اسکندر صالحی
در ادامه این نوشته کوتاه و کم ادعا، خواهیم کوشید از دو ذهن و ذهنیت سخن بگوییم و پس از فرقگذاری میان آن دو، بر ضرورت انتخاب یکی تأکید کنیم و اگر شد اشارتی ببریم به اسبابی که این انتخاب را مشکل میکند و گاه به تأخیر میاندازد.
انقلابیون، چندان نسبتی نمیبینند میان آمال و آرزوهای خویش از سویی، و وضعیت موجود از دیگر سو؛ و از نظر ایشان، نسبت بین این دو در اغلب موارد و مصادیق، تضاد است. پس چاره را در درهم شکستن این وضعیت و فرو کوفتن آن میبینند و تدبیر خود را، در این طریق به کار میاندازند. تدبیر هم عبارت است از: تلاش ذهن و فکر آدمی برای طراحی حرکت درست به قصد رسیدن به مقصد و مقصود.
انقلابها معمولاً یک کار باید در ابتدا انجام دهند: بسیج نیروها به اندازه کافی، برای کادر مرکزی مبارزه با وضعیت موجود، و نیز، برای همراه کردن عموم مردم. اما آنچنان که میبینم در تجربههای انقلابی، این امر، زمان بر است و گاه چند نسل طول میکشد. زیرا، نخست باید هسته ی سخت و استوار رهبری انقلاب را جست و یافت و ساخت و پرداخت؛ و پیداست که این امر، در رفت و آمد بین رهبران و مردم به وجود میآید. به عبارتی، رهبر، یا رهبران اصلی، به مرور زمان و از میان مردم، یاران اصلی و نزدیک خود را مییابند و این تعامل تا پیروزی انقلاب، و حتی پس از آن، ادامه دارد. پس به مرور، شعاع انقلاب گسترش مییابد و یاران انقلاب، افزونتر میشوند.
از جستن تا پرداختن نیروها، همواره همراه است با مبارزه ی عملی با وضع موجود و نیز همراه است با همراه و هم رأی کردن مردم به مرور.
پیچیدگی مبارزه و طولانی بودن آن، ذهن انقلابیون را شکل میدهد و این نیروها در گذشت زمان و از گذشت آن، درسهای بسیاری میآموزند و خصوصیاتی پیدا میکنند که این خصوصیات، تبدیل میشود به قالب ذهنی، شخصیتی و فکری و رفتاری آنها.
یادمان هست که گفتیم یا میخواستیم بگوییم: 1- انقلاب زمان بر است؛ 2- انقلاب هم از انقلابیها اثر میپذیرد (چون اساساً محصول کار آنهاست) و هم بر آنها اثر میگذراد؛ 3- مهم ترین اثر انقلاب، بر ذهن و فکر انقلاب کنندگان است. اینک میرسیم به پس از پیروزی، یعنی به زمان پس از درهم شکستن وضع موجود و افتادن زمام امور سیاسی به دست انقلاب کنندگان.
تا پیش از پیروزی، انقلابیون در کار تخریب و فروکوفتن بودند. میخواستند آنچه را که پوسیده مییافتند و پوشالی، بر آفتاب افکندند و فرادید عموم بگذارند و درهم شکنند، میخواستند زشتیها و سیاهیها و سیاهکاریها و تاریکیها را آفتابی کنند و به تماشای عام درآورند؛ میخواستند طومار آنچه را که نمیپسندیدند در هم بپیچند و هر چه ناپسند است را در هم بریزند. در انقلاب، باید کژیها و کاستیهای موجود را نشان داد تا مردم آگاه شوند و به همراهی با رهبران انقلاب، بر این وضع و وضعیت برآشوبند. ذهن، در انقلاب، در پی آن است که چگونه میشود آنچه را که هست اما نباید باشد، نیست کرد تا جا برای آنچه نیست اما باید باشد، باز شود تا دامن سیاهی برچیده شود و دامنه روشنی گسترش یابد.
انقلاب که به ثمر نشست اما، چاره دیگر باید کرد. تا پیش از این اگر در کار خارزدایی از بیابانها بودند انقلابیون، از لحظه پیروزی باید در پی گلکاری باشند. تا دیروز اگر میزدند و میکوفتند و جمع میکردند و آتش میزدند، از امروز باید که شخم بزنند و بذر و دانه بیفشانند و حوصله پیشه کنند و با ملایمت، طراوت بوستان و گلستان را پاس دارند و از رستن تا شکفتن را به تدبیر بنشینند. و از این پس را شیوه دیگر نکردن و پای بر شیوههای پیشین فشردن، نقض غرض است و عین بازگشتن از میانه ی راه، اگر راه را این گونه ترسیم کنیم:
1. داشتن آرمان و هدف 2. درهم کوفتن وضع موجود ناسازگار با آرمان 3. پیاده کردن آرمان.
و پیداست که قطعه ی سوم راه را باید متفاوت از قطعه ی دوم، طی کرد.
این بحث را ادامه خواهیم داد به امید نقد و نظرهایی که به شکوفایی سخن بینجامد. خواهیم کوشید هر خطی به دیده روشنی بخوانیم.