* در قانون اساسی تصریح شده که عقیده آزاد است و کسی را به جرم عقیده نمیتوان مورد تعرض قرار داد. اما بعضیها معتقدند که اگر کسی از عقیده اسلامی خودش دست بردارد، مرتد به حساب میآید و قتلش واجب است. شائبههایی وجود دارد که حتی قتلهای اخیر هم با چنین تفکری انجام شده باشد و این ظاهراً با قانون اساسی در تعارض است. سؤال ما این است که اصولاً این عقیده، مبنای اسلامی و مشروعیت قرآنی دارد؟
** اولین نکتهای که باید دقت کرد این است که اسلام نیامده است تا یک مشت جمعیت جمع کند و حزبی به حزبها اضافه نماید، بعد هم مثل بعضی سیاستمداران، مردم را به خودی و غیرخودی تقسیم کند و هر چه امکانات است، مال خودی و هر چه فشار و اعتراض است، برای غیرخودی باشد. ما خدا را شارع اصلی و اولیه میدانیم و خدا خالق همه انسانها است. بنابراین طبیعی است که بگوییم ارتباط با خدا ارتباط عاشقانه و محبتآمیز است. ارتباط معرفت است نه ارتباط اجبار و الزام.
حتی اگر کسی را به کار خیری مجبور کنند، این از نظر انسانی رشد محسوب نمیشود. به اعتقاد ما اسلام به این معناست که از روز اول، انسانها ارتباط عاشقانهای با آفرینش داشتهاند. در طول زمان و در اجتماعات گوناگون، وقتی خواستند روابط بین خود را تنظیم کنند، مقرراتی لازم آمد که در این زمینه در جوامع اسلامی مسایل و احکام فقه مطرح شد که نوعی "فن حقوق" است. اما فقه دامنهاش وسیعتر است، چون شامل روابط انسان با خودش و انسان با آفریدگارش و انسان با تاریخ و رابطه انسانها با یکدیگر میشود که عمدتاً روابط مدنی است و برای تنظیم امنیت جامعه لازم است.
درباره مسأله "ارتداد" باید بگویم، به نظر من یک سلسله مسایلی در فقه عرضه شده که بسیاری از اینها بطور تقلیدی و بدون تحقیق جدید بیان شده است و امروز بایستی ریشهیابی بشود. عقل هم گواهی میدهد که مسأله طور دیگری است.
"فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر" (کهف 29) صریح آیه قرآن است که: انسان! تو خودت فکر کن، خودت انتخاب کن، رشدت را بشناس و انتخاب کن. نقش خادمان انسانها، "آموزش درست فکر کردن" است، اگر ریشهای فکر کنیم، خدا مستبدی نیست که اگر یکنفر کلمهای نابجا در مورد او گفت، او عصبانی بشود. نمایندگان و رسولان واقعی خدا هم، انسانهایی هستند که رسالتشان ارزش دارد نه شخصیت فردی انسانیشان. لذا آنها هم گفته و میگویند: "انا بشر مثلکم" (کهف 110).
آنچه که در رسالت آنها ارزش دارد دعوت به خداست. لذا نمیتوانند انسانها را با اجبار و زور و برخلاف آنچه که با عقل خود تشخیص میدهند به کاری وادارند و یا مقرراتی را تعیین کنند که بخاطر گفتن یک کلمه که باید و نبایدهای دستوری است، منتهی به حذف و نابودی آنها شود. بنابراین اگر انسانی از فکری که داشت بخاطر یک فکر جدیدتر و پیشرفتهتر (هرچند به نظر خودش) بازگردد، خود این بازگشتن میتواند نکته مثبتی باشد.
برای اینکه ممکن است بر اثر تلقینات، قبلاً موضعی گرفته، یا در جامعهای بدنیا آمده باشد که از پیش یک سلسله مقررات و باید و نبایدها در کار بوده و شخص، به هنجار نابههنجار، براساس آن مقررات شکل گرفته است. زمانی در حال انسانها و جوامع مطالعه و دقت میکردم، دیدم در همین محیط ما، هر کسی بدنیا میآید حدود 256 حلقه به گردنش میاندازند. میگویند باید این کارها باشد و این کارها نباشد. کسی که پدر و مادرش مسلمانند، مسلمان جغرافیایی میشود.
اما مسلمان واقعی کسی است که اصول عقایدش "اجتهادی" باشد. آنوقت خواهید دید، حتی در میان مدعیان فقاهت هم، فقیه واقعی کم داریم.
فقیهی که اصول عقایدش به عنوان یک انسان متفکر معمولی، اجتهادی باشد. گاهی فرا گرفتن یک سلسله مسایل منقول را اجتهاد میخوانند و چه بسا عنوان "حکم الله" به آن داده میشود، در حالیکه نوعاً مستند آنها مدارکی "ظنی الدلاله" است یا علاوه بر آن "ظنی الصدور" هم هست. در حالی که صریح قرآن اینست که "و لا تقف ما لیس لک به علم" (الاسراء 36) یعنی دنبال آنچه که به آن علم نداری نرو.
بنابراین، اولاً حق انسان است که به دنبال علمش برود و بکوشد که به سرچشمه اصلی راه یابد و راه خود را به روشنی تشخیص دهد. هنگامی که دریافت مسألهای تلقینی است یا جای سوال دارد، اگر سوال نکند به "لا تقف ما لیس لک به علم" عمل نکرده و میتوان گفت به شعور انسانیاش بیاعتنایی و حتی خیانت کرده است.
ثانیاً اگر چنانچه با دستور و اجبار جلوی اندیشهاش را بگیریم، چه بسا از او آدمی متملق یا متظاهر یا حتی جانی به خود و دیگران و خائن که باید با تقیه و پنهانکاری زندگی کند، خواهیم ساخت.
چقدر خوب است که بگوییم: ای انسانها! شما ارزشتان به این است که خودتان فکر کنید. هر نظام فکری که به خودش مطمئن باشد، میداند که وقتی انسانها فکر کنند، به نتایجی میرسند که مصلحین واقعی برای پیشرفت انسانها عرضه کردهاند. مکتب و نظامی میترسد که اگر انسانهای بیدار "چرا" بگویند و باب "چرا گفتن" باز شود، چه بسا همه چیزش زیر سؤال برود. ولی به هر حال اگر کسی بمنظور درک حقیقت، سؤالی داشته باشد این حالت که طرح پرسشها و مسایل، نه تنها جرم نیست بلکه نوعی فضیلت است و حاکی از رشد و تحرک.
در این زمینه لازم است اشاره شود که افرادی که خودشان را در معرض اموری از این قبیل قرار دادهاند که به پرسشها و چراها، مخصوصاً در برابر نسل جوان تحصیلکرده و بویژه در دنیای کنجکاو و پیشرفته علم و عصر بازنگری ارزشها، پاسخ بدهند؛ باید بررسی کنند چرا و چگونه است که کسی از اعتقادی که قبلاً داشت برمیگردد؟
اگر کسی سؤالی دارد، این مسؤولیت افراد دارنده صلاحیت و متعهد به پاسخگویی را زیاد میکند که چرا نتوانستند با طرح درست مطالب و با انتخاب راههای مناسب، نسل جوان و پویای جامعه را آگاه و مجهز و بیدار کنند و سپس به فکر بازبینی در خودشان بیاندازند؟
"چرا گفتن"، برای یافتن راه بهتر زندگی و اندیشه کارسازتر، حق انسان است. این مسایل هم که مطرح شده همانطور که گفتم غالباً محل بحث است و از جمله، همین مطلبی که شما عنوان کردید که کسی را که "چرا" میگوید، مرتد بشمارند و مجازات کنند، اینگونه خشونتها و مجازاتهای خشن، ریشه قرآنی ندارد. حداکثرش اینست که ما بگوییم، اگر کسی فکر میکند به راه درستتری دست یافته است، درستی آن را با مقایسه با سایر نظریات خوب بسنجد و البته در این راه میتواند صادقانه و بدون ترس و واهمه بپرسد.
درباره ارتداد، در آیات قرآن اشارهای شده است که به چهار آیه اشاره میکنم. ولی در قرآن با تاکید و مکرر گفته است: "من بعد ما تبیین لهم الهدی" یعنی بایستی برای طرف مقابل حقایق تبیین و توضیح داده شده باشد. از این گذشته قرآن در هیچجا حکم مجازات دنیوی برای ارتداد ندارد.
(به آیات زیر توجه شود) حالا اگر کسی لیاقت نداشته باشد که از هدایتهای رشد دهنده استفاده کند یا به او بد آموخته باشند و او بخواهد از آن نظام فکری و زندگی تلقینی و تحمیلی راهش را عوض کند، در چنین مواردی یک نظام دینی و خدایی هیچوقت و هرگز نمیگوید: او را بگیرید و بکشید. این کار عاجزان است.
* اگر کسی بخواهد نظام اجتماعی را مختل کند و عناد داشته باشد، تا کجا میتوان او را آزاد گذاشت؟ آیا این آزادی هیچ حد و مرزی ندارد؟
** فرق است بین یک معاند با کسی که پویا و جویا است. معاند کسی است که در جامعه میخواهد فساد کند و قصدش از بین بردن سلامت جامعه و زیانرسانی است. این حساب دقیق و جدایی دارد و بسیار هم نادر است. در چنین صورتی هم، اگر فکر او منتهی به عملی بشود که برخلاف مصالح جامعه باشد، خود جامعه درباره آن تصمیم میگیرد، نه اینکه هر کسی به نوعی توجیهگری بپردازد و هر تعرض به خود را عناد به حساب آورد.
لذا من بعنوان یک کارشناس میگویم، در هیچ کجای قرآن نیامده است که شخص را بخاطر تغییر عقیدهاش که یک عمل درونی و نفسانی است، مجازات کرده و بزنید و بکشید. در قانون اساسی فعلی هم آزادی عقیده و بیان محترم شناخته شده است، اما بعضیها در مورد درک و مفهوم و آثار آن به نوعی حساسیت دارند که بایستی تعدیل شود.
در اوایل مشروطیت هم فرد یا افرادی بودند که در مورد دو کلمه "آزادی" و "مساوات" حساسیت داشتند و راجع به آزادی حتی در کتابشان از قول آنان نوشته شده است که اینها دو کلمه میشوم هستند، زیرا به اشتباه فکر میکردند آزادی یعنی هرج و مرجطلبی و یاوهگویی و مشوش کردن زندگی مردم. البته اینطور نبوده و نیست، بلکه وقتی میگوییم آزادی عقیده، یعنی تو فکر کرده باشی و به نتیجهای رسیده باشی که متکی به استدلال باشد و آن را، هم به مصلحت خودت و هم به مصلحت جامعه مدنی بدانی.
آزادی اظهار عقیده حتما باید وجود داشته باشد. از جمله نعمتهای پرارزش در فرهنگ بشری، طرح و عرضه یافتههای انسانهای با اندیشه است که باید در معرض اطلاع مردم و علاقمندان در هر موردی قرار بگیرد. از نظر دینی و اسلامی هم به نظر میرسد یکی از گناهان بسیار بزرگ این است که نگذارند سخن و یافتههای صاحب اندیشهای در زمینه بهبود زندگی انسان و هر نوع آگاهی ضروری به گوش مردم برسد. یعنی این، حتی و بدتر از منع حقوق مادی و منع از تنفس هوا است که حق طبیعی هر جانداری است.
در اول همه رسالههای مذهبی معمول نوشته و مینویسند که اصول عقاید اجتهادی است. اگر دین، صرف عبارتپردازی نیست و جدی است، پس هر انسانی حق دارد که حتی در اصول عقاید، اول بگوید چرا؟ و سپس آن را از روی دلیل و با اجتهاد و درک مستقل خود بفهمد و در باطن و قلب خود بپذیرد.
به زبان فرانسه "لیبرته" داریم و "لیبرتی ناژ" که این دو تعبیر با هم فرق دارد. در قرون وسطی این دو کلمه را نا به جا و گاهی به جای یکدیگر بکار بردند. "لیبرتی ناژ" یعنی آزاد از قیود تلقینی، هرج و مرجطلبی و خودخواهی و "لیبرته" یعنی فکر کردن و به نتیجه رسیدن، سپس در صورت نیاز نتیجه را در اختیار و در معرض اطلاع دیگران گذاشتن و نیز شورا و احترام به نظر سایرین که با آنها زندگی میکنیم و از نتیجه فکر دیگران مطلع شدن و امور جمعی را بر اساس شعور جمعی انجام دادن.
به هر حال نوع سختگیریها در مورد ارایه افکار و اندیشههای انسانی، نه تنها مبنای مذهبی و شرعی ندارد که نیز خلاف قانون اساسی مدون فعلی هم هست. منتها مطلب مهمی که خوب است به آن توجه داشته باشیم، این است که ضمن احترام و استفاده از مفهوم آزادی، باید چیزی را که مطرح میکنیم، هم اولاً خودمان به درستی و خوبی آن رسیده باشیم و هم قابل شنیدن برای دیگران و رشد دهنده افراد و جامعه به تناسب و با توجه به شرایط و ایجاد امکانات رشد برای افراد و جامعه باشد.
انسانها دو حق دارند یکی "رشدیابی" و دیگری "رشددهندگی". افرادی که لیاقت رشددهندگی دارند (و لااقل مانع رشد کسی نیستند) باید این فرصت و امکان را بیابند تا مطلبشان را به اطلاع دیگران برسانند. افرادی هم که آمادگی رشدیابی دارند، حق دارند و تکلیف هم دارند که بشنوند. این مسأله بسیار اساسی و قابل توجه جدی است. آن وقتها که در ایران دادگستری نبود، عامل اجرای قوانین، حدود و قصاص، علمای مذهبی هر ناحیهای بودند. اما عملکرد بنحوی بود که جامعه تشخیص داد باید نظام حکومتی برای اجرای اینگونه مقررات انتخابی باشد و نظام مورد اعتماد مردم باشد.
توجه به این نکته لازم است که ما قبل از اینکه در فروع و در امثال مسأله ارتداد فکر و بحث کنیم، باید در اصول مسایل و ریشه اعتقادات فکر و اجتهاد کنیم، در قرآنشناسی و فقه بازنگری نماییم. جملهای در قرآن در سوره "زمر" هست (آیه 18) آنجا که مسئله عبودیت حق و خداپرستی محض و واقعی را مطرح کرده است، میخوانیم: "بشر عبادی" بشارت بده آن انسانهایی را که خداپرستاندو میتوانند خود را پرستنده حق بدانند.
"الذین یستمعون القول" یعنی استماع میکنند گفتهها و آرای عرضه شده و به اصطلاح قرآنی "قول" را. قول اعم از گفتن با زبان یا نوشتن و قلم است. برای اینکه همه حرفها و مطالب و آرای مربوط به انسان و حقوق و تکالیفش را که مردم نمیتوانند رو در رو با هم حرف بزنند، بخصوص امروز که دنیای قلم و ارتباطات است.
اما در هر صورت این حق انسانهاست که نظریات مختلف را بشنوند و بتوانند بشنوند و متوجه شوند و سپس داوری و انتخاب کنند. بنابراین طبق روشن این آیه، لازمه خداپرستی، قدرت داوری است. بعد قرآن میگوید: "فیتبعون احسنه" پس از شنیدن اندیشههای مختلف و تشخیص بهتر و بهترین، انتخاب احسن کند.
حالا اگر کسی یا کسانی بیایند، باید و نبایدهایی را مطرح کنند، بالصراحه یا ضمنا و اینطور بگویند و فکر کنند که: "هیچ کس نباید در برابر باید و نبایدهای ما، چرا بگوید"، در واقع به استقامت رای خود باور ندارند. یعنی فکر میکنند که اگر باب "چرا" و پرسش و تردید باز شود خیلی از مسایل زیر سوال خواهد رفت، اما این بیاعتنایی به کرامت انسانی است.
خیلی از سیاستمداران گذشته و حال به زبان بیزبانی میگفتند و میگویند: اگر شروع کنیم و آزادی بیان داده شود، دیگر نمیتوانیم جلویش را بگیریم. پس از اول باید پیشبینی کرد و با خشونت رفتار نمودند. سیاستمدار ریاستطلب، دین را برای حفظ حکومت خودش میخواهد، اما آیا در یک نظام دینی، جای این سوال نیست که: حفظ حکومت و ریاست به هر قیمتی واجبتر است یا حفظ انسانیت و اصول اولیه انسانی و دینی؟!
همانگونه که اشاره شد ما بعنوان یک مسلمان باید در اصول مسایل اعتقادی خود اجتهاد کنیم و در تمام مسایل و مقررات به اصل توحید و اصل عدالت توجه داشته باشیم و به آنها بازگردیم. وقتی قرآن میگوید: "ان الله یامر بالعدل...." (نحل 90) یعنی هر کدام از مقررات و قوانین و احکام، خلاف عدالت باشد، خدا به آن امر نکرده است. این یک ترازو و میزان قابل اعتماد و در دسترس هر اندیشمندی است.
باز تکرار میکنم کسی که میخواهد عناد و لجبازی بکند، داوری درباره او با مردم و اجتماع است و تشخیص و مجازات با یک شخص نیست. این از آن فاجعههایی است که نظام جامعه دینی را مختل و بیاعتبار میکند. در قرآن نمونهای آمده است که اشاره به آن مفید به نظر میرسد و آن این است که در آیه 36 سوره "غافر" میخوانیم که فرعون درباره موسی چنین گفت: "ذرونی اقتل موسی و لیدع ربه انی اخاف ان یبدل دینکم او ان یظهر فی الارض الفساد".
یعنی خواست موسی را به قتل برساند و به این دستاویز که او ممکن است دین مردم را تبدیل کند یا در زمین فساد بر پا سازد. [..... مرا بگذارید تا موسی را بکشم و او خدایش را به یاری بخواند که من میترسم دین شما را برگرداند یا آنکه در زمین تباهی پدید آید.]
در حالیکه تاکید میشود: "لااکراه فی الدین...." (بقره 259) و این شوخی نیست. همینطور آیه "لکم دینکم ولی دین" (کافرون آیه 6) بسیار جدی است. قرآن به انسانها حق تفکر داده و میدهد بلکه تکلیف به تفکر میکند، حتی لحظهای تفکر را از یکسال و گاهی شصت سال و هفتاد سال عبادت بهتر میداند، برای اینکه کاری که یک انسان با تفکر انجام بدهد ارزش دارد، نه اینکه شکل و صورت را انجام بدهد ولی خالی از روح باشد.
* اگر حق آزادی و انتخاب را از انسان گرفتند، چه باید بکند؟
** در زمینه حقوق انسانها، خدا توفیق داد که در دفاع از اصل سوم قانون اساسی که با این عبارت شروع میشود: "جمهوری اسلامی ایران موظف است ...." به حاضران گفتم: تمام اصول را شما برای مردم مینویسید ولی اصل سوم مربوط به "حق مردم" و "تکلیف جمهوری اسلامی" است. اگر به این اصل اساسی عمل بشود اصول دیگر مربوط به حاکمیت هم قابل اجرا و احترام است.
در قانون اساسی اصل دیگری هست که میگوید: حکومت و دولت اسلامی موظف است که این کارها را بکند. در این صورت، مردم از نظر قانونی موظف هستند در برابر آنکه حقشان رعایت میشود تکلیفشان را انجام بدهند. میدانیم که همیشه حق با تکلیف تقابل دارد. اینکه عقیده آزاد است، اصل قانون اساسی است.
حال ممکن عدهای از روی تعصبات یا از روی تقلید یا منقولاتی "ظنی الصدور" یا "ظنی الدلاله" دیگران را مرتد بدانند ولی چه بسا ریشههای روگردانی، پاسخهای نامتناسب دادن به سوالات اساسی مردم یا دست نیافتن مردم یک جامعه به حقوق اساسیشان باشد. بنابراین به جای اینکه سوال کننده را زیر سوال ببرند و مجازات شود، آیا آن کسانی که نتوانستهاند به پرسشها، پاسخ درست و قابل درک بدهند، مقصر و مسئول واقعی نیستند؟
* در اصل سوم قانون اساسی تصریح شده است که عموم مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و نیز همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند. در حالیکه قانون دیه، برای کشتن یک فرد مسلمان دیه قایل شده ولی برای کشتن غیرمسلمان حکمی نداده است.
بنابراین مشخص نیست که چگونه امنیت اقلیتهای مذهبی تامین میشود و دیه آنها چه میشود؟ ظاهراً برای آنها مقررات دیگری در نظر گرفتهاند. آیا از نظر اسلامی این رویه درست است؟
** در اسلام به غیرمسلمین عنایت زیادی شده است، برای اینکه در عمل و رفتار ببینند اسلام برای رشد و سلامت نفسشان بهتر است و بعد اسلام بیزار کند و نه تنها آنها را بلکه خود مسلمانان هم چه بسا متاثر و آفرینش، کنار هم بهرهمند و سعادتمند باشند. در قرآن کریم میخوانیم "ان الذین آمنوا و الذین هادوا و النصاری و الصائبین من آمن بالله و الیوم الاخر و عمل صالح فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون" (بقره 62) [ایمان آورندگان و یهودیان و نسرانیان و صابئان، هر کدامشان که به خداوند و روز قیامت ایمان داشته و عمل نیک انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان است و آنان را بیم و اندوهی نیست.]
آیه کسانی را که به هر شکل، عقیدهای به خدا و زندگی مسالمتآمیز دارند و به آن پایبند هستند، با یهود و مسیحی و مسلمان کنار هم میآورد. ملاک نجات، ایمان به حقانیت مبدا و ارتباط انسان و خدا و اعتقاد به بقای اعمال است. بعد هم عمل صالح است. باز میخوانیم: "لیس بامانیکم و لاامانی اهل الکتاب من یعمل سوء سیجزیه" (نساء 123) این آرزوهایی که دلتان میخواهد، اینها را رها کنید و دنبال عمل بگردید.
از طرف دیگر بعضی از انسانها هم میخواهند از طریق مطالعه عمل و رفتارها، بخصوص هنگام داشتن قدرت و امکانات، حقانیت یک نظام را بفهمند. حالا اگر در یک نظام، مدعیان رهبری دینی و غیردینی، طوری عمل کنند که چهره دین و مکتب خراب شود، ضربه بزرگی است. یکی از مصارف زکات "المولفه قلوبهم" است، یعنی صرف مال در راه خدا الفت دادن دلهاست، آنهم عمدتا دلهای غیرمسلمین.
البته نه اینکه یار برای خودت جمع کنی بلکه برای اینکه از این راه او بفهمد که دین اسلام دین محبت است، نسبت به همه انسانها، اینها و نظایر آن برای این است که غیرمسلمین در عمل دریابند که اقلیتها در یک کشور اسلامی مورد حمایت است، حتی بیشتر مورد عنایت است تا خود مردم عادی، چون خود مردم بالاخره اکثریتی هستند و با هم انس و الفتی دارند. مثلا اگر در محلهای یک نفر غیرمسلمان است، اسلام سفارش کرده است به مسلمانان دیگر که توجه به او داشته باشید تا بفهمد که اسلام راه و دین خوبی است.
عنایت به او داشته باشید. اما جامعه اسلامی چون به امور "ظنی الدلاله" و عمدتا "ظنی الصدور" محصور شد و از محکمات قرآنی فاصله گرفت، این مسایل تفرقهآمیز بین ما پیش آمد. ادراک فقاهتی من این است که در قرآن انسانها در نفس انسان بودن و در روح انسانی یکی هستند، چون همه فطرت خدایی دارند.
من انسان بیدین نمیشناسم. چرا؟ مثل ماهی که در آب باشد و بگوید آب کو؟ این موجود اصلا زندگیش با آب است. هر کس که حرف میزند و فکر میکند، اصلا بدون عنایت خدا نمیشود. خدا موجودی نیست که دستمان را به طرفش بالا کنیم. این طور نیست، این یک خدای ذهنی و تصوری است. خدا یعنی هستی.
چه کسی میتواند منکر هستی باشد؟ اصلا جای انکار نیست. بنابراین، اگر کسی بگوید که من چیزهایی را قبول ندارم به جهت این است که مطالب، خوب به او عرضه نشده یا در اثر اعمالی که نظامی بنام اسلام انجام داده، نتوانسته است نارساییها و انکارها را ریشهیابی کند و علتش را دریابد و از راه درست، با مشکلات برخورد کند، نه با خشونت و فشار و آزار.
اسلام میگوید: به جان هم نیفتید. به اهل کتاب منصفانه و صمیمانه میگوید: ".... تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم...." (آل عمران 64) ما همه، یک چیز مشترک داریم، بیایید جلو. نه اینکه ما فقهی عرضه کنیم که بگوید: گر چه صد تا وجه مشترک داریم، چون در یک مورد مشترک نیستیم، سر همان امر غیرمشترک همدیگر را طرد و نفی و تکفیر و تهدید کنیم.
در آیه دیگر میخوانیم: "ان احد من المشرکین...." (توبه 6) حتی کسی که با تو هیچ اشتراک فکری ندارد و مشرک است، اگر آمد و از تو خواست که به او پناه بدهی تا مطالب را بشنود، پناهش بده. تو حرفت را بزن تا بشنود بعد نه اینکه شمشیر بکشی که یا قبول کن یا تو را میکشیم، میگوید: "ثم ابلغه مامنه" بعد او را به محل امن خودش برسان. یعنی از دست متعصبین که ممکن است برای او مشکل درست کنند، در امان قرار بده و رهایش نکن. واقعا آدم شرمنده است که چطور از پاکترین چیزها در راه ناپاکترین غرضها استفاده شود.
آیهای در مورد قتل نفس وجود دارد، میخوانیم: "من قتل نفس بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا...." (مائده 32) این آیه ارزش حیات یک انسان را مساوی با ارزش حیات همه انسانیت قرار داده است، یعنی با کشتن یک انسان گویی حیات تمام انسانها مورد تهدید و بیحرمتی قرار گرفته است و همه در پیگیری جبران آن سهیم، مسئول و ذینفع هستند باید مطالبه کنند. چرا؟
برداشت من این است که تمام انسانهای دنیا در برابر کشته شدن یک انسان و بیحرمتی به حقوق انسانی او مسئولند. "من قتل نفس" مسلمان و غیرمسلمان ندارد، باید این را مطالعه کرد که آیات قرآن در چه شرایطی آمده است و....
در سوره مائده آمده است "ان النفس بالنفس" بعد هم درباره جوارح و اعضا: العین بالعین، الاذن بالاذن....
در مورد انسانها علاوه بر حقوق اکتسابی که بایستی شناخته شود و مورد احترام و حمایت قرار گیرد، پنج حق ذاتی داریم. یکی حق حیات است که هیچ کس جز خدا آن را به انسان نداده است که بتواند از او بگیرد. این طرز تفکر و فقه دیگری است که باید به آن فکر کرد و رسید. من یکی از کارهایی را که واجب میدانم این است که دریابم سورهها و آیههای قرآن در چه زمانی و با چه تقدم و تاخر زمانی گفته شده است که بسیار در فهم اسلام کارساز است.
در آیات قرآنی در مورد قصاص و قتل نفس، با دو دسته آیات روبروییم. یکی "النفس بالنفس" است (سوره مائده) که از نظر زمانی پس از آیاتی آمده که گفته است "الحر بالحر، العبد بالعبد، الانثی بالانثی" (سوره بقره آیه 178) که هفتاد و نهمین سوره نازل شده است. آزاد با آزاد، برده به جای برده و زن در مقابل زن.
ذکر این موارد بدین منظور است که در قصاص، ارزشیابی دقیق و منصفانه طبق عرف انجام بگیرد. البته این نکته جالب است که در هیچکدام از آیات قصاص، بحث مسلمان و غیرمسلمان ندارد. گفتم که غیرمسلمان باید در نظام اسلامی در پناه مقررات عادلانه اسلام، در امنیت و حمایت کامل زندگی کند، نه اینکه شنیده میشود گاهی آنقدر سختگیری نسبت به آنها میشود که قصد مهاجرت میکنند.
من بعنوان یک اجتهاد در زمینه قصاص، اولویت را به آیهای میدهم که در آن "النفس بالنفس" مطرح است و متاخر است از آن آیهای که به "عبد" و "انثی" اشاره میکند. به نظر میرسد بسیاری از مطالب این آیات به تناسب شرایط آن زمان و ناظر به آنها بوده است.
از جمله میزان دیه و خونبهای مسلمان با معیارهای خودشان هزار دینار (یکهزار مثقال طلا یا دههزار مثقال نقره) بوده است و در طول بحثها و ارایه نظریات چه بسا کار بجایی میرسد که اگر زنی غیرمسلمان کشته شود، دیهاش بقدری ناچیز میشود که به حدود هشتصد درهم میرسد و باید نصف دیه معمول را به او بدهند (یعنی حدود هشتصد مثقال نقره یا کمتر) که مبلغ بسیار ناچیزی است.
یعنی خون انسانی که بیگناه کشته شده و در پناه نظام اسلامی هم بوده است، اینگونه کم ارزش میشود. با مطالعه اینگونه مطالب و آرا، آیا یک شخص بیطرف حق ندارد سوال کند: چرا؟ آنگاه در بعضی مسایل شک کند و حتی معترض و بدبین شود. اینها مسایلی است که باید "دوباره شناسی" شود و باید ما از منقولات به معقولات بیشتر حرکت و رجوع کنیم. منقولاتی که آنقدر معتبر باشد که با اطمینان بگوییم: "قال رسولالله" ... تعدادش بسیار اندک است.
در آیه 32 سوره مائده میخوانیم: "من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا". سوره مائده از آخرین سورههاست. در این آیات ارزش یک انسان مساوی با تمام انسانها قرار داده شده است. این بسیار جالب است و بحثهای اساسی دارد. همه مردم حقشان است که در امنیت جانی و مالی و آبرویی زندگی کنند. در مورد حق حیات که گفتم یک حق ذاتی است. وقتی میگوید: "من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض" در موارد اتهامات و مجازاتها تمام جامعه باید بگوید که فساد او چه بوده است؟
قرآن میگوید: ".... اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض" (رعد 17) باید دید آیا یک فقیه میتواند رای خاص مذهب فقهی خود را بطور قطع به عنوان حکم اسلامی به جامعه اسلامی تحمیل کند؟ نوشتهاند که منصور عباسی به یکی از فقهای بزرگ (که واقعا باید پذیرفت با تقوی بوده است) گفت: یک رساله جامع بنویس تا من همه مسلمانها را باصطلاح متحدالمال کنم و همه آنگونه مقررات عمومی داشته باشند.
او گفت: نه، اسلام افتخارش به این است که هر منطقهای با تشخیص خودشان، به تناسب خصوصیات و حتی آب و هوای خودشان و رسوم و آداب و عرف عقلایی خودشان عمل کنند، ولی اصول را از قرآن و اسلام بگیرند. نمیشود بگوییم: ما که در حدود یک بیستم جمعیت مسلمان دنیا هستیم و نسبت کمتری به شش میلیارد جمعیت کره زمین و انسانها داریم، میخواهیم برای همه جوامع به تشخیص خود تعیین تکلیف کنیم.
اگر ما چیزی را که "ما ینفع الناس" باشد عرضه کنیم، خود به خود پیش میرود. بهترین فکر، آن است که با پای خودش پیش برود، نه با پای خشونت و زور تبلیغات یک سویه. اسلام "دین قیم" است، یعنی خودش برپا دارنده است، نه اینکه باید زیر بغلش را گرفت و برپا نگاهش داشت و اگر ما آن را نگاه نداریم از پا میافتد واز یاد میرود. احکام فقهی هم باید چنین باشد.
* ولی در احکام فقهی مواردی هست که به نظر میآید از این استحکام برخوردار نیست. مثلاً در قوانین ما هست که اگر پدری فرزندش را بکشد مجازاتی ندارد. پدر اگر بچهاش را به عمد یا به خطا کشت، چون ولیدم است باید به خودش دیه بپردازد. شاکی و متهم یکی است و لذا عملاً قصاص ممکن است. آیا چنین حکمی با عدل الهی سازگار است؟
** وقتی برای اولین بار لایحه قصاص به مجلس آمد، من به عنوان کسی که عمرم را صرف این مطالعات کرده بودم، دیدم واقعا بعنوان یک نظام حقوقی و جزایی متناسب با شأن اسلام که در اولین مجلس مقننه عرضه شود نیست. این بود که تقاضای مسکوت ماندنش را کردم. به بعضی از دوستانی که آنجا بودند گفتم که مردم منتظرند ببینند ما و شما چه میآوریم.
آنها نمیبینند در قرآن چه اصولی نوشته و گفته شده است، نگاه میکنند در عمل به عنوان قانونگذار و مجری مقررات چگونه رفتار میشود. در همان موقع نقدی بر لایحه قصاص نوشتم که بسیاری از همین نارساییهای قانونی را در آنجا تذکر دادهام.
* ولی آقایان مدعی هستند که اینها عین اسلام است. به هر حال تفکر فقهی رایج که پشتوانه این قوانین است این احکام را عین اسلام میداند.
** فقه در لغت و اسلام به معنای فهم دقیق است، اما بعد از نیمه دوم قرن دوم هجری، فقه اصطلاحی را چنین معنی کردند: "هوالعلم بالاحکام الشرعیه الفرعیه عن ادلتها التفصیلیه ..." اما به اعتقاد من این رشته که یک فن و تخصص است، دانشی نیست که در قرآن بر لزوم کسب آن به عنوان "تفقه در دین" تاکید شده است (با همه اهمیتی که دارد و با توجه به لزوم بازاندیشی در مورد آن) تاکید میکنم که قرآن میگوید: "لاتقف ما لیس لک به علم" و باز در قرآن فن و تخصص در مورد کسانیکه در معرض اظهارنظر معنوی و ادعای فقاهت قرار گرفتهاند با تاکید و در عین حال هشدار میگوید "نبئونی بعلم ان کنتم صادقین" [اگر راست میگویید مرا از روی علم خبر دهید] (انعام 143) این جمله در سوره انعام است.
من جدا از کسانیکه مدعی فقاهت هستند میپرسم آیا این آیه در قرآن هست یا نه؟ و نیز "لاتقولوا لما تصف السنتکم الکذب هذا حلال و هذا حرام" (نحل 116) خطاب به پیشوایان دین میگوید: ننشینید هی بگویید حلال اینست، حرام آنست، بلکه لازم است شما ریشهیابی کنید و از روی دانش و رعایت امانت و عدالت رای بدهید و اظهارنظر کنید.
من کتابی نوشتهام که موضوعش "بازنگری فقه و اجتهاد" است و این را از ضروریترین مسایل دینی برای اهل فن و علمای دینی، بخصوص در این زمان میدانم. اکثر این اجتهادها در واقع تقلید از بزرگان گذشته است که آنها هم حسن نیت داشتند. مثلا هزار سال پیش با حسن نیت کتاب نوشتند، اما عدهای فقط همان متون و عبارات را برای این زمان برگرفتند. یا مثلا سیصد سال پیش در زمان صفویه کتاب "جامع عباسی" نوشته شد.
با اینکه نویسندهاش یک محقق بوده است و از آن زمان مانده است، اما ما نباید همانگونه بمانیم. مثلا در مورد شرایط گواه و شاهد، دوازده شرط گفته شده است، یکی این است که شیعه دوازده امامی باشد. در حالی که امروزه که در نقاط مختلف دنیا حوادث گوناگونی اتفاق میافتد، مگر چند میلیون مسلمان در کشورهای خارجی هستند، آنهم شیعه اثنیعشری که ما این شرط را رعایت کنیم و بگوییم گواهی کسی قبول است که فقط شیعه دوازده امامی باشد؟ این در زمان صفویه به خواست شاه عباس صفوی درست شد.
به هر حال در مورد سوالی که مطرح شد، همانطور که گفتم در این زمینه آیاتی که "النفس بالنفس" (یکی بودن ارزش جهانی انسان) را مطرح میکند، اولویت و حاکمیت و اشراف بر همه آیات مربوطه دارد. حالا مقتول و مظلوم هر کس باشد، یهودی، نصرانی، حتی اگر متدین به دینهای غیرتوحیدی باشد، بایستی از حقوق او دفاع و حمایت شود، زیرا انسان است.
اسلام دین خدا است، مردم هم مخلوق خدا هستند و جانشان به عنوان نفس انسان محترم است. چه کسی حیات به انسانها داده است که بتواند نعمت حیات و انسان بودن را از او بگیرد؟ یا آن را محدود و بلااثر سازد؟ بنابراین ما نگرشهای مختلف فقهی داریم. از سوی دیگر طبق اصل 4 قانون اساسی، قوانین بایستی با موازین اسلامی تطبیق داده شود.
* آیا اعضای شورای نگهبان موظف هستند که قوانین را با فتوای خودشان تطبیق بدهند یا بایستی آن را به موازین اسلام عرضه کنند. روح قانون اساسی چیست؟
** هماکنون قوانینی در مجلس میگذرد که قاعدتا معتقدند اسلامی است. اما کما بیش میبینیم به عنوان عدم انطباق با اسلام مورد انتقاد شورای بعدی قرار میگیرد. همانطور که ممکن است با قانون اساسی تعارض داشته باشد، اگر اعضای شورای نگهبان صلاحیت علمی و تقوایی داشته و اهل مطالعه، حقیقتجویی، عدالت و تقوای اهلیت و انصاف دینی هم باشند، خودشان میدانند که چه چیزی را میتوان با اطمینان نفس و وجدان دینی به خدا نسبت داد و حکمالله نامید.
من توصیه میکنم که دقیقا بارها و بارها محکمات و مسلمات قرآن مطالعه شود که امیدوارم به اهمیت این امر خطیر توجه شده باشد که ما به منقولات اکتفا نکنیم و به ظنیات نچسبیم. در این جا بد نیست به مطلبی دیگر نیز اشاره شود و آن اینکه کتابی بوسیله "سیدمرتضی" که مورد احترام همه فقهای گذشته و حاضر است و لقب "علم الهدی" به او دادهاند نوشته شده است، به نام "انتصار" که در آن کتاب بسیاری از منفردات امامیه بیان شده است.
یعنی از میان مسلمین، فقهای شیعه دوازده امامی به چه چیزهایی منفردا معتقدند. در حالی که در دنیای امروز در بین خود مسلمانان، شیعیان شاید حدود یک پنجم جمعیت باشند، چگونه میتوان آرای فقهی معتبر نزد معتقدان به مذهبی را حکم اسلامی برای همگان شناخت؟ این خود مطلبی در خور بررسی جداگانه است. این مسأله قابل توجه و مورد تاکید است که افرادی که اینگونه امور دینی و مهم را برعهده میگیرند، حتما و حتما بایستی منصفانه در خود بیندیشند که آیا واجد اهلیت اجتهاد آنهم به عنوان مجتهد مطلق (هر چند بسیار نادرست) هستند و نیز در مورد قبول مسئولیت قضایی؟
اما اینکه در موارد عدم توافق تمامی اعضا چه خواهند کرد و آیا در صورت اختلاف آرا در مواردی چه باید بکنند؟ به راستی باید دید حجت معتبر شرعیشان چیست؟ تکرار میکنم که به نظر اینجانب کسانی که عهدهدار اینگونه امور حساس میشوند و بخصوص در مسئولیتهای قضایی، حتما بایستی از فضیلت اجتهاد مطلق و نه تجربی یا تقلید از دیگری و در کنار آن از تقوا، تیزهوشی، پاکدامنی و عدالت کافی برخوردار باشند. این آزمایشی بس خطیر است.