محمدتقی فاضلمیبدی
روشنفکران و نویسندگان، شماری از جوانان شهری به اصطلاح «مدرن»، گروهی از کارگزاران سازندگی که خودشان همپا در هوا هستند، عدهای از دانشجویان جوان هیجانطلب، برخی از روزنامهها و بالاخره بخشی از افکار عمومی غیرفعال. شهردار در دادگاه فراوش کرده بود که تنها به یاری همین نظام توانسته بود دست به این همه اعمال قانونستیز بزند؛ از این مهمتر آنکه فراموش کرده بود که کارگزاران سازندگی او را قربانی کرده بودند تا بقیه عبرت بگیرند.
ـ در جلسهی آخر دادگاه، تازه شهردار دریافت که حدش چیست و نباید «آرتیستبازی» بکند. گریست و به گذشتهاش استناد کرد تا خواستار تخفیف بشود. کسی که حاضر نبود به دادگستری برود، کسی که پاسخ قاضی را نمیداد و... حالا در هم فروریخت و به آنچه دولت به معنای عام کلمه خواسته بود گردن نهاد: پذیرش دولت، قبول نظارت و اطاعت از مافوق، عدم دخالت در امور سیاسی خاص با اتکاء به بودجهی حکومت.
ـ حضور دو وکیل در دادگاه صرفنظر از رفتار و استدلال این دو، در مجموع به سود دستگاه قضایی کشور است و به معنای پیروزی نظام نوین حقوقی است. متأسفانه هر دو وکیل، البته به درجات مختلف، از نظر رفتاری و استدلالی به سود موکل خود عمل نکردند اگر مقداری از خطا را میپذیرفتند، آنوقت امکانات بیشتری مییافتند و بر اعتبار استدلالیشان نیز افزوده میشد. انکار همه چیز با توسل به قانون حکایت از ضعف تربیتشدگان نظام حقوق جدید ایران دارد.
ـ آنچه در جریان این دادگاه، غمانگیز بود، رواج افکار عمومی خاصی به سود شهردار بود. این طرز تفکر را که مقاطعهکاران و بخشی از افکار عمومی از آن به درجات بالا و پایین هواخواهی میکردند، نشانهی اشاعهی عمیق فساد در جامعهی امروزین ایران میدانم. وقتی نویسندگانی از یک کشور، و بخشی از افکار عمومی بتوانند از کسی که این همه خلاف مالی و اداری داشته است به هواخواهی برخیزند، چیزی ژرف و عمیق در جامعهی ایران جابجا شده است. توسعهی آمیخته با فساد چیزی است که نه فقط سیاستمداران و مقاطعهکاران، بلکه روشنفکران و بخشی از مردم هم میخواهند. نکتهی نگرانکننده همین است.
قدرتخواهان انحصارطلب. برای عبور از این دو مانع، دو نوع توسعه در جامعه ضروری مینمود: یکی، توسعه فرهنگی و دیگری، توسعه سیاسی.
پس از دو م خردادماه 76، پیرامون توسعه سیاسی گامهای بلند و موفقی برداشته شده است. اما موانع نیز همچنان رو به رشد و فزونی است برای اینکه پیرامون توسعه فرهنگی، کمترین گام برداشته شده است. ادعای این مقاله این است که بیش از توسعه فرهنگی و هموار ساختن بستر فکری جامعه، گام گذاشتن در ساحت توسعه سیاسی نتیجه چندانی نخواهد داشت. زیرا که نخست باید اندیشه و بیان را آزاد ساخت تا افراد خود صلاح خویش را بدانند و متفکران به عنوان آموزگاران در جامعه حضور یابند نه اینکه سیاستمداران در ساحت فکر و فرهنگ نفوذ کرده و با امر و نهی صلاح و فساد مردم را بازگو کنند.
در توسعه سیاسی یا وضع جامعه مطلوب است و باید به دنبال بهتر کردن آن بود و یا وضع جامعه نامطلوب است و باید آن را تغییر داد. در هر دو صورت شهروندان «جامعه مدنی» باید درک و تلقی درستی از مفاهیم «بدتر و بهتر»، «ظالمانه» و «عادلانه» داشته باشند. در منازعات سیاسی، تمام گروههای رقیب به دنبال ارزشگذاری برای جامعه هستند و هر گروهی، جریان رقیب خود را متهم به نقض ارزشها میکند. از باب مثال: ابراز احساساتی که از سوی جوانان در دانشگاه تهران در برابر سخنان هوشمندانه رئیسجمهور محترم صورت گرفت، چون گروه مخالف توان تحمل یکپارچگی جوانان در راه توسعه سیاسی رئیسجمهور را نداشت، آن را یک حرکت ضدارزش تبلیغ کرد و یا آیتالله جنتی در نماز جمعه تهران گفت: «قطع رابطه با آمریکا برخواسته از اسلام ناب است.» یعنی هرگونه شعار و شعوری در راه سیاست تشنجزدایی و نفس مذاکره با آمریکا و صلح با انسانها، ضدارزش خواهد بود! و ارزش یعنی اینکه دایم ملت ایران بگوید: مرگ بر... یعنی شعار مرگ از شعار صلح و زندگی ارزشیتر خواهد بود! شگفت اینکه دین و تعصبات دینی مردم در این ارزشگذاریها دستاویز جریانات سیاسی شود و هر کسی با نگاه دینی، رقیب خود را محکوم نماید و بدتر اینکه هر گروهی که خود را در خطر دید، دین را در خطر ببیند و خود را معیار دین بداند نه دین را معیار خود. اینجاست که ارزشها مفاهیمی تهی بیش نیستند که با تغییر وضعیتها و موقعیتها و به دنبال احساسات و گرایشهای افراد تغییر پیدا میکنند. بنابراین باید پیشاپیش توسعه سیاسی، متفکران، در جستوجوی دستیابی به اصل، مبنا و منشأ درست برای ارزشها باشند. ارزشهایی که نه مبتنی بر حدس و گمان، بلکه برخاسته از معرفت و نظر باشد.
فرق بارزی که بین اندیشمندان و سیاستمداران وجود دارد این است: سیاستمدار میخواهد حقیقت را تابع مصلحت خویش گرداند و مصلحت سیاسی خود را معیار حقیقت قرار دهد. ولی یک متفکر به چنین رویکردی تن نمیدهد و به دنبال آن است تا مصلحت را تابع حقیقت گرداند و هیچگاه حقیقت را وسیلهای برای تحقق اهداف و مصلحتهای حاکمان نمیداند و مهمترین چالشی که در تاریخ بین متفکران و سیاستمداران وجود داشته، از همینجا بوده است. سقراط در برابر حاکم زمان خود میگفت: اگر حقیقت روشن شود همه از آن سود میبرند. معنای سخن سقراط این است که: تا فرهنگ جامعه توسعه نیابد و نظریهپردازان، آزادانه، نظرات خود را به ساحت اندیشه نیاورند، از توسعه سیاسی سخن گفتن، بیمعنا خواهد بود. نمیتوان مردم را به میدان مشارکت سیاسی آورد بیآنکه آنان حقیقت مصالح خود را بدانند. چنین حالتی مردم را ابزار سیاسی کردن است تا مشارکت سیاسی دادن. ما پیش از آنکه راه را برای گروههای سیاسی هموار کنیم و اجازه فعالیت به آنها بدهیم، باید زمینه رشد فرهنگی جامعه را فراهم نماییم. نه اینکه مردم را در برهوت بیفکری، برزخ بیهویتی، دوزخ تقلید، قیل و قال و شعار رها سازیم و به آنها بگوییم به دنبال صاحبان قدرت باشید تا دینتان در خطر و دنیاتان در خطا نیفتد.
در ادبیات سیاسی امروز مردم ایران، بویژه نسل جوان، مفاهیمی چون: مشروعیت نظام، ولایت فقیه، آزادی، دموکراسی و... راه یافته است ولی این مفاهیم و امثال آن در هاضمه فرهنگی مردم راه نیافته است و کمتر تحول فرهنگی در این مورد صورت گرفته است. ما تمدن غرب را، چه سالم بدانیم و چه معیوب، در هر صورت تمدن غالبی است و وجه غالبیت آن به این است که سود و سودای خود را در آیینه آزادی افکار و تحولات فرهنگی مشاهده میکند. تمامی سیاستمداران و قانونگذاران جوامع غرب، ریزهخواران سفره اندیشههایی چون: دکارت، اسپینوزا، کانت، لاک، جان استوارت میل و روسو میباشند؛ یعنی پرچم تمدن غرب در دست متفکران و اندیشمندان آن دیار بود و صاحبان فرهنگ و اندیشه هدایتگر سیاستمداران بودند همچنان که تمدن اسلام بر پایههای فکری ابنسینا، ابنرشد، فارابی و سایر حکیمان بنا شد و این دقیقاً معنای گفته پیامبر اکرم(ص) است که فرمود: «العلماء حکام علی الملوک»؛ «عالمان فرمانروایان سیاستمداران هستند». قدرت تا زمانی که وجود دارد خود را از هرگونه فکری بینیاز میبیند؛ زیرا نفس بودن خود را توجیهکننده خود میداند، دیگر اینکه قدرت، همواره خود را غالب و مسلط میداند ولی فکر به دنبال امر مجهول است و همواره خود را محکوم مجهولات میداند و سوم اینکه، قدرت، به امروزِ خود میاندیشد ولی فکر، به فردا و در نتیجه: اگر دنیا به کام قدرتمندان بگردد و اندیشمندان در آن سهمی نداشته باشند، بنای هیچ تمدنی پیریزی نخواهد شد.
بنابراین باید کاری کرد تا موجبات علمی و نشاط فرهنگی دوباره به این جامعه بازگردد و اندیمشندان سخن خود را بیمحابا بازگویند و ادبیات سیاسی ما را به بوته نقد بکشانند. این شایسته نیست که به بهانه تهاجم فرهنگی و یا به بهانههای دیگر، مفاهیم سیاسی را به صورت جزمی و تقلیدی و بدون هرگونه نقدی، به ادبیات سیاسی وارد سازیم و مردم را به دنبال آن به حرکت درآوریم. اگر در حدود دخالت و نظارت دولت بر اقتصاد کشور بحث و تردید وجود دارد، ولی هیچ تردیدی نیست که باید فرهنگ یک کشور از چنبره حکومت خارج گردد و به دست اندیشمندان و متفکران سپرده شود تا متولیان توسعه فرهنگ، نااهلان و غوغاییان نباشند تا فرهنگ این کشور از حالت شعاری بیرون آید و حالت شعوری بگیرد. خوشبین نباشیم که مردم همیشه با شعار در صحنه هستند؛ زیرا ممکن است همین مردم روزی با شعار دیگری به صحنه بیایند. به گفته دوتوکویل: «جامعه رنجیده تا زمانی که ستم، شدت دارد، نرمش نشان میدهد، همین که تخفیفی حاصل شد، خشونت حاصله از خشمِ فروخفته به حرکت درمیآید.» در مورد ایرانیان میگویند: «کمتر به پیشواز دشمن میرفتهاند و بیشتر دشمنان را به هنگام ترک مخاصمه تعقیب میکردهاند.»
بنابراین باید به تمام شعارهایی که داده میشود، حالت شعوری داد و آن را علمی کرد تا شعارهای متناقض از حلقوم مردم برنیاید.
اینجانب بارها گفته و نوشتهام که با شعار مرگ، نفرین، دشنام و دشنه هیچ گرهای گشوده نخواهد شد بلکه اثرات معکوس خواهد داشت. تا کی میتوان در برخوردهای داخلی و سیاستهای خارجی با شعارهای میدانی، که در پس آن فکری وجود ندارد، مسائل را به جلو برد. در تاریخ بشریت هیچ مشکلی با خشونت، تهدید، زندان و ارعاب حل نگشته و اگر نتیجهای نصیب گشته، پایدار نبوده است. بنگریم که در هر سال، در این کشور چندین راهپیمایی، تظاهرات، گردهمایی و غیره برپا میشود و در هر کدام مقدار زیادی از وقت جوانان صرف میشود؛ بعد از تأمل، چه نتایجی عاید فرهنگ و اقتصاد کشور خواهد شد؟ جواب این وقتهای تلف شده و فرصتهای از دست رفته را چه کسی خواهد داد؟ اینها برای این است که ما مردم را سیاسی کردهایم ولی فرهنگی نکردهایم. یا اگر در تلاش فرهنگی کردن آنان بودهایم، آنچه را که حاکمان و صاحبان قدرت میپسندیدهاند، درصدد تحمیلش بودهایم و مردم را بین فرهنگ مهاجم و فرهنگ مولد سرگردان ساختهایم.
در پایان به این نتیجه میرسیم که: درست است که امروز همه چیز سیاسی شده و همه سیاسی گشتهاند و به گفتۀ فوئر باخ: «سیاست جای دیانت را هم گرفته است.» ولی این سیاسی شدنِ همه و به اصطلاح توسعه سیاسی به تنهایی نخواهد توانست جامعه را از بحران استبداد و انحصار نجات دهد؛ بلکه باید به اندازه کافی دانش و بینش مردمان را ارتقا داد و در اولین گام، دانشگاهها را از چنبره و تسلط نیروهای غیردانشگاهی رها ساخت و هرگونه گزینش فکری را در هر نوع امور فکری از بین برد و در یک کلام پتانسیل فکر را از هر بندی، رها ساخت و چون پیامبران «لیثیروالهم دفائنالعقول»، اندیشههای دفن شده را از غبار خطی و جناحی آزاد کرد تا هر اندیشمندی بتواند در هر کجای جامعه بویژه در محیط دانشگاه نقطه نظرات خود را نسبت به همه مسائل ارائه دهد و معنی سخن پیامبر اکرم(ص) را که فرمود: «کونوا نقّاد الکلام»؛ «سخن را نقد کنید» تحقق بخشد.