* ما میتوانیم دوم خرداد را با چند تفاوت به انقلاب 57 تشبیه کنیم. انقلاب 57 باعث شد یک تغییر فیزیکی در سیستم حکومتی کشور صورت بگیرد و دوم خرداد باعث شد مردم نسبت به آنچه طی چند سال گذشته بود عکسالعمل نشان بدهند و با آن مخالفت بکنند، چه تضمینی هست تا کسانی که در رأس حکومت قرار دارند، انحراف دوبارهای را در آرمانهای دوم خرداد به وجود نیاورند؟
** وقتی من میگویم در سال 57 دچار انحراف شدیم منظور در مناسباتی است که حاکمیت ایجاد کرده است، اما در رابطه با آرمانهای انقلاب در میان مردم، ما عقبنشینی یا انحرافی نمیبینیم. مردم همچنان به آرمانهای انقلاب علاقهمند، معتقد و وفادار هستند. اگر بیست ساله گذشته را در مراحل مختلف بخواهیم بررسی کنیم، در سه دوره برای ما قابل بحث است. این سه دوره عبارت است از :
جمهوری اول ـ بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تا درگذشت امام. ویژگیهایی بر این دوره حاکم بوده است. نظام جدید تثبیت شد. قانون اساسی نهایی شد و نهادهای دایم در چارچوب قانون اساسی شکل گرفت. مثل همه انقلابهای جهان جنگ قدرت میان انقلابیون گذشته و حاکمان جدید آغاز شد و این جنگ به نفع روحانیان و به ضرر روشنفکران بخصوص روشنفکران دینی تمام شد، گروگانگیری شد، جنگ را عراق آغاز کرد، قطعنامه 598 پذیرفته شد که فوقالعاده مهم بود. اگر امام خمینی با شجاعت بیسابقه خود قطعنامه را نمیپذیرفتند، جانشینان او نمیتوانستند چنین تصمیمی بگیرند و در نتیجه ما دچار یک سلسله مسائل اساسی دیگری میشدیم. بدون این که در برابر عراق بتوانیم مجدداً دفاع نظامی بکنیم و مملکت در یک موقعیت شکنندهای قرار میگرفت.
در دوران اول، رهبری داشتیم که تمام ویژگیهای یک رهبر فرهیخته یا کاریزماتیک را دارا بود. ویژگی رهبر کاریزما این است که با قدرت جاذبه رهبری خود، خیلی از کارها را حل میکند. مردم از او حمایت میکردند.
در جمهوری اول اگرچه مشروعیت نظام از رهبری کاریزماتیک سرچشمه میگرفت. اما از همان پاریس ما به این مطلب توجه داشتیم. رهبری کاریزماتیک همیشه در انقلابها، عمری موقت دارد که تا زمان حیات رهبر کاریزما طول میکشد.
بنابراین اگر در یک نظامی مشروعیت، صرفاً مشروعیت کاریزماتیک باقی بماند، با درگذشت رهبر کاریزماتیک مجموعه نظام دچار شکستی بزرگ خواهد شد، برای این که این شکست پیش نیاید، از همان ابتدا قانون اساسی نوشته شد. نوشته شدن قانون اساسی و تکیه مکرر امام خمینی به این که میزان رأی مردم است و در واقع تلاش برای این است که از درون مشروعیت کاریزماتیک وضعیت جدیدی براساس مشروعیت عقلانی شکل بگیرد. به طوری که وقتی رهبری کاریزماتیک از صحنه بیرون میرود، این مشروعیت عقلانی نظام را حفظ کند. اینها همه ویژگیهای دوران اول بود.
با فوت امام خمینی، جمهوری دوم آغاز شد. جانشینان امام خمینی در قانون اساسی تغییراتی دادند. این تعییرات دو شاخصه مهم دارد. شاخصه اول این است که چون کاریزما به آن معنا، دیگر وجود نداشت و نمیتوان رهبر کاریزماتیک را سفارش داد. زیرا چنین رهبری چیزی است که در تاریخ خود به خود به وجود میآید و چون جانشین رهبر کاریزماتیک نمیتواند مثل او با کاریزمای خود قضایا را حل بکند، لاجرم به اختیارات او افزوده میشود. به عنوان مثال امام خمینی احتیاج نداشت که قانون به او حق بدهد که مجلس را منحل کند.
امام خمینی هم لزومی نداشت مجلس را منحل بکند، اما کافی بود ایشان حرفی بزند. مثلاً بگوید از نظر من از امروز نمایندگان شرعاً حق رفتن به مجلس را ندارند و خلاف شرع است که به مجلس بروند. اگر همین یک جمله گفته میشد، نمایندگان نمیرفتند و عملاً مجلس منحل میشد. آیا بعد از درگذشت ایشان هم چنین چیزی امکانپذیر بود یا هست؟ ما میدانیم نبود و نیست. کسانی که قانون اساسی را تغییر دادند، میدانستند چنین نیست.
نفس این که به اختیارات رهبری افزودهاند، نشاندهنده این واقعیت است که پذیرفتهاند آن کاریزما دیگر وجود ندارد، اما یک کار دیگر هم کردند و آن عبارت از این بود که شرایط را تقلیل دادند. در قانون اساسی اول مرجعیت، اعلمیت یکی از اجزای رهبری بود. اصلاً فلسفه سیاسی ولایت فقیه براساس این بود که مراجع عالیقدر و اعلم با تمام آن ویژگیهایی که نقل کردهاند، صلاحیت نیابت عام از طرف امام معصوم را دارند. در این مورد آقای آذری قمی اصرار میکرد که آیتالله گلپایگانی باید رهبر شود. اما واقعیت چه بود؟ [...] بنابراین، فلسفه سیاسی ولایت فقیه با یک پارادوکس یا تضادی در عالم واقع روبهرو شده بود. برای این که قانون اساسی اول را به تناسب حضور امام خمینی وضع کرده بودند. به تعبیر مهندس بازرگان، قبایی بود که به تن ایشان دوخته بودند.
بعد از آن چه؟ آنان مجبور شدند، در حالی که نمیتوانستند طبق فلسفه و نظریه سیاسی ولایت فقیه کسی را پیدا کنند. بین خود و قتی بررسی کردند دیدند از نظر سیاسی هیچ کدام در سطح [آیتالله] آقای خامنهای اشراف به امور سیاسی ندارند. ایشان تجربه دو دوره رئیسجمهوری را دارند. لذا ایشان را رهبر کردند. بنابراین جمهوری دوم با یک چنین ویژگیهایی شروع میشود، از طرف دیگر در جمهوری دوم پست نخستوزیری حذف میشود. حالا این بار آمدند بخش دیگری از قانون اساسی را متناسب با آقای هاشمی تغییر دادند. آن زمان آقای هاشمی میخواست رئیسجمهور بشود و معتقد بود همه قدرت اجرایی در رئیسجمهور باید متمرکز باشد و به همین ترتیب هم عمل شد. پس میبینیم در جمهوری دوم تغییراتی در قانون اساسی در جهت تمرکز قدرت در برخی نهادها و اشخاص داده شد.
علاوه بر این در جمهوری دوم جنگ تمام شده است و کسانی که در جبههها بودند برگشتهاند. اینها ناگهان با این پدیده روبهرو شدند که طبقه جدیدی از سرمایهداران به وجود آمدهاند، کسانی که قبل از انقلاب یا در آستانه انقلاب به قول معروف هشتشان گرو نهاشان بوده و آه در بساط نداشتند، حالا تبدیل به کسانی شدهاند که سرمایههاشان ارقام نه رقمی و دوازده رقمی شده است، کسانی هستند که حسابهای بانکی خارجیشان روی میلیارد است و پی بردند که بسیاری از اینها از قِبَل جنگ و در جریان جنگ بهرهمند شدهاند، متوجه شدند که یک سرمایهداری تجاری جدیدی، زالوصفت همه چیز را میچاپد و میبلعد.
از تمام رانتهای دولتی به نفع خودشان استفاده میکنند. به تعبیر دیگری اینها در جبههها میرزمیدند عدهای به نام آنها بزم اقتصادی برپا کرده بودند. این باعث میشد نیروهای هوادار حاکمیت ریزش پیدا کند، آرام آرام از جمهوری دوم آرایش تازهای از نیروهای سیاسی و انقلابیون شکل میگیرد.
بسیجیان و جبههرفتهها سه دسته شدند. معدودی از وضعی که دیدند به شدت ناراحت شدند و دچار برخی ناهنجاریهای روانی شدند و نتوانستند این وضع نابهنجار را تحمل کنند. عدهای دیگر به کاروان پیوستند به همان سرمایهداران تجاری و سهم خودشان را گرفتند. اما عدهای دیگر بر همان عهد و میثاق خودشان باقی ماندند، آنها کسانی بودند که فارغ از اینکه رهبرشان چه کسی باشد برای مملکت و دینشان جنگیدند، اینها در واقع کسانی بودند که پیام شهید باکری را خوانده بودند، شهید باکری یکی از سرداران بزرگی بود که قبل از فتح خرمشهر شهید شد و یک وصیتنامه خیلی جالبی دارد، او پیشبینی میکند بعد از جنگ نیروهای رزمنده به سه گروه تقسیم خواهند شد و آنهایی که وفادار به آرمانها و اخلاق بسیجی باقی بمانند رنج خواهند برد و او دعا میکند که شهید بشوند تا ناظر آن وضع نباشند و دعایش در مورد خودش مستجاب شد.
چرا که نمیخواست ناظر آن چیزی باشد که پیشبینی کرده بود و به درستی بعداً اتفاق افتاد. در جمهوری دوم اینها آرام آرام راهکارهای بیان نظریات خودشان را پیدا کردند، از درون اینهاست که روزنامهها و مجلات تازهای پدیدار میشوند و رشد میکنند و چون اینها خودشان در درون حاکمیت بودند و در جبههها با صمیمیت میجنگیدند به خود حق میدادند حرفهاشان را بزنند و کسی هم نمیتوانست مانع آنها باشد. برای این که اینها همه جا پایگاه داشتند، ارتباطات داشتند، بنابراین در جمهوری دوم میبینیم که یک بازنگری از جانب نیروهای درون حاکمیت نسبت به مواضع و عملکردهای گذشته مطرح میشود. در جمهوری دوم یکسری مقولات جدی و اساسی مطرح میگردد، مرز میان دین و دولت. مردم در انقلاب گفتند آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی، آیا جمهوری اسلامی یعنی حکومت اسلامی به شیوه قدیم؟
آیا مردم حکومت اسلامی را میخواستند یا حکومت یک قشر معینی را به عنوان روحانی؟ آیا آن چیزی که به نام اسلام پیاده شده و این چیزی که الان به اسم اسلام عمل میشود همانی است که مردم میخواستند؟ اصولاً دولت تا چه اندازه باید در دین مردم دخالت بکند؟ اینها همه مسائل خیلی اساسی و کلیدی بود که در جمهوری دوم شروع به جوشیدن کرد. از طرف دیگر انقلاب اسلامی سال 57 یک تأثیرات خیلی عمیقی در جامعه ما باقی گذاشته است. این تأثیرات در جمهوری اول نمیتوانست خودش را نشان بدهد.
زیرا هنوز امام خمینی بود و اجازه نمیداد روحانیون محافظهکار خیلی میداندار باشند، اما در جمهوری دوم و در غیاب آقای خمینی آرام آرام جناح محافظهکار روحانیت میآید و آن افراد مترقی را حتی کنار میگذارد و برخی از منابع و مراکز قدرت را در دست میگیرد. یک سرکوب اجتماعی شروع میشود، امر به معروف و نهی از منکر در یک مفهوم بسیار تنگنظرانهای به شدت اجرا میشود. اگر میلیاردها تومان از اموال عمومی را میخورند این منکر نیست ولی اگر تار مویی از زیر روسری دختر جوانی بیرون باشد، عرش خدا به لرزه درمیآید و این منکر است و باید با آن مبارزه کرد.
* آیا با توجه به این نکات میتوان گفت که از اهداف و آرمانها دور شدیم؟
** حالا عرض میکنم، انقلاب اسلامی مناسبات را بر هم زد، از جمعیت 30 میلیون زمان انقلاب، 15 میلیون زنان بودند، در جریان انقلاب زنان ما به انقلاب پیوستند و از آن انزوای تاریخی که فقط در خانه باشند بیرون آمدند. خواهران، مادران، همسران و دختران ما همه همراه مردانشان آمدند. در نتیجه زنان ما به شدت سیاسی شدند. این مهمترین اثر عمیقی بود که انقلاب بر جامعه ما گذاشته است. نقش و حضورشان آنچنان اهمیت پیدا کرد که علیرغم فشار زیادی که مرتجعین به آقای خمینی وارد میکردند که مثل سالهای 1340 اجازه ندهند زنان در انتخابات شرکت کنند، آقای خمینی زیر بار نرفت. آنها هم در آن جو جرأت بیان علنی نظرات خود را نداشتند. این سیاسی شدن زنان در دوران جنگ در پشت جبههها به خوبی خودش را نشان داد.
در جمهوری دوم ما به شدت با پدیده خشن فشار و سرکوب اجتماعی روبهرو شدیم که بزرگترین قربانی این فشار اجتماعی زنان و جوانان بودند. بنابراین زنان ما در حالی که سیاسی شده بودند خود به خود به اردوی ضد ارتجاع پیوستند. حتی زنان بسیار متشرعه ما نمیتوانستند بپذیرند با دختران جوانشان با خشونت برخورد شود. اثرات منفی این نوع رفتارها را در درون خانواده بر روی دختران جوانشان میدیدند. بنابراین از درون خانوادههای ما جنبش ضد ارتجاع شکل گرفت.
دختران جوانی که در دوره انقلاب 18 تا 20 سالشان بود حالا خودشان مادرانی هستند که بچههایی را در دامان خودشان پرورش دادند و این افکار و اندیشههای خودشان را به جوانان و فرزندانشان منتقل کردهاند، لذا شما با نسل جوانی روبهرو هستید که یا بعد از انقلاب به دنیا آمدهاند و یا بعد از انقلاب رشد کردهاند و به شدت سیاسی هستند و به شدت مخالف مواضع راست افراطی.
* و این تضمینی است برای این که بعد از این انحرافی به وجود نیاید؟
** اصلاً اینها بودند که دوم خرداد را به وجود آوردند. این ریشهها از جمهوری دوم شروع به نشان دادن خود میکند. در جمهوری دوم با این پدیده روبهرو میشویم که آرام آرام خواست مردم برای تأمین آزادیها و تکمیل حقوقشان و مخالفت با انحرافات شدت میگیرد. به نظر من خواست مردم برای تأمین حقوق و آزادیهای سیاسی و حاکمیت ملت به همان اندازه دوران انقلاب قوی است، ولی مردم دیگر انقلاب نمیخواهند، مردم خود به خود و ناخودآگاه پی بردند که تغییرات رادیکال، مثل انقلابی که اتفاق افتاد چاره نهایی نیست، مردم شیوه دیگری را اتخاذ کردند، این شیوهها چه بود؟ اولین علائمی را که ما مشاهده کردیم در انتخابات دوره دوم ریاست جمهوری آقای هاشمی بود.
در گذشته وقتی انتخابات ریاست جمهوری بود یک کاندیدای اصلی وجود داشت مثلاً آقای خامنهای یا آقای هاشمی، یکی دو نفر هم مثل دکتر شیبانی، عسگراولادی و یا کسی دیگر پیدا میشود که فقط به عنوان سیاهی لشکر بود و همه هم میدانستند که او کاندیدای جدی نیست ولی برای این که نگویند انتصابات بود و فقط یک کاندیدا وجود داشت آنها هم یک صد هزار تایی، دویست هزار تایی رأی میآوردند و مدعی هم نبودند و این کار فقط یک نمایش بود. عین این نمایش را در دوره دوم ریاست جمهوری آقای هاشمی تکرار کردند.
اما این وسط حادثهای اتفاق افتاد که بسیاری از ناظرین سیاسی آن را نادیده گرفتند و آن عبارت از این بود که یکی از این افراد که معروفیت کمتری داشت و برای اکثریت مردم گمنام بود و ثبتنام هم کرد و چند سالی هم در ایران نبود بورس گرفته بود رفته بود به کشور انگلیس برای تحصیلات دانشگاهی کاندیدا شد، یکی دو بار هم در تلویزیون حرفهایی زد و نقشی مخالف با هاشمی را ایفا کرد و از سیاست اقتصادی هاشمی انتقاد کرد. آقای احمد توکلی در انتخابات آن سال چهار میلیون رأی آورد. در یک نگرش ممکن است چنین گفته شود که بعد از هاشمی احمد توکلی خیلی پایگاه دارد. در کردستان احمد توکلی بیش از هاشمی رأی آورد، آیا معنایش این بود که احمد توکلی در کردستان محبوبیتش بیشتر از هاشمی است؟ در عالم واقع چنین نبود.
در واقعیت این بود که بسیاری از مردم به هر دلیلی باید میرفتند و رأی میدادند اما نمیخواستند به هاشمی رأی بدهند، میدانستند هاشمی کیست، مردم کردستان هاشمی را میشناختند مردم کردستان به رغم هاشمی گفتند میرویم به کاک احمد رأی میدهیم. در واقع این رأی اعتراض به هاشمی بود. این هنجار سیاسی تازه در جامعه بیرون آمده و خودش را نشان داد. مردم از این ابزار دموکراتیک، از این رأی خودشان استفاده کردند و گفتند شما را نمیخواهیم، از درون جامعه مردم به ما روشنفکرها پیامی دادند، گفتند ما انقلاب را دوست داریم ما به نظام وفادار هستیم ولی با این وضعیت نمیتوانیم کنار بیاییم. آنها راهی را به ما روشنفکرها نشان دادند. از طریق دموکراسی با همین رأی و در همین شرایط رأی منفی میدهیم.
به این رأی میگویند «یروتست ووت» رأی اعتراض، رأی عدم کفایت سیاسی. در انتخابات دوم خرداد این حرکت اوج تازهای گرفت. در واقع آقای خاتمی که ویژگیهای کاریزماتیک را دارد، و سیدی است که جاذبه دارد نه دافعه در برابر رقیبش که دافعه زیادی دارد خاتمی جاذبه دارد. صرفنظر از همه مسائل دیگر وقتی این دو نفر با هم بیایند در تلویزیون صحبت بکنند منش و شخصیت این دو یکی جاذبهدار است و دیگری دافعه دارد، از طرف دیگر جریان راست در ارزیابی وضعیت سیاسی دچار یک خطای تاریخی شد، تمام مقدسات از خدا پیغمبر، امام حسین و حضرت عباس همه را به خدمت گرفت تا مردم را وادار سازد به این آقا رأی بدهند، حتی از یک کودک هفت ساله حافظ قرآن استفاده کرد. هر قدر از این حرفها بیشتر گفتند آن روحیه مخالفی که در مردم پیدا شده بود بیشتر تقویت شد و مصممتر شدند که به میدان بیایند و به خاتمی رأی بدهند.
چیزی که من میخواهم بگویم این است که پیامد انقلاب اسلامی ایران در عمیقترین لایههای جامعه ما به بارزترین شکل در جمهوری سوم خودش را نشان داد. ناگهان 90 درصد واجدین شرایط به پای صندوقها رفتند و رأی دادند. بیست و چند میلیون به آقای خاتمی رأی دادند. مهمترین و جالبترین بخش این رأی آن بود که در همه جا مردم به یک گونه واکنش نشان دادند. به جهت جامعهشناسی فهم این امر خیلی مهم است که احزاب سیاسی سراسری نداشتیم و رادیو تلویزیون تبلیغ نمیکرد که مردم بروند به خاتمی رأی بدهند. چه چیزی در درون جامعه ایران وجود داشت که خودش را آنگونه نشان داد که در شهرهای کوچک، شهرهای بزرگ و در روستاها مردم واکنش مشابهی داشتند؟ این حکایت از چیز دیگری میکند که ما در روانشناسی اجتماعی به آن میگوییم ناخودآگاه جمعی جامعه. جامعه هم مثل انسانها ناخودآگاه دارد.
در ناخودآگاه جمعی جامعه چیزهایی وجود دارد که بر رفتارهای آن اثر میگذارد. وقتی شما یک جوان یا مردی را میبینید که از چیزی خوشش میآید و یا بدش میآید و هیچ دلیلی هم برای آن ندارد این از کجا سرچشمه میگیرد؟ بخش عمدهای از شخصیت ما آدمها ناشی و برخواسته از ناخودآگاهمان است چیزی که مقداری از آن به ارث به ما میرسد و بخشی از آن را از دوران طفولیت به دست میآوریم، ناخودآگاه جمعی جامعه ما یک جمعبندی داشته که ظاهر نبوده و ناگهان به همه دستور میدهند، همه با هدایت آن به پای صندوقها میروند و رأی میدهند، هنگامی که در مسابقات فوتبال در ملبورن ایرانیان پیروز شدند همین ناخودآگاه جمعی به مردم گفت به خیابان بریزید. نه تلویزیون تبلیغ کرد و نه رادیو، اما همین قدر که آن خبر منتشر شد ناگهان ظرف نیم ساعت، یک ساعت در تمام شهرهای ایران مردم به خیابانها ریختند و تظاهرات مشابهی را انجام دادند.
اینجا این ناخودآگاه جمعی جامعه با تکیه بر عنصر ملی مردم را وادار ساخت از این که ایران در این مسابقه پیروز شد شادی کنند. بنابراین جمهوری سوم با این ویژگیها آغاز میشود، عصر جدیدی از آگاهی اجتماعی در جامعه بروز و ظهور پیدا میکند. بزرگترین معضل خط راست این است که فکر میکند با اصلاحطلبانی که درون حاکمیت هستند طرف است، فکر میکند اگر خاتمی را فلج کند دنیا به کامش خواهد چرخید، فکر میکند اگر همه کاندیداهای ملی مذهبی، اصلاحطلبان، نهضت آزادی، و اینها را حذف بکند، اوضاع بر وفق مرادش خواهد بود، هنوز خط راست به این جمعبندی نرسید که چنین نیست.
برگردیم به سئوال اول شما، بنابراین انقلاب در یک سطحی، در سطح حاکمیت دچار انحرافات شده است، مردم احساس میکنند انقلاب را از آنها دزدیدهاند، مردم احساس میکنند، به نام آنها و بدون اجازه آنها دارند حکومت میکنند، ولی مردم انقلاب دیگری نمیخواهند. مردم از طریق همین شیوههای مسالمتآمیز است که برای تغییرات تدریجی فشار میآورند. بنابراین تغییرات اجتماعی و سیاسی در ایران امری اجتنابناپذیر است و این فشار از داخل است که وارد میشود، این یک پدیدهای است که در پنجاه سال گذشته ایران سابقه نداشته است.
در سالیان دراز گذشته در زمان شاه در دو نوبت فشار از بیرون باعث تغییرات شد، در سالهای 39 و 40 هنگامی که کندی در آمریکا روی کار آمد بنا به مصالحی و بنا به تحلیلهایی به شاه فشار آوردند که یکسری آزادیهایی به جامعه بدهد، شاه یک مقداری آزادی داد اما آنچنان از درون احساس تزلزل میکرد که فوراً از آن جلوگیری کرد و در 15 خرداد همه را سرکوب کرد. بار دوم در سال 55 ـ 56 بود که دولت کارتر بنا به مصالحی دیگر، مسئله حقوق بشر را مطرح کرد و به شاه برای باز شدن جو سیاسی فشار آورد که این بار وقتی خواستند قدری فشار را کم بکنند ناگهان همه چیز منفجر شد.
اما الان هیچ نیروی خارجی به ایران برای آزادی فشار نمیآورد، هیچ قدرت خارجی در مقام این نیست که بتواند فشار بیاورد و حاکمیت ایران به آن جواب بدهد، اما این بار این فشار از خارج نیست بلکه از درون سرچشمه میگیرد، البته سردمداران تلاش میکنند بگویند این فشار از خارج است، بگویند آمریکاییان میخواهند اصلاحطلبان روی کار بیایند، اینها همه شعر است، اینها نادیده گرفتن صورت مسئله است، اینها پاک کردن صورت مسئله است ولی مسئله سر جایش است، مسئله این است که مردم خود ما این را میخواهند، ما جوانترین ملت در دنیا هستیم. 75٪ جمعیت ما زیر بیست و پنج سال است، شاه برای این نسل جوان تاریخ است اما عملکرد حاکمیت برایش واقعیت است.
قضاوت اینها نسبت به گذشته و زمان شاه نیست، قضاوت اینها نسبت به آن چیزی است که مشاهده میکنند، جوانان ما با دیواری از بتونآرمه در مقابل آینده خود روبهرو هستند و هیچ آیندهای ندارند، تحصیلات دیگر آن جاذبه را ندارد برای این که سطح علمی دانشگاههای ما به شدت افول کرده است، ما چندین هزار پزشک داریم که اکثراً بیکارند، ما کسانی داریم که مهندس کشاورزی هستند و به عنوان کارگر روزمزد در کارخانهها کار میکنند، این جوانها نیاز دارند که ازدواج بکنند و نمیخواهند دچار آلودگی بشوند، اما هیچ نوع امکانی برای ازدواج وجود ندارد، برای یک زوج جوان پیدا کردن یک اتاق در یک شهر مشکلتر از گذشتن از هفتخوان رستم شده است.
چه کسی مسئول این وضعیت است؟ مردم عادی و عامی از فشارهای اقتصادی به ستوه آمدهاند، هر قدر خط راست بخواهد آقای خاتمی را متهم بکند، مردم میدانند که خاتمی دستش کوتاه است، خاتمی هم مثل مهندس بازرگان چاقوی بیتیغه را به دستش دادهاند، مردم این را میفهمند. بنابراین هیچ کس نمیتواند این فرایند را به عقب برگرداند یا متوقف کند به همین دلیل ما به عنوان بخشی از نیروهای اصلاحطلب، به عنوان سازمانی با 40 سال سابقه، میخواهیم حاکمان وقت بر سر عقل بیایند و راه را برای اصلاحات، ولو تدریجی باز کنند. اما شورای نگهبان با این تصمیمهایی که گرفت و با این قلع و قمعی که کرد نشان داد که جریان راست هنوز به آن نقطه خردورزی لازم نرسیده است.