این که این حوادث سه گانه در ابتدای دوران ریاست جمهوری اوباما به اوج خود رسیده اند، ناشی از بدشانسی اوست. اما حقیقت آن است که تعادل استراتژیک در منطقه خاورمیانه از قبل در حال دگرگون شدن بود. تغییر در فازهای گوناگون از جمله سیاست و اقتصاد از سال ها پیش شروع شده بود. نتایج این تغییرات نیز آن است که هم پیمانان سنتی آمریکا در جنوب این منطقه- برای مثال عربستان و مصر- در آینده از قدرت و تأثیرگذاری کمتری برخوردار خواهند بود؛ و در مقابل، محور شمالی خاورمیانه- که شامل ترکیه و ایران، قطر، سوریه و شاید عراق و لبنان است- در دوره جدید «محور نفوذ» خاورمیانه هستند.
چالش های شدید بر سر آینده منطقه- که از هم اکنون آغاز شده- و نیز بر سر نقش اسلام در موازنه قوا، نقش آمریکا در مسائل خاورمیانه را کمرنگ تر از پیش کرده و از تأثیرگذاری واشنگتن خواهد کاست. پرسش اینجاست که آیا آمریکا خواهد توانست خود را با شرایط جدید تطبیق دهد یا خیر؟ یا به عبارت دقیق تر، آمریکایی که سرگرم تجزیه و تحلیل سیاست داخلی اسرائیل و نیز روابط دوجانبه خود با تل آویو است، آیا اساساً توان درک تغییرات رخ داده را خواهد داشت؟ آیا واشنگتن خود را با این تغییرات هماهنگ می کند یا همچنان بر پایه ساختارهای دولت- ملت دهه 1920 به خاورمیانه می نگرد؟
دوره جدید آغاز میشود
آخرین مداخله غرب در خاورمیانه که طی سال های 1821 تا 1922 رخ داد، خلأ قدرتی ایجاد کرد که سرانجام از سوی دو قدرت استعماری فرانسه و انگلیس پر شد. اما رهبران و جریان های اسلامگرا، هر چه در ویژگی های دور جدید بیشتر عمیق شده و حوادث پیش-رو را تحلیل و بررسی می کنند، تکرار چنین تجربه ای را غیرمحتمل می بینند. آنچه اینها از تحلیل خود نتیجه می گیرند، کاهش نقش و تأثیر غرب در منطقه است که کاهش نیروهای نظامی آمریکا و هم پیمانانش در عراق و افغانستان نیز، به این روند شتاب خواهد بخشید. بنابراین، برای نخستین بار طی چند قرن اخیر، هیچ قدرتی خارج از خاورمیانه توان پر کردن خلأ قدرت به وجود آمده را نخواهد داشت. کشورهای چون چین و روسیه نیز در این منطقه مداخله نخواهند کرد. هر چند بدون تردید روابط تجاری، تکنولوژیک و سرمایه-گذاری کشورهای خارومیانه با شرق ادامه خواهد یافت. چین و روسیه قطعا نقش خود را ایفا خواهند کرد، اما به عنوان «همکار» نه به مانند یک قدرت برتر.
بنابراین، احتمال این وجود دارد که دوره جدید با چالش بر سر «افزایش نفوذ» آغاز شود. برخلاف دهه 1920 اما این «نفوذ»، میان قدرت های برتر دست به دست نخواهد شد، بلکه این بازیگران داخلی خاورمیانه خواهند بود که آینده قلب استراتژیک جهان را در دست خواهند گرفت. فشارهای اجتماعی و اقتصادی سال های آتی، واکنش های جدیدی را خواهد طلبید. توانایی دولت ها و جریان های اسلامگرا در واکنش به این فشارها آزمون هایی است که پیش روی بازیگران منطقه ای است.
این جهش به سمت موازنه جدید قوا در نتیجه سه رخداد تاریخی در 20 سال گذشته است: فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، حمله آمریکا به عراق درسال 1991 و مضمحل شدن دکترین بن گورین در اسرائیل در سال .1992 این دکترین، که به نام اولین نخست وزیر اسرائیل یعنی «دیوید بن گوریون» مشهور شد، براین مبنا استوار شده بود که صلح اسرائیل با همسایگان عرب خود ممکن نیست چرا که اعراب هیچ وقت موجودیت اسرائیل را به رسمیت نخواهند شناخت. در نتیجه، بن گوریون معتقد بود اسرائیل چاره ای جز نزدیک کردن خود به همسایگان غیرعرب خود یعنی اتیوپی، ایران، ترکیه و لبنان ندارد. اما پس از پایان جنگ سرد، شکست عراق در جنگ خلیج فارس، شرایط سیاسی داخلی اسرائیل نیز تغییر کرد و مسیر جدیدی پیش روی منطقه قرار گرفت.
فروپاشی شوروی و شکست عراق، موانع سنتی پیش روی گسترش نفوذ ایران را از میان برد. هم عراق و هم شوروی، موفقیت های سیاسی ایران را محدود کرده بودند، اما این موانع ناگهان برچیده شدند. مهم تر از اینها، شکست عراق، تبدیل شدن ایران به یک قدرت برتر منطقه ای را تضمین کرد. حقیقت آن است که قدرت اقتصادی یا توان هسته ای ایران نیست که باعث افزایش نفوذ ایران در منطقه شده، بلکه به اذعان مقامات اسرائیلی، زرادخانه سنتی تسلیحاتی ایران- که با قدرت هم پیمانان منطقه ای اش یعنی سوریه، حماس و حزب الله ترکیب شده- سال ها پیش روند برهم زدن موازنه قدرت در منطقه را شروع کرده بود. این ترکیب نظامی، قدرت اسرائیل را به طرز محسوسی محدود کرده است.
ترکیه برای 44 سال «بال های» سازمان پیمان آتلانتیک شمالی به شمار می رفته است. این وظیفه البته با طرز تفکر نخبگان حاکم بر ترکیه در آن سال ها سازگار بود. اما پایان جنگ سرد باعث شد ترکیه به عنوان یک قدرت استراتژیک جدید ظهور کند. از اواخر دهه 90، نخبگان سکولار و میلیتاریست ترک همواره از سوی احزاب اسلامگرا به چالش کشیده شده اند.
«احمد داوداوغلو» معمار مواضع جدید ترکیه و وزیر خارجه کنونی این کشور، در کتابی که سال 2000 با عنوان «عمق استراتژیک» منتشر کرد، این موضع را به صراحت بیان داشت که ترکیه به هیچ وجه نیازی ندارد به عنوان بال های ناتو عمل کند. او استدلال کرد که آنکارا باید برای بازیابی موقعیت خود به عنوان کشوری در مرکز دیگر کشورها، آزاد باشد. خلاصه اینکه ترکیه درحال دور شدن از وابستگی سیاسی به آمریکا بود و با تلاش برای عضویت در اتحادیه اروپا، می خواست به عنوان یک بازیگر محوری در روابط آسیا، اروپا و خاورمیانه ظاهر شود.
ظهور ایران و ترکیه در این میان باعث شده است پای سوریه نیز به عنوان یک بازیگر کلیدی به معادلات منطقه ای باز شود. از دیگر سو، اتحاد دمشق با تهران و بیروت باعث شده که لبنان دیگر به عنوان یک منبع صدور تهدید به سوریه عمل نکند. برای نمونه، ایران درسال 2005 پس از ترور رفیق حریری در کنار سوریه ایستاد و مانع وارد شدن فشار سیاسی به دمشق شد.
این محور شمالی خاورمیانه، اشتراک نظرهایی دارند که اتحاد آنها را بیش از پیش ممکن ساخته است. نخست، پیش بینی همه آنها این بود که آمریکا در حمله به عراق شکست خواهد خورد و در نتیجه، بی ثباتی گسترده ای را در جهان اسلام دامن خواهد زد. دوم، این تحلیل آنها درست بود که جنگ عراق جمعیت کرد کشورهای همسایه را تحریک خواهد کرد. و سرانجام، هر سه معتقد بودند که تنش اسرائیل و فلسطین بدون مشارکت بازیگرانی چون حماس و نیز ایران و سوریه حل شدنی نیست. حقیقت آن است که محور سوریه، ایران و ترکیه، معادلات خاورمیانه را بهتر از آمریکا و هم پیمانانش درک کرده اند.
موضوع دومی که باید مورد توجه اروپا و آمریکا قرار گیرد، سرعت فزاینده همکاری تجاری در محور شمالی است. تنها در عرض یک ماه درسال 2009، «رجب طیب اردوغان» نخست وزیر ترکیه به همراه 9 وزیر و گروهی از تجار ترک به عراق رفته و بیش از 48 موافقتنامه در زمینه های گوناگون با بغداد امضا کردند. مدتی پس از امضای این قراردادها، «ولیدالمعلم» وزیر خارجه سوریه نیز 40 قرارداد مشابه با طرف عراقی خود به امضا رساند که مهم ترین آنها حذف روادید از مناسبات طرفین بود تا مردم دو کشور آزادانه از مرزهای هم عبور کنند. پس از آن، دمشق و بیروت نیز به اقدام مشابهی دست زدند. فوریه 2010 ایران و سوریه نیز قراردادهای تجاری بسیاری به امضا رسانده و روادید میان دو کشور را لغو کردند.
خلاصه آنکه، اتحاد سیاسی محور شمالی درحال تسری به اتحاد اقتصادی است. یک مولفه مهم در رابطه با این همکاری نیز خط لوله «ناباکو» است که بخشی از آن گاز جمهوری آذربایجان را به اروپا می رساند و احتمالا بخشی دیگر، گاز میدان عظیم نفتی پارس جنوبی ایران را از طریق ترکیه به اروپا منتقل می کند.
موضوع دیگری که باید به آن توجه کرد این است که مردم خاورمیانه روزبه روز با مذهب انس بیشتری می گیرند و در این میان، جریان های اسلامگرا بیش از پیش مورد حمایت مردم قرار خواهند گرفت. این درحالی است که نخبگان حاکم در جهان عرب جز به انباشت ثروت شخصی خود نمی اندیشند. کمتر کسی را در جوامع عرب می توان یافت که نگوید ساختارهای حکومتی موجود فقط در خدمت قشر حاکم بوده، منافع آنها را تأمین می کنند. و کمتر کسی بر این باور است که بدون تغییر رادیکال می توان به آینده ای بهتر اندیشید. حوادث تونس، یمن و مصر جلوه هایی از تلاش مردم جهان عرب برای دست زدن به این تغییرات بنیادین است. درواقع، یک بمب ساعتی در منطقه خاورمیانه وجود دارد که به زودی منفجر شده و حوادثی چون حوادث سال های 1912 تا 1914 اروپا را رقم خواهد زد.
این سه سطح تحلیل ما یعنی برهم خوردن موازنه قدرت، سیاست های جدید اقتصادی و آینده جریان های اسلامی، شدیدا درهم تنیده اند. غرب باید در انتظار برهم خوردن موازنه قوا در خاورمیانه به نفع محور شمالی (یعنی ایران- ترکیه- سوریه) باشد. اگر آمریکا نتوانسته و نمی تواند تغییرات مورد نظر خود را در خاورمیانه به وجود آورد، باید خود را تغییر داده و با شرایط جدید هماهنگ شود.