تاریخ انتشار : ۲۰ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۲:۲۵  ، 
کد خبر : ۲۱۰۸۴۹

ملاحضاتی در باب جنبش کردی ایران

مقدمه: چندی پیش مقاله‌ای از دکتر حمیدرضا جلالی‌پور تحت عنوان «جهانی شدن و جنبش‌های قومی با تأکید بر جنبش کردی ایران» به چاپ رسید. مقاله حاضر که توسط آقای ح.د. دانشجوی کارشناسی ارشد و روابط بین‌الملل به نگارش درآمده نگاهی نقادانه دارد به مقاله آقای جلالی‌پور که از نظر خوانندگان محترم می‌گذرد. گروه فرهنگ و اندیشه

واضح است که آقای حمیدرضا جلایی‌پور یک از متفکرین و منتقدینی است که به‌طور اختصاصی راجع به کردها و چالش‌های فراوان آنها مطالبی را می‌نگارند و در مباحث گوناگون و سخنرانی‌هایی در این رابطه شرکت می‌کنند و از منظری خاص به تشریح و تبیین این موضوع می‌پردازند. مقاله ایشان در روزنامه نوروز هم از این دسته مطالب می‌باشند که به توضیح پدیده جهانی شدن و پیامده‌های آن پرداخته است. مطلب آقای جلالی‌پور از چند بعد قابل نقد و بررسی است. نخست به بحث مفهومی می‌توان اشاره کرد که ایشان به تعریف مفهومی جهانی شدن نپرداخته است زیرا جهانی شدن و مطرح شدن مفهوم، جدید و پدیده‌ای کاملاً نوپا می‌باشد که به واسطه شرایط و تحولات جهانی روند رو به رشدی به خود گرفته، علی‌الخصوص بعد از دوران جنگ سرد و فروپاشی نظام دو قطبی. پس هنوز تئوری‌های مربوط به این پدیده چندان آب دیده نشده تا بتوان با اطمینان زیاد از نتایج آن سخن به میان آورد.
به نظر می‌رسد ایشان در باب مفهوم جهانی شدن ابتدا باید تعریفی از آن ارائه می‌داد تا این تعریف مبنای تحلیل قرارگیرد. در مقاله مذکور معلوم نیست که نویسنده، جهانی شدن را از منظر گیدنز تعریف کرده یا از منظر دیوید هلد و یا با توجه به دیدگاه کاستلز به تعریف جهانی شدن پرداخته است. وی می‌بایست از یک منظر مشخص به تعریف جهانی شدن می‌پرداخت یا اگر تعریفی جدید از این مفهوم داشت به تبیین آن می‌پرداخت. زیرا تعریف‌های مختلفی از جهانی شدن از منظر رئالیست‌ها، لیبرالیست‌ها، مارکسیست‌ها، رفتارگرایان و فرارفتارگرایان ارائه شده، که هر یک از منظر خود تعاریفی را برای این پدیده ارائه نموده‌اند که در مطلب ایشان این موضوع به خوبی درک نمی‌شود. در این میان شاید بتوان به نوعی دیدگاه ایشان را به رئالیست‌ها نزدیک دانست از این منظر که همچنان به وجود دولت – ملتها اعتقاد دارند و آن را سدی در برابر جنبش‌های قومی می‌دانند و تا حدی به این رویکرد نزدیک می‌باشند ولی در ادامه ایشان با بیان مطالبی از گیدنز و دیوید هلد و کاستلز که خود جزو تحول‌گرایان می‌باشند در حقیقت یک نوع پارادوکس را در مطلب خود ایجاد می‌کنند، زیرا دیدگاه گیدنز به بحث فشرده شدن جهان از منظر زمانی و مکانی اشاره دارد و دیدگاه دیوید هلد مباحث کثرت‌گرایی فرهنگی و اقتصادی در جهانی شدن را مورد مطالعه قرار می‌دهد. با دیدگاهی که آقای جلائی‌پور در قالب ماندگاری دولت – ملت‌ها مطرح می‌کنند کاملاً مغایرت دارد و ماندگاری ایشان مبتنی بر این استدلال است که دولت – ملت‌ها در آینده نقش جدید به عهده خواهند گرفت. نگارنده این نقش جدید را تعریف نکرده درحالی‌که تئوریسین‌های مختلفی به تبیین این موضوع پرداخته‌اند و حتی آقای گیدنز و دیوید هلد با توجه به تعاریفی که از جهانی شدن ارائه می‌دهند در واقع نقش‌های جدید را نیز ارائه کرده‌اند.
