تروریسم با تمام خصلتهای درندگی و سرطانیاش بازگشته است و هیچ هدفی جز کشتار و نابودی ندارد. حملات تروریستی در حالی افزایش یافته که از یک سو بحث بر سر ضرورت اصلاحات دموکراتیک در خاورمیانه و از سوی دیگر سخن از خروج آمریکا از این منطقه مطرح است، اما تروریسم مانع از انجام اصلاحات شده و توجیه کافی به برخی دولتها داده است تا آزادیها را محدود و قوانینی سخت و دشوار علیه حقوق ملتها وضع کنند، به عنوان مثال به آمریکا و برخی همپیمانان آن که در شکل استعمارگران جدید عمل میکنند این اجازه را داده تا نسبت به حمله نظامی علیه کشورها اقدام کنند و امنیت و ثبات را در کشورهایی که به ادعای آنها مروج تروریسم هستند به هم بریزند.
به نظر میرسد که میان ادعاهای داشتن آزادی و دلایل جنگ برضد تروریسم تناقض وجود دارد، به همین دلیل ترادف میان تروریسم و استبداد و میان افراطگرایی کورکورانه و محدود کردن آزادیها و حتی نقیض حقوق بشر آشکار میشود و این معادلهای دشوار است که چگونه میتوان در آن واحد با تروریسم و دیکتاتوری مبارزه کرد؟ اما هنگامی که در نقشه کشورهای عربی و اسلامی دقیق میشویم میبینیم که چگونه تروریسم به نام دفاع از استقلال ملتها و حاکمیت آنها و در جنگ با استعمار جدید، اقدام به کشتار و نابودی از سواحل شرق اندونزی تا سواحل غرب اقیانوس اطلس میکند. تروریسم همچنین مفاهیم را خلط کرده است و میان مقاومت ملی مشروع در برابر استعمار خارجی با اقدامات تروریستی که هم شهروندان عادی و هم نظامیان اشغالگر خارجی را هدف قرار میدهد، تفاوتی قائل نیست.
مقاومت مسلحانه در فلسطین، عراق، افغانستان و سومالی به اعتبار اینکه حقی مشروع است، قابل توجیه میباشد، اما اقدامات تروریستی خونین که اخیرا در مراکش و الجزایر و پیش از آن نیز در تونس، مصر، یمن، اردن، سوریه، عربستان سعودی و غیره به وقوع پیوسته را چه نامی بر آن باید نهاد، اقداماتی که تنها شهروندان بیگناه را هدف قرار میدهد.
ترویج و گسترش تروریسم و افراطیگری در برخی کشورهای عربی و اسلامی هم ریشه داخلی دارد و هم خارجی. دلایل داخلی آن ریشه در برخی انحرافات فکری و کوتاهیها در درک دین و همچنین یاس و ناکامی در نسلهای جدید آنان به دلیل وجود بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در داخل این جوامع و همچنین عدم افق و چشمانداز آینده برای نسلهای روبه رشد آنها دارد. اما ریشه خارجی آن که بسیار ظالمانهتر از دلایل داخلی است، تهاجم استعماری به رهبری آمریکا علیه کشورهای عربی و اسلامی به ویژه از زمان حملات 11 سپتامبر 2001 در واشنگتن و نیویورک میباشد که این مساله موجب سوءاستفاده و بهرهبرداری بسیاری از قدرتهای دیگر نیز شده است.
آنچه مسلم است اینکه حملات 11 سپتامبر شاید توجیهی برای تهاجم استعمار جدید برضد کشورهای عربی و اسلامی نبوده باشد، اما سرآغاز حملات نظامی بر ضد این ملتها بود، زیرا نو محافظهکاران آمریکا و لابی صهیونیستی ـ آمریکایی ادعا میکنند که این ملتها مروج تروریسم هستند که همین امر باعث شده است تروریستها در اندیشه انتقام از فرهنگ غرب برآیند.
اما دلایل داخلی و خارجی که ذکر آن رفت باعث شد که افکار و اندیشههای افراطی به سرعت در میان ملتهای برخی کشورهای عربی و اسلامی گسترش یافت و گروههای تروریستی هم از فرصت استفاده کرده و بسیاری از جوانانی را که از اوضاع اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در کشورهای خود ناراضی بوده در عین حال مخالف دخالت و حضور خارجی و استعمار جدید در کشورهای خود هستند و تمایل به ترویج افکار، اصول و سیاستهای خود با زور اسلحه دارند، جمعآوری کردند.
در عین حال اگر قدرتهای استعمارگر خارجی جنگها و حملات خود بر ضد کشورهای عربی و اسلامی را به نام گسترش دموکراسی و انجام اصلاحات سیاسی و اقتصادی در این کشورها توجیه میکنند، بسیاری از مردم این کشورها نیز افراطیگری و کشتار و نابودی را تنها سلاح نافذ برای دفاع در برابر حملات خارجی و دفاع از حقوق ملتهای خود در برابر نظامهای استبدادی غرب میدانند. این امر موجب شده تا گروههای تروریستی به نفع خود استفاده کرده و دامنه نفوذ خود را گسترش دهند از جمله گروه القاعده که از افغانستان فعالیت خود را آغاز کرد اکنون به مراکش و الجزایر رسیده و نام القاعده در کشورهای مغرب اسلامی را بر خود نهاده است.
القاعده به حمله تاریخی خود به آمریکا در 11 سپتامبر بسنده نکرد و پس از آن مادرید و لندن را هدف قرار داد، اما پس از آن عملیات خود را به کشورهای عربی و مسلمان با ادعای آزادی سرزمین اسلام از استعمار غرب و مزدوران حاکم آن سوق داد. معنی این مساله این است که رابطهای تنگاتنگ میان رشد اقدامات تروریستی از یک سو و ظلم اجتماعی و خشم سیاسی با حمایت استعمار خارجی از سوی دیگر وجود دارد. این تئوری مورد تایید بسیاری از هیاتهای تحقیقاتی آکادمیک و سیاسی در جهان غرب و اروپا و آمریکا نیز قرار گرفته و آنها نیز در خصوص خطرات و پیامدهای این موضوع هشدار دادهاند.
به عنوان مثال، یک گزارش مهم تحقیقاتی که چندی قبل از طرف مرکز مطالعاتی آکسفورد در انگلیس منتشر شد، میگوید: جنگ بر ضدتروریسم و به ویژه جنگ برضد عراق به میزان بسیار زیادی خطر حملات جدید علیه جهان غرب را افزایش داده است و در عین حال به دلیل سیاستها و اقدامات تند و خشونتآمیزی که غرب دنبال میکند، حمایتهای سیاسی از اسلام در کشورهای عربی و اسلامی افزایش یافته است. براساس گزارش آکسفورد، این مساله همچنین باعث شد که آمریکا به عنوان دشمن شماره یک و بزرگترین خطر علیه صلح جهانی شناخته شود و البته چنانکه مشاهده میشود تعامل فعلی آمریکا با اوضاع عراق به نام بخشی از جنگ بر ضدتروریسم موجب رشد و گسترش تروریسمی جدید با درندگی بیشتر شده است.
البته وضعیت عراق بسیار پیچیده است، زیرا از سال 2003 که آمریکا به این کشور حمله کرد تاکنون واکنشهایی بسیار قوی برضد آمریکا در جریان است که اگر چه از همان ابتدا مقاومت ملی برضد حضور آمریکا در عراق آغاز شد، اما برخی گروههای تروریستی با ورود به این کشور، مقاومت ملی مشروع را از رفتار سازمانهای افراطی که اصول و افکار آنها مبتنی بر اقدامات تروریستی است، تفکیک نکردند در مورد فلسطین نیز وضعیت به همین صورت است یعنی در حالی که گروههای مقاومت ملی فلسطین از سالها قبل برضد اشغالگری اسرائیل، سلاح به دست گرفتهاند و این یک حق مشروع و قانونی برای آنهاست، اما ورود و نفوذ گروههای تروریستی به سرزمینهای فلسطینی مقاومت ملی فلسطینیان را تحتالشعاع قرار داده است که از آن جمله ربودن خبرنگاران و توریستهای خارجی در فلسطین میباشد.
موضع دیگری که لازم است به آن اشاره شود این است که خلط خطرناکتر مفاهیم، زمانی است که میان اصلاحات دموکراتیک، آزادی و حقوق بشر با اقدامات تروریستی که شهروندان بیگناه را قتلعام میکند و امنیت ملتها را به خطر میاندازد ارتباط ایجاد کرد.
در پایان ذکر این نکته ضروری است که اگرچه غرب با ادعای گسترش دموکراسی و آزادی، کشورهای عربی و اسلامی را مورد حمله قرار میدهد، اما در خود کشورهای غربی نیز آزادی و حقوق شهروندان نقض میشود و از آن جمله نظارت بر اقدامات شهروندان در آمریکا و شنود مکالمات تلفنی آنهاست.