کریم تفضلی
«دوران امروز» در راستای ایفای مسئولیت خطیر اطلاعرسانی، درصدد است صفحهای را به انعکاس دیدگاهها و یافتههای محققان و صاحبنظران اختصاص دهد تا امکان تضارب آرا فراهم آید. به همین منظور از تمامی افرادی که مایل به طرح نقطه نظرات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود میباشند، دعوت مینماییم مطالب خود را که از لحاظ حجم در حد مقاله بوده و از لحاظ محتوا نیز از وزانت و کیفیت لازم برخوردار است به دفتر روزنامه ارسال نمایند تا در صورت داشتن ویژگیهای علمی لازم، نسبت به نشر آن اقدام شود.
رابطه بین اسلام بعنوان یک دین یا اعتقادی که مخاطبانش همه انسانها میباشند و دارای رسالت جهانی است با ناسیونالیسم بعنوان یک پدیده اجتماعی جدید از شؤالات اساسی تفکر دینی در قرون معاصر است و اندیشمندان دینی در قرون معاصر است و اندیشمندان دینی در قرن نوزدهم و بیستم بعد از برخورد با این واقعیت اجتماعی به دنیال آشتی دادن ناسیونالیسم با اسلام بوده و هستند. اگرچه مذهب بطور عام یکی از عوامل ناسیونالیسم به شمار میرود و اسلام نیز در بعضی از کشورها یک عنصر اساسی در هوبت ملی کشورها بوده است اما قبل از همه لازم است روشن شود که اسلام بعنوان یک دین در ایدئولوژی چگونه به این پدیده نگاه کرده است. امر مسلم این است که اسلام بعنوان یک دین در قالب و چارچوب قومیتها و ملیتها نبوده بلکه با شغار برابری و برادری و جهانبینی توحیدی بعنوان عاملی فراتر از مرزهای ملی آدمیان را به هم پیوندمیدهد. این ایدئولوژی با توجه به شعارهای جهانیش بعنوان یک واقعیت به این موضوع نگریسته است «میهن دوستی به مثابه نوعی وفاداری، پیش از رواج در غرب، میان مسلمانان وجود داشت، اما این میهندوستی لزوماً سرزمینی نبود. در جامعه قبیلهای میهندوستی رسم کوتهبینانهای از وفاداری محدود به قبیله بود و غالباً با عنوان عصبیت به آن اشاره میشد. اما در جامعه شهری خود را همبسته با وفاداری مؤمنان از سطح محلی کوتهبینانه به سطح وسیعتری از وفاداری به دین و ارزشهای اخلاقی، جایگزین احساس اقلیمی شد. گرچه این احساس هرگز بطور کامل سرکوب نشد. اسلام تاُیید کرد که پیروانش از سرزمینها و نژادهای گوناگونی برخاستهاند، اما بر اصل فراگیر برابری مردم و برتری یک نظام قانون و دین تاکید نمود و بدین وسیله احساسی از وحدت میان این گروههای مختلف پدید آورد، به طوری که مؤمنان از هویتشان در یک جامعه بزرگ- برادری اسلامی(امت) آگاهتر شدند. امت مانند جمهوری مسیحی سدههای میانه به تمام معنی جماعتی جهانی بود،» (1) آیهای از قران در سوره حجرات مورد استناد تمامی متفکرین اسلامی در اثبات این نکته بوده است که اسلام به پدیده ملیت توجه کرده است «یا ایهاالناس انا خلقناکم من ذکر واانثی و جعلناکم شعوباو قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتفکم انالله علیم خبیر» (حجرات آیه 13) دکتر علی شریعتی در تفسیر آیه فوق میگوید. «یک حقیقت بزرگ علمی را مطرح میکند و آن این است که تعارف- یکدیگر را بازشناختن – نتیجه غائی و منطقی اختلاف وجودی ملتهاست و گذشته از آن یکدیگر را شناختن یک رابطه تنظیمی و قراردادی و سیاسی و اخلاقی نیست، بلکه علت اصلی وضع این اختلاف و جعل مردم به شعوب و قبایل است. زبانشناسان میگویند: تا وقتی یک زبان خارجی را فرا نگرفتهای، هرگز نمیتوانی زبان خود را بشناسی. جامعهشناسان معتقدند که مفهوم من (Lemoi) اولین بار که در یک فرد آدمی پدید آمد هنگامی بود که به مفهوم دیگری (L,autrui) پی برد و یک شخصیت هرگز نمیتواند شکل بگیرد و تحقق یابد مگر در رابطه با شخصیتهای دیگر. این حقیقت که یک رابطه متقابل دیالکتیکی را حکایت میکند، بویژه در باره ملیت بیشتر صادق است، زیرا ملیت اساساً در برابر ملیتهای دیگر شخصیت خود را متبلور میسازد و جان میگیرد»(2) راشد العنوشی متفکر تونیس با توجه به آیه شعوب، ناسیونالیسم را تا هنگامی که بعنوان یک ایدئولوژی در مقابل ایدئولوژی اسلامی قرار نگرفته مورد قبول میداند «اگر قومیت یا ناسیونالیسم به معنای وابستگی به ملتی باشدکه زبان، فرهنگ، تاریخ و منافع مشترک، آنها را به هم پیوند میدهد و اسلام به مفهوم یک نظام ایدئولوژیک باشد که انسانها را به عبادت و اطاعت خداوند و برادری فیمابین خود دعوت میکند، وابستگی و برادری دینی از هرنوع وابستگی دیگر برتر است ممکن است میان ناسیونالیسم و دین تناقض وجود داشته باشد، اما این تناقض قطعی و حتمی نیست، زیرا چارچوب دین میتواند پذیرای چارچوبهای قومی باشد به این مفهوم که هر قوم و ملتی به ویژگیهای نژادی و فرهنگی خود در چارچوبهای قومی باشد به این مفهوم که هر قوم و ملتی به ویژگیهای نژادی و فرهنگی خود در چارچوب فرهنگ فراگیر احترام بگذارد و خود را برای پذیرش ویژگیهای فرهنگ فراگیر آماده کند. درتاریخ تمدن بزرگ اسلامی میبینیم که ملتهای مختلف نظیر اعراب، ایرانیان، ترک ها، ملاویها، کردها، بربرها، هندیها و چینیها نه تنها ویژگیهای خود را حفظ کردند، بلکه حتی برخی ملت ها نظیر اعراب، ترک ها و ایرانیان رهبری سیاسی امت را نیز در دست گرفتند و این تفسیر همان آیه قران است که میگوید: «یا ایهاالناس انا خلقناکم من ذکر وانثی و جعلناکم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقکم»قومیت یا ناسیونالیسم هنگامی در تناقض یا تضاد با دین قرار میگیردکه از مرحله موجودیت به وضعیت ایدئولوژیک منتقل شود.»(3)
حال ببینیم این پدیده در طول تاریخ اسلامی چه سیری داشته است. اولین مرحله طرح این مسئله در دوران خلافت اموی بود که با احساس تفاخر نژادی و برتری عرب حس ملیت را در بین اقوام جامعه اسلامی تقویت کردند که بعنوان مثال میتوان به نهضت شعوبیه در ابران اشاره کرد. «بزعم مداری اسلام با وابستگیهای قومی و فرهنگی گوناگون عناصر غیر عرب از فرازجویی عرب رنجش پوشیدهای داشتند. مؤمنان عربگرا که در تلاش حفظ استیلای عرب بودند عصبیت عرب را رسم وفاداری مجزایی باز مینمودند. مخالفانشان بویژه ایرانیان شعوبیه یا جانبداران اصول «چندگانگی ملیتها» نامیده میشدند. این تضاد درونی، در داخل روبنای اسلامی احساس ملی خودنگری پدید آورد. شعوبیه ایرانی،مورد تقبیح عربها بعنوان مخالفت با اسلام، شکل پوشیدهای بود از احساس «ملی» ایرانی، برخاسته از فرهنگ پربار و خاطره زنده تاریخی که بطور کامل تسلیم سلطه نشد.»(4) در زمان عباسیان تا حدودی به ملتهای اسلامی توجه شد و ترکان و ایرانیان در دربار خلفای عباسی به پستهای بالا دست یافتند. گام بعدی در این باب فروپاشی امپراتوری اسلامی بود «تقسیم اسلام در واحدهای سیاسی پیش از پارهپارهشدن در سده شانزدهم دستخوش تغییرات درونیای بود که به استحاله دولت از شکل تک مرکزی به شکل چند مرکزی کمک کرد. این گونه تغییرشکل در همه امپراتوریهای جهانی ذاتی است و محدود به اسلام نبود. گرایش به افزایش رشد و گسترش اندیشهها و نهادهای سیاسی اسلامی بخاطر حفظ امپراتوریی که از لحاظ ثروت، جمعیت و ارتباطات پیوسته در حال رشد اجتماعی و مادی بود،همیشه وجود داشته است. هرچه تمدن در سراسر امپراتوری بطور هماهنگ گسترش یافت. توزیع قدرت به موازنه روی آورد و شمار فزایندهای از واحدهای تشکیلدهنده دولت لزوماً در اداره قدرت انباز شدند. در این مرحله از رشد، محتمل بود که امپراتوری به نوعی فدراسیون از واحدهای فرعی تغییر یابد با به دولتهای مستقل تبدیل شود.»(5) مجید خودوری با طرح شکلبندی کشورهای اسلامی و فروپاشی امپراتوری عباسی و تقسیم آن به سه دولت عمده اسلامی (عثمانی- ایرانی و مغولان هند) این شرایط را بعنوان پایه پذیرش نظام دولتی جدید میداند «در گذر بیش از سه دهه، بویژه از سده سیزدهم تا شانزدهم، جهان اسلامی در واحدهای سیاسی کوچک و بزرگ محدود ماند و رقابتها و مبارزات آن واحدها برای بقا به پیدایی سه دولت عمده اسلامی (عثمانی، ایرانی و مغولان هند) انجامید که هریک از آنها موجودیت خود را بر پایه دوام و توان یکی از دو مذهب اسلام- تسنن و تشیع- توجیه میکردند. این جدایی سرزمینی نخستین چیزی بود که بایست تحمل میشد و یا جذب ناحیههای حاشیه جامعه اسلامی توسط قدرتهای همجوار، همزمان گردید. تقسیم اسلام در وحدهای سرزمینی دارای حاکمیت، خواه بعنوان تجزیه جامعه بزرگ جهانی مورد تاُسف باشد یا بعنوان تکامل مترقیانه دولت در انطباق بااوضاع و شرایط جدید، مورد استقبال، برای پذیرش بعدی ناسیونالیسم به مثابه پایه نظام دولتی جدید زمینه لازمی بود»(6) برخورد با دنیای غرب و شیوههای استعماری و امپریالیستی نخستین نشانههای بروز احساس ملیگرایی در کشورهای اسلامی است «نخستین برخورد مهم مسلمانان با غرب از طریق توسعهطلبی فیزیکی (نظامی، بازرگانی، مستعمراتی، آن بود. این امر بزودی در مسلمانان آن واکنش عاطفی جمعی را برانگیخت که عین جوهر نهضت ناسیونالیستی است. در تاریخ فکر سیاسی اصطلاح ناسیونالیسم گاه به نهضتی اطلاق میشود که معطوف است به حفظ استقلال و آزادی یک ملت در برابر یک متجاوز خارجی و گاه منظور از آن ابراز روشنگرانه جداگانگی و هویت یک ملت است یا در شکل افراطی آن به برتری یک ملت نسبت به سایر ملل اشاره دارد.»(7) روند فوق با فروپاشی امپراتوری عثمانی در قرن بیستم کامل شد و بعداز این فروپاشی مسئله اسلام و ملیت بعنوان یک موضوع اساسی در بین روشنفکران مسلمان با توجه به دیدگاههای مختلف آنان مطرح شد «در قرن بیستم با از بین رفتن امپراتوری عثمانی و پوسیدن تجریجی نظام استعماری، مردمان مسلمان یکی پس از دیگری به شاُن ملیت خویش دست یافتند. نتیجه این شد که در مرحله جدید خود بیانگری مسلمین علاقه به ملت بر فکر وطنپرستی خصوصاً در اذهان نویسندگان عرب، غلبه یافت. این امر مشخص آغاز جدل ایدئولوژیک در میان روشنفکران مسلمان بود که هنوز هم ادامه دارد. این جدل در اطراف تناقض اساسی میان ملیت بعنوان یک رشته اصول مربوطه به کیفیات و احتیاجات گروه خاصی از موجودات انسانی و اسلام به منزله یک پیام جهانی که جز معیار تقوا فرقی میان پیروان خود قائل نیست متمرکز بود»(8) دکتر حمید عنایت در کتاب سیری در اندیشه سیاسی عرب روشنفکران غرب را در رابطه با ناسیونالیسم به سه دسته تقسیم میکند «گروه نخست اسلام را بزرگترین رکن قومیت عرب میشمارند گروه دوم آن را از عناصر اساسی قومیت عرب نمیدانند ولی تعارضی هم میان اسلام و قومیت عرب نمیبینند و گروه سوم خواهان جدایی کامل این دو از یکدیگرند»(9) دکتر غنایت در مورد روشنفکران گروه نخست از طهطاوی، عبده و مصطفی کامل نام میبرد و نماینده گروه دوم را عبدالرحمن الیزار میداند و نماینده گروه سوم را ساطح الحصری میداند اما با نگاهی عمیقتر به این موضوع در کشورهای اسلامی میتوان پی برد که کشورهایی که قبل از ورود اسلام دارای یک هویت ملی بودهاند بطور کلی دو دیدگاه در رابطه با اسلام و ناسیونالیسم وجود داشته است. یکی دیدگاه سکولار و تز تفکیک و جدایی دین از سیاست و دیگری دیدگاهی که بین اسلام و ناسیونالیسم نه تنها تعارض نمیبیند بلکه از قران و حدیث کمک رفته و به تاُیید ناسیونالیسم میپردازد. مصر و ایران بعنوان دو نمونه از موارد فوقند. در مصر مصطفی کامل بعنوان روشنفکر دینی هیچگونه تعارضی بین میهنپرستی با دینداری نمیبیند «ما همگی در مصر از یک ملتیم برخی از مردم ما قبطی هستند و بقیه ملسمان ما دو فریضه بزرگ داریم یکی دینی و دیگری میهنی»(10) و لطفیالسید با طرح جدایی دین از سیاست، در مقابل مصطفی کامل قرار میگیرد «او مفاهیم وطن و ملت را از دین بطور کلی جدا میکند و میگوید که احساس ملیت آنگاه اصیل است که احساس وفاداری به هیچ مرجع دیگری مخل آن نشود، خواه آن مرجع دینی باشد یا غیردینی»(11) در ایران نیز ما با دو دسته از روشنفکران موجهایم کی دسته روشنفکران دینی مثل سیدجمال، دکتر شریعتی و استاد مطهری که به دنبال تبیین رابطه ناسیونالیسم و دین اسلام میباشند و دسته دیگر گروه روشنفکران سکولار که به طرح اندیشه ناسیونالیسم ایرانی پرداخته و همانند آخوندزاده به جدایی کامل دین از سیاست اعتقاد دارند. جدا از عرصه نظر و اندیشه، در عمل نیز دولتهای بزرگ اسلامی در قرن بیستم تبدیل به کشورهای مستقل ملی شدهاند. ادوارد مورتیمر سه حالت کلی در ارتباط با این پدیده و رابطه بین جنبشهای اسلامی و پدیده دولت- ملت جدید ارائه میدهد«نخستین الگوی او فروپاشی امپراتوری عثمانی به دنبال جنگ جهانی اول (1918-1914) و پیدایش یا تشکیل کشور جدید ترکیه بر روی ویرانههای آن امپراتوزی است. وی معتقد است که در این الگو مولود جدید به نام ناسیونالیسم ترک یا پانترکیسم (pan-Trukism) جایگزین اسلام شد که ملاط اصلی تشکیلدهنده مجموعه قبلی بود به عبارت دیگر در امپراتوری عثمانی اسلام توانسته بود پیونددهنده جامعه باشد و اعضای جامعه به دور اسلام حلقه کرده و امپراتوری را بنا نهاده بودند. این نقش در ترکیه جدید بر عهده ناسیونالیزم قرار گرفت. پیدایش ترکیه از این منظر به بهای جایگزینی یا جانشینی ناسیونالیزم با اسلام تمام شد. بنابراین میتوان درک کرد که چرا پارادایم سکولاریسم (جدایی دین از سیاست) زیربنای اجتماعی کشور جدید میشود. در حقیقت سرهنگ مصطفی کمال (آناتورک) با انحلال نهاد خلافت در سال 1302 (هجری شمسی 9 و به دنبال آن با به کارگیری مجموعهای از سیاستهای خصمانه نسبت به اسلام، جایگزینی اسلام را با ناسیونالیزم رسماً به اجرا گذارد. اگر در ترکیه، ناسیونالیزم جای اسلام را گرفت در بخشهای دیگر از جهان اسلام مذهب بعنوان ملاط اصلی پدیدآورنده یک ملت جدید جای ناسیونالیزم را گرفت. از جمله در عربستان سعودی میتوان این رویکرد تاریخی را مشاهده کرد. اساس و مبنای تشکیل کشور عربستان در فاصله میان جنگ جهانی اول و دوم (1940-1920) در حقیقت شریعت اسلام بود. صرفنظر از آن که ما چقدر با نوع تلقی خاصی که سعودیها از اسلام دارند موافق یا مخالف باشیم. واقعیت آن است که به وجود آمدن عربستان سعودی بیش از آنچه که مرهون و مدیون ناسیونالیزم و پدیده ملت- کشور باشد مرهون و مدیون اسلام است. اگر ترکها بر هویت قومی خود پافشردند و اساس جامعه جدیدشان را بر ناسیونالیزم سکولار قرار دادند سعودیها بر هویت وهابی- اسلامی خود پای فشرده و شریعت اسلام یا وهابیت را قالب قانون اساسی و هویت ملی خود ساختند. نوع سوم سنتز میان اسلام و ناسیونالیزم، الگوی پاکستان، بنگلادش و کشمیر است. در این الگو اسلام خود در حقیقت به وجود آورنده نوعی هویت ملی و ناسیونالیزم میشود ممکن است الگوی عربستان و پاکستان در وهله اول یکسان به نظر برسند و تقسیمبندی بیمعنا جلوه کند در پاسخ باید گفت که در این جا تفاوت ظریف اما با اهمیتی وجود دارد. اگر از سعودیها پرسیده شود که ملیت یا قومیت آنها چیست بیگمان خود را عرب خواهند دانست. اما آنچه که عربستان را به وجود آورد بیشتر وابستگی اجتماعی به اسلام وهابیت بود تا به قومیت عربی، اما ملیت پاکستانیها کدام است؟ اگر آنان را هندو بدانیم نقض غرض میشود و چه نیازی بود که این دسته از هندوها برای خودخواهان کشوری مستقل از مابقی هندوها بشوند. بنابراین اگر پاکستانی به لحاظ نژاد یا پاکستانیت را بعنوان یک ملیت (همچون ایرانی، هندی، ژاپنی، آمریکایی، آلمانی و...) در نظر بگیریم واقعیت آن است که اساس تشکیل و به وجود آمدن این ملت کشور جدید نه برمبنای وابستگی قومی و ناسیونالیسم که بر مبنای وابستگی اسلامی بود. به عبارت دیگر اسلام خود موجد احساس ملیت و تشکیل دهنده کشورهای جدید شد که امروزه آنها را پاکستان و بنگلادش مینامیم. عین همین تحلیل را میتوان در مورد بوسنی و هرزهگوین، مالزیا و تا حدودی اندونزی هم ارائه کرد.»(12)