(5)
داوری برخلاف کسانی که تجدد را یک چیز متعین و مشخص دارای اجزا میدانند که میتوان اجزایش را به خوب و بد تقسیم کرد و خوبهایش را گزینش و اقتباس کرد، بر آن است که تجدد و غرب یک چیز ثابت و معین در کنار اشیای دیگر نیست بلکه آن فضای چیزهاست «فضایی که در دویست سال اخیر در همه جا گسترش یافته است.»(6) تجدد و «غرب چیزی در کنار حقوق و سیاست و ادبیات نیست، بلکه حقوق و سیاست و ادبیات ممکن است غربی باشند در این صورت اینها به غرب منسوباند یا به غربی بودن صفت آنهاست... تجدد نفس این عالم است و به این جهت به صفت خوبی و بدی متصف نمیشود اما خوبیها و بدیهای خود را دارد.»(7)بدینسان دریافت فلسفی داوری از تجدد و غرب با تلقیهای مشهور و متعارف در این مورد، متفاوت است. تلقی عمده و غالب در میان تحصیلکردگان و روشنفکران ناآشنا با فلسفه این است که غرب و تجدد عبارت است از محصولات و دستاوردهای خوبی که امروزه بشر بدون آنها قادر به زندگی نیست. ولی داوری همه این ثمرات و محصولات لازم برای زندگی امروزین را ظاهر تجدد به شمار میآورد و باطنش را چیز دیگری میداند که در فلسفه غربیان میتوان یافت. بنابراین «برای فهم معنی غرب و تجدد چشمها را باید شست اما شستن چشم کافی نیست بلکه چشم را باید از اشیا و موجوداتی که نام و عنوان غرب به آن میدهند برداشت.»(8)
او در پس همه مظاهر پراکنده و متنوع تجدد، رشته وحدتی میبیند که آنها، اعم از خوب وبدشان را، به هم پیوند میدهد اما دیدن وحدت به وجود بنیان اهل تفکر اختصاص دارد نه موجود بنیان.(9)
داوری درباره نسبت تجدد با دین معتقد است از آنجا که تجدد «نحوه خاص نسبت بشر با عالم و آدم و مبدأ عالم وآدم است و این نحوه خاص نسبت، در علم جدید و در تکنولوژی ماشینی و با پوشیدن شدن امر قدسی و قرار گرفتن هنر در قلمرو زیباشناسی و در بعضی مظاهر دیگر ظهور پیدا کرده است.»(10)
لذا نمیتوان گفت که تجدد ذاتاً دینی است. از نظر وی، نظام عالم متجدد با تفکر غیردینی تأسیس و شکل گرفته است و نگاه انسان مدرن به موجودات نگاه غیر دینی است اگر چه در عالم بعضی از اعتقادات دینی محفوظ مانده و کسانی فرایض و مناسک دینی هم به جا میآورند.» زیرا به هر صورت، تجدد و دین بنا به تعریفی که او از آن دو دارد، از حیث مبانی و اصول و مستلزمات به کلی متفاوتی که واجدند، قابل جمع نیستند اگر چه همواره جمح و ترکیب ظواهری از احکام و عقاید و اعمال دینداری با ظواهری از ایدئولوژیهای متجدد ممتنع نیست. به نوشته داوری، «تجدد نمیپذیرد که دین گردش امور و ترتیب کارها دخالت کند، یعنی در عقلانیت تجدد، سخن و قانون سخن و قانون بشری است و هر چه ورای این باشد بیاعتبار و اساطیری و مردود است» (12) از همین قول استنتاج میشود که او ماهیت تجدد، دموکراسی و روشنفکری را غیردینی، نه لزوماً ضددینی، تلقی میکند. او سالها پیش از اینکه عدهای «روشنفکری دینی» را متناقض و بیمعنی بدانند، عبارت «روشنفکر مسلمان» را عجیب و چیزی همانند «دایره متوازیالاضلاع»(13) به شمار آورده است.
(3)
رویکرد فلسفی داوری به غرب و تجدد را میتوان رویکرد «ماهیتگرایانه» یا به تعبیر هابرماس «تجرید از طریق ماهیتگرایی» نامید. اصل و تبار این رویکرد به تفکر نیچه و بخصوص هایدگر میرسد. به اعتقاد ریچارد رورتی، تمایل به سخن گفتن از «غرب» به عنوان یک کل، «تاحدودی معلول و تاحدودی علت تأثیر ژرف نیچه و هیدگر بر حیات فکری غرب معاصر است»(14) بنا به نوشته رورتی، «هایدگر چنین میاندیشید که ماهیت یک دوره تاریخی را میتوان با مطالعه آثار فلاسفه شاخص آن دوره و شناختن برداشت آنها از مسأله وجود کشف کرد.»(15) رورتی بر آن است که کار هایدگر همانند کار افلاطون است، همانطور که افلاطون در فلسفه خود جهانی مافوق جهان محسوس ساخت تا از بلندای آن بتواند آتن را نظاره کند، هایدگر هم «غرب» را پدید آورد تا از فراسوی مابعدالطبیعه بدان نگاه کند. «قرینه هایدگری جهان ظواهر افلاطون که از بالا نگریسته میشود، همان غرب است که از فراسوی مابعدالطبیعه نگریسته میشود. افلاطون به پایین و هایدگر به پس مینگرند ولی هر دو امید دارند بتوانند از آنچه بدان مینگرند فاصله بگیرند و خود را از وجود آن پاک کنند.»(16) نقل سخنان فوق از رورتی درباره اندیشه هایدگر برای این بود که قرابت و پیوند عمیق افکار داوری با فلسفه هایدگر و تأثیر شدید وی از تفکر فیلسوف آلمانی نشان داده شود. میبینیم که مفاهیم و مقولاتی نظیر «ماهیت غرب و تجدد» و پیدایی «غرب به عنوان کل»، «ظهور ماهیت هر دوره تاریخی در فلسفه فیلسوفان آن دوره» که داوری به کرات در آثارش از این مفاهیم و معانی استفاده میکند، همه به فلسفه هیدگر برمیگردد. البته داوری، برخلاف رورتی، بر این باور است که اصلاً «فلسفه از زمان بیکن و دکارت تا این اواخر بیان ماهیت فهم متجدد بوده است»(17) و از این رو، ماهیتگرایی اختصاص به هایدگر و نیچه ندارد بلکه کار فلسفه جز پرسش از ماهیت اشیا و امور چیز دیگری نیست. ادامه دارد...