در بحث جهانی شدن در اغلب رویکردها می‌توان به دو مفروض اشاره کرد ابتدا اینکه جهانی شدن ناشی از حرکت جهانی سرمایه است و دوم اینکه جهانی شدن نتیجه تحولات سریع تکنولوژیک می باشد. در بحث جهانی شدن سرمایه که از طرف نئومارکسیست‌هایی مثل والرشتاین، سمیرامین، پل سوئیزی مطرح می‌شود در واقع مفروضی که بر آن تأکید دارند این است که حرکت جهانی سرمایه از نقش دولت – ملت‌ها به عنوان یک مانع در راه جهانی شدن اقتصاد می‌کاهد. در حقیقت این دولت – ملت‌ها نخواهند بود که در عرصه بین‌الملل تولید گفتمان می‌کنند بلکه نظام سرمایه‌داری است که این وظیفه را به عهده می‌گیرد. برای فهم این شرایط باید از مفاهیمی چون امپریالیسم، استعمار و استعمار نو بهره گرفت.
در کفه مقابل رئالیست‌ها قرار دارند که هنوز معتقد به وجود دولت – ملت‌ها هستند و تحولات تکنولوژیک را همانطور که آقای جلالی‌پور در خدمت دولت – ملت‌ها می‌داند برای ارتقای موقعیت دولت – ملتها شرط لازم می‌دانند و آن را ابزاری برای دستیابی به قدرت در عرصه بین‌المللی قلمداد می‌کنند زیرا اصولاً یکی از مفروضات اصلی رئالیست‌ها حفظ و گسترش قدرت دولت‌ها در عرصه بین‌المللی است و اعتقادی به بازیگران جدید در سیاست بین‌الملل ندارند و تنها بازیگران عرصه بین‌المللی را دولت‌ها می‌دانند پس نویسنده مقاله بیشتر می‌خواسته این دیدگاه را تبیین کند که البته با اشاره‌ای که به سازمان‌های بین‌المللی و تأثیر آنها در مباحث جهانی دارند در واقع یک نوع پارادوکس محتوایی را در بحث ایشان می‌بینیم.
حال اگر به نظر لیبرالیست‌ها در مورد مباحث جهانی شدن اشاره کنیم می‌توانیم بگوییم که آنها جهانی شدن را با جهانی شدن لیبرالیسم تبیین می‌کنند و در جایی که آقای جلایی‌پور به گسترش هویت مدنی و شهروندی و هویت‌یابی مدنی اشاره دارند در واقع از مفروضات ذهنی لیبرالیسم بهره گرفته‌اند که بر عقلانیت مدرن تأکید دارند. به همان ترتیب رفتارگرایان و فرارفتارگرایان به تبیین و تحلیل دیدگاه خود در مورد جهانی شدن ناشی از تحولات تکنولوژیک این غیرمارکسیستها هستند که به آن اهمیت می‌دهند و آن را عاملی اساسی در نظر می‌گیرند. این تحولات تکنولوژیک دو مسأله را ایجاده کرده است اول اینکه این تحولات تکنولوژیک زمینه پرداختن به یک هویت کلان و در واقع همگرایی را سبب می‌شود، مسأله دیگر کسانی هستند که این تحولات تکنولوژیک را زمینه‌های واگرایی می‌دانند که اگر ما بخواهیم با تأکید بر مسأله کردها مصداقی را نام ببریم می‌توان به مسیر حرکت فکری و طرح ادبیات جدید در کردستان اشاره کرد که این ناشی از نقش آگاهی دهنده وسایل ارتباط جمعی در جهت واگرایی می‌باشد.
پس در همه این تعاریف می‌توانیم به این نکته اشاره کنیم که چه در حرکت جهانی سرمایه، چه در تحولات تکنولوژیک، چه در همگرایی و چه در واگرایی با بحران دولت – ملت‌ها به عنوان یک فرض قبول شده روبه‌رو هستیم. برای تبیین بهتر موضوع به جاست که به نظر راست‌مدرن‌ها اشاره کنیم که به نقد فرا روایت‌ها می‌پردازند درحالی‌که یکی از این فرا روایت‌ها را ناسیونالیسم‌های کلان می‌دانند که با توجه به شرایط زمانی گذشته بر خرده ناسیونالیسم‌ها تسلط پیدا کرده‌اند. مسأله یوگسلاوی و اتحاد جماهیر شوروی مصداق‌های بارز این نظریه هستند در حالی‌که در تعریف ناسیونالیسم کلان اینها یک ملت محسوب می‌شدند ولی با فروپاشی یوگسلاوی و شوروی آنها به ملت‌های مختلفی تبدیل شدند که هر یک تعریفی جدا از خود دارند. در واقع فراروایتی به نام یوگسلاوی و اتحاد جماهیر شوروی کاملاً از بین رفته و جای خود را به خرده ناسیونالیسم‌های گذشته دادند.
نویسنده به مسأله دولت – ملت‌ها اشاره داشته‌اند که قبل از طرح مباحث جهانی شدن، دولت ملت‌های وستفالی قادر بوده‌اند که برخرده ناسیونالیسم‌ها تسلط داشته باشند و به نوعی این توانایی را به شرایط حاضر هم تعمیم می‌دهند ولی این نوع نگرش را بنده ناشی از توان دولت – ملت‌ها نمی‌دانم بلکه آن را ناشی از فضای ایدئولوژیکی و دو قطبی جنگ سرد قلمداد می‌کنم زیرا یوگسلاوی و شوروی در دوران جنگ سرد هم دارای این شرایط بودند ولی این فضای ایدئولوژیکی در دوران جنگ سرد بود که تقریباً تمام معضلات و مشکلات را در خود هضم کرده بود و آنچه در این دوره مطرح بود رقابت بین این قدرت‌ها بود نه مسائل دیگر، حتی اغلب مناقشات و اختلافات کشورهای دیگر در این قالب حل می‌شد و بیشتر به این جهت سیر می‌کرد پس از این قدرت دولت – ملت‌ها نبود که تأثیرگذار باشد بلکه گفتمان‌های مسلط بین‌المللی بود که تأثیرگذاری خود را نشان می‌دادند. ولی بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در واقع، خیزش مسائل دیگر از جمله مسأله خیزش قومیت‌ها را داریم که توانسته در این فضای ایدئولوژیکی دگرگون شده، با توجه به تحولات تکنولوژیک و کسب آگاهی از طریق آنها خود را بنمایاند.
ولی با این نظر که دولت – ملت‌ها نقش جدیدی یافته‌اند هر چند تعریف نشده موافقم. ولی نه از بعدی که دولت – ملت‌ها توانایی گذشته در برخورد با خرده ناسیونالیسم‌ها را داشته باشند زیرا معتقدم که حتی اگر دولت – ملت‌ها دارای این قدرت باشند این برخاسته از وضعیت آنها نیست بلکه برگرفته از گفتمان‌های مسلط بین‌المللی مثل دموکراسی، حقوق‌بشر، حقوق قومیت‌ها و... است. ولی در نقش جدید دولت‌ها اگر از نظر چپ‌ها استفاده کرد آنها بر این نکته تأکید دارند که نقش جدید دولت‌ها بیشتر به عنوان یک سفیر برای شرکت‌های چند ملیتی، نهادها و سازمان‌های اقتصادی مطرح است و این روند جدید برای هموار کردن جریان آزاد سرمایه خواهد بود نه مسائل دیگر و به نظر می‌رسد باز در این دیدگاه هم نقشی که ایشان مد نظر دارند، مطرح نیست.
اما اگر از دیدگاه‌های دیگر به تبیین نقش جدید بپردازیم و از نظر دیوید هلد استفاده کنیم که اشاره به کثرت‌گرایی فرهنگی و اقتصادی دارد باز عرصه فعالیت دولت – ملت‌ها همچون گذشته نخواهد بود. استدلالی که بنده بر آن تأکید دارم این است که کشورهای جهان سوم چون در نتیجه یک پروسه عقلانی به مرحله ملت‌سازی نرسیده‌اند و با توجه به شرایط آگاهی‌دهنده وسایل ارتباط جمعی خواه ناخواه این کشورها دچار بحران خواهند شد و فراروایتی به نام ناسیوالیسم کلان که قبلاً در کشورهای جهان سوم معنا داشت دچار چالش عمده‌ای خواهد شد زیرا از بنیان‌های استواری برخوردار نیستند. با توجه به کثرت‌گرایی فرهنگی هلد و تسلط گفتمان دموکراسی و حقوق‌بشر در عرصه بین‌المللی نیز باید در آینده شاهد بحرانی اساسی در کشورهایی که از وضعیت نا استواری از لحاظ قومی و مذهبی برخوردارند بود و نقش جدید دولت – ملت‌ها را کنترل و در نظر نگیریم بلکه گردن نهادن به یک سری مبانی عینی است که این مبنای عینی منجر به تحول ساختاری در وضعیت دولت – ملت‌ها علی‌الخصوص در کشورهای جهان سوم خواهد شد. (یکی از مصداق‌های این مورد ترکیه می‌باشد.)
در بحث رجوع به هویت قومی در عصر جهانی شدن که نویسنده آن را رده کرده است باید به نظریه پست‌مدرن‌ها اشاره کرد که معتقدند مذهب نمی‌تواند کارکرد گذشته را داشته باشد زیرا در جهان آینده شاهد از بین رفتن روایت‌ها خواهیم بود. این در حالی است که آقای جلای‌پور در بحث رجوع، هویت‌های مذهبی را مطرح کرده است. پس در مسأله رجوع به منابع هویتی در جهان سوم بیشتر رجوع به منابع هویت قومی جنبه غالب را دارد زیرا با توجه به شرایطی که قبلاً در مورد فرآیند ملت‌سازی در میان کشورهای جهان سوم ذکر گردید این مسأله نه تنها در شرایط حاضر حتی در دوران جنگ سرد نیز با وجود فضای ایدئولوژیکی عرصه بین‌الملل رجوع به منابع هویت قومی به عنوان نماد بارزی وجود داشته است. به فرض مثال جریانات دهه 1320 و دهه 1363 کردستان ایران و 1984 کردستان ترکیه دیده می‌شود که قضیه خرده ناسیونالیست‌ها به عنوان مصداق بارزی وجود داشته است. حال با توجه به مسائل جهانی شدن و توسعه تکنولوژی ارتباطی و دسترسی به وسایل ارتباط جمعی آگاهی دهنده و مسلط بودن گفتمان‌های دموکراسی، حقوق‌بشر در دنیا به نظر می‌رسد این مسأله یعنی رجوع به منابع هویت قومی اهمیت بیشتری پیدا کرده است و نمی‌توان استدلال کرد که این مسأله اهمیت خود را از دست داده و به عنوان فاکتوری تأثیرگذار مطرح نمی‌باشد.
اما در بحث کردها ایشان به این امر اشاره داشته‌اند که کردها در دهه 1360 از تمام خصوصیات یک جنبش قومی برخوردار بوده‌اند ولی بعداً نتیجه می‌گیرند که مسأله کردها را در قالب جنبش قومی نمی‌توان فهمید بلکه در قالب مردمسالاری در ایران باید تبیین کرد ولی بنده به این مسأله بدین‌صورت نمی‌نگرم زیرا در طرح مباحث علمی اعتقاد به دخیل کردن مباحث ارزشی ندارم و می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که حرکت کردها را باید در یک مجموعه یعنی حرکت کردها در کشورهای دیگر فهمید و تحلیل آن تنها با شرایطی که در آن قرار دارند یعنی قرار داشتن در چارچوب کشورهای مشخص امروزی به نظر درست نمی‌آید (البته نباید از تأثیرات این شرایط هم غافل بود) و امروز اگر ما کمی در مباحثی که در کردستان مطرح است دقت کنیم متوجه خواهیم شد که مباحث امروز در کردستان بیشتر حول و حوش مباحث فکری می‌چرخد و این مباحث فکری برای نقد از گذشته و حال است. برای درک بهتر آن به جای ارجاع این مسأله قومی به سمت و جهت‌های دیگر بهتر است به همان نشریاتی که مورد اشاره قرار گرفته‌اند رجوع کرد و با دید تحلیل محتوایی به آن نگریست و مشاهده کرد که مباحث فکری در چه حول و حوشی مطرح می‌شوند در آن صورت بهتر خواهیم توانست به درک موضوع اشراف پیدا کنیم زیرا درک بهتر موضوع مستلزم آن است که تحولات درونی یک موضوع را مورد بررسی قرار داد نه بحث کردن در حاشیه مسأله، زیرا تغییرات و دگرگونی از درون پدیده نشأت می‌گیرد و منجر به آشکار شدن آن در لایه‌های پنهان می‌شود اما در مورد ضعف جنبش قومی کرد در اوایل انقلاب بعضی از موارد ایراد شده توسط ایشان صحیح به نظر می‌رسد ولی بعضی از موارد ایراد شده توسط ایشان صحیح به نظر می‌رسد ولی بعضی از مباحث دیگر از بینش عمیقی برخوردار نیست برای تحلیل شرایط کردها در اوایل انقلاب لازم است به فضای کلی مسائل جهانی، انقلاب ایران، وضعیت اجتماعی، تاریخی، سیاسی و اقتصادی کردستان به طور کامل و تمام توجه نمود.
در آخر باید گفت مطالبی که در این نقد مطرح شده به هیچ وجه نشان از یک حکم قطعی نیست و اگر نقدی بر آن وارد باشد با تمام وجود پذیرا خواهیم شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات