برنارد لوییس
ترجمه فرهاد فرهمندفر
عنصر «تئاتر» در انقلابها حتی بیشتر از دیگر اشکال فعالیتهای سیاسی به چشم میخورد و گواه آن کاربرد جهانی الفاظی همچون نمایش، صحنه، نقش و حتی بازیگر در بیان رویدادهای مربوط به انقلاب است. البته انقلابیون از این عنصر نمایشی آگاهی دارند. حتی برخی انقلابیون از جمله کارل مارکس از الفاظی نظیر «کمدی» و «نقیضه» برای توصیف فعالیتهای انقلابی استفاده کردهاند. اما نمیشنویم که این الفاظ برای توصیف انقلاب ایران به کار رفته باشد.
نمایش نامهنویسان و بازیگران از مخاطبان و تماشاگران خود در حال و آینده آگاه هستند و این آگاهی بر شخصیتهای انقلابی نمایش در هنگام نگاشتن، کارگردانی، تفسیر و ایفای نقششان تأثیر میگذارد. اصولاً تئاتر انقلاب، مشارکتی است و چیزی بیش از تفاهم معمول بین بازیگران و تماشاگران را میطلبد. تأثیرگذاری آن به دانش و همدلی مخاطبان بستگی دارد که صرفاً تماشاگر و ناظر نیستند. تماشاگر- خواه بیننده تراژدی یونانی باشد خواه بیننده نمایشهای ژاپنی نُوه(۱)، نمایش سایه ترکی یا مصری، نمایش عروسکی پانچ وجودی انگلیسی یا «وسترن» آمریکایی- ترجیحاً باید اصول و کلیات پیرنگ نمایش، شخصیتها و بازیگران نقشهای خیر و شر و ماحصل مطلوب و در واقع اجتنابناپذیر داستان را بداند. نمایشنامهنویس، کارگردان و بازیگر میتوانند به یک مرجع مشترک و مهمتر از آن به اشارات و خاطرات مشترک متوسل شوند؛ نمادهایی را میتوانند به ذهن متبادر کنند که احساس علاقهمندی، همدردی و نهایتاً مشارکت مشتاقانه تماشاگر را به دست آورند.
طی دویست سال گذشته انقلاب روسیه و فرانسه، الگوهای اصلی و موفق انقلاب در جهان و نقش ژاکوبنها و بلشویکها جزء مؤثرترین نقشها بوده است. در سده نوزده و اوایل قرن بیستم، بسیاری از رهبران انقلابی کوشیدهاند با توجه به اوضاع و احوال متفاوت کشورشان، نقطه اوج باشکوه تصرف زندان باستیل و اعلام جمهوری را مجدداً اجرا کنند. سپس از سال، ۱۹۱۷ برخی رهبران انقلابی کوشیدند گاه با کمک «متنرسان» و گاه بدون کمک او، سناریو انقلاب بلشویکها را اجرا نمایند.
این مدلها عمدتاً در جوامعی بیشترین تأثیرگذاری را داشتند که با کشورهای فرانسه و روسیه دارای میراث مشترک اشارات و نمادها بودهاند؛ نمادهایی که از بطن فرهنگ اروپایی و منشأ نهایی سنتهای یونانی- رومی و یهودی- مسیحی برخاستهاند. در دورانی که اروپا قدرت برتر جهان بود، برخی انقلابیون غیر اروپایی و بلندپرواز نیز از این نمادها و اشارات مشترک ابتدا برضد رژیمهای حاکم خود و سپس برضد سلطهگران اروپایی شان بهره جستند. البته جنبشهایی تحت نام جنبشهای انقلابی در سرزمینهای اسلامی پدید آمد که آغاز آن به انقلابهای پارسی و ترکی سالهای ۱۹۰۵ و ۱۹۰۸ باز میگردد. این جنبشها پس از عقبنشینی بریتانیا و فرانسه و فروپاشی و اضمحلال رژیمهایی که بریتانیا و فرانسه به آنها قدرت تفویض کرده بودند ادامه یافت.
در سالهای آغازین قرن بیستم، مدل فرانسوی انقلاب در میان نخبگان متمایل به غرب در خاورمیانه رواج یافت و این مدل بعدها در دوران بین جنگ و پس از جنگ از سوی چند نمونه برخاسته از کشورهای شرق و سپس جنوب و مرکز اروپا تکمیل شد. حیات عمومی در کشورهای مسلمان با نظام جدید ارزشها و نمادهای منبعث از اندیشه و گذشته اروپایی غنیتر شد (البته) اگر استفاده از این واژه در این مورد صحیح باشد.
انقلاب اسلامی در ایران که در سال ۱۹۷۹ به قدرت رسید و از آن زمان همچنان چالش بزرگی برای دیگر رژیمهای سرزمینهای اسلامی محسوب میشود، از هیچ یک از این نمادها بهره نمیگیرد. در نزد روحانیون و طرفداران ایشان در ایران، نه انجیل و نه متون کلاسیک لاتین و یونانی، نه ژاکوبنها و نه بلشویکها، نه پاریس و نه پتروگراد هیچ یک مدل قابل استفاده یا نماد یادآورنده خاصی ارائه نمیکند. البته این بدان معنا نیست که رژیم اسلامی ایران فاقد این قبیل نمادها و ارزشهاست. اسلام از کتب مقدس و متون کلاسیک خود برخوردار است و تاریخ اسلام، مدلهای خاص خود را برای انقلاب معرفی میکند؛ توصیهها و رهنمودهای خود را در باب نظریه و شیوه عمل، مخالفت، نافرمانی، مقاومت و انقلاب و حافظه خاص خود را در خصوص انقلابها دارد که برخی از آنها موفقیتآمیز بوده و برخی دیگر به ناکامی و شهادت انجامیدهاند. بنابراین، انقلاب اسلامی را در این بستر اسلامی اندیشه و عمل و خاطرات و نمادها باید بررسی کرد و شاید بتوان آن را در این بستر درک کرد.
در ابتدا باید دو پرسش مقدماتی مطرح و به آن پاسخ داده شود. آیا انقلاب اسلامی ایران، به معنای مستفاد در جهان غرب یک انقلاب واقعی است و اگر چنین است، چرا انقلاب «اسلامی» نام گرفته است؟ زمانی بود که واژه «انقلاب» معنای تغییر و تحول ژرف و دامنهدار در حکومت و شاید در جامعه را در برداشت و از گونهای تحول دورانساز در امور بشری حکایت میکرد. در چنین بستر و سیاقی بود که انگلیسیهای قرن هفدهم از نخستین انقلاب ملی راستین سخن به میان آوردند و فرانسویها و آمریکاییهای قرن هجدهم و روسها و چینهای قرن بیستم به تحولات و دگرگونیهای اساسی در کشورهای خود اشاره کردند.
از آن پس، واژه «انقلاب» مانند بسیاری چیزهای دیگر در جهان، دستخوش انحطاط مستمر شده و امروزه برای بیان هرگونه تغییر و نوآوری جزیی و کوچک به کار میرود. اکنون واژه انقلاب در غرب عمدتاً برای بیان تغییر و نوسان عادی در سبک زندگی، روشهای تولید یا بازاریابی استفاده میشد؛ این کلمه جای دیگر برای اشاره به گونه خشونتآمیز قبضه کردن قدرت که قبلاً کودتا نامیده میشود، به کار میرود. بیشتر اوقات، انقلاب به وسیله گردان تانکها و توسط گروهی افسر نظامی انجام میشود که دفتر کار رئیسجمهور یا نخستوزیر، دفتر مرکزی سیستم تلفن و دفتر تلگراف شهر و چند نقطه استراتژیک دیگر را به اشغال خود در میآورند و رژیم جدیدی اعلام میکنند که توسط شورای (به اصطلاح) انقلابی فرماندهی یا به عبارت دیگر توسط گروه نظامیان اداره میشود.
انقلاب اسلامی ایران در سبک و سیاق خود به اندازه انقلاب فرانسه یا انقلاب روسیه اصالت دارد. آنچه در ایران اتفاق افتاد- که خوب یا بد آن بعدها مشخص خواهد شد- به معنای کلاسیک کلمه یک انقلاب است: جنبشی مردمی با حضور جمع کثیری از مردم که به تغییراساسی قدرت سیاسی و اقتصادی کشور منتج گردید و آغاز کننده (یا صحیحتر است بگوییم تداومبخش) روند تحول عظیم اجتماعی شد.
دقیقاً مانند فرانسه عهد بوربنها یا روسیه عصر رُمانفها، در ایران عهد پادشاهان پهلوی نیز فرایند تغییر از مدتها قبل جریان پیدا کرده بود و این فرایند به جایی رسید که تداوم آن در گرو تغییر در قدرت سیاسی کشور رفت. دقیقاً مانند دیگر انقلابها، در مورد انقلاب اسلامی ایران هم این امکان وجود داشت که حادثه یا اتفاقی، انقلاب را از مسیر اصلیاش منحرف کند یا آن را بیاثر سازد.
تا این جا از واژه «انقلاب» گفتیم، اما «اسلامی» بودن آن به چه معناست؟ ما در این مقال از چریکهای توپامارو(۳) و مونتانِرو و دیگر گروههای انقلابی آمریکای لاتین یا سایر انقلابیون مسیحی سخن نمیگوییم و تغییر و تحولات چند سده گذشته در عالم مسیحیت را هم انقلاب نمینامیم. پس چرا انقلاب اسلامی؟ اولین و واضحترین پاسخ این است که انقلابیون- هم بازیگران و هم نظریهپردازان- آن را اسلامی توصیف میکنند و اهداف و دستاوردهای خود را چنین ادراک و ارائه میکنند. البته انقلابیون اسلامی به لحاظ تاریخی محق هستند اینگونه بیندیشند، چون انقلاب اسلامی را تکرار مؤکد پارهای علایق ابتدایی و بنیادین و رجعتی به «جریان اصلی» تاریخ خویش میدانند.
انقلابها با آرمانهای متفاوت به وقوع میپیوندند و بازیگران آن نقشهای مختلفی را ایفا میکنند. انقلاب فرانسه که ایدئولوژی آن ریشه در سنت روشنگری قرن هفده داشت، آرمانهای آزادی، بابری و برادری را اصول خود اعلام کرد. انقلاب روسیه که خواست گاه ایدئولوژیک آن با سوسیالیسم قرن نوزده گره خورده بود، آرمان خود را خلق جامعه بدون طبقه در پرتو حکومت دیکتاتوری طبقه کارگر عنوان کرده بود. انقلاب اسلامی ایران هم خود را به زبان اسلام در قالب جنبشی دینی مطرح میکند؛ جنبشی که حکم نقد دینی بر نظم سابق و برنامه دینی برای آینده را دارد. انقلابیون مسلمان، زایش اسلام را الگوی خود قلمداد میکنند و خویش را درگیر جدال با کفر، بیدینی، ظلم و سلطهطلبی میبینند.
وقتی ما که در دنیای غرب با سنت غربی تربیت شدهایم واژههای اسلام و اسلامی را به کار میبریم، فرض خود را بر آن مینهیم که دین نزد مسلمانان همان معنا و مفهومی را دارد که در دنیای غرب برای مردم غرب (حتی مردم قرون وسطی) داشته است: یعنی بخش یا جزئی از زندگی که برای موضوعها و مقاصد خاص کنار گذاشته شده و از دیگر اجزای زندگی، جدا یا حداقل جدا شدنی است. معنا و مفهوم دین در دنیای اسلام به این شکل نیست و هرگز در گذشته هم به این نمط نبوده است، ولی تلاش عصر حاضر برای جدا یا جداشدنی جلوه دادن دین در گستره وسیع تاریخ بشری را میتوان یک ناهنجاری غیرطبیعی دانست که در ایران خاتمه میپذیرد و شاید در سایر کشورهای اسلامی نیز عمر آن رو به پایان باشد.
پس اقتدار یا جاذبه اسلام به عنوان یک قدرت انقلابی در چیست؟ این پرسش، بسیار کلی و پیچیده است و میتوان نکاتی مفید را از بطن آن بیرون کشید. نکته اول این که اسلام در اکثر کشورهای مسلمان کماکان حکم معیار اولیه هویت و وفاداری جمعی را دارد: اسلام مایه تمایز میان خود و دیگری، داخل و خارج و برادر و بیگانه است. ما مردمان غرب به گونههای دیگری از معیارهای طبقهبندی عادت کردهایم که در حوزه کشور، ملت و تقسیمهای فرعی آن خلاصه میشود. البته ملت و کشور از جمله واقعیتهای کهن و جا افتاده در دنیای اسلام هستند، اما به عنوان عامل تعیینکننده وفاداری سیاسی، عقاید و نظرهای کاملاً جدید و «متجاوز» تلقی میشوند. برخی کشورها نظیر مصر و ترکیه به این قبیل عقاید خو گرفتهاند. ولی مسلمانان خصوصاً در هنگام اضطرار، تمایل دارند که هویت و وفاداری سیاسی خویش را در جامعه دینی خود بیابند؛ به سخن دیگر، هویت خود را در قالب موجودیتی بیابند که اسلام آن را تعریف کرده و محصول معیارهای قومی و نژادی یا معیارهای ارضی نیست.
نکته دیگر این است که اسلام هنوز هم مقبولترین- و در دوران بحران یگانه مرجع مقبول- مرجع و مبنای صلاحیت محسوب میشود. صلاحیت سیاسی حتی در حکومتهای اقتدارگرا هم نیازمند قدری مشروعیت و مقبولیت است. شاید بتوان پایههای حکومت را باری مدتی به وسیله اهرم زور و جبر استوار نگهداشت، ولی انجام این مهم در گستره جغرافیایی وسیع و در درازمدت ممکن نیست. قدرت طالب و جویای مشروعیت است و قدرت در میان مسلمانان، مشروعیت اش را در قالب دین اسلام بهتر و مؤثرتر از آرمانهای میهنپرستانه و ملی یا آرمانهای غربی حاکمیت ملی و مردمی، به دست میآورد. به زعم مسلمین، اسلام روشنترین و درکپذیرترین قالب هنجارها و قوانین اجتماعی و آرمانها و اهداف نوین درآینده را به مردم ارائه میکند.
سرانجام یک نکته و ویژگی عملی که اهمیت بسیاری هم دارد. همانطور که وقایع اخیر بارها نشان داده است اسلام، مؤثرترین نظام نمادها – یا شاید به زعم برخیها مؤثرترین نظام شعارها(بدون معنای منفی آن) – را برای جلب افکار عمومی و تحریک خیزش مردم در دفاع از رژیم دارای مشروعیت یا برضد رژیم فاقد مشروعیت و (به عبارت دیگر) غیراسلامی به دست داده ست. در قالب تصورات و تفکرات اسلامی است که کسانی که شاه را سرنگون کردند، انور سادات را به قتل رساندند، مسجدالحرام در مکه را فتح کردند و اینک نظم موجود در بسیاری از ممالک اسلامی را تهدید به نابودی میکنند، کارهای خویش را توجیه و از مردم تقاضای حمایت و پشتیبانی نمودند.
اکنون جدا نبودن دین از سیاست در اسلام یک امر بدیهی تلقی میشود. در عالم مسیحیت، وجود این دو مرجع به عهد بنیانگذار مسیحیت باز میگردد که به پیروانش دستور داد آنچه برای سزار است به او واگذارند و هرچه برای خداست به خدا. پس دو قدرت وجود دارد: خدا و سزار. ممکن است این دو با هم مرتبط یا حتی از هم جدا باشند؛ شاید با یکدیگر هماهنگ باشند و شاید هم چنان که اخیراً مطلع شدیم این دو سرناسازگاری با هم داشته باشند. ولی در هرحال همواره دو قدرت وجود دارد: خدا و سزار یا کلیسا و حکومت. در اسلام به معنای کلاسیک آن (یعنی در اسلام قبل از غربی شدناش)، از ا ین دسته بندیها خبری نیست و دو قدرت که نه بلکه فقط یک قدرت واحد وجود دارد. به همین دلیل، مسألهای تحت عنوان جدایی یا جداپذیری پدید نمیآید.
این وجه تفاوت میان ادیان به اوان ظهور اسلام و دوران زندگی بنیانگذار آن بازمیگردد. [حضرت] محمد[ص] بر خلاف [حضرت] موسی در طول حیات خود توانست سرزمینهای موعود خویش را فتح کند. وی برخلاف [حضرت] عیسی در دوران حیات بر دشمنان دنیوی خود پیروز شد و حکومت اسلامی را در شهر مدینه پایهگذاری نمود. همانطور که آیتالله خمینی هم یادآوری نموده است، [حضرت] محمد(ص) وظایف معمول رهبر یک حکومت را انجام میداد: میان مردم عدالت برقراری میکرد، مالیات را افزایش میداد، شرع اسلام را اشاعه میداد، به جنگ برمیخاست و گاه صلح و آرامش برقرار میساخت. به بیان دیگر، اسلام از همان ابتدا (و در سیره مقدس پیامبر و در کهنترین تاریخ تبیین شده در قالب متون دینی و سنت) در مقام یک دین با اعمال قدرت عجین بوده است. در این جا دوباره کلامی از آیتالله خمینی نقل میکنم: «اسلام، سیاست است یا هیچ نیست». بنیانگذار دین اسلام هم پیامبر بود و هم قاضی، سیاستمدار و فرمانده سپاه. دین و سیاست از یکدیگر جدا نبودند، زیرا نهادهای مختلفی یا حتی مفاهیم متفاوتی تحت این عناوین وجود نداشت. تقسیمبندیهایی از این دست بعدها از جای دیگر آمد.
طیفهای بسیار متفاوتی در بافت سنتی فرهنگ اسلام وجود دارد. در حوزه سیاست، دو جریان عمده وجود دارد که یکی را میتوان «آرامشگزین» و دیگری را کنشگر نام نهاد. بحث و استدلالهای موافق هر دو جریان بر مبنای کتاب مقدس و سیره و احادیث پیامبر استوار شده است.
جریان نخست مشخصاً پیامبر اسلام را حاکم، قاضی و سیاستمدار و دولتمرد میداند. اما قبل از آن که پیامبر به مقام راهبری یک کشور برسد، علیه حکومت وقت خود شوریده بود. وی قبل از سفر از مکه به مدینه (که بعدها حاکم آن جا شد)، از مخالفان نظم و رژیم موجود بود. [حضرت] محمد سپاهی را به مخالفت خاندان کافر حاکم در مکه به راه انداخت؛ سپس توسط رژیم حاکم تبعید شد و در آ ن جا بود که به زعم امروزی ها، «حکومت در تبعید» را تشکیل داد و به کمک آن بعدها توانست فاتحانه به مولد خویش بازگردد و حکومت اسلامی را در مکه برقرار نماید. عزیمت پیامبر از مکه به مدینه- یا همان هجرت- نقطه آغاز عصر اسلام است. جدال با ناملایمات قبل از تبعید و فتح و پیروزی پس از تبعید جملگی بخشی از سنت دین اسلام و مقاطع مختلف حیات پیامبر را تشکیل میدهند. این وجه از زندگی بیشتر از وجه کنشگرای وی شناخته شده و اسناد مدارک تاریخی موید آن هم بیشتر است. جریان کنشگری در حیات پیامبر به نحوی الگوی انقلاب را پدید آورد؛ الگویی مبتنی بر مخالفت، رد، عقبنشینی، ترک دیار، تبعید و بازگشت. این الگو بارها در جنبشهای انقلابی در تاریخ اسلام تکرار شده است و معدودی از آنها به توفیق دست یافتهاند. نخستین نسل مبارزان و انقلابیون اسلامی در سده هشتم به شرق ایران و سپس به عراق رفتند و در آن جا خلافت حکومت عباسی را بنیان نهادند. گروه دیگر مبارزان دینی در سده دهم به یمن و از آن جا به افریقا عزیمت کردند و با فتح مصر، خلافت فاطمیون را در قاهره بنا نهادند. [آیتالله] خمینی هم به عراق تبعید شد و از آن جا به نوفل لوشانو (در حومه پاریس) رفت و پس از مدتی به ایران بازگشت.
آیا این مطالب به معنای این است که اسلام، نوعی حکومت دینی است؟ برخی به این سؤال پاسخ مثبت و برخی دیگر پاسخ منفی دادهاند. بعضی از ناظران غربی عمدتاً معاصر اسلام را نظام مبتنی بر حکومت دینی توصیف کردهاند. اکثر نویسندگان و صاحب نظران مسلمان با خشم و ناخشنودی این نظریه را مردود میشمارند. از نظر غربیها هر دو طرف محق اظهار نظر منفی و مثبت هستند و پاسخ به مقصود مستفاد از واژه «حکومت دینی» بستگی دارد.
از نظر دانشمندان، مورخان و دینپژوهان مسلمان، معنای واژه حکومت دینی بسیار واضح و روشن است. به عقیده ایشان، در اسلام نظام کلیسایی وجود ندارد و از رتبههای مقدس بین کشیشان، از واتیکان، اسقف و کاردینال و شورای کلیسا و سلسله مراتب رایج در طبقه مذهبیون مسیحی خبری نیست. آنها میگویند حکومت دینی یعنی حکومت کلیسا و کشیشان و چون در اسلام نه کلیسا هست و نه کشیش، پس دین اسلام نظام حکومت دینی نیست.
پرسش اصلی از تعریف واژههای «دیگری»، «بیگانه» و «غریبه» برمیخیزد. اگر معنای واژه خود همان اسلام و تعریف واژه «خودی» همان مسلمان باشد، پس «دیگری» همان غیرمسلمان، بیدین و کافر خواهد بود. این امر از دید بسیاری مردم، دستهبندی و ایجاد شکاف میان بشر است. سابقاً تفاوت کلاسیک میان مسلمان و کافر به عقیده و وفاداری آنها مربوط میشد. انقلابیون ایران بُعد و جنبه جدیدی به این تفکیک بخشیدهاند و تفاوت کافر و مسلمان را به تفاوت قرآنی مستکبر و مستضعف ربط دادهاند. در زبان دینی و سیاسی ایران امروز، طبقه مستضعف شامل مظلومین غیرمسلمان هم میشود و لطف و برکت اسلام شامل حال آنها نیز میگردد. در مقابل، طبقه مستکبر مسلمانان داخل و خارج از کشور را در برمیگیرد. اینها به دین اسلام ایمان دارند ولی تعالیم و اصول انقلاب را قبول ندارند. این گروه اخیر در زمره دشمنان خدا قرار میگیرند و همواره برضد آنها جهاد میشود و این جهاد تا آن لحظه که تمام نوع بشر دین اسلام را بپذیرند و تابع قوانین اسلام شوند ادامه خواهد داشت.
این قبیل دشمنان به دو گروه داخلی و خارجی تقسیم میشوند. دشمنان خارجی همانا جهان غیرمسلمان است که شرع مقدس اسلام، چه در دوران صلح و چه در زمان جنگ، ارتباط با آن را به طور مفصل، تنظیم و ضابطهمند کرده است. اما انقلابیون دشمن داخلی (درون دین اسلام) را اولین و جدیترین دغدغه خود میپندارند. از آنرو که سیاست دینمحور موضوع بحث این مقال است، اصطلاحی که طبیعتاً در این قبیل مسایل به ذهن ناظران غربی متبادر میشود همان اصطلاح بدعت است. بدعت، مقولهای اسلامی نیست و حتی ما به ازای اسلامی هم ندارد. بدعت اصطلاحی مسیحی است به معنای انصراف و کژروی از یک آیین رسماً تعریف و تبیین شده (ارتدوکسی). از آن جا که اسلام شورای کلیسا، کلیسا یا سلسله مراتب کشیش ندارد، آیین تعریف شدهای هم در آن وجود ندارد که انحراف از آن حادث شود. اما در اسلام ممکن است اتفاق به مراتب جدیتر و خطرناکتری به وقوع بپیوندد. اگر مسلمانی از صراط دین اسلام منحرف شود چندان که دیگر نتوان او را مسلمان انگاشت، جایگاه او به مراتب بدتر از بدعتگذار است. وی در این حالت، مرتد نام میگیرد و روندی که ارتداد وی اعلام میشود تکفیر نام دارد.
از یک جنبه، ظهور اسلام خود در حکم یک انقلاب بود، انقلابی که پس از جهد و تلاشهای طولانی تحقق یافت. پس از فتوح اسلام در سده هفتم، تلاش مستمری میان دین جدید و پیام آن و جوامع و ممالک فتح شده پدید آمد. اسلام برخلاف مسیحیت در اروپا به دنیای جدیدی گام نگذاشت، بلکه به سرزمین تمدنهای قدیمی و سنتهای کهن و ریشهدار آمد. این تنش میان پویایی اسلام و نیروهای کهن اقوام کنار کوه و رودخانه، تا قرون میانه و عصر جدید تداوم پیدا کرد. به عنوان مثال، آموزههای اسلامی اصولاً مساواتطلب هستند. این صحیح است که تصویر برابری اسلام فقط در آزاد کردن مسلمانان مرد و بزرگسال محدود شده است، ولی همین هم موجب پیشرفت عظیمی در راه و روش زندگی اقوام یونانی و رومی و ایرانیان باستان شد. اسلام از ابتدا مخالف امتیازات اشرافی و وجود سلسله مراتب (تفاوت قائل شدن) بوده است و بهرهمندی تمام انسانها از امتیاز را راه و روشن خود کرده است.
یک ویژگی آشنای انقلابها- همچون انقلاب فرانسه و روسیه- همان تنش و اصطکاک بین عقاید میانهروها و افراطیون است (ژیرونونها و ژاکوبنها در فرانسه و منشویکها و بلشویکها در روسیه). برخی مورخان تفاوتهای مشابهی از این دست را در انقلابهای اسلامی ادوار گذشته پیدا کردهاند و حتی گروهی این قبیل تنشها را در انقلاب ایران نیز شناسایی کردهاند. ولی باید گفت که تنش و تفاوت میان موضع میانه روها و تندروهای افراطی اصولاً محصول تاریخ غرب است و به کارگیری این تمایز در مورد انقلاب اسلامی ایران شاید موجب گمراهی شود. شاید توصیف درستتر این قضیه در مورد انقلاب اسلامی، تنش بین نظریهپردازان و عملگراها باشد. منظور از نظریه پردازان کسانی است که به رغم تمام مشکلات و موانع بر حفظ و صیانت ازآموزه ناب انقلاب (به زعم خویش) تأکید میورزند. در مقابل، عملگراها کسانی هستند که به محض کسب قدرت و درگیر شدن در جریان حکومت (چه در داخل کشور و چه در خارج)، مصالحه کردن را نیز گاه ضروری احساس میکنند. این گروه حتی برخی اوقات آموزههای انقلابی خود را هم اصلاح و تعدیل میکنند یا به آرامی و به دور از جار و جنجال از برخی آنها چشم میپوشند.
تنش میان مخالفان و موافقان مصالحه را میتوان در سراسر تاریخی اسلام- از عهد صحابه پیامبر تا پیروان [آیتالله] خمینی بازیافت. این تنش در زمان انقلاب، شدیدتر میشود.
هر یک از طرفین امتیازات و مزیتهای خاص خود را دارد. نظریهپردازان از لفاظی بهتر و زبان تأثیرگذارتر، جاذبه قویتر و حمایت مردمی افزونتر بهرهمند هستند. در مقابل، عملگراها توانایی بهتری برای مواجهه با مشکلات عملی حکومت در داخل و خارج دارند و بخشی از عملگرایی آنها همین است که از رویارویی و درگیری مستقیم و بیپرده با نظریهپردازان اجتناب کنند. وقتی در این مهم ناکام میشوند و بین آنها و نظریه پردازان برخورد پدید میآید، میدان نبرد را به توان جلب حمایت مردمی نظریهپردازان میبازند. ترغیب توده مردم برای حمایت از اهدافی نظیر مصالحه با عراق، بهبود روابط با ایالات متحده آمریکا یا کند کردن روند تحول انقلابی کار سهل و آسانی نیست. افراط در کار عملگراها مساوی است با سرکوب شدید آنها، به طوری که عاقبت کارشان به تبعید، زندان یا مرگ میانجامد. در این حالت، نظریهپردازان بر مسند قدرت مینشینند و چون مشکلات عملی دولت (حکومت) باقی میماند، گروهی از عملگراهای جدید از میان نسل نظریهپردازان ظاهر میشوند و تنش و برخورد تجدید و تکرار میشود. این روند تا خاموش شدن آتش شور و احساسات انقلابی ادامه مییابد و سپس عملگرایان باقیمانده موفق میشوند به قدرت برسند. سپس حکومت داری به حالت طبیعی خود باز میگردد و نظریهپردازان به دنیای خود باز میگردند.
در سالهای اخیر چنین رسم شده است که برای اشاره به طیف وسیع دولتهای اسلامی جنگطلب (خواه افراطی و خواه محافظهکار) از لفظ غربی «بنیادگرا» استفاده میشود. این اصطلاح از زبان انگلیسی به دیگر زبانهای اروپایی انتقال یافته و درسالهای گذشته حتی به زبان عربی نیز ترجمه شده است و مسلمانان سکولار شده برای توصیف هموطنان مسلمان و ستیزه جوی خود آن را به کار بردهاند. به رغم رواج آن، واژه بنیادگرا عملاً نادرست و گمراه کننده است. «بنیادگرا» واژهای است که خاستگاه آن به آمریکای اوایل قرن بیستم باز میگردد که در آن زمان برای اشاره به برخی گروههای پروتستان به کار میرفت که به رغم نفوذ روز افزون الهیات لیبرال و مطالعات نقادانه انجیل، بر اعتقاد خود به خاستگاه الهی و خطاناپذیری متن کتاب مقدس تأکید فراوان میکردند.
اما مسلمانان بنیادگرا با این قبیل افراد تفاوت دارند. اصولاً همه مسلمانان به خاستگاه الهی و خطاناپذیری متن قرآن ایمان دارند. هیچ مسلمانی در چارچوب دین اسلام به چیزی غیر از این ادعا نکرده است، ضمن اینکه الهیات لیبرال یا مطالعه قرآن به دید نقد برای یافتن خطا، در اسلام جایی نداشته است. وجه تفاوت مسلمانان بنیادگرا با همتایان مسیحی خود یا با دیگر مسلمانان در پایبندی گروه نخست به فلسفه مدرسی و قانون باوری آنهاست. [امام] خمینی در انتقاد از خلافکاریهای شاه، به آزادسازی زنان به روش غربی و تسهیم قدرت سیاسی با غیرمسلمانان اشاره نمود. دیگر طرفداران جریان «اسلامیسازی مجدد» در مصر و سایر کشورها نیز از چنین خلافکاریهایی شکایت داشتهاند. نزد اکثر این افراد، جدال با دشمنان خارجی مایه انحراف افکار است. دشمن واقعی در درون خانه است و جنگ با دشمن خارجی پس از شکست دشمن داخلی ضرورت مییابد. به عقیده طرفداران انقلاب اسلامی ایران، مقطع نخست از جنگ- جدال با دشمن داخلی- انجام شده است و مقطع دوم در حال اجرا است. در سایر کشورهای اسلامی، مرحله اول هنوز انجام نشده است.
شرع و تاریخ اسلام دشمن خارجیای را که ایران اکنون با آن مواجه است، تعریف و شناسایی کرده است. بشر در متون مقدس کلاسیک اسلام- که نمایانگر جهانبینی مسلمانان هم هست- به دو قسمت تقسیم شده است: دارالاسلام و دارالکفر یا دارالحرب. از حیث تاریخی، دارالحرب در ذهنیت مسلمانان همان عالم مسیحیت و بعدها اروپا و در عصر کنونی غرب است. کفار و مشرکان در شرق و جنوب جهان کلاسیک اسلام پراکنده بودند. برخی از آنها مانند هند و چین که فرهنگ مادیگراتری دارند، در سطح دنیای غرب بود که استیلا و اقتدارش در تمدن جهانی و قدرت جهانی آن- که توان رقابت با اسلام را داشت- نمود یافت. قرنها تنش- جهاد، فتح، کشورگشایی مجدد، هجوم و تجاوز مسلمانان به اروپا و هجمه اروپا به اسلام- این ذهینت را تقویت کرد. اگر در آن زمان، عالم مسیحیت و دنیای غرب رقیب اصلی اسلام بود، دشمن دیرینه اسلام کسی بود که در قامت قدرت برتر جهان قد علم میکرد: در آن زمان امپراتوری روم و بیزانس و سلطهگران اروپا و امروز ایالات متحده آمریکا که به بیان [امام] خمینی «شیطان بزرگ» است.
این نقش میراث آمریکا است و راهبری جهانی او، این نقش را کماکان برایش حفظ خواهد کرد. آمریکا قدرت برتر و غالب غرب و مدافع و نگهبان ارزشهای غربی است. تاوان این راهبری، تنفر است. آمریکا میتواند با تغییر تمدناش- که البته پیشنهاد جدیای نیست- یا با ترک نقش راهبری در جهان و رجعت به نقش سابقاً کماهمیت و بیخطرش، خود را از شر این تنفر جهانی خلاص کند. البته ممکن است جهتگیری دیگری هم وجود داشته باشد و آن این که برخی رهبران مسلمان ترغیب و متقاعد میشوند که غرب یا عالم مسیحیت، دیگر خطر جدی و دشمن اصلی نیست، بلکه یک مسلک و قدرت دیگر است که تهدیدی به مراتب جدیتر را فراروی آنها قرار میدهد.
اگرچه رویدادهای اخیر مروج این نوع جهتگیری از سوی مسلمانان نیست، اما گروهی از رهبران مسلمان توجه خود را به آن معطوف نمودهاند. البته اکثر آنها عداوت با غرب را -که منشأ تغییرات و دگرگونیهای عظیم عصر کنونی در ممالک اسلامی و مسبب تضعیف شیوه اسلامی زندگی بوده- به مراتب آسانتر و ایمنتر میدانند. اصولاً هدف انقلاب اسلامی ایران (و نهایتاً انقلاب در سایر ممالک اسلامی) همانا زدودن جمیع آثار کفر و بیدینی است که در دوران سلطه نیروهای بیگانه بر زندگی مردم مسلمان و کشورهای مسلماننشین تحمیل شده؛ هدف بازگرداندن نظم و روال راستین اسلامی به ممالک مسلمان است، نظم و نسقی که در روزگار پیامبر و صحابه ایشان ممالک مسلمان رواج داشت.
انقلاب اسلامی ایران، نخستین انقلاب مدرن واقعی در عصر الکترونیک بود و [آیتالله] خمینی اولین خطیب کاریزماتیک که خطابههایش را در خاک وطن از طریق نوار ضبط شده به گوش هموطنهایش رساند. او نخستین رهبر انقلابی تبعید شده بود که طرفدارانش را از طریق تلفن هدایت میکرد. ناگفته پیداست که رهبران انقلابی ایران در خلال جنگ طولانی با عراق هم از سلاحهای غربی مانند تفنگ، موشک، تانک و هواپیما و هم از رادیو، تلویزیون و مطبوعات بیشترین بهره را گرفتند.
این تمام ماجرا نیست. علاوه بر تکنولوژی ضروری جنگ و تبلیغات، نوآریهای دیگری هم در انقلاب اسلامی ایران رخ داده که در نگاه نخست، اسلامی یا ضروری به نظر نمیرسند. جمهوری اسلامی ایران از قانون اساسی مکتوب و نمایندگان منتخب مجلس برخوردار است و در این مجلس، بحثهای پرشور شکل میگیرد. هیچ یک از این چیزها در تاریخ اسلامی وجود نداشته است. اگرچه قوانین غربی جای خود را به شریعت اسلام داده است، اما دادگاه و دادرسی به شیوه ملهم از دادرسیهای اروپایی به قوت خود باقی است. اینها بازماندههای بیاهمیتی از دوران نفود اروپا نیستند. علاقهمندی مردم ایران به فراگیری زبانهای خارجی و کتابهایی که زبان خارجی امکان خواندن آن را مهیا میکند، ابداً کم نشده است.
انقلابیون ایران نیز مانند انقلابیون فرانسوی و روس در عصر خویش، در برابر مخاطبان داخلی و بینالمللی ایفای نقش کردند. انقلاب ایران افراد بسیاری را حتی در خارج از مرزهای ایران -که به لحاظ فرهنگی وجوه اشتراک داشتند- شیفه خود ساخت. بدیهی است بیشترین جاذبه انقلاب اسلامی ایران برای جماعت شیعه -در جنوب لبنان و کشورهای حوزه خلیج [فارس]- بود و این گیرایی همچنان در بخشهای گستردهتری از جهان اسلام که شیعه در آن ناشناخته است نیز قوی خواهد ماند. در این میان، اختلافات فرقهای اهمیت چندان نخواهد داشت. [امام] خمینی را میتوان در قالبهای شیعه یا ایرانی ندید و او را یک رهبر انقلابی اسلامی قلمداد نمود. درست همانطور که میلیونها غربی در روزگار خویش با شور و اشتیاق فراوان به رویدادهای پاریس و پتروگراد علاقه نشان میدادند (و این رویدادها دنیا را تکان داد)، میلیونها زن و مرد جوان و میانسال از گوشه و کنار جهان اسلام -از غرب آفریقا گرفته تا اندونزی، سودان، کوزوو و سارایوو- و اخیراً از میلیونها مهاجر مسلمان و کارگر مقیم در اروپای غربی به انقلاب ایران واکنش مثبت نشان دادند. سارایوو در این بین یک مورد استثنایی است. سارایوو با وجود جمعیت مسلماناش، شهری اروپایی در کشوری است که کمونیستها مدت سیپنج سال بر آن حکومت کردند. با این همه، جاذبه و گیرایی انقلاب اسلامی ایران به قدری بود که روزنامهها و جراید یوگسلاوی خبر محاکمه مردان متهم به توطئه برای براندازی رژیم و تلاش برای برقراری جمهوری اسلامی در بوسنی را منتشر کردند.
بار دیگر باید به این نکته اشاره کرد که وجه تشابه بسیاری میان رخدادهای جهان اسلام در روزگار کنونی با رویدادهای پس از وقوع انقلاب فرانسه و روسیه وجود دارد: همان غلیان و جوشش احساسات و همان شوق و نشاط دلها، همان امیدهای بیکران و میل به بخشودن تمام جلوههای وحشتآفرین و همان پرسشهای قدیمی: بعد از این چه میشود؟ چه کسی در سالهای ۱۷۹۵ یا ۱۹۲۵ میتوانست گسترش افزونتر انقلاب فرانسه یا انقلاب روسیه و عاقبت ناپلئون یا استالین را پیشبینی کند؟ من هم نباید در مورد ایران چنین کاری را کنم. فقط این قدر میتوان گفت که آنچه اکنون در ایران جریان دارد تغییر و تحولات گسترده، عمیق و برگشتناپذیر پدید خواهد آورد و هنوز نیرو و توان عوامل تحولآفرین تحلیلنرفته و مقصد ایشان هنوز نامشخص است.