محمدعلی اکبری
سیدجمال با فریاد مکرر این عبارت که: «ما برای یافتن علل سقوط و سبب مذلت مسلمین باید به خود رجوع کنیم»، مؤسس گفتاری شد که از آن میتوان به نام گفتار «بیداری و بازگشت» یاد کرد. این گفتار بسان سکۀ دورویی بود که روی بیداری، آن نقش آفرین «درد» بود و روی بازگشت، چهرهساز «درمان». نخستین تلاشهای سید در تأسیس گفتار بیداری منجر به پیدایش مفهوم نوین «انحطاط» و نظریۀ «عقبماندگی» در ادبیات سیاسی و فکری مسلمین شد. وی برای نشان دادن انحطاط مسلمانان و عقبماندگی جامعۀ اسلامی، آرمانشهری از جامعۀ اسلامی را تحت عنوان «مدینةالنبی» برگزید و آن را مبنا و ملاک مقایسۀ وضعیت کنونی و آرمانی مسلمانان قرار داد. سیدجمال در مقالات و سخنرانیهای خود کوشید تا در مرتبۀ اول علما و تحصیلکردگان را متوجه این امر مهم نماید که جامعۀ آنان که نام اسلامی را در پی دارد، تنها صورت مغشوش و دلازاری از آداب و سلوک اسلامی را با خود دارد و حقیقتاً به آدمی میماند با چهرهای درهم و لباسی آشفته و وارونه بر تن. وی در برابر چهرۀ ناخوشایند کنونی، تصویری زیبا و دلنواز از جامعۀ آرمانی اسلام را به نمایش درآورد و با سحری که در کلام و قلم خود داشت چنان آتشی در جان مشتاقان برافروخت که از لهیب آن فریاد واحسرتای خستهجانان را به آسمان کشاند. از نظر سیّد در نخستین ایام حیات جامعۀ مسلمان، آن زمان که هنوز دست گردون سپهر، خاک مذلت و خرافه، بر صورت دلربای اسلام اولیه نریخته بود، شجرۀ طیبهای ریشه در تاریخ دوانید و سر به آسمان سایید که در زلال چشمۀ پیام بیپیرایۀ محمد(ص)، کام خشکیدهاش را سیراب میکرد و میوههایی در غایت زیبایی و شیرینی چون سیب و گلابی به مشتاقان ارزانی میکرد. و مسلمانان از آن هنگام به انحطاط افتادند و خاک مذلت بر سرشان ریخت که آب را گل کردند و با افزودن خرافات و آداب و رسوم قومی خویش چشمۀ زلال محمدی را آنچنان پر از خش و خاشاک کردند که دیگر هیچ شباهتی با «اصل» نداشت. لاجرم سرکنگبین صفرا فزود. درخت تنومند و پررنگ و رو، شمایلی زشت یافت و آن دلیل ره، چه شد. اسلام مسخ شده، دیگر آن درختی نبود که سیب و گلابی میداد، بلکه تیغوارهای بود که زقّوم به بار میآورد و مسلمین که خود ساختۀ خود را چون شهدی به جان مینوشاندند، روز به روز تحلیل رفتند و به حال نزار، انتظار مرگ میکشیدند و حیران از این که: چرا به چنین روزی افتادهاند. کار بدیع سیدجمال در «دردشناسی» به جای باریکی انجامیده بود. وی درد را، اسلام یافته ولی نه آن اسلامی که در سدۀ نخست رخ نمود بلکه آن هیئت ساختگی که چون خرمهره به جای کهربا جازده شده بود.
سیّد، سپس به درمانگری پرداخت و کیمیاگری کرد. از عجایب کار وی، آن بود که در مقام طبیبی دردشناس و درماندان، از سویی اسلام واقعاً موجود را، علتالعلل همۀ دردهای مسلمانان معرفی کرد و از سوی دیگر تنها راه درمان مسلمانان را نیز بازگشت به اسلام دانست. سیدجمال در ارائۀ راه نجات به نتایج درخور توجهی ـ دستکم در زمانۀ خود ـ دست مییابد. منظور سیدجمال از بازگشت به سیرۀ سلف صالح، لزوماً بازگشت به همۀ قوالب و رفتار مسلمانان در عصر آغازین اسلام نبود، آنطور که برخی از سلفیون ابراز میداشتند. بلکه سید گوهری تابناک و روحی اصیل را در بطن تعالیم اسلامی و سلوک پیامبر و صحابی او مییافت که رمز سرفرازی مسلمانان بود و جانمایۀ گفتار «بازگشت» را تشکیل میداد. باید توجه داشت که درست در این مرحله، گفتار تجدد یا به تعبیر دقیقتر «کلان گفتار تجدد» سایۀ خود را بر سر گفتار بازگشت میگستراند و به کوشش سیّد رنگ و بویی «مدرن» میبخشد. سید که مدتی از عمر خود را در دیار فرنگ سپری کرده و ارزشهای مدرن ـ یا دستکم برخی از آنها ـ در روح او خلجانی انداخته است، به هنگام نمایاندن اسلام نجاتبخش موردنظرش، گوشۀ چشمی نیز به بنیانهای مدرنیته دارد و وسوسههای آن را نمیتواند در بازسازی راه نجات از نظر دور دارد. البته باید توجه کرد که سیدجمال، فرنگی مآبی و نسخۀ تمامعیار غربی را چارهساز دردهای مسلمین نمیداند، نه از آن حیث که درمان نیستند بلکه به این لحاظ که قابلیت درمان دردهای جامعۀ مسلمانان را ندارند. از اینجا میتوان فهمید که درنظر اسدآبادی، الگوی تکخطی پیشرفت مردود است و جوامع با توجه به ویژگیها و خصوصیات دینی، نژادی، قومی و پیشینۀ مدنی خود به راهبردهای متفاوتی در این امر نیازمندند. بر این اساس سید را نمیتوان فرنگی مآب دانست، زیرا تمسک به علوم، معارف و متون غربی را چارهساز تمام دردها و آلام جوامع مسلمان نمیداند، بهعلاوه وی را نمیتوان بنیادگرا به حساب آورد، چون در الگوی بازگشت، صوری نمیاندیشد. کلام آخر، این که: او را رهپویی با سمت و سویی سنتی مییابیم که دامن از دریای مدرنیته؛ تر شده دارد.