مدافعان کولینگوود باید به طور مسلم این نوع نقد را ناشى از درکى اساسا غلط از منظور وى تلقى کنند. آنها معتقدند وقتى وى بر ضرورت بازاندیشى تاکید مىکرد، آنچه در ذهن داشتشیوهاى براى پى بردن به برخى واقعیات مبهم و گنگ نبود: افکار فاعلهاى تاریخى یا ارتباطهایى که آن افکار شاید در واقع با برخى فعالیتهاى آشکار داشتهاند. همانطور که قبلا ذکر شد، قصدش بیشتر این بود که توجه را به معیار معقولیتى که معمولا مورخان به کار مىبرند جلب کند. جهت فهم یک فعل لازم نیست نشان دهیم آن فعل طبق قانونى روان شناختى چه ضرورتا چه محتملا از فکرى نتیجه مىشود. براى رفع این سردرگمى کافى است نشان دهیم که آن فعل به صورت عقلى از آن فکر نتیجه مىشود. در برخى موارد ممکن است گفته شود در واقع آن فعل از آن فکر به ضرورت عقلانى نتیجه مىشود; زیرا فاعلها گاهى ادله «الزامآورى» جهت انجام آنچه انجام مىدهند دارند - ادلهاى که هیچ بدیل عقلانى براى آنها به جا نمىگذارد. اما از این واقعیت که شخصى ادله الزامآور جهت عمل کردن دارد و به آن عمل آگاه است، نمىتوان نتیجه گرفت که آنچه آن ادله ایجاب مىکنند واقعا انجام خواهد شد. صرفا اینگونه است که اگر آن انجام شود، آنچه را انجام شده قابل فهم مىیابیم. در این رابطه شاید جالب توجه باشد خاطرنشان کنیم که هر چند کولینگوود در اینجا از هیچ اعتقاد ما بعدالطبیعى به اختیار انسانى استدلال نمىکند، اما نظریهاش راجع به نحوه تبیین افعال در هر حال با چنین اعتقادى سازگار است. نظریه پوزیتیویستى، تا آن اندازه که برخى آن را قابل اطلاق بر افعال مىدانند، با چنین اعتقادى سازگار نیست.
موضع وى را به شیوهاى تا اندازهاى متفاوت بیان کنیم، همپل استدلال کرده است که هر چند ادعاى فهم انجام گرفتن یک فعل ممکن است مستلزم این باشد که بدانیم فاعل ادله قوىاى براى انجام آن داشته است (این ادعا آنچه را که برخى مطلب اصلى کولینگوود دانستهاند در برمىگیرد)، اما برآوردن این شرط، مبنایى کافى براى اینکه چنین ادعایى کنیم، نیست. زیرا اگر ندانیم که آن فعل از نوعى بود که فاعلهایى که چنین ادلهاى دارند ضرورتا آن را انجام مىدهند یا به احتمال زیاد باید انجام دهند، همپل معتقد است که نمىتوانیم در موردى خاص به طور موجهى بگوییم که مىدانیم چرا آن فعل انجام گرفته است. بنابراین، اگر قرار است این تبیین کامل باشد «باید شامل فرض دیگرى باشد دایر بر اینکه در زمان مورد نظر، [فاعل] فاعلى عاقل بود و از این رو مستعد این بود که آنچه در آن اوضاع و احوال خاص، مناسب بود انجام دهد. بنابراین، تبیین مستلزم صدق تعمیمى بدین شکل است: «هر فاعل عاقلى در اوضاع و احوالى از نوع C ،همواره (یا با احتمال بالایى) X را انجام خواهد داد.» در اینجا C و X معرف بیانهاى ادله و فعل فاعل است.» (32)
طرفداران کولینگوود دو رشته پاسخ مىتوانند داشته باشند. در وهله اول، در اینکه گزارههاى کلى مانند گزارهاى که ذکر شد، به عنوان تعمیمات تجربى تلقى شوند شک و تردید روا دارند. ممکن است گفته شود، گزارههاى راجع به آنچه فاعلى عاقل انجام مىدهد یا نمىدهد، از اندیشه ما راجع به فعل عقلانى نشات مىگیرد. آنها بیانگر ملاکهایى هستند که ما هنگامى که بخواهیم فاعلى را عاقل بخوانیم به کار مىروند، نه گزارشهایى از آنچه که آنهایى که قبلا به عنوان عاقل دستهبندى شدهاند انجام دادهاند. اما ویژگى اساسى الگوى علمى، آنگونه که همپل ارائه مىکند، این است که تعمیمات لازم براى تبیین باید تعمیمات تجربى باشند. محور دومین پاسخ ممکن، مفهوم استعداد رفتار کردن به نحو عقلانى است. طرفداران کولینگوود ممکن است انکار کنند که به منظور ادعاى فهم فعلى خاص، لازم استبدانیم که آن فاعل، عاقل استبه این معنا که همواره یا در بیشتر موارد، آنچه دلیل ایجاب مىکند، انجام مىدهد. مادام که دلیل داریم بیندیشیم که چنین عملى در آن اوضاع و احوال ممکن بود - اینکه آن فاعل، عاقل بود به این معنا که قادر بود برگزیند چه انجام دهد و مىتوانست نیروى ملاحظات ارائه شده را بسنجد - اگر ادله قوىاى براى انجام آنچه انجام شده است موجود بود که فاعل آنها را مىشناخت، مىتوانیم ادعا کنیم که انجام گرفتنش را مىفهمیم. مطالبه تکمیل بیشتر تبیین، ظاهرا مطالبه چیزى است که نمىتوانیم به دست آوریم و در هر حال لازم هم نیست.
تبیین مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود
واکنشهاى صورت گرفته علیه تحلیل پوزیتیویستى با دیدگاههاى اوکشات و کولینگوود ارتباط دارند. این واکنشها، تحلیل پوزیتیویستى را به عنوان تحلیلى که از منظر موضوع مورد مطالعه مورخ نامناسب است، رد مىکنند. اما فیلسوفانى وجود دارند که هر چند موافقند که الگوى پوزیتیویستى، در وضع کنونىاش رویه حقیقى تاریخ را روشن نمىکند. اما در عین حال، انواع استدلالهایى را که تا کنون علیه آن اقامه شده نیز رد مىکنند. آنها خواهند گفت آنچه لازم است صرفا کم کردن میزان مطالبات اصلى آن الگوستبا حفظ مضمون محورىاش، فرایندى که ممکن است گفته شود خود همپل هنگامى که روایت استقرایى یا احتمالاتى را اضافه کرد، آغاز کرد. در این بخش و بخش بعدى به ذکر و بحث از دو شیوه دیگر حک و اصلاح نظریه اصلى همپل مىپردازیم، طرح این دو شیوه گاهى بدین قصد بوده است که مطالبات آن نظریه را واقعگرایانهتر کند. وجه اشتراک این دو شیوه توافقشان استبر اینکه نوعى تعمیم تجربى جهت تکمیل تبیینى تاریخى نیاز است. تفاوتشان در دیدگاه آنهاست، درباره اینکه تا کجا و به چه نحو چنین تعمیمى ممکن است از هر دو نظریهاى که همپل ذکر کرده است فاصله بگیرد، در حالى که همچنان وظیفه تبیینى خود را انجام مىدهد.
از جمله کسانى که به شیوه اول اشاره کردهاند جوینت و رشر هستند. (33) این نویسندگان توجه ما را به نوعى تبیین جلب مىکنند که عموما در تاریخ ارائه مىشود و از طریق تعمیمها، آنچه را که قرار است تبیین شود به تبیین کننده مرتبط مىسازد، تعمیمهایى که مانند تعمیمهاى آمارى اما به نحوى متفاوت، از برآورده ساختن شرط کلیت همپل ناتوانند. آنچه در ادامه مىآید یک مثال است. ژولین جوین، (Julian Gwyn) ،مورخ دوره استقلال امریکا، لازم مىبیند در جاى خاصى به تبیین این واقعیتبپردازد که زمانى شخصى انگلیسى که حرفهاش دریا سالارى بوده درصدد برمىآید که با پایان یافتن خدمتش، دوران بازنشستگىاش را در انگلستان بگذراند، وى ملکى را در آنجا مىخرد به قیمتى که به اندازه قابل ملاحظهاى بیشتر از ارزش تجارىاش است. (34) او این تبیین را ارائه مىکند که این کار هیچ لغزش اقتصادى از سوى آن دریاسالار نبود; بلکه پذیرش آن بهایى بود که پیشهورى موفق، براى ورود به طبقه ملاک، بایستبپردازد یا عموما مىخواستبپردازد. آنچه تعمیم تبیینى ضمنى در چنین موردى بیان مىکند چیزى است که گروه خاصى از مردم معمولا انجام دادند. و این، همان طور که نظریه همپل ایجاب مىکند، پیشگویى آنچه را عضو خاصى از آن گروه، با فرض موجود بودن زمین و کافى بودن پساندازها انجام خواهد داد، توجیه مىکند. اما اگرچه تبیین جوین، شرط پیشبینىپذیرى معکوس را برآورده مىکند، تعمیمى که این تبیین بر آن مبتنى است فاقد کلیت استبدین معنا که این تعمیم نه بر پیشهوران از آن حیث که پیشهورند بلکه تنها بر پیشهوران انگلستان در سده هجدهم حاکم است. حوزه کاربردش، آنگونه که در نظریه همپل تصویر شده است، طبقهاى باز نیست، بلکه طبقهاى است که از نظر تاریخى بسته است. البته اگر تنها ادعا کند که پیشهوران آن عصر «در اکثر موارد» به شیوهاى که اشاره شد عمل کردند، علاوه بر آن فاقد کلیتبه آن معنایى خواهد بود که تعمیمهاى آمارى فاقدند.
این عقیده که مورخان به وسیله تعمیمهایى که اینطور به لحاظ مکانى - زمانى محدود هستند ممکن استبه طور رضایتبخشى به تبیین بپردازند، بخوبى هم با بیشتر نحوه عمل خودشان مطابق است و هم با دیدگاه متداولشان نسبتبه تعهداتشان. مورخان عموما موافقند که فعالیتهاى تبیینىشان مستلزم شناختى عمیق است از طرز رفتار مردم، در دورهاى که به مطالعه آن مىپردازند، عبارت معروف و تکرارى تاریخنگارى است که مورخان باید «خودشان را عمیقا درگیر دورههاى [مورد مطالعه]شان سازند». اما به عکس، بعید است آنها به واسطه تبیینى که براى رویداد یا وضعیتى در قرن هجدهم ارائه مىکنند، خودشان را متعهد به صدق تعمیمى بدانند که بنابر ادعا قابل اطلاق بر قرن شانزدهم یا قرن بیستم نیز باشد و حال آنکه آنها شناختى تخصصى از آن را انکار مىکنند. توانایى تبیین آنچه آنها نمونه رویداد زمان و مکان خاصى مىدانند، اکثر آنها را، دست کم در بیشتر اوقات، راضى مىسازد. همانطور که جوینت و رشر نیز گفتهاند، شاید با چنین ملاحظاتى این اندیشه که دغدغه مطالعه تاریخى، امر یگانه است تا اندازهاى مرمتشود. زیرا پذیرش تبیینهاى برحسب قوانین به لحاظ زمانى - مکانى محدود، در هر حال به این معناست که آنچه در زمانها و مکانهایى خاص اتفاق افتاده است چنان فهمیده شود که گویى مختص به آن زمانها و مکانها بوده است - که البته بسیار متفاوت است از این گفته که اندیشه مطلقا منحصر به فرد بودن که مورد تردید همپل بوده است رویهمرفته مىتواند نقشى در پژوهش تاریخى داشته باشد. این نظر مهم که آنچه مورد علاقه مورخان است طرز رفتار گروههایى از مردم است که به لحاظ تاریخى قابل شناسایىاند نه مردمى از نوع عموما قابل توصیف، صرفا براى جذب در نظریه تبیین در تاریخ اهمیت دارد.
این واقعیت که مورخان کاملا به طور طبیعى تبیینهایى ارائه مىکنند که بدینسان مختص زمان و مکان است، لوازم مهمى براى ارتباط رشتهشان با علوم اجتماعى تعمیمدهنده دارد. همانطور که پیشتر گفته شده، نظریه پوزیتیویستى اولیه، از آنجا که نظریهاى است درباره صورت منطقى تبیین و نه محتواى آن، درباره اینکه قوانین مورد نیاز براى تبیینهاى تاریخى را از کجا باید به دست آورد، چیزى براى گفتن ندارد. تنها ادعایش این است که قوانین واجد کفایت منطقى و تجربى باید وجود داشته باشند. اما این ادعا غالبا با دیدگاهى درباره پژوهش تاریخى پیوند داشته است که در تحلیل آخر پژوهش تاریخى را براى قوانین تبیینىاش وابسته به یافتههاى علوم اجتماعى مىداند، چرا که خود مورخان بسیار بندرت درصدد کشف یا حتى تایید تعمیمات چه از نوع کلى، چه از نوع آمارى برمىآیند. (35) اگر آنها به این راضى باشند که با استفاده از تعمیمات عرف عام یا حتى حدس و گمان به مقصود خود برسند، رشتهشان دیگر طفیلى علوم اجتماعى به نظر نمىرسد و بیشتر جامعهشناسى کاربردى، علوم سیاسى کاربردى، روانشناسى کاربردى و غیره استیا باید باشد.
اما اگر اندیشه تبیین به وسیله قوانین داراى شمول محدود، مورد پذیرش باشد دیگر چنین رابطه وابستگى ضروریى وجود نخواهد داشت. زیرا تعمیمات مورد نیاز براى تبیینى از این دست، دقیقا تعمیماتى است که خود مورخان بهترین موقعیت را براى کشف آن دارند - در واقع در نظرخواهى از عالمان علوم اجتماعى درباره آن، فایده اندکى وجود دارد. براى مثال، چه کسى بهتر از مورخ بریتانیا در زمان حکومت رومیان مىداند که صنعتگران بریتانیاى قدیم معمولا نسبتبه فشار فرهنگى هنر بیگانه رومى چه واکنشى از خود نشان مىدادند؟ چه کسى بهتر از فردریک جکسون ترنر، (Frederick Jackson Turner) مىداند که مهاجران اروپایى در مرز امریکاى شمالى چگونه رفتار کردند؟ بنابراین بخشى از معنا و اهمیت روششناختى پذیرش کارآیى تبیین بر اساس قوانین داراى شمول محدود در این است که به مورخان مبنایى نظرى براى اعلام میزان قابل ملاحظهاى استقلال سبتبه علوم اجتماعى تعمیمدهنده، فراهم مىآورد. استقلالى که در هر حال آنها معمولا در عمل مدعى آنند، (36) البته نه اینکه مورخان هیچگاه نباید در ارائه تبیین از نظریه اجتماعى بهره گیرند، بلکه مساله صرفا این است که ارائه تبیین، مستقل از حدس و گمان یا صرف حکمت عام، لازم نیست مبتنى بر آن باشد.
همین نتیجه روششناختى، حتى به طور صریحتر، باید در جایى گرفته شود که تبیین افعال افراد به نام، نه با ارجاع به آنچه نمونه افراد نوعشان است، یا حتى با ارجاع به آنچه نمونه آن گروه تاریخى است که آنها جزء آنند، بلکه با ارجاع به آنچه نمونه الگوى رفتار جا افتاده خودشان است، صورت مىگیرد. نمونههاى چنین تبیینهاى مبتنى بر «منش فردى» عبارتند از: تبیین س.ر.گاردینر، (S. R. Gardiner) از ناتوانى چارلز اول در اداره مجالس شورایش. بر حسب ناتوانى جدىاش در ارزیابى افراد به جاى اندیشهها، (37) به اینکه نگرش جورