تاریخ انتشار : ۱۸ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۸:۵۹  ، 
کد خبر : ۲۱۱۱۲۰

مسیحیت، اسلام و عرفی شدن

علیرضا شجاعی اشاره: تاریخ اندیشه غربی در زمینه مذهب و تفکر مذهبی پس از رنسانس در مسیر نوعی بازخوانی متون مذهبی قرار گرفت. براساس چنین رویکردی که البته با تحولات شگرف در زمینه اقتصاد، سیاست و علم نیز همراه بود، انسان رابطه خود با خدا، و جهان و مواضع اخلاقی دینی را به تفسیر نوین گذاشت. به اعتقاد بسیاری چنین تحولی در عرصه گفتمان مذهبی، پاسخ مناسبی بود برای نگرش جزمی و متعصبانه در قرون وسطی که اساساً امکان تأویل متون دینی را ممکن نمی‌کرد. در نوشته‌ای که از نظر می‌گذارنید، نویسنده پس از طرح جایگاه سکولاریسم در مسیحیت، چنین تحولی را در دنیای اسلام به بحث می‌گذارد. اصل این نوشته رساله دکتری توسط نگارنده است که در رشته جامعه‌شناسی به نگارش درآمده است. «گروه اندیشه»

«عرفی شدن» از جمله نظریات مطرح دهه اخیر است که از زمان طرح نخستین ایده‌های آن، لااقل چهار قرن سپری می‌شود. در قرن اخیر و همگام با رشد جامعه‌شناسی بود که عرفی شدن به مثابه یک «نظریه»، مراحل رشد و قوام تدریجی خود را پیمود و به کمال رسید و به یکی از سرفصل‌های مهم مباحث جامعه‌شناسی دین بدل گردید. اقبال روز افزون به این نظریه از سوی اندیشمندان و دانش پژوهان به دهه‌های اخیر، خصوصاً پس از افول انگاره‌های غالب در توجیه و تبیین تحولات کلان جهانی برمی‌گردد. عطف توجه فزاینده به سوی تئوری‌های عرفی شدن در یکی دو دهه اخیر باعث گردیده است که این نظریه تا به سر حد یک انگاره غالب ارتقا یابد و بر بسیاری از حوزه‌های علمی و مکاتب نظری و جهت‌گیری‌های مرامی سایه اندازد و در جایگاه یک علم یقینی محرز، اجازه پیدا کند مسیر تحولات آینده بشر و جوامع بشری را پیشگویی نماید.
همچنان که سرنوشت تمامی نظریات کلان و صاحب داعیه چنین بوده است، عرض اندام و و میدان‌داری نظریات عرفی شدن در دهه‌های اخیر، زمینه‌های شکل‌گیری نقد و تردیدهای فراوان و تجدیدنظرهای جدی در مبانی و مدعیات اولیه آن را پدید آورده است. لذا دهه اخیر بیش از آن که با ایده‌های کلاسیک عرفی شدن شناخته شود، با بازنگری و تجدیدنظر و حتی طرح و تعقیب ایده‌های معکوس آن معروف شده است.
البته این سرگذشت نظریات در بستر طبیعی و مولد اصلی آنها است. طبیعی است که در محافل پیرامونی و جوامع تابع، این روند با لااقل یکی دو دهه تأخیر همراه باشد و یا به نوعی آشفتگی و پس و پیشی‌های ناموزون دچار باشد؛ خصوصاً اگر روند تحولات نظری در این جوامع، بیش از واقعیت‌های عینی و منطق علمی،‌ از منازعات مرامی و سیاسی طرف‌های رقیب تأثیر پذیرد.
جست‌ و جوگری که بخواهد فراتر از تأثیرگذاری‌های ماورای علمی، مفروضات و نتایج این نظریه را در جامعه خویش به محک آزمون گذارد و پیش‌بینی‌های آن را در روند تحولات جاری این جامعه مورد ارزیابی قرار دهد، با چند مانع اساسی روبه‌روست. او در واکاوی ادبیات موضوع با نوعی بیگانگی مفهومی و تفاوت‌های مهم تاریخی – اجتماعی مواجه است که با وجود فقر منابع در مطالعات جامعه شناختی اسلام، نمی‌تواند به راحتی آن را ترمیم و مرتفع سازد؛ لذا ناگزیر است که برای دستیابی به پیشینه‌های نظری و پژوهشی مرتبط با موضوع مطالعه خویش، در یک پهنه بسیار وسیع و پراکنده به جست‌وجو بپردازد و انرژی فراوانی را صرف مقدمات کار خویش کند و سرانجام نیز جز به سطح رویین مسائل راه پیدا نکند. این تحقیق نیز با چنین دشواری‌هایی مواجه بوده است و گسترده شدن دامنه بحث و کثرت منابع مورد رجوع، خود شاهدی بر این مدعاست.
مشکل دیگری که این قبیل مطالعات با آن مواجهند و تحقیق حاضر را شامل می‌شود، دشواری‌های مربوط به رعایت کامل بی‌طرفی است. خطر جانبداری نه فقط از ناحیه گرایش و تمایلات محقق به موضوع مطالعه خویش وجود دارد، بلکه از میزان متفاوت اطلاعات وی راجع به دو سوی یک مطالعه مقایسه‌ای نیز ناشی می‌گردد. در این تحقیق تلاش شده است تا با استفاده از روش‌های پدیدار شناسانه و استنادات چند سویه حتی‌المقدور از وارد شدن در چنین خطایی که می‌تواند آن را تا سطح یک مدعای کلامی تقلیل دهد، پرهیز شود. با این وصف خطای ناشی از نقصان اطلاعات محقق از مسیحیت و فقدان همدلی کافی با عقاید و برداشت‌های مسیحیان همچنان محتمل و جدی است.
ادبیات پدید آمده پیرامون عرفی شدن، بسیار گسترده و در حوزه‌های مختلف علمی و اندیشه‌ای پراکنده شده است. این ادبیات، با توجه به سابقه چند قرنه عطف توجه متفکران به موضوع دین و به نقش آن در جامعه و در شکل‌گیری شخصیت انسانی، از غنا و حجم قابل اعتنایی نیز برخوردار گردیده است. صورت بسیط‌تر ادبیات عرفی را اگر چه نه با این عنوان، می‌توان در آثار بر جای مانده از اومانیست‌های قرن 15، اصلاح‌طلبان قرن 16 و متفکرین اجتماعی قرون 17 و 18 و جریانات فلسفی متعاقب آن تا زمان شکل‌گیری علوم انسانی و اجتماعی جدید، ردیابی و بازشناسی کرد. در آثار بنیانگذاران جامعه‌شناسی مثل: کنت، دورکیم، مارکس و وبر که در ذیل تأملات عالمانه خویش در احوال جوامع، به موضوع مهم دین برخورد کرده‌اند، بحث‌ها و ایده‌های بدیعی درباره این پدیده وجود دارد. همین اشارات را در لابه‌لای ادبیات بر جای مانده از مردم شناسان و روانشناسان کلاسیک می‌توان یافت؛ هر چند که هیچ کدام، موضوع عرفی شدن را در قالب یک بحث مستقل و یک نظریه مشخص مطرح و تعقیب نکرده‌اند. با این حال همین نظریات و ایده‌های بسیط اولیه، مبانی اصلی تئوری‌هایی را در نیمه دوم قرن اخیر تشکیل داد که به تدریج تحت عنوان «عرفی شدن» شناخته شدند. یافتن راهکار و انتخاب مدخل مناسب برای ورود به گستره وسیع این ادبیات حجم که همچنان در دوران زایش و تولید به سر می‌برد، دشواری دیگری است که پیش روی محققین و جست و جوگران بحث عرفی شدن قرار دارد. از یک سو اصرار برای بهره‌مندی از تمامی این ذخیره نظری و از سوی دیگر پراکندگی و گستردگی این اندوخته پر حجم.
با این که هیچ پژوهشی، محقق آن را ملزم به مرور و بازنویسی تمامی نظریات مطرح در آن موضوع نمی‌کند، اما به جهت تازگی این مباحث در ایران و فقدان متون نظری جامع به زبان فارسی، محقق خود را ملزم دید که گام‌ بلندتری در این بخش بردارد و در یک فصل مستقل، مهم‌ترین نظریات مطرح در موضوع عرفی شدن را ولو به اجمال معرفی و برای غلبه بر پراکندگی و گستردگی آن،‌‌ آنها را در یک دسته‌بندی تا حدی سامان بخش، از یکدیگر تفکیک کند. بدیهی است که این دسته‌بندی و تفکیک،‌ به میزان زیادی اعتباری است و تنها به منظور فائق آمدن بر معضل فوق و در راستای اهداف خاص همین تحقیق صورت گرفته است. از این رو، نظریات عرفی شدن در این تحقیق، از دو حیث از یکدیگر تفکیک شدند؛ یکی از حیث «بستر وقوع» و دیگری از حیث «ابعاد مسأله». به اعتبار نخست، نظریات مطرح در این باب، در ذیل سه عنوان کلی «عرفی شدن دین»، «عرفی شدن فرد» و «عرفی شدن جامعه» از یکدیگر متمایز می‌گردند. بر حسب این دسته‌بندی، ما نظریاتی را که به بررسی روندهای منجر به «تک بعدی کردن دین»، «عصری کردن دین» و «بشری ساختن دین» و بالاخره «عرفی شدن درونی نهاد دین» پرداخته‌اند. ذیل دسته نخست، یعنی «عرفی شدن دین» قرار داده‌ایم. «عرفی شدن فرد» در برگیرنده نظریاتی است که به تحولات «بینشی»، «گرایشی»، «نگرشی» و «رفتاری» فرد در پیوند با امر مقدس و فروکاهی اهمیت فردی دین اشارت دارند. نظریاتی که فرآیند‌های عرفی شدن را در سطح جامعه دنبال کرده‌اند، از جمله آنهایی که به «عرفی شدن ساختاری»، «عرفی شدن نهادی»، «عرفی شدن فرهنگی»، «عرفی شدن منزلت‌ها» و «عرفی شدن روابط اجتماعی» پرداخته‌اند، در ذیل دسته 8 سوم، یعنی «عرفی شدن جامعه» مطرح گردیده است. بر این اساس، از حیث بستر وقوع این پدیده و سطحی که این فرآیند در آن به وقوع می‌پیوندد، ما لااقل با سیزده دسته نظریه متفاوت مواجه خواهیم شد که هر کدام ممکن است از سوی چند نظریه‌پرداز، مطرح و دفاع شده باشد.
نظریات عرفی شدن این قابلیت را دارند که یک بار دیگر از حیث این که بر کدام یک از «ابعاد مسأله» تصریح و تأکید داشته‌اند، دسته‌بندی شوند. نظریه‌پردازان در تبیین‌های خویش از این پدیده‌ گاهی بر روی «عوامل» پدید آورنده آن توقف کرده‌اند و گاهی بر روی ویژگی‌ها و مشخصات خود «فرآیند» و در بعضی موارد نیز تنها به «پی‌آمدهای» آن اشارت داشته‌اند. «اصلاح‌طلبی»، «عقلانیت»،‌ «مدرنیته» و «تکثرگرایی» از جمله عواملی است که نوعاً در تبیین‌های ارائه شده در علل بروز این پدیده‌ بدان تصریح شده است. در بعد دوم مسأله نظریه‌پردازان عرفی شدن، تلاش‌شان صرف اثبات این مدعا گردیده است که اولاً عرفی شدن حکم یک «فرآیند خود به خودی و فرا ارادی» را دارد که در هر گام، زمینه‌های لازم برای برداشتن گام بعدی را فراهم می‌آورد در ثانی این فرآیند، از یک «روند تکاملی و پیش رونده» برخوردار است و ثالثاً در یک «مسیر خطی و تخطی ناپذیر» در حرکت است و بالاخره یک «پدیده جهانشمول» است و هیچ استثنای نقض‌کننده‌ای را بر نمی‌تابد. از جنبه پی‌آمدی نیز نظریات عرفی شدن بر برخی از پدیده‌های همزاد دنیای جدید، مثل «خصوصی شدن دین»، «شخصی و درونی شدن دین»، «عقلایی شدن دین»، «ظهور فرقه‌ها و آیین‌های جدید» و «احیاگری و بنیادگرایی دینی» انگشت گذارده‌اند. ویژگی‌ دسته‌بندی دوم از نظریات عرفی شدن که بر حسب تأکیدشان بر یکی از ابعاد مسأله از هم تفکیک شده‌اند، در این است که نقد‌ها و تجدیدنظرهای وارد بر نظریات کلاسیک عرفی شدن نیز مجال حضور پیدا کرده‌اند. جمع‌بندی حاصل از این تأمل نظری مفصل در تئوری‌های عرفی شدن در پایان همان فصل چنین ارائه شده است:
1) عرفی شدن فرآیندی است که لااقل در سه بستر «دین»، «فرد»، «جامعه» رخ می‌دهد.
2) وقوع و پیروی این فرآیند در این بسترهای سه‌گانه، در یکدیگر تأثیرگذار است؛ اما این تأثیرات لزوماً همسو و هم‌جهت نیستند.
3) ترتیب و تعاقب فرآیندهای عرفی شدن در این سه سطح، پلکانی و تدریجی است. یعنی انتقال از یک مرحله به مرحله بالاتر متکی به زمینه‌های مساعدی است که در بستر دیگری فراهم می‌آید و خود زمینه‌ساز و بستر انتقال فرآیند به مرحله بالاتر در سطحی دیگر می‌گردد.
4) نسبت «عرفی شدن دین» و «عرفی شدن جامعه» در مسیحیت معکوس است؛ بدین معنی که روند «بازقدسی کردن مسیحیت (Resacralization)»، تأثیر موافق و مثبتی بر فرآیند «عرفی شدن جامعه مسیحی» گذارده است؛ همان‌طور که در عرفی کردن فرد مسیحی نیز تأثیر‌گذار بوده است.
5) «عرفی شدن فرد» و «عرفی شدن جامعه»، دو فرآیند تقریباً همسو و هم‌جهت است و تأثیرات مثبت و مساعدی بر روی هم می‌گذارند.
6) ادبیات عرفی شدن، لااقل در سه بخش از هم قابل تفکیک است؛ بخش اول به «عوامل» بروز این پدیده اشاره دارد؛ بخش دوم به خود «فرآیند» و خصوصیات و چگونگی آن پرداخته است؛ بخش سوم مربوط به «پی‌آمدهای» آن می‌باشد.
7) در بحث از عوامل به مقولاتی چون «اصلاح‌گری»، «عقلانیت»، «مدرنیسم» و «تکثرگرایی» اشاره شده است. ما در فرضیه اصلی این تحقیق، تمامی آنها را در دو عامل اساسی و فراگیر یعنی «ذات مسیحیت» و «مدرنیسم» خلاصه کردیم.
8) منظور از «عوامل» در این جا عوامل ایجادی و ابتدایی است؛ و گرنه با توجه به فرآیند پلکانی عرفی شدن، هر «پی‌آمد» و نتیجه‌ای، خود در مرحله بعد بدل به عاملی می‌گردد برای پیشروی به پله بعدی.
9) در ذیل بحث «فرآیند»، نظریات کلاسیک و اولیه عرفی شدن که این پدیده را یک فرآیند جبری، خطی، تکاملی و جهانشمول می‌دیدند، از نظریات متأخر متمایز گردیده‌اند.
10) نظریات اخیر، با قبول نقدهای وارد به رهیافت کلاسیک، بروز اعوجاج، توقف و حتی بازگشت در این فرآیند را پذیرفته‌اند؛ آنها بر وابستگی آن به تجربه غربی – مسیحی صحه گذارده و در جهانشمولی این فرآیند تردید روا داشته‌اند.
11) توجه نظریه‌پردازان جدید و نسل سوم جامعه‌شناسان دین، به سمت واکنش‌های آگاهانه و ارادی در برابر این پدیده و شکل‌گیری انواع حرکت‌های «عرفی‌زدایی (Desacularization)» جلب شده است.
12) پدیده‌هایی چون: متکثر شدن ساخت کلیسایی (Denominationalism)، فرقه‌هایی آیینی نو پدید (Cults) و رشد بنیادگرایی (Fundamentalism) در میان تمامی ادیان تاریخی، موضوع بررسی‌های جدید جامعه‌شناسان دین و دین‌پژوهانی است که روند تحولات این پدیده را دنبال می‌کنند.
13) پدیده‌های فوق‌الذکر و انواع صورت‌های دینداری نوظهور، به اعتباری «پی‌آمد» عرفی شدن دین، فرد و جامعه بوده است؛ لذا از این حیث نیز مورد بررسی و مطالعه واقع شده‌اند.
14) با این وصف مهم‌ترین پی‌آمدهای این فرآیند در غرب مسیحی و تأثیرات انتشار یافته‌اش به دیگر مناطق عالم، «عقلایی شدن دین»، «فردی شدن دینداری»، خصوصی و حتی «شخصی‌شدن دین» بوده است که تجلیات مختلف آن را اندیشمندان دین‌پژوه مورد شناسایی و بررسی قرار داده‌اند.
این تحقیق به دنبال اثبات این «فرضیات» بوده است که اولاً، عرفی شدن، زمینه‌های درونی مساعدی در جوهر مسیحیت داشته و ثانیاً، تجربه تلخ قرون وسطای مسیحی در یک واکنش درون‌خیز، به تشدید و تسریع این فرآیند مدد رسانده است و بالاخره تمامی جریانات فکری – مرامی و تحولات سیاسی – اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی منجر به شکل‌گیری دنیای جدید با تمام خصوصیات انحصاری‌اش، موجبات تعمیق و نهادینه شدن این پدیده را در غرب مسیحی فراهم آورده است. فصول سوم و چهارم این تحقیق، ضمن مروری بر آموزه‌های مسیحی و تغییر و تبدیلات پدید آمده در آن و بررسی سرگذشت تاریخی شکل‌گیری مسیحیت تا روآوری به دنیا و ورود در ساختار قدرت و وارد شدن در منازعات سیاسی و تلاطمات اجتماعی و مجادلات فکری و کلامی و بالاخره قرار گرفتن در آستانه یک سلسله تحولات اساسی در ساخت نهادی و مبانی اعتقادی، تلاش کرده است تا عناصر مساعد و بلکه مقوم این فرآیند را در جای جای این مسیر نمایان و برجسته سازد. پروتستانتیزم به همراهی جریانات ماقبل و مابعد آن در دوران جدید، گام بلند مسیحیت غربی به سوی یک دنیای کاملاً عرفی شده بود که در آن، دین به یک دلمشغولی کاملاً شخصی در بخش نه چندان جدی زندگی فردی فرو کاسته شد. هژمونی عرفی در دنیای جدید غربی چندان قوی و غالب است که حتی اقبال نوده‌های سرگردان به سوی آیین‌های خود ساخته جدید، رشد جریانات اصول‌گرایانه مسیحی و بالا رفتن نرخ حضور و عضویت کلیسایی در برخی از جوامع نیز موجب هیچگونه نگرانی خاطر جدی برای ایدئولوگ‌های عرفی‌گرا و تئوریسین‌های عرفی شدن نگردیده است. به رغم تمامی این روند‌های به ظاهر واژگونه، هنوز در این سوی عالم – غرب مسیحی – هیچ رخداد مهمی که به معنی نقض یا نقصان این نظریه باشد، به وقوع نپیوسته و بر آن انگاره اسطوره‌ای چندان خدشه‌ای وارد نیاورده است. جمع‌بندی ما از این حیث چنین است که اولاً، جوهر مستعد مسیحی، منبعث از رویکرد «تجزی‌گرا» و تمایلات «آخرت‌گرایانه» آن، بلاشک عناصری برای عرفی کردن جامعه و فرد مسیحی در خود داشته است. ثانیاً، بی‌اعتبار و ملوث شدن چهره دستگاه متولی دین در چشم مردمان بر اثر تجربه تلخ و ناموفق مسیحی در قرون وسطی، نطفه‌ای شکل‌گیری جریانات متضاد خویش را در درون خود پروراند، ثالثاً، از اغراض دینی جریان اصلاح‌طلبی، به طور ناخواسته نتایج و پی‌آمدهای عرفی حاصل آمد و بالاخره جریان عرفی‌ساز ملحدانه در خارج از چارچوب‌های مسیحیت، این فرآیند را در غرب مسیحی به نقطه اوج خود رساند.
نظریات عرفی شدن تا وقتی که درباره واقعیت‌های جاری در دنیای غربی – مسیحی مطرح می‌شوند، جز با نقد و تشکیک‌های قابل رفع و رجوع مواجه نمی‌گردند؛ اما به محض این که در بسترهای اجتماعی و دینی دیگر به محک آزمون گذارده می‌شوند، با انواع ناسازی و ناهمخوانی و نقض و تردیدهای بر هم زننده مواجه می‌گردند.
فرضیات و سؤالات دیگر این تحقیق منبعث از همین نقض و تردیدهای بی‌پاسخ مانده در نظریات عرفی شدن است و همین سؤالات و فرضیات است که مسیر بحث را در فصل پایانی کار، به سمت یک ارزیابی و نتیجه‌گیری مقایسه‌ای میان مسیحیت و اسلام از حیث نحوه مواجهه با پدیده عرفی شدن سوق داده است.
محقق با این اعتقاد که تفاوت‌های آموزه‌ای مسیحیت و اسلام و تلقی و برداشت مختلف مسیحیان و مسلمانان از مناسبات میان دنیا و آخرت، طبیعت و ماوراءالطبیعه، انسان و خدا و عقل و ایمان، ظرفیت و استعدادهای کاملاً متفاوتی را برای مواجهه با مسائل دنیای جدید و از جمله پدیده تجدد و عرفی شدن در اختیار آنان قرار داده است. فصل پنجم را به بررسی آموزه‌ها و جهت‌گیری‌های اسلام در ارتباط با «دنیا»، «انسان» و «عقل» یعنی اصلی‌ترین عناصر مورد اهتمام دنیای جدید اختصاص داده است. در برابر روح تجزی و تقابل حاکم بر اندیشه مسیحی که همواره میان دوگانه‌های مذکور نوعی رابطه چالشی و تخاصمی برقرار می‌سازد، در نگره اسلامی، این عناصر در یک تعاضد و نسبت متفاهمانه با یکدیگر قرار دارند. یعنی اسلام نه تنها طبیعت و ماورا‌ءالطبیعه را در تخاصم با یکدیگر نمی‌بیند و دنیا و آخرت را در چالش با هم قرار نمی‌دهد، بلکه هر کدام را به طریقی در خدمت و در راستای نیل به دیگری می‌گیرد. اهتمام اسلام به محیط اجتماعی – سیاسی پیروان و مطالبه جهد و تلاش آنان در ایجاد بستر اجتماعی سالم که در آیات و احادیث و سیره علمی پیامبر بدان تصریح گردیده و در فقه و اخلاق بدان توصیه شده است، مؤید نگاه مثبت اسلام به دنیا و اهمیت امور جاری در آن است. همین ویژگی است که به اسلام ماهیتی ایدئولوژیک بخشیده است. در عین حال آن را با مرزهای روشنی، چون عمل ایمانی و اصول اخلاقی از ایدئولوژی‌های عرفی رایج متمایز ساخته است. بر همین سیاق است موقعیت انسان و عقل در اسلام.
تلقی پارادوکسیکال مسیحی از مناسبات میان انسان و خدا اساساً در اسلام بی‌معنی است و برخلاف تلقی باستانی منتقل شده به انسان‌شناسی مسیحی، هیچ یک رقیب دیگری به شمار نمی‌رود و با حضورش جای را بر دیگری تنگ نمی‌کند. انسان در اسلام نه تنها موجود گنهکار و شریری محسوب نمی‌شود، بلکه اشرف مخلوقات و جانشین خداوند در زمین است و خداوند نیز او را محبوب و حبیب خویش دانسته و خود را از رگ گردن به او نزدیک‌تر شناخته است. بزرگی انسان تا به جایی است که قلبش محمل عرش خداوندی می‌گردد. از نشانه‌های محبت و لطف خداوند در حق انسان همین که او را در سختی نیفکنده و مکلف به تکالیف مالایطاق ننموده و او را به نعمت آگاهی و اراده مفتخر ساخته است تا با قدرت انتخاب خویش و البته با راهنمایی‌های الهی، راه صواب و سداد را بیابد و بپیماید. همین نگرش، از اسلام آیینی انسانی پدید آورده که در یک توازن منطقی میان «عرف و شرع»،‌ «حق و مسئولیت»‌و «فرد و اجتماع» تعادل برقرار کرده و نصیب هر‌ کس را در اکتساب و عمل خویش قرار داده است. انسان‌گرایی اسلام متفاوت از اومانیسم مسیحی یا ملحدانه، تنها جانب انسان‌های خاص و فرهیختگان جامعه را نمی‌گیرد؛ بلکه مواهب و ثمرات آن در حق تمامی انسان‌ها ساری و جاری می‌گردد؛ به همین رو در برابر خاص‌گرایی اومانیستی و پروتستانی، اسلام را باید دین تمام مردم قلمداد کرد.
بر همین اساس است که عقل و معرفت در اسلام از شرافت‌ذاتی برخوردار گردیده است و این را از تصریحات قرآنی درباره تفکر، تدبر و تعقل در امور مختلف، افضلیت اهل علم و بصیرت و معرفت نزد پروردگار، تحریض مسلمانان به مبارزه‌ای سخت با جهل و خرافه و جمود و توصیه ایشان به علم‌آموزی به روشنی می‌توان دریافت. اسلام برخلاف مسیحیت، ایمان را بر آگاهی ابتناء می‌نماید و عقل و وحی را نه دو مرجع معارض، بلکه دو معرفت متضامن و مکمل یکدیگر می‌شناسد. نقش بارز «عقل»، «عرف» و «مصلحت» در فقه اسلامی و آمادگی بسیار بالای آن برای انطباق با مقتضیات متغیر زمانی و مکانی، ظرفیت و قدرت تطابق آن با تحولات دنیای جدید را افزایش داده است.
فصل ششم، فصل نتیجه‌گیری و جمع‌بندی پاسخ‌های ما به پرسش‌های اساسی تحقیق می‌باشد. در این بخش تلاش شده است تا با استناد به مطالب پیش گفته، فرضیات اصلی تحقیق اثبات گردد. مدعای فرضیه نخست چنین بود که تفاوت‌های آموزه‌ای مسیحیت و اسلام، ظرفیت‌های متفاوتی در این دو آیین بزرگ الهی پدید آورده است و سرگذشت‌های تاریخی انحصاری‌شان،‌ موجب واکنش‌های متفاوتی از سوی آنها در مواجهه با پدیده عرفی شدن گردیده است.
در بررسی و اثبات تفاوت‌های بنیادی و تأثیرگذار میان این دو آیین‌ الهی، آنها را از حیث خاستگاه و بستر ظهور، خصوصیات پیام‌آور، داشتن رهیافت تجزی‌گرا یا اندماجی نسبت به دوشقی‌های طبیعت، ماوراءالطبیعه، انسان، خدا و عقل، ایمان، قلمرو و مداخلات، ظرفیت‌های آموزه‌ای، رویه و نحوه مواجهه با مسائل و بالاخره مهم‌ترین مسائل مورد اهتمام هر کدام و غایات مطمح نظر را در بررسی قرار داده‌ایم. به نظر می‌رسد که تفاوت‌های مهم مسیحیت و اسلام در این عناصر، تأثیر بسیار تعیین‌کننده‌ای در انفعال مسیحیت نسبت به پدیده عرفی شدن و مقاومت و ناهمراهی اسلام با آن داشته است.
در بخش دوم همین‌ فصل، در بررسی فرضیه مقدورات و قابلیت‌های اسلام در پاسخگویی به مسائل و نیازهای نو به نوی انسان و جوامع انسانی،‌ به نحوی که به محو و زوال گوهر خویش نینجامد، صورت‌های محتمل عرفی شدن اسلام و جوامع اسلامی را مورد بررسی قرار داده‌ایم و نتیجه گرفته‌ایم که اسلام به واسطه داشتن قابلیت‌های عرفی گسترده، سرمایه‌های اجتماعی فراوان، سرزندگی ناشی از تبلیغ‌گرایی و آرمان‌خواهی، توانایی هویت‌بخشی، گشودگی در اخذ و اقتباس از دستاوردهای مثبت دیگر فرهنگ‌ها و بالاخره زمینه‌های مساعد بروز تکثر تا حد زیادی از دچار شدن به تحاشی و انزوای اجتماعی که بر حسب تئوری‌های موجود، مهم‌ترین وجه عرفی شدن می‌باشد، مصون مانده است. از بررسی نسبت تئوری‌های عرفی شدن با مشخصاتی که از اسلام سراغ داریم و پیش از این مورد اشاره قرار گرفت، چنین به دست می‌آید که دسته‌ای از این نظریات هیچ انطباقی با شرایط و ویژگی‌های این آیین ندارد؛ دسته دوم ار تئوری‌هایی تشکیل می‌دهد که به دلیل فراگیری و شمولیت مدعایشان، اسلام و هر دین دیگری را نیز در بر می‌گیرد. ما از میان تئوری‌های عرفی شدن، دسته‌ای را مختص اسلام یافته‌ایم. کپی‌برداری‌های بی‌دخل و تصرف از مدرنیته و الگوهای توسعه غربی و همچنین ناکارآمدی جامعه و حکومتی که به اسم اسلام برپا گردیده است، می‌تواند از جمله مهم‌ترین عوامل عرفی شدن مسلمانان در آینده‌ باشد. به علاوه علل دیگری چون قرائت‌پذیری‌های خود معیار از اسلام، فرقه‌گرایی‌های متعصبانه و سلفی‌گری‌های متحجرانه نیز به عنوان اسباب و شرایط انحصاری عرفی شدن اسلام مطرح است و نظریاتی که عرفی شدن را از این منظر مطرح کرده‌اند، در شمار دسته سوم تئوری‌ها قرار می‌گیرند.
عقیده ما بر این است که تجدد و نو شدن، فی‌نفسه موجد هیچ نوع کاهش و تنازلی در باورهای دینی در میان مسلمانان نبوده و نخواهد بود. نو شدن حیات حتی با دین بماهو دین نیز در چالش و تعارض ذاتی نیست. گذشته‌گرایی منتسب به ادیان نیز به معنی مخالفت با تغییر و تحول نبوده و نمی‌باشد. در عین حال برخی از ادیان از ظرفیت و قدرت تدبیر و تمهید لازم برای همراهی با تغییر و نوسازی به نحوی که موجب قلب ماهوی آنها نگردد، برخوردار نبوده و نیستند. اسلام به واسطه قدرت تدمیر و آبادانی، ظرفیت‌های شگرف تغییر‌پذیری و انرژی و ذخایر فراوان برای اصلاح‌ اجتماعی و ارتقای انسانی، در عین داشتن خاطره مقدسی در گذشته، روی به سوی آینده آرمانی و متکامل‌تر خویش دارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات