تاریخ انتشار : ۲۱ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۹:۱۳  ، 
کد خبر : ۲۱۱۲۶۴

زمینه‌های کودتا را فراهم می‌کنند


بعد از ترور رزم‌آرا، "حسین علا" به نخست‌وزیری رسید. بعد از تعطیلات نوروز او به مجلس آمد و مطرح کرد که تکلیف لایحه باید روشن شود. هنگام طرح لایحه ملی شدن صنعت نفت در مجلس، موضع حساب شده‌ای گرفت و گفت که بنده بیمار قلبی هستم و اصلا این کار از من ساخته نیست. جمال امامی از متولیان درجه اول و کارگردانان مجلس و از عمال انگلستان بود. او به مصدق می‌گوید: "دولت گفته است از توان ما خارج است، این زنگوله را خودت به گردن گربه ببند. تو که خودت سر و صدای ملی شدن صنعت نفت را راه انداخته‌ای، خودت اینکار را بکن".
او حساب کرده بود که مصدق در تمام دوران فعالیتهایش همیشه در مجلس در اقلیت بوده و مسئولیت آنچنانی هم نداشته است. بعد از شهریور 20 یک بار شاه به او گفت کابینه تشکیل بده. او می‌گوید: با سلطه‌ای که انگلستان بر کشور دارد مگر به تو اجازه می‌دهد که من بیایم و کابینه تشکیل بدهم؟
در آن زمان انگلیسیها هشتاد درصد حساب کرده بودند که مصدق نخواهد پذیرفت و برگ برنده‌ای نصیب آنها می‌شود. ولی برخلاف انتظار آنها مصدق می‌پذیرد، اما مشروط به اینکه باید آیین‌نامه خلع ید را دولت تصویب کند. شرط دومش این بود که بعد از اینکه از شرکت نفت انگلیسی خلع ید کردم، باز هم بتوانم به مجلس برگردم. اینها بناچار پذیرفتند و مصدق نخست‌وزیر شد. دولت برنامه را به مجلس اعلام کرد. یکی "خلع ید از شرکت نفت انگلیس"، دوم "اصلاح قانون انتخابات".
من خاطراتی از مرحوم حاج مهدی عراقی دارم. سالهای 54 تا 56 در زندان قصر باهم بودیم. او آدم پاک و مخلصی بود. او همراه اعضای موتلفه در قتل منصور شرکت کرده بود.
فداییان اسلام بعد از شهادت نواب صفوی تا مدتی سرگردان بودند، تا نهضت روحانیت در سال 1340 شروع شد. آیت‌الله خمینی جزو رهبران و حتی به عنوان رهبر درجه اول نهضت روحانیت مطرح شد. هواداران نواب از آیت‌الله خمینی اطلاعاتی داشتند که از نواب صفوی در دوران دکترمصدق حمایت کرده است، لذا به ایشان نزدیک می‌شوند. حاجی عراقی به منزل آیت‌الله خمینی راه پیدا می‌کند و جزو نزدیکان و معتمدان ایشان می‌شود. آیت‌الله خمینی به اینها دستور می‌دهد که شما تشکیلاتی درست کنید. در این زمان تفکر فداییان اسلام در قالب تشکیلاتی جدید به نام هیئتهای موتلفه شکل می‌گیرد که بعد از ترور حسن‌علی منصور، نخست‌وزیر وقت، دستگیر می‌شوند. از جمله دستگیرشدگان حاجی عراقی بود که به حبس ابد محکوم شد، چهار نفر هم به شهادت رسیدند.
حاجی عراقی از سال 43 در زندان بود، من در سالهای 54 - 55 از زندان مشهد به زندان شیراز تبعید شدم و بعد به زندان قصر برگشتم که با حاجی عراقی در یک بند بودیم. او پیشنهاد کرد که خاطرات گذشته را با هم مرور کنیم. خیلی هم نسبت به بنده محبت داشت، من هم به ایشان علاقه داشتم. از پیشنهادش استقبال کردم، مرحوم حاجی عراقی به من گفت:
"بعد از اینکه مصدق به نخست‌وزیری رسید، ما فداییان اسلام به مصدق پیشنهاد کردیم حالا که شما به نخست‌وزیری رسیدید باید قوانین و احکام اسلام را پیاده کنید. از جمله چهار پیشنهاد داریم:
1- حجاب در سرتاسر کشور اجباری شود.
2- مشروبات الکلی در سرتاسر کشور باید ممنوع باشد.
3- نمازجماعت ظهر در وزارتخانه‌ها و ادارات باید انجام گیرد.
4- زنان هم از ادارات اخراج شوند."
دکترمصدق می‌گوید: "سلام مرا به آقای نواب برسانید و بگویید، به طوری که اطلاع دارید و اعلام هم شده است برنامه دولت من دو ماده بیشتر نیست: "خلع ید از شرکت نفت انگلیس" و "اصلاح قانون انتخابات"، بعد از خلع ید با اصلاح قانون انتخابات مجلس که نماینده واقعی مردم باشد، دولتی سر کار می‌آورد و این دولت صلاحیت آن را دارد که به این گونه از درخواستهای مردم رسیدگی کند."
فداییان بین خودشان بحث می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که مصدق اصلا اسلام را قبول ندارد، پس باید حذف شود، حذف فیزیکی. این نوعی تفکر در تاریخ اسلام بوده است که اگر کسی با نظر ما موافق نبود، باید از سر راه برداشته شود. مرحوم مطهری هم در کتاب جاذبه و دافعه علی، چنین بحثی را دارد که از زمان حضرت علی(ع) به این طرف چنین طرز فکری شکل گرفت.
کسانی که این طرز تفکر را داشتند، از بین رفتند ولی این فکر مانده است. کسانی پیدا می‌شوند و می‌گویند که اگر این پیشنهاد یا نظر ما عملی نشد، باید مانع را از سر راه برداریم، حذف فیزیکی کنیم. این یک طرز فکر است. تصمیم می‌گیرند مصدق را ترور کنند. حاجی عراقی نقل می‌کرد که راننده، مصدق را بسرعت از صحنه خارج می‌کند و ترور موفق نمی‌شود. دستگاههای ویژه اطلاعاتی از طرف شاه به مصدق پیغام می‌دهند که محافظ ویژه برای تو تعیین می‌کنیم و سلاح کمری برایت می‌فرستم که همراه داشته باشی.
مصدق به مجلس آمد و گفت: سر راه، آمدند مرا ترور کنند، اما اسم نبرد. فکر می‌کنم در سالهای 1326 - 1327 نواب صفوی در یکی از شهرهای شمال علیه بهاییها، صحبتهای تندی می‌کند و مردم را می‌شوراند. یکی از بهایی‌ها کشته می‌شود. دادگستری آن شهر که قتل در آنجا اتفاق افتاده بود به شهربانی تهران نیابت و دستور می‌دهد که نواب صفوی تحت تعقیب است و برای بازجویی و تعقیب، او را در اختیار دادسرای آنجا قرار دهند. این زمان آیت‌الله کاشانی و خود فداییان اسلام در صحنه بودند. شهربانی تهران که زیر نظر شاه بود سیاستشان اقتضا نمی‌کرد که نواب صفوی را دستگیر کنند و تحویل دادسرای آن شهرستان بدهند. از لحاظ سیاسی مصلحت نمی‌دیدند، بخصوص که فداییان اسلام کسروی را هم پیش از این ترور کرده بودند و بعد با فتوا و فشار علمای نجف و ایران آزاد شدند. حکم غیابی صادر می‌شود و نواب صفوی به دو سال زندان محکوم می‌شود. حکم برای اجرا به شهربانی تهران ابلاغ می‌شود. شهربانی تهران بنا به مصلحتی نواب را نمی‌گیرد و پرونده می‌ماند.
وقتی مصدق به سر کار آمد قوای انتظامی و دستگاههای اطلاعاتی همه زیر فرمان شاه بود. در این زمان نواب را می‌گیرند و به زندان می‌اندازند. شایع می‌شود که مصدق، نواب را به زندان انداخته است. فداییان اسلام هم کینه مصدق را به دل می‌گیرند که رهبرشان را مصدق به زندان انداخته است. من اینها را برای مرحوم حاجی عراقی توضیح دادم که حاجی‌جان! مصدق، نواب را به زندان نیانداخت، حکم مربوط به چند سال قبل بود و اجرای آن در زمان مصدق توطئه بود. ولی بهرحال با آن سابقه ذهنی که نسبت به مصدق پیدا کرده بودند این دستگیری هم مزید بر علت شد و از مصدق کینه به دل گرفتند. کار به جایی رسید که زمانی که نواب و حاجی عراقی در زندان بودند، اعضای بیرون زندان دست به ترور دکترفاطمی زدند. حاجی عراقی می‌گفت: وقتی از زندان آزاد شدیم اطلاع پیدا کردیم که شخصی که مورد اعتماد کامل نواب صفوی بود، به خانه سیدضیاءالدین طباطبایی رفت و آمد دارد، ما به او مشکوک شدیم، به نواب گفتیم که آقا، این شخص که مورد اعتماد شما و خیلی به شما نزدیک است، به خانه سیدضیاء رفت و آمد دارد و مشکوک است. مرحوم نواب، نمی‌توانسته است چنین چیزی را درباره او باور کند. می‌گوید امکان ندارد که او به خانه سیدضیاء برود و جاسوسی کند. حاجی عراقی می‌گفت: ما پافشاری کردیم که نه، قطعا به خانه سیدضیاء رفت و آمد می‌کند. مرحوم نواب متقاعد شد که برویم و ردیابی کنیم و ببینیم که او چه روزی، چه ساعتی و برای چه مدتی به آنجا می‌رود. ردیابی کردیم و گزارش دادیم که در فلان روز، فلان ساعت و به این مدت به خانه سیدضیاء رفت و بیرون آمد.
در جلسه‌‌ای در حضور نواب، حاجی عراقی و جوانانی مثل او که نسل جوان فداییان اسلام و پرشور بودند با آن شخص مورد نظر صحبت می‌کنند. مرحوم نواب از آن شخص سوال می‌کند که تو به خانه سیدضیاء رفت و آمد داری؟ می‌گوید:بله.
- برای چه رفت و آمد داری؟
- من یک سابقه طولانی با او دارم، از گذشته‌های دور گاهی سلام و علیکی و احوالپرسی با او دارم.
این پاسخ مرحوم نواب را قانع می‌کند که او رفت و آمدش دوستانه است و جاسوسی نیست. اما حاجی عراقی و جوانانی مثل ایشان، از تشکیلات فداییان اسلام بعد از این مسایل استعفا می‌کنند که در روزنامه‌ها هم منعکس شد. به همین دلیل در سال 1335 که فداییان اسلام دست به ترور علا می‌زنند و دستگیر می‌شوند، حاجی عراقی را دیگر نمی‌گیرند.
من به آن مرحوم گفتم: ما فرض را بر این قرار می‌دهیم که رفت و آمد آن شخص به خانه سیدضیاءالدین طباطبایی عادی و دوستانه بوده و خیانت و جاسوسی نبوده است، کمتر از این که نمی‌شود؟ گفت: نه. گفتم: اما درباره سیدضیا شما شک و تردیدی ندارید که از عمال شناخته شده انگلستان در ایران است؟ گفت: نه. گفتم: مرامنامه فداییان اسلام این است که باید حکومت اسلامی در ایران تشکیل بدهند و احکام و حدود خدا را اجرا بکنند. سیدضیا هم این را می‌دانست، درست است؟ گفت: بله. گفتم: حال ایشان دوستانه نزد سیدضیا می‌رود، با هم به گپ زدن می‌نشینند، سیدضیا عامل کهنه‌کار سرسپرده انگلستان، خیلی طبیعی و عادی می‌گوید: شما مگر هژیر را ترور نکردید؟ مگر امامی شهید نشد و در نتیجه این شهادت انتخابات دوره شانزدهم تهران را باطل شد و در تجدید انتخابات افراد جبهه ملی به مجلس رفتند. رزم‌آرا را مگر شما ترور نکردید که در نتیجه‌اش نفت ملی شد؟ نفت که ملی شد مصدق سر کار آمد. خوب همه این کارها را شما برای چه کرده‌اید؟ آیا جز به خاطر اسلام و اجرای و احکام آن بوده است؟ پس حالا که به برکت این فداکاری‌ها، مصدق سر کار آمده، از او بخواهید که اسلام را پیاده بکند.
ادامه دادم: من که دسترسی به آرشیوهای اطلاعاتی انگلیس و سیدضیا ندارم، من این تصویر را ارائه می‌کنم بعد می‌خواهم بدانم نظر شما چیست؟ گفتم: طبیعی است سیدضیا این حرف را بزند، چون می‌داند که این پیشنهاد را خواهند داد. حساب کرده است که مصدق یا می‌پذیرد و جبهۀ داخلی در آستانۀ خلع ید، متشتت و پراکنده می‌شود یا نمی‌پذیرد و طرفداران این طرز فکر می‌گویند او اسلام را قبول ندارد، بروید ترورش کنید که رفتید و ترور کنید ولی موفق نشدید.
وقتی استنباطم را از این جریان برای حاجی عراقی گفتم، الان قیافۀ او جلوی من مجسم است، شهدالله، مرحوم حاجی عراقی سرش را روی دستش گذاشت و مدتی به فکر فرو رفت. گفتم: حاجی جان! با حسن ظنی که به من داری این را از روی اعتقادم و از روی اخلاص به شما می‌گویم، آیه قرآن است: "قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فی‌الحیات الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا" یعنی زیانکارتر از همه کسی است که کار نادرستی ممکن است انجام بدهد، اما تصورش این است که بهترین کار را انجام داده است. دشمن از نحوۀ تفکر و عدم آگاهی ما استفاده می‌کند، همچنانکه معاویه از خوارج نهروان، آن مردم متعبد نماز شب‌خوان متعصب، بهره‌برداری می‌کرد. آنها نمی‌فهمیدند چه می‌کنند و حضرت علی هم همین آیه را برای آنها خواند، در نهج‌البلاغه هست. این را هم من برای مرحوم حاجی عراقی گفتم.
سیدضیاءالدین طباطبایی در کودتای سوم اسفند، به طور مستقیم با انگلیسیها ارتباط داشته و نخست‌وزیر دولت کودتا می‌شود. بعد که رضاخان استقرار پیدا می‌کند، سیدضیا نقشش تمام می‌شود و به فلسطین می‌رود. رضاخان سردار سپه می‌شود و بعد نخست‌وزیر و بعد هم پادشاه می‌شود.
سیدضیا تا شهریور 1320 در فلسطین بوده است که مقدمات تشکیل دولت اسرائیل بتدریج فراهم می‌شد. در آنجا نقشش این بوده که زمینها را به عنوان یک مسلمان از اعراب می‌خریده و بعد به یهودیها می‌فروخته است. شهریور 1320 ماموریت پیدا می‌کند به ایران بیاید. در دوران کودتا روزنامه‌ای به نام "رعد" منتشر می‌کرد و بعد از شهریور 1320 روزنامه‌ای بنام "رعد امروز" منتشر می‌نمود و حزبی به نام "حزب اراده ملی" تشکیل داد. شعارهای حزب، تحت عنوان ملی، این بود که: "کلاه شاپو لگنی حرام است و ما نباید سرمان کنیم، باید کلاه پوستی سرمان کنیم، حدود اسلامی باید اجرا بشود، دست دزد باید قطع بشود، اگر کسی زنا کرد باید حد بر او جاری بشود و از این حرفها...... عده‌ای چماق هم راه می‌اندازد که عصرها به دفتر حزب توده در خیابان فردوسی تهران حمله می‌کردند. در درگیری و بزن بزنها، حکومت نظامی توده‌ایهایی را که مقاومت می‌کردند می‌گرفت.
از این کارها بعد از 28 مرداد، بهره‌برداری کردند. رادیو و مطبوعات بعد از کودتا تبلیغ می‌کردند که: آی مردم ایران! یادتان رفته چه دوران هرج و مرجی بود؟ در همین خیابانهای تهران، در همین خیابان فردوسی و لاله‌زار و استانبول، یک ساعت کرکره‌‌های مغازه را پایین می‌کشیدید و یکساعت بالا می‌بردید. کی می‌توانستید کسب و کار و تجارت و دلالی بکنید؟ این کودتاست که به این دوران هرج و مرج خاتمه داد، قدر بدانید!
فلسفه چماقداری سیدضیا را بعد از کودتا می‌توان درک کرد. همین طور، این که بقایی حزب زحمتکشان را تشکیل داد. شمس قنات‌آبادی هم حزبی بنام مجمع مجاهدین مسلمان تشکیل داد و بعد با بقایی و حزب زحمتکشان متحد شد. اینها هم در دوران قبل از کودتا چماقداری می‌کردند، با احزاب دیگر درگیری راه می‌انداختند، از آن طرف هم حزبهای چاقوکش و چماق بدست دربار، مثل حزب آریا و..... بودند که می‌کوشیدند هرج و مرج را بزرگ جلوه دهند. بعد از 28 مرداد تبلیغ می‌کردند که ببینید چه بساطی بود و خدا این مملکت را نجات داد. توجیه مذهبی کودتای 28 مرداد هم از آن مسایل پرمعنی است که بعدها توضیح می‌دهم. من که یک عنصر سیاسی – مذهبی بودم، در آن دوران به این مسایل کاملا حساس بودم. می‌فهمیدم که از مذهب چگونه بهره‌برداری می‌شود. پیش از ملی شدن نفت، رزم‌آرا رهبران حزب توده را از زندان آزاد کرد و فعالیت حزب از آن زمان ادامه داشت. بعد که مصدق سر کار آمد، او را به عنوان عامل امپریالیسم آمریکا معرفی می‌کردند. هزاران نسخه نشریه با اسامی مختلف در سرتاسر کشور با تیترهای برجسته پخش می‌کردند میتینگهای تخریبی و راهپیماییهای ضدنظم و امنیت برپا می‌نمودند. حادثه 23 تیر و 8 فروردین سال 1332 از این دست بود. کشته‌ها و مجروحین این حوادث را به پای دکترمصدق نوشتند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات