تاریخ انتشار : ۰۲ مهر ۱۳۹۱ - ۱۶:۰۷  ، 
کد خبر : ۲۱۱۳۲۹

با «سعید حجاریان» درباره «عاشورا»

اشاره: «فرهنگ عاشورا» موضوع گفت‌وگویی است با آشناترین و محبوب‌ترین نام این روزها: سعید حجاریان ـ مردی که هم‌اینک در بیمارستان سینا و در پی اصابت گلوله جهل و کین بستری است و برای اولین بار در طول عمر خود از محرم و عاشورا محروم ـ حجاریان تنها یک سیاستمدار خبره نیست. یک اندیشه‌ورز نخبه است و همین گفتار نشان می‌دهد که گستره نگاه او تا کجاها گسترده است و تا چه اندازه با افق‌های باز نسبت دارد. نگاه او به عاشورا، نگاه یک مسلمان جامعه‌شناس و دوستدار امام حسین به این جوهره هویت و کیستی و چیستی شیعی است و از این منظر چقدر یاد دکتر علی شریعتی را تازه می‌کند. خاصه آنجا که از فرهنگ قربانی شدن و قربانی دادن می‌گوید و اکنون او خود بزرگ‌ترین قربانی جنبش اصلاحات است. گفتار او در کنگره بین‌المللی امام خمینی و در خرداد 1374 ایراد شده است و «پیام آزادی» نخستین روزنامه‌ای است که آن را منتشر می‌کند. امید که سعید بار دیگر برخیزد...

فرهنگ عاشورا و نقش تسلی‌بخش آن
در خصوص فرهنگ عاشورا ابتدا باید روشن کرد که فرهنگ عاشورا چیست و چه تلقی‌یی از فرهنگ عاشورا داریم؛ اساساً آیا یک فرهنگ عاشورا داریم یا فرهنگ‌های عاشورا؟ در صورت وجود فرهنگ‌های عاشورا، می‌توان یک بار آنها را در نسبت با قشرهای مختلف اجتماعی بررسی نمود و زمان دیگر آنها را به لحاظ تاریخی دسته‌بندی نمود که فرهنگ‌های غالب عاشورا در تاریخ کدام بوده و توالی تاریخی آنها چگونه بوده و چطور این فرهنگ‌ها متحول و دگرگون شده‌اند. البته این بررسی، کار خوبی هم هست زیرا فرهنگ به طور کلی دارای عملکردی (Function) در جامعه است و فرهنگی می‌ماند و مسلط می‌شود که کاربردی‌تر باشد و مشکلات بیشتری را برای جامعه حل کند.
به‌ نظر من فرهنگ عاشورا در جامعه ما کارکرد «تسلی‌بخش» داشته است، چون مصیبت‌های زیادی بر سر ملت ایران آمده و فرهنگ عزا در جامعه ما یک فرهنگ کاربردی (Functional) است؛ یعنی تسلی‌آفرین است. حتی در روایت هم داریم که اگر مصیبتی بر سرتان آمد، خودتان را با مصیبتی بزرگ‌تر از او تسلی بدهید و چه مصیبتی بزرگ‌تر از مصیبت امام حسین در قصه عاشورا است؟ چون در آن روز همه مصیبت‌هایی که برای یک فرد متصور است یک جا نازل شده و بنابراین به هر کس هر مصیبتی برسد، می‌تواند در واقعه کربلا چهره‌ای را پیدا کند که با او خود را تسلی دهد و این نقش تسلی‌بخشی را فرهنگ عاشورا در جامعه ما داشته است.
بازسازی فرهنگ عاشورا در طول تاریخ
البته بعداً نوعی تحول گفتمانی در جامعه ما پیدا شده و این فرهنگ هم تحول پیدا کرده است به این معنا که بازسازی و نوسازی (reconstruct) شده است. این بازسازی‌های مکرر که در فرهنگ عاشورا صورت گرفته شاید خود بتواند موضوع یک تحقیق تاریخی قرار گیرد که فرهنگ عاشورا در ادوار مختلف چگونه بازسازی شده است. عناصر زیادی در فرهنگ عاشورا وجود دارد؛ مثلاً فقط خواندن مطالبی که در مقاتل آمده ده روز طول می‌کشد در حالی که تمام واقعه عاشورا از یک صبح تا ظهر بیشتر نبوده است.
معنای بازسازی فرهنگ عاشورا این است که هر کس می‌تواند از آن انبوه داده‌ها (Data) گزینش کند و با آن، عاشورای خود را بسازد و فرهنگی را که به آن نیازمند است معماری کند و آن را به وجود آورد فرهنگی که عملی‌تر و کاربردی‌تر باشد و بتواند پاسخگوی مسائل او باشد. در عمل هم هر روضه‌خوانی همین کار را می‌کند؛ مثلاً در مجلسی که بچه کوچکشان مرده، روضه علی‌اصغر می‌خواند.
ورود عناصر دخیل در فرهنگ عاشورا در جریان بازسازی آن
این قبیل معماری‌های مجدد و بازسازی‌ها تا به‌ حال الی ماشاءالله صورت گرفته است، حال یا داده‌ها کفایت می‌کرده است یا نه. بعضی وقت‌ها هم کفایت نمی‌کرده و آن کسی که می‌خواسته آن فرهنگ، خرده فرهنگ عاشورایی را بسازد، ناچار می‌شده که چیزهای دخیل هم واردش کند و اینجاست که باب تحریفات عاشورا باز شده است. کاری که مرحوم مطهری کرد این بود که کوشید این عناصر دخیل را در فرهنگ عاشورا پیدا کند و نشان دهد. ورود این عناصر دخیل در فرهنگ عاشورا لزوماً به قصد تحریف و از روی توطئه نبوده، بلکه گاه به مقتضای حال شخص ناچار می‌شده برای جا انداختن مسأله، چیزهایی هم از خود به آن ضمیمه کند.
البته برای یک عده روشنفکر این کلام مرحوم مطهری که عناصر مدخول را باید از فرهنگ عاشورا زدود، جذاب است اما برای توده مردم فکر نمی‌کنم خیلی جاذبیت داشته باشد. فرضاً اگر در بررسی تاریخ به اینجا رسیدیم که اصلاً امام حسین فرزند شش ماهه‌ای به نام علی‌اصغر نداشته یا مثلاً رقیه‌ای که در خرابه گم شده باشد یا لیلایی یا... وجود نداشته است و بخواهیم یکی از این شخصیت‌ها را از داستان عاشورا حذف کنیم، این کار به نظر من اصلاً کار معقولی نیست. مردم ما قرن‌ها با اینها خو گرفته‌اند و زندگی کرده‌اند و درمان دردهایشان بوده است.
تحول فرهنگ عاشورا به فرهنگ «تضحیه»
به هر حال زمانی که ما انقلاب کردیم، فرهنگ عاشورا یک بازسازی مجدد شد. همان طور که مرحوم دکتر شریعتی می‌گوید خون امام حسین به تریاک توده‌ها بدل شده بود. واقعاً همین طور شده بود و ما این را بازسازی کرده و خون حسین ‌را تبدیل به پرچم مبارزین کردیم: «خون حسین می‌جوشد، خمینی می‌خروشد» یا... حال این خود بحث دیگری است که چگونه ما فرهنگ عاشورا را از فرهنگ تسلی‌بخش به فرهنگ مهاجم تبدیل کردیم و چگونه ویژگی انفعالی (Passive) و محافظه‌کارانه آن را به یک ویژگی فعال (active) دگرگون نمودیم و در این تغییر و تبدیل چه عملکردی (Function) مورد نظر بود و آیا این عملکرد بخشی از عملکرد عام‌تر ایدئولوژیک دین است و... در آستانه انقلاب با فرهنگ عاشورایی مواجه می‌شویم که این فرهنگ عاشورا فرهنگ تضحیه است؛ یعنی یک تحول گفتمانی واقع شده و ما از گفتمان تسلی وارد گفتمان تضحیه می‌شویم. فرهنگ عاشورا وارد گفتمان تضحیه می‌شود.
«تضحیه» یعنی چه؟ تضحیه یعنی اینکه یک نفر خود را قربانی کند: «و فدیناه بذبح عظیم» که در روایت هم داریم که این معنی به حضرت امام حسین برمی‌گردد. ذبیح شدن، ذبیح‌الله شدن، فدا شدن و تضحیه کردن خیلی برجسته می‌شود؛ یعنی عنصر غالب می‌شود چون از آن پس همه گروه‌ها از آن استفاده می‌کنند. به نظر من خیلی‌ها این بازسازی را انجام دادند؛ مثلاً دکتر شریعتی در «حسین وارث آدم» و سایر کارهای خود این ویژگی خون حسینی را خوب برجسته کرده است.
در بحث‌های روحانیت هم تمایل و گرایش به این کار دیده می‌شود و انسان احساس می‌کند که روضه‌ها و حتی ذکر مصیبت‌ها از خصلت تسلی‌بخش به سمت تهاجمی شدن تحول یافته است و در چنین تحولی،‌ ذکریتی هم بیشتر محبوبیت پیدا می‌کنند که بتوانند این تبدیل را انجام دهند یعنی فقط به جنبه تسلی‌بخش قضیه نپردازند، بلکه بتوانند ویژگی تهاجمی آن را هم مطرح کنند. غیر از اینها من فکر می‌کنم «سازمان مجاهدین خلق» در ایجاد این تحول خیلی مؤثر بوده است. اینها به هر حال احتیاج به مبارز و مجاهد و چریک داشته‌اند و ایفای این نقش‌ها برای آنها ضروری بوده است، لذا عنصر فدیه و فداکاری را در فرهنگ عاشورا برجسته کردند و به دنبال چریکی بودند که بتواند از خود بگذرد و عاشوراگونه عمل کند و هنوز که هنوز است تعبیر عاشورایی عمل کردن را به کار می‌برند.
منطق «تضحیه»: فنای فرد در راه بقای ایده و آرمان
منطق «تضحیه» این است که اندیشه لزوماً احتیاجی به این عوامل مادی ندارد؛ یعنی مهمل مادی آن می‌تواند از بین برود، فدا شود، اما اندیشه بماند؛ همان تعبیری که «فروغ فرخزاد دارد»: «این صداست که می‌ماند». اندیشه می‌تواند بدون مهمل مادیش به حیات خود ادامه دهد. این ایده است که باید بماند؛ ولو حاملین آن همه از بین بروند، این ایده به صورت «ثار» جریان پیدا می‌کند و قرن‌های بعد ممکن است تحقق مادی خود را مثلاً در سربداران یا انقلاب اسلامی پیدا کند؛ یعنی ما خیلی نباید به فکر مهمل مادی اندیشه باشیم و از دیدگاه دینی خداوند خود تدارک می‌کند.
منظور از عامل مادی شخص اندیشمند و یا جمع اندیشمند است؟
ممکن است یک شخص، یک گروه و یا یک امت باشد. ممکن است امتی بخواهد در زمین اعلای کلمه حق کند، اما الزاماً در آن مرحله تاریخی موفق نشود؛ ولی ایده او در تاریخ باقی خواهد ماند. از این رو تکلیف ما این است که به فکر بقای اندیشه باشیم، چون اگر بگوییم که حفظ اندیشه به این است که مهمل مادیش هم حفظ شود این خود ممکن است به اینجا منتهی شود که اندیشه برای اینکه بماند شفافیت خود را از دست بدهد و چون نمی‌تواند با همه جلوه‌ها و شفافیتش باقی بماند به ناگزیر به پاره‌ای مصلحت‌بینی‌ها و مصلحت‌اندیشی‌ها تن در دهد. باید خود اندیشه را، مظروف را، با تمام تجلیاتش نگاه داشت ولو اینکه ظرف از دست برود. اندیشه می‌ماند و به نسل‌های بعد می‌رسد.
کاری که امام حسین کرد این بود که خود را فدا کند تا دین پیامبر باقی بماند: «ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیاسیوف خذینی»؛ اگر بناست که دین جدّ من با همه جلوه‌هایش باقی بماند به این قیمت که من از میان بروم، من خود را مهیای ضربه‌های شمشیر کرده‌ام. «الا انّا الدّعی ابن الدّعی قدر کز بین اثنتین: بین السلّة و الذلّة و هیات منا الذلّة»؛ اگر بناست که عزت (عزت اسلام) بمان ولو اینکه من از بین بروم، من پذیرای مرگ می‌شوم تا عزت مسلمین باقی بماند.
تأثیر این بازسازی فرهنگ عاشورا و انتقال به فرهنگ تضحیه را در ایران در گروه‌های مارکسیستی هم می‌توان دید و اصلاً اصطلاح «فدائیان خلق» نمود چنین فرهنگی است و در میان اینها نیز کیش مرگ باب می‌شود و اصالت پیدا می‌کند.
نارسایی تفکر فقهی در بازسازی فرهنگ عاشورا
«فقه» یک دستگاه حقوقی است. دستگاه‌های حقوقی اساساً محافظه‌کار هستند زیرا برای بقا ساخته شده‌اند. به قول «غزالی» فقه علم دنیایی است؛ قبل از هر چیز به بقا می‌اندیشد چون باید حیاتی وجود داشته باشد تا فقه مناسبات آن را تنظیم کند. می‌گویند محافظه‌کارترین روشنفکرها، حقوقدان‌ها هستند چون با رویی‌ترین لایه‌های ساخت و بافت اجتماعی یعنی مناسبات و تنظیم صوری آنها سر و کار دارند. این است که دستگاه فقهی و فقاهتی ما خیلی نمی‌توانسته به فرهنگ عاشورا روی بیاورد. ما نمی‌توانستیم این فرهنگ را از درون فقه استخراج کنیم یعنی ظرفیت فقه ما برای اینکه بتواند این فرهنگ را بازسازی کند خیلی بالا نیست.
به عنوان مثال مگر قصه «امر به معروف و نهی از منکر» چقدر چنین ظرفیتی دارد که ما از آن مبارزه مسلحانه بیرون بکشیم؟ این فقط امام بود که یکی دو فصل امر به معروف به آخر رساله‌اش اضافه کرد تا زمینه را برای بعضی از فعالیت‌های سیاسی باز کند. خیلی از فقها اصلاً این دو فصل را حذف می‌کردند. خود امر به معروف هم مشروط به شرط‌های زیادی است: باید احتمال تأثیر وجود داشته باشد، باید احتمال ضرر نباشد و... از درون آن فرهنگ فنا بیرون نمی‌آید؛ فنا از درون عرفان بیرون می‌آید.
بینش عرفانی امام خمینی(س) خاستگاه رویکرد عاشورایی او
عنصر فدا و عنصر فنا را بایستی امام خمینی از عرفان بیرون کشیده باشد، چون عرفان است که با امام حسین یعنی با مفهوم فنا، فناء فی‌الله خو گرفته است.
ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم
خروارها ادبیات عرفانی، سیاسی و نظامی داریم که در همین دوره شکل گرفته است. امام به جهت عارف بودنش می‌تواند این کار را بکند. ما همواره فکر می‌کنیم امام از جهت اینکه فقیه بود، این کارها را می‌کرد. اگر چنین بود، باید دیگر فقهای ما نیز می‌کردند. پس چرا تنها امام دست به چنین کاری زد؟ من فکر می‌کنم که اگر بخواهیم امام خمینی را با فرهنگ عاشورایی که اکنون ما داریم، یعنی فرهنگ تضحیه پیوند بزنیم این کار با میانجیگری فقه ممکن نیست، بلکه نیازمند عنصری به نام عرفان است. در عرفان است که عقل در مقبل عشق قرار می‌گیرد و دیگر محاسبه عقلانی جایی ندارد و بایستی عاشقانه عمل کرد.
عشق با عقلانیت و محاسبه و حسابگری و مصلحت‌اندیشی و این قبیل حرف‌ها سر و کار ندارد. به همین خاطر نظرات آقای صالحی نجف‌آبادی که کوشیده است امام حسین را به عنوان یک شخصیت حسابگر و حرکت او را یک حرکت صددرصد عقلانی معرفی کند حتی در بین روشنفکرهای ما هم که می‌خواستند عقلانی فکر کنند خیلی مقبول نیفتاد چه رسد به توده‌ها. اصلاً با عقلانی کردن بیش از حد، دین ویژگیش را از دست می‌دهد. تضحیه و جانبازی و فداکاری با عشق سر و کار دارد. چگونه می‌توان آن را عقلانی کرد؟ این امام حسین عقلانی نه به درد توده‌ها می‌خورد و نه به درد روشنفکرهای ما.
این فرهنگ تضحیه در بین ما به هر حال به امام خمینی منتهی می‌شود و امام هم که این طور قضیه را دید و این جمله معروف ایشان که «ما مکلف به تکلیف هستیم نه مکلف به نتیجه»، اصلاً فشرده و جوهره فرهنگ عاشورا است؛ به این معنی که ما باید تکلیف فعلی خود را بدانیم و خیلی لزومی ندارد که درازمدت را ببینیم و استراتژیک فکر کنیم که چه خواهد شد. ما باید ببینیم که در حال حاضر تکلیف تاکتیکیمان چیست و آن را انجام دهیم، طرف دیگرش را خدا تدارک خواهد کرد؛ یعنی ما از جایی به بعد را دیگر باید به او واگذاریم و او ما را کفایت خواهد کرد.
انتقال از فرهنگ «عاشورا» به فرهنگ «اربعین»
ما از فرهنگ تسلی به فرهنگ تضحیه رسیدیم. حال این پرسش مهم مطرح است که آیا ما در حال گذار و انتقال به مرحله جدیدی هستیم و گفتمان تضحیه دوباره در حال تحول است و ما مجدداً فرهنگ عاشورا را بازسازی می‌کنیم؟
من فکر می‌کنم ما در حال انتقال از فرهنگ عاشورا به فرهنگ «اربعین» هستیم؛ تمثیلاً اینکه از یک واقعه عاشورایی با تمام تضحیه و عنصر فداکاری چهل روز می‌گذرد و پس از گذشت این مدت، آن شور و التهاب اولیه فروکش کرده و گرد و خاک‌های صحنه جنگ و انقلاب فرو نشسته است و فرهنگ عاشورا در حال تبدیل شدن به فرهنگ اربعین است. در فرهنگ اربعین ما برمی‌گردیم و به عقب نگاه می‌کنیم که چه کرده‌ایم. آیا واقعاً کفایت می‌کرد که ما با تضحیه پیش برویم؟
آیا ما مکلف به حفظ مهمل مادی نیستیم؟ به نظر من از مقطعی به بعد در انقلاب ما این مسائل مطرح شد که ما نمی‌توانیم فقط به فکر اندیشه باشیم؛ حفظ نظام اوجب واجبات است. تا به حال حفظ اندیشه اوجب واجبات بود؛ یعنی فرهنگ عاشورایی، اما از زمانی به بعد دیگر به این نتیجه می‌رسیم که باید نظام را حفظ کنیم و این ظرف باید باشد تا آن مظروف باقی بماند. آن مظروف بدون ظرف‌ کاری از پیش نمی‌برد.
فکر می‌کنم مثلاً در قضیه جنگ ما به همین جا رسیدیم و پذیرش قطعنامه 598، به نظر من یک نقطه عطف جدی است. ما فرهنگ اربعین را شروع می‌کنیم که در این فرهنگ حفظ نظام اصل است و دیدگاه‌های معتقد به بقا و توسعه نظام رشد می‌کند و گسترش می‌یابد و از پارادیم «فنا» دوباره به پارادایم «بقا» می‌رسیم. بعد از اربعین خود امام حسین هم در تشیع همین اتفاق افتاده است؛ یعنی بعد از اربعین خود امام حسین هم در تشیع همین اتفاق افتاده است؛ یعنی بعد از اربعین یک گرایش وجود دارد که هنوز در فرهنگ عاشورا زندگی می‌کند و دیگر، گرایش ائمه است که در فرهنگ اربعینی جای دارد و به ترتیب شاگرد و تدارکات سیاسی و... پرداخته می‌شود و جهت‌گیری حرکت‌ها بر مبنای محاسبات عقلانی است.
رویکرد فقاهتی به اسلام، پیامد فرهنگ «اربعین»
استراتژی بقا ملزومات خویش را دارد. امام تا قبل از انقلاب کارهای عاشوراگونه زیاد داشت اما بعد ما دیگر از این نوع حرکت‌های عاشوراگونه نداریم؛ یعنی نمی‌شد داشته باشیم. تحلیل من چنین است که فنا از عرفان بیرون می‌آید و امام عارف یعنی پیشتاز عارف کم‌کم در یک تحول فرهنگی پیشتاز فقیه می‌شود و فقاهت دوباره قدرت می‌گیرد و ولایت مطلقه فقیه مطرح می‌شود. تا قبل از این بحث از فقاهت نبود. یکی از وزرا می‌گفت: «ما با نهج‌البلاغه انقلاب را شروع کردیم اما اینک که حکومت برپا کرده‌ایم، ما را به جواهر احاله می‌دهند». ما این تحول را در ساخت و بافت سیاسیمان هم احساس می‌کنیم چون این فرهنگ اربعین احتیاج به فقیه‌پروری دارد. کار امام صادق نیز فقیه‌پروری و ایجاد یک مکتب حقوقی است. فقاهتی شدن بیشتر اسلام به خاطر این است که ما کم‌کم وارد گفتمان بقا‌ شده‌ایم. گفتمان بقا نیاز به تفقه دارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات