محمد ملکزاده
با نگاهی گذرا به تاریخ معاصر ایران خصوصاً از چند دهه قبل از انقلاب اسلامی تا کنون، با جریانهای متفاوتی ذیل عنوان جریانات مذهبی- سیاسی مواجه میشویم. تشکلهای مذهبی که پس از نابودی استبداد رضاخانی و با کم رنگتر شدن تهاجم دولت بر ضد مظاهر دینی پدید آمدند، در سطوح و مراکز مختلف و گستردهای فعالیت خویش را آغاز نمودند. هر کدام از این گروهها و جریانات، تعریف ویژهای نسبت به جایگاه دین، روحانیت و مرجعیت داشته و اهداف خاصی را نیز تعقیب مینمودهاند. در این طیف گسترده، گروههایی نیز وجود داشتند که به رغم آن که نام دینی را با خود یدک میکشیدند، اما داعیه چندانی برای تحقق احکام اسلامی و اجرای دستورات الهی نداشتند، بلکه به دلیل وضعیت خاص حاکم بر فرهنگ جامعه ایران، دین را صرفاً به عنوان ابزاری برای نیل به مطامع شخصی و گروهی خویش مناسب میدیدند.
سرگذشت این تشکلها، چگونگی تفسیر آنان از دین و رویارویی آنان با اندیشههای نو، اعم از چپ و راست (کمونیستی و لیبرالیستی)، آن هم در جهت نو کردن و یا به تعبیری غربیسازی دین، حکایت جالبی است که میتواند برای روزگار ما سودمند و عبرتآموز باشد.
تجربه روزهایی که نخستین تشکلهای مذهبی، متأثر از اندیشههای سوسیالیستی فعالیت خود را آغاز کردند، دورانی که برخی از این تشکلهای به اصطلاح مذهبی، اما بیریشه و پشتوانه، در دامان اندیشههای مارکسیستی فروغلطیدند و نیز تجربه حکایت سازمان مجاهدین خلق که به دلیل برداشتی سطحی از دین، درون مایه ایدئولوژی خود را تهی ساختند و با رویگردانی از آن، به یکباره ایدئولوژی مارکسیسم- لنینیسم را به عنوان الگو و ایده برتر خود یافتند و همچنین تجربه سرگذشت دورانی که اندیشههای اسلامی با اندیشههای اجتماعی غرب گره خورد و تلاش شد تا از زاویه تنگ مادیت نهفته در علوم اجتماعی مدرن، دین تفسیر شود، همه و همه از جمله تجربههایی است که بر مردم ما و تشکلهایی که ذیل عنوان اسلامی و دینی قرار داشتند، گذشته است و اکنون نیز این تجربهها تداوم دارد.
این در حالی است که هوشیاری و بیداری همه جانبه، میتواند ما را از این قبیل برخوردهای سطحی نگرانه نسبت به دین و غرب و تولید التقاطهای نادرست فکری بازداشته و به کار تدوین نگرشی ناب از اسلام اصیل وا دارد؛ نگرشی که بتواند بر پایه وحی و با استفاده از منابع اصیل دینی و نیز بهرهگیری از عقل و اجتهاد و ابتکار، راه زندگی و سعادت و طریق پیمودن صراط مستقیم را به ما نشان داده و همزمان از گرفتاری در دام «تحجر» و «بدعت» نجات دهد.
چندی پیش نشریه چشمانداز ایران در شماره 17 خود گفتگویی با آقای عزتالله سحابی انجام داد و تحت عنوان «ارزیابی نیروهای ملی- مذهبی در بستر تحولات اجتماعی» به طرح دیدگاههای این جریان فکری از زبان وی اقدام نمود. که در ادامه این نوشتار به نقد و بررسی برخی از دیدگاههای طرح شده خواهیم پرداخت.
در این گفتگو، وی نخست با ارایه تحلیلی سطحی از وضعیت جامعه اسلامی ایران، حاکمیت را به صاحبان قدرت انحصاری توصیف میکند که در این مقوله حفظ نظام در گرو حفظ قدرت شخصی حاکمان میباشد. وی در ادامه با رد تأثیر تبلیغات غربی و تهاجم فرهنگی در تضعیف باورهای دینی جامعه، حاکمیت مذهبی موجود و روحانیون و مبلغان دینی را که خود عامل به گفتههای خویش نیستند، سبب روی گردانی جامعه، خاصه نسل جوان از مذهب می شناسد و تأکید میکند این تقصیر متوجه نوع خاص بینشی است که در این حاکمیت مذهبی وجود دارد و در آن گروهی خود را مظهر حق دانسته و برای خود رسالتی قایل میشوند، تا مردم را به زور داخل بهشت سازند و در این وضعیت روحانی، خود را قیم مردم تلقی مینماید!
وی به دلیل ارایه تحلیلی سطحی از وضعیت دینی جامعه، گرفتار تناقضی آشکار میگردد؛ به گونهای که از یک سو معتقد میشود فرهنگ دینی پس از انقلاباسلامی با رکود و انحطاط مواجه گردیده و در یک جا تأکید میکند که برای جوان امروز مهم نیست که دین باشد یا نباشد و از سوی دیگر، اذعان مینماید که در وضعیت کنونی یک نوع بازگشت به دین و معنویت خصوصاً در محیطهای علمی و دانشگاهی گسترش یافته است! در حالی که چگونه ممکن است در محیطهای علمی دانشگاهی که نوعاً از قشر جوان نیز تشکیل یافته، هم با افزایش دین خواهی و معنویت طلبی مواجه باشیم و هم آنان را نسبت به دین بی تفاوت بدانیم؟!
وی همچنین در یک اظهارنظر پارادوکسیکال دیگر، از یک سو پیگیری پروژه سکولاریسم را در جامعه انکار کرده و از سوی دیگر با راندن دین به عرصه خصوصی و چارچوب شخصی و فردی انسانها، عملاً آن را از حکومت جدا میداند. وی با این استدلال که در جامعه افراد مختلف و با عقایدی گوناگون وجود دارند و حکومت باید نسبت به عقاید دینی مردم بی طرف بماند، نتیجه میگیرد که حکومت میتواند دین داشته باشد، اما نباید بر اساس دین معینی حکومت کند!!
هرچند ضعف استدلال و ادعاهای فوق بر اهل نظر پوشیده نیست، اما به نظر میرسد تذکر چند نکته در این زمینه حایز اهمیت باشد:
1- در جمهوری اسلامی، حق حاکمیت مطلق نه از آن اشخاص، بلکه از آن خداست(1). در این نظام، قدرت انحصاری برای هیچ فرد یا گروهی به رسمیت شناخته نمیشود. قوای سه گانه حاکم در جمهوری اسلامی با برخورداری از تفکیک نسبی قوا زیر نظر ولایت مطلقه فقیه عمل میکنند (2). ولی فقیه نیز نه تنها از قدرتی انحصاری برخوردار نیست، بلکه خود در برابر قوانین با سایر افراد کشور مساوی است(3) و عملکرد وی زیر نظر مجلس خبرگان رهبری که نمایندگان منتخب ملت میباشند، قرار میگیرد(4). نظام جمهوری اسلامی ایران به فرموده بنیانگذار این نهضت، هیچگاه خود را وابسته به شخص ندانسته، بلکه به دلیل برخورداری از پایگاه منسجم مردمی، اهداف دینی و الهی خویش را به رغم تمام مشکلات و خصومتها، به نحو مستمر دنبال نموده است.
2- روحانیت معاصر وامدار تلاش افزون بر هزار سالهای است که حوزههای شیعی از منبع فیاض وحی و عصمت و طهارت اعتبار گرفته و با اتکا به آن، قدرت تسخیر قلوب و بسیج تودهها را یافتهاند. به حق حوزههای علمیه و نوابغ علمی موجود در آن، میراث جهاد علمی فرزانگانی است که خالصانه جان را در راه اشاعه دانش دین نهادند و در تعمیق و گسترش مبانی و مفاهیم مکتب الهی اسلام از هیچ کوششی فروگذار نکردند. در این راه، راحت و فراغت نشناختند، هجرتها کردند و حرمان دیدند تا به عنوان سرچشمه تفکرات ناب دینی، از یک سو، بذر ایمان را در جامعه بکارند و شهد اعتقاد و باور دینی را در کام جانها بریزند و از سوی دیگر، امواج مخرب الحاد و تردید را ناکام سازند.
حضرت امام(ره) در ترسیمی از نقش روحانیت در اسلام میفرمایند: «تردیدی نیست که حوزههای علمیه و علمای متعهد در طول تاریخ اسلام و تشیع مهمترین پایگاه محکم اسلام در برابر حملات و انحرافات و کجرویها بودهاند و علمای بزرگ اسلام همه عمر خود تلاش نمودهاند تا مسایل حلال و حرام الهی را بدون دخل و تصرف ترویج نمایند. اگر فقهای عزیز نبودند، معلوم نبود امروز چه علومی به عنوان علوم قرآن و اسلام و اهل بیت به خورد تودهها داده بودند (5)»...
بدیهی است این نقش همچون سایر نقشهای اجتماعی واجد مراتب و درجات متعدد و نیز مواجه با طیفی از وجوه حق و باطل در درون خود بودهاند. قطعاً در این بین روحانی نمایانی یافته شدهاند که از انجام صحیح نقش و تعهد خویش در جامعه برنیامده باشند و چه بسا در میان آنان، دین به دنیافروشان، عواملفریبان و یا مداحان ظلمه نیز وجود داشتهاند، اما آنچه مسلم است، مردم فهیم و مسلمان در هر عصر و دورهای با استعانت از عقل و منطق صحیح، خوب را از بد و سره را از ناسره تشخیص داده و با طرد نااهلان و روحانی نمایان، همواره حامی و پشتیبان روحانیت اصیل و متعهد بودهاند. حوزه و روحانیت متعهد در طول تاریخ اسلام همواره شریک درد و رنج تودههای مردم بوده، با آن زندگی نموده و درد و حرمان مردمان را رنج خود دانستهاند. اینان نه تنها هیچگاه در پی عافیتطلبی و دنیاپرستی نبودهاند، بلکه همواره خود را نخستین مخاطبان طریقتی میدانستند که برای خلق تبلیغ نمودهاند.
3- نفی تأثیر تبلیغات مخرب و تهاجم فرهنگی بیگانگان و دشمنان اسلام در سطح جامعه و جوانان امری غیر معمول و خلاف بداهت عقل و منطق است. بدون تردید، در طول تاریخ بشری همواره دو گرایش الهی و شیطانی در ارتباط با موضوع تبلیغ وجود داشته است که در مقابل یکدیگر صفآرایی کردهاند.
در این نبرد، گاه تبلیغات الهی زنگارهای گوهر تابناک گرایش الهی و فطری انسان را زدوده و راه پیروزی حق را همواره نموده است و گاه تبلیغات شیطانی مدتی کوتاه جولان داشته و چه بسا افرادی به طور موقت یا دائمی تحت تأثیر آن تبلیغات شیطانی به وادی انحراف و هلاکت سقوط کردهاند. در زمان حضرت علی(ع) به دستور معاویه تبلیغات سوء علیه آن حضرت تا حدی پیش رفت که پس از شهادت آن بزرگوار در مسجد کوفه، بسیاری این سؤال را مطرح کردند که آیا اساساً مگر ایشان اهل نماز و مسجد بودند؟ تبلیغ الهی از دیدگاه آیات و روایات، در مفهوم رساندن پیام الهی و تشویق مردم به اطاعت فرامین و رعایت حدود خداوند به کار رفته است(6).
هر چند در دین اسلام تبلیغ به عنوان یک وظیفه عمومی شناخته شده و همچنین کسب تواناییها و آگاهیهای لازم برای انجام این وظیفه برای همه در حد توان مطلوب میباشد، اما به طور طبیعی کسب این تواناییها و آگاهیهای لازم برای شناخت صحیح دین و احکام الهی برای همگان میسر نیست و لذا به طور معمول نقش عالمان و مجاهدان دینی و صاحب نظران در عرصه علم، دین و تبلیغ از اهمیت ویژهای برخوردار خواهد بود. روحانیت در اسلام، تبلیغات را برای خود، رسالت و تعهد خطیری میشناسد که به دلیل نص مستقیم الهی در قرآن کریم،(7) با قدم نهادن در عرصه دین و فراگیری علوم دینی، مسئولیتی را متوجه خویش ساخته که خدای متعال اجرای صحیح این مهم را بیش از سایرین از این نهاد انتظار خواهد داشت. قطعاً روحانیت، سنگینی مسئولیت خطیر تبلیغ احکام الهی و برخورد با انحرافات اجتماعی را بر دوش خود احساس میکند، اما این به مفهوم آن نیست که این نهاد خود را قیم مردم دانسته و به جای آنان تصمیمگیری نماید و یا این که تنها خود را مظهر حق دانسته و دیگران را جاهل و مهجور تلقی نماید. اگر چنین بود، اساساً تبلیغ مفهوم نمییافت، زیرا اساساً مفهوم تبلیغ جز درک و شناخت صحیح احکام و دستورات الهی و ارسال آن به سایرین نیست. این مسئولیتی است که بیش از همه متوجه عالمان دین و روحانیت آگاه و متعهد میباشد، و این در صورتی امکانپذیر خواهد بود که روحانیت، مردم را صاحب عقل و درک دانسته و مطمئن باشد که آنان با بینش و شعور بالای خود، راه درست را از غلط تشخیص خواهند داد.
4- آقای عزتالله سحابی در یک اظهارنظر دوگانه، از یک سو مرحوم مدرس را پایهگذار جریان موسوم به ملی- مذهبی و به عنوان کسی که با دغدغه دین و منافع ملی وارد عرصه سیاست شد، معرفی میکند و از سوی دیگر، مدعی است که گویا وی اساساً دغدغه دینی نداشت و بعد از کابینه مهاجرت هیچ اسمی از اسلام نبرد! نتیجه چنین قضاوت نادرست تاریخی آن است که وی از مرحوم مدرس به عنوان کسی یاد میکند که منافع ملی را بر دین ترجیح میداد و عجیب آن که در مقایسه بین مرحوم مدرس و دکتر مصدق، با استناد به برخی از نطقهای آن دو در مجلس، مصدق را به دلیل استفاده از آیات قرآن کریم متدینتر از مدرس معرفی مینماید! برکسی پوشیده نیست که مرحوم مدرس با اعتقاد به یگانگی و اتحاد دین و سیاست و با احساس عمل به وظیفه شرعی وارد عرصه سیاسی شد. دفاع وی از منافع کشور و اعتراض علیه استبداد رضاخانی، جلوهای از احساس مسئولیتی بود که وی در راستای انجام تکلیف شرعی خود میپنداشت و بیتفاوتی نسبت به آن را جایز نمیدانست، زیرا او به راستی معتقد بود که در دین اسلام عینیت دیانت با سیاست مقولهای انکارناپذیر است. ادامه دارد...