تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۵۸  ، 
کد خبر : ۲۱۱۲۹۱

شریعتی و مخالفانش (بخش سوم)

اشاره: در شماره‌های 122 و 123 نشریه ارزشها، دو قسمت از سلسله مقالات «شریعتی و مخالفانش» در معرض مطالعه خوانندگان گرامی قرار گرفت. متاسفانه در دو شماره گذشته امکان درج دنباله آن فراهم نشد ولی از این شماره بار دیگر خوانندگان عزیز می‌توانند ادامه این مقالات را مطالعه کنند. امیدواریم به این بهانه بتوانیم بخشی از اندیشه‌ها و آرای دکترشریعتی را مورد توجه قرار داده و خوانندگان گرامی را با ارزیابیهای متفاوت از تفکر و عملکرد آن مرحوم آشنا سازیم.

طیفی از متفکران مسلمان جامعه ما به خاطر مخالفت با تمامیت جریان «روشنفکری» در ایران، با «روشنفکری دینی» نیز مخالفند و طبعا دکترشریعتی نیز به خاطر تعلق‌خاطر به جریان روشنفکری دینی نمی‌تواند مورد تایید و حمایت این جریان قرار گیرد. مخالفان جریان روشنفکری در کشور ما به دلایل گوناگونی استناد می‌کنند و در میانشان اختلاف نظرهایی نیز وجود دارند. برخی از آنها از منظر فلسفی با تمامیت غرب مخالفند و جریان روشنفکری کشورمان را دنباله‌رو روشنفکری غرب می‌دانند. برخی از آنها به ابعاد فلسفی غرب و غربزدگی توجه چندانی نشان نمی‌دهند و عمدتا از منظر مخالفت با ابعاد غیرمذهبی و ضددینی روشنفکران، با آنان مخالفند و روشنفکران دینی را نیز به دلیل دخالت کردن در حوزه دین‌شناسی و مخالفت با روحانیت رسمی، نمی‌پسندند. برخی از این افراد از بعد سیاسی و اهداف استعماری کشورهای غربی به مخالفت با غرب می‌پردازند و بیشتر از «ماهیت» غرب به «کارکرد» آن توجه دارند.
آنان که از بعد فلسفی با غرب مخالفند، مقوله «روح زمانه» یا حوالت تاریخی را مطرح می‌کنند و بر این باورند که این کل تاریخی در هر دوره‌‌ای، تمام فلسفه و علوم و منطق و تفکر بشری را تحت تاثیر قرار می‌دهد و هیچ وجهی از حیات اجتماعی و فکری انسان نمی‌تواند آزاد از این روح زمانه باشد. به نظر اینان این روح زمانه معقول است نه محسوس ولی همه مردم اعم از خواص و عوام با علم حضوری خویش، آن را درک می‌کنند. به نظر این دسته از متفکرین، تمامی فرهنگهای اصلی جهان، حقیقت را با توجه به غایت تفکر و فرهنگ خویش تفسیر کرده و می‌کنند و بدین شکل در فرهنگ و فلسفه یونانی، غایت تفکر و فرهنگ، اصالت جهان و عالم واقعیت و در فرهنگ و فلسفه قرون وسطی و اسلامی، غایت تفکر و فرهنگ، جدا بود اما در فرهنگ جدید غرب، «انسان» جانشین خدا و غایت فرهنگ و تفکر محسوب می‌شود. بر این اساس، رویارویی نخستین فرهنگ و تمدن غرب با فرهنگ اسلامی و ایرانی در کشور ما، رویارویی دو فرهنگ با دو روح متفاوت بوده و به یک معنا، تمامیت تمدن غربی با تمامیت تمدن دینی – اسلامی مواجه شده است. از دیدگاه این دسته از متفکرین، دو رویکرد درباره غرب وجود دارد که اولی «کل‌انگارانه» و دومی «کثرت‌انگارانه» است و اینان خود از رویکرد اول دفاع می‌کنند یعنی بر این اعتقادند که میان تفکر، فرهنگ و تمدن غربی، پیوند وثیقی وجود دارد که نمی‌توان دست به گزینش زد و مثلا علم و تکنیک و تمدن غرب را گرفت و از خرد و عقلانیت و فرهنگ و اخلاقیات آن در امان ماند.
کسانی که با نگاه کل‌گرایانه به غرب می‌نگرند، روشنفکران ایرانی را مقلدان مظاهر فرهنگی غرب می‌دانند و روشنفکران مذهبی را نیز کسانی معرفی می‌کنند که با تنفس در فضای فرهنگی غرب و تحت تاثیر آن روح زمانه، در مسیر غربزدگی، حرکت و جامعه دینی را تسلیم تجدد و مدرنیسم کرده‌اند. در باور اینان، افرادی چون سیدجمال‌الدین اسدآبادی نیز همین‌گونه بودند. یکی از نویسندگان متعلق به این نحله فکری درباره سیدجمال می‌نویسد:
«... سیدجمال را باید بزرگترین معلم مردم خاورمیانه در سیر به سوی وضعی دانست که اروپاییان و «سکولاریزاسیون» می‌خوانند و شاید بتوان آن را دنیوی شدن علم و ادب و تفکر یا «اصالت ادب دنیا» در مقابل «ادب دین و ادب حق» تعبیر کرد. اما مهمترین وسیله برای این مهم، بهره گرفتن از ایمان دینی مسلمانان بود. راهی که اکثر متجددان دورۀ جدید جهان اسلام آن را برگزیدند. البته این بدان معنی نیست که ما نیز چون «نیکی کدی» معتقد به بی‌دینی باطنی سیدجمال باشیم. هر چند برخی شواهد – مانند پاسخ سیدجمال به «رنان» و سخنرانی او در دارالفنون و مقایسۀ «نبوت با صناعت» و «تلقی نهادی دین» - چنین حکمی را تایید می‌کنند اما... او از منورالفکران منحصر به فردی است که همه فعالیتهای فکری و سیاسی‌اش رنگ اعتقادات اسلامی گرفته و با ویژگیهای فرهنگ اسلامی تکوین یافته‌اند.»
(محمد مددپور، سیر تفکر معاصر، جلد 2، ص 26 و27)
برخی از مخالفان جریان روشنفکری، ظهور این جریان را در حد رودررویی دو تمدن – در زمانی که تمدن غرب در اوج قدرت و تمدن اسلامی در اوج ضعف و فتور بود – تفسیر نمی‌کنند بلکه ظهور جریان روشنفکری در ایران را ناشی از یک جریان توطئه‌آمیز طراحی شده قلمداد می‌کنند. به نظر این افراد: «با تقهقری در تاریخ کشورمان، می‌بینیم که درست پنجاه سال پیش از اوجگیری جریان مشروطه یعنی در سال 1857 میلادی، سازمانی در کشورمان تاسیس می‌شود که در تاریخ، با نام «فراموشخانه» فراماسونری میرزا ملکم‌خان شناخته می‌شود و هدف اساسی آن، اجرای تز استعماری «اسلام‌زدایی در جهت غربزدگی» بود. فراموشخانه می‌خواست ملت ما را از هویت سنتی اسلامی شیعی‌اش تهی سازد و غربزدگی را به عنوان ایدئولوژی تسلیم و تمکین در برابر سلطه استعماری غرب، به وی تزریق کند و برای اجرای چنین نقشه‌ای، طبیعتا استعمار به قشری نیازمند بود که در برابر علمای دین – که پاسدار و حافظ اصالتهای فرهنگی سنتی بومی (فرهنگ اسلام شیعی) بودند – قد علم کند و مجری سیاست شیطانی اسلام‌زدایی باشد و اینجاست که برای اولین بار در تاریخ اسلامی کشورمان، به گروهی برمی‌خوریم با نام «منورالعقلان» یا «منورالفکران» و به تعبیر امروزیش «روشنفکران» که عمدتا مخلوق و مصنوع فراموشخانه‌اند. اساسا روشنفکری، مطابق نسخه اصلیش در غرب، دارای جوهر «ضددینی» و «منهای روحانیت» است.
آری، ایادی استعمار که در رابطه پنهان و آشکار با «فراموشخانه» عمل می‌کردند، مجریان سیاست کلی «اسلام‌زدایی در جهت غربزدگی و غرب‌آقایی» بودند. اما، مسیر حوادث، خیلی زود نشان داد که «مبارزه» با مذهب و مرجعیت مذهبی، چندان ساده و آسان نبوده و خصوصا در افتادن مستقیم و آشکار با مذهب و روحانیت، نه تنها نتیجه مطلوب را به دست نمی‌دهد که واکنش سریع و حال ملت را نیز در پی ‌دارد.
فی‌المثل، مشاهده می‌کنیم که فراموشخانه، چندی پس از تاسیس، با اقدام دسته‌جمعی و موفق علما – و در راسشان مرحوم حاج ‌ملاعلی کنی – تعطیل شده و درش تخته می‌شود و عناصر دست‌اندرکار آن نیز تبعید و پراکنده می‌شوند.
همچنین، با قیام عمومی ملت علیه قرارداد استعماری امتیازات رویتر – که دلال و واسطه انعقاد آن همان قشر روشنفکران فراموشخانه‌ای و رهبر قیام علیه آن نیز، ایضا مرحوم حاج ‌ملاعلی کنی بود – باز، استعمار و ایادیش، طعم تلخ شکست و ناکامی را در کام خویش احساس می‌کنند و از همه مهمتر و تعیین کننده‌تر، نهضت تحریم تنباکو بود که.... کار را یکسره کرد و کاملا نشان داد مذهب و روحانیت در این کشور، شکست‌ناپذیر بوده و در افتادن صریح و آشکار با آن دو، به هیچ وجه مقرون به صرفه و موفقیت‌آمیز نیست. سیل بنیان‌کنی است که هر مانع مخالف را لگدکوب امواج سهمگین خویش خواهد ساخت!
این تجربیات پی‌درپی، استعمار را در مبارزه با مذهب و روحانیت به اندیشه بیشتری واداشت و همینجا بود که به لزوم سرمایه‌گذاری بیشتری روی شیوه مبارزه غیرمستقیم با آن دو از دو طریق:
1- مسخ و تحریف مذهب سنتی تحت عناوینی نظیر «پیرایشگری اسلام» و «پروتستانتیسم اسلامی» (که اسما و رسما، برای اولین بار از حلقوم ایادی فراموشخانه نظیر میرزایعقوب‌خان ارمنی‌ها و میرزاملکم خان‌ها و بالکگونیک فتحعلی آخوندوف‌ها، ساز شد).
2- القاء ایدئولوژی استعماری در بخشی از روحانیت پی برد.»
(علی ابوالحسنی، شهیدمطهری افشاگر توطئه، ص 3 – 141)
البته نقش منفی فراماسونها در ایران و وابستگی‌شان به استعمار و دین‌ستیزی وابستگان به فراماسونری و مخالفتشان با علمای دین، قابل انکار نیست اما نویسنده فوق با ذکر یک دسته از تعابیر بکار رفته در آثار مرحوم شریعتی و مقایسه آنها با اظهارات فراماسونها و وابستگان به فرهنگ غرب و مدعیان اصلاح‌طلبی در ایران، نتیجه می‌گیرد که مرحوم شریعتی نیز چون فراماسونهای اولیه، خواستار مسخ اسلام به جای مبارزه مستقیم با آن بوده است!
علی ابوالحسنی (منذر) در کتب خود (شهید مطهری افشاگر توطئه تاویل «ظاهر» دیانت به «باطن» الحاد و مادیت) تلاش مضاعفی را سامان می‌دهد تا با یافتن اشتراکات لفظی و نیز با تکیه بر برخی اشتباهات و نوشته‌های غلط شریعتی او را در ردیف چهره‌هایی چون میرزایعقوب ارمنی، ملکم‌خان ناظم‌الدوله، میرزایوسف خان مستشارالدوله، آخوندزاده، طالبوف، کسروی، شریعت سنگلجی و حتی سوسیال امپریالیسم و کاپیتال امپریالیسم قراردهد و مدعی است که شریعتی هم به خاطر مطرح کردن «پروتستانتیسم اسلامی» یا تز اسلام منهای روحانیت، در مسیر مسخ اسلام گام برداشته است. وی درباره روشنفکری مذهبی می‌نویسد: «نطفه روشنفکری مذهبی چهل سال اخیر کشورمان، به گواه تاریخ و حتی اعتراف خود آنها، در نیمه دوم دیکتاتوری رضاخانی و در بستر القائات منتشره از دو خانه مزبور (خانه کسروی و شریعت سنگلجی) منعقد شده و رشد کرد و درست از همین جاست که روشنفکر مذهبی معاصر، با اینکه ظاهرا ادعا و عنوان مخالفت با الحاد و بازگشت به مذهب را دارد و می‌خواهد با لامذهبی و روشنفکران لامذهب بستیزد نهایتا به «اسلام منهای آخوند» و نفی «تشیع سنتی»، و طرح تز «پروتستانتیسم اسلامی» می‌رسد و نیز به همین دلیل است که «روشنفکر مذهبی» گرفتار التقاط است. زیرا اساسا جریان روشنفکری در تاریخ کشورمان یک پدیده وارداتی است که در زادگاه اصلی خویش – غرب پس از رنسانس – با جهت جوهری لامذهبانه و ملحدانه متولد شده است و آنوقت چنین پدیده جوهرا ضدمذهبی، وقتی که می‌خواهد رنگ و آب مذهبی به خود بگیرد! (چون مذهبی شدنش، لزوما «قلب ماهیت» یافتن آن است – و نه صرفا رنگ و لعابی از اسلام بر خود گرفتن – و این هم ضرورتا و قهرا یعنی نابودی روشنفکری!) لذا ملغمه و اتقاط ناشیانه‌ای از اجزاء ناهمساز کفر و ایمان، شرک و توحید، اباحه مطلق و تقوی، خداپرستی و سوسیالیسم و.... از کار در می‌آید. آنوقت، تصادفی نیست که به عنوان مثال: ابوذر چنین جریانی، یک «خداپرست سوسیالیست» از کار درمی‌آید و....! و نظام سیاسی ایده‌آلی آن هم نه نظام «امت و امام» و «ولایت فقیه جامع‌الشرایط» که «نظام شورایی» است!
صفحات 175 و 176
واقعیت این است که این گونه نگرش به روشنفکری دینی به دور از انصاف و عدالت است. ظهور تمدن غربی و تحولات گسترده‌ای که در حوزه‌های فکری، سیاسی، اجتماعی، علمی و تکنیکی در جهان پدیدآورد، طبعا همه جهان را متاثر ساخت و از جمله بر فضای فرهنگی کشور ما هم موثر بود. جریان سنتی و رسمی حوزه‌های علمیه و محافل دینداری ما در آن شرایط دچار ضعف و مفرط و رکود و جمود فکری بودند و ضمن آنکه علمای بزرگ و فقها و فلاسفه و متکلمان نامداری را در این میان می‌توان سراغ گرفت اما جریان عمومی حوزه و نهاد روحانیت از ضعفهای بزرگی در رنج بوده است. در چنین شرایطی مواجهه فرهنگ و تمدن غرب و مظاهر پیشرفت و ترقی جوامع غربی با کشورهای اسلامی، پیامدهای متنوعی داشت. بسیاری برای حفظ سنتهای اجتماعی و دینی خود، در مقابل آنچه از غرب می‌آمد، ایستادگی کردند. عده‌ای مرعوب و مفتون شدند و غربی شدن را وجهه همت خود قرار دادند و به همه داشته‌های فکری و فرهنگی خویش پشت‌پا زدند. گروه اول با هر چه نو و مدرن و غربی بود به مخالفت برخاست و گروه دوم به همه آنچه سنت و خودی بود، دست رد و انکار زد ولو آن‌ که مذهب و اخلاق و زبان و خط باشد. مخالفت گروه اول با تمدن غرب لزوما از منظر سنجش درست و گزینش عقلانی نبود ولی ورود تمدن غرب با کشتیهای جنگی دولتهای استعماری غرب و سیاستهای مزرورانه و سلطه‌طلبانه و مداخله‌جویانه سیاستمداران غربی آنچنان نفرت و هراسی را در دل افراد این طیف برانگیخت که به مخالفت با تمامیت غرب و حتی دستاوردهای علمی و فنی آن برخاستند. در مقابل، جریان مرعوب و مفتون غرب نیز میان همه وجوه تمدن غربی، وحدت قایل بود و تصور می‌کرد که رسیدن به پیشرفت علمی و تکنولوژیکی و بهره‌گیری از دستاوردهای مثبت تمدن غربی، باید با قبول همه وجوه این تمدن از جمله سیاستهای استعماری و مخالفت با سنتهای خودی و مذهب اسلام همراه شود. اینان نیز بدون خود آگاهی و شناخت، جذب ظاهر تمدن غرب شده بودند و البته تشکیلاتی چون فراماسونری با طرح شعارهای جذاب، در سمت و سود دهی به این گونه افراد مفتون، مؤثر بوده است.
در مقابل این دو طیف، چهره‌هایی چون سیدجمال‌الدین اسدآبادی، اقبال لاهوری، محمدعبده و متفکرانی دیگر قرار داشتند که نه هر چه در جوامع اسلامی وجود داشت را بهترین می‌دانستند و نه به صورت دربست و یکپارچه، فرهنگ و تمدن غربی را پذیرفته بودند. اینان با نگاهی نقادانه، وضعیت جوامع اسلامی و حوزه‌های علمی و محافل فرهنگی خودی را مورد بررسی قرار داده و علل عقب‌افتادگی اجتماعی و استبدادزدگی سیاسی و تفرق مذهبی را شناسایی می‌کردند و در عین حال با استعمار غرب و ایدئولوژیهای انحرافی و اندیشه‌های ضدمذهبی‌شان، مخالف بودند و بازگشت به قرآن و خویشتن دینی را اصل قرار می‌دادند. جریان روشنفکری دینی حاصل تلاش این دست از متفکران جهان اسلام بوده است. اهمیت این جریان در آن است که در عصر مدرنیزه شدن همه جوامع و در چالش افتادن همه باورها و تفکرات دینی و ظهور دستگاهها و سازمانهای تعلیم و تربیت جدید و مستقل از دستگاههای سنتی، اینان به دفاع از دینداری برخاستند و ضعفهای حوزه علمیه را در مواجهه با این سیاستها و تفکرات و اندیشه‌ها، جبران کردند. هر چند خود نیز از جهاتی دیگر، دچار نارساییهای دیگری شدند و ضعفهایی را پدید آوردند که حوزه‌های دینی باید آن را جبران کنند.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات