دکتر ناهید عمرانی
جامعه مدنی، جامعهای است که در آن رنگها آزادانه میتوانند بدرخشند، همانگونه که پرندگان آزادانه میتوانند بخوانند، و آن چنانکه، دانهها از روییدن نمیهراسند و قامت بلند هر سروی شمایل سربلندی شهروندان است که میروید و بالا میرود.
در جامعه مدنی است که رنگها و پرندگان و درختان با الهام از نور آفتاب تابان که از بالا میتابد، میبالند و میگسترند. در جامعه مدنی است که رنگها دیگر از پنهان ماندن و خفهشدن، پرندگان از، در قفس ماندن و ننالیدن و درختان از روییدن بر دیوارهای بلند نمیهراسند و چه زیبا بر شانههای دیوار میرویند و سرک در شانه همتای خویش میسایند و با نسیم دلانگیز و خنک هوای زیر این آسمان آبی و روشن و سرشار از دوست داشتن یکدیگر را تنگ در آغوش میگیرند و میبوسند.
در جامعه مدنی است که شهروند، آنقدر فرهیخته شده است که تا بداند، زمانه، از دوران "مرد ـ پدرمداری" واگشته و به موسم "شایستهسالاری" رسیده است و به قول شریعتی اساساً "هنگام دیگر رسیده است." هنگام عرفان، برابری، آزادی. هنگامی که در آن، میان دولت و شهروند بیشترین تفاهم و ارتباط برقرار گشته و دیگر "دولت و دولتمرد" تافته جدا بافته با قداستهای دروغین نیست که نتوان به او "راست" گفت. در جامعه مدنی است که دولت که متولی "قانون" است، حرمت امامزادهای را که تولای آن را برعهده دارد حفظ میکند تا شهروند نیز حرمت این امامزاده عزیز را داشته باشد و هر دو بر گرد این "حق جامعه" با هم طواف کنند و یکسان. نه یکی را بر دیگری فضیلت دروغین. در جامعه مدنی است که دولت و دولتمرد میداند که منتخب شهروند است و اوست که باید رضایت شهروند را و خواستههای مشروع و به حق او را روا دارد و برای خدمت و بقای خدمتش همانقدر که شهروند او را دوست دارد و حرمت میگذارد او نیز باید شهروند را دوست بدارد و حرمت بگذارد. در جامعه مدنی است که دولت و دولتمرد میداند که در مقطعی از زمان، ولایت شهروند را بر گردن دارد و این ولایت را شهروند به او تفویض کرده تا به جای او حارس امامزادهاش "قانون" باشد و بدیهی است هیچ دولتمردی و هیچ متولییی به امامزادهاش دروغ نمیگوید و خیانت نمیکند زیرا میداند که بیش و پیش از هر چیزی خدای را روبرو دارد.
در جامعه مدنی است که دولت و دولتمرد میداند که یک ضربه به قانون از سوی او برابر با شصت میلیون ضربه به قانون از سوی شهروند است زیرا دولت و دولتمرد تبلور شصت میلیون شهروندی است که او را برگزیده است.
حال که در جامعه مدنی رنگها میتوانند این چنین درخشان و آزادانه بدرخشند و پرندگان میتوانند بیبیم از تیررس سودجو و منفعتطلب و زیادهخواه و متجاوز از قفس به در شده و عاشقانه گروه گروه بر روی شاخههاییکه در زیر نور خورشید رو به آسمان رو ییدهاند و سر بر آستان خدا میسایند پرواز کنند آیا روا نیست که شهروند ـ حتی اگر دگراندیش هم باشد ـ آزادانه بیندیشد و با حفظ همه موازین اخلاقی / انسانی بنویسد، بکشد، بسازد و عرضه دارد و در هنگام آفرینش هنری خود را چون "دموستنس" در چاهی پر سیخ و خاشاک نپندارد؟ آیا روا نیست هنرمند زاویههای گوناگون زندگی واقعی مردم را ـ همانگونه که فقیه مجاز به پردازش آن است ـ هنرمندانه و استعارهوار بیان کند آیا روا نیست شهروند دانشجو، با فرهنگ و محقق آن چه را که در جهان میگذرد ببیند، بخواند و بداند؟ مگر خدای ناکرده شهروند مادر دنیای با دیوارهای آهنین میزید؟ آیا در این دهکده ـ به قول "مک لوهان" ـ کوچک که همه خبرها در عرض چند ثانیه به گوش همه شهروندان جهان میرسد بیسبب نمینماید این همه هزینه شود تا این خبرهای در عرض چند ثانیه پخش شده از کانالهای رسمی آن پخش نگردد؟ آیا روا نیست تا شهروند را بالغ و عاقل بیانگاریم و او را حقیر و صغیر ندانیم تا که از دیدن و شنیدن همه اخبار جهان در این جعبه جادوی "مانیتور" بوسیله اینترنت محرومش سازیم تنها به جرم اینکه در این جعبه جادو هر از گاهی ماری ممکن است نیش زند؟ آیا رواست ما که صاحب و مالک دینی بر حق هستیم که دیندار، ما را تقوا میآموزد اینهمه بترسیم و وحشت از نیش "شاید ماری" را به آگاهی و سواد و شعور و دانش ترجیح دهیم؟ آیا مگر ما خویشتنداری و تقوا را نیاموختهایم؟ آیا رواست با رنگها قهر کنیم و تنها سیاه و قهوهای را عرضه داریم؟ به چه جرمی؟ با خویشتن دشمنیم یا با طبیعت؟ آیا طبیعت را اینهمه بیشعور و بیذوق میدانیم که این رنگها را بیهوده خلق کرده است؟ یا هنوز نفس خویش را نیازمودهایم و به آن اعتماد نداریم؟ آیا اصولاً، تنها حقیر و صغیر انگاشتن امت را و شهروند را آموختهایم؟ آیا روا نیست دوست داشتن را و محبت را جایگزین دوست نداشتنها و بیمحبتیها کنیم و به فرزندان خود و به دوستان خود و به شهروندان خود بیاموزیم تا همدیگر را دوست بداریم و بیهوده چو نان گرگهای درنده با هم نستیزیم و چنگال برای هم تیز نکنیم؟
آیا روا نیست زنان را به قول آقای خاتمی "باور" داریم و از زنان هم بخواهیم خویش را "باور" دارند؟ آیا روا نیست به شهروند "مذکر" بیاموزیم! تا به مصداق آیه شریفه سوره نور "یغضوا من ابصارهم"، چشم درونش را بپوشاند و به قول سهراب سپهری چشمهایش را بشوید، جور دیگر ببیند تا اینهمه سیاه و قهوهایپوش شهر را پر نکند؟ خدا کند رویای رنگها و پرندگان و رویای شاخههای سر بر شانه دیوار سایبان جامعه مدنی را به گور نبریم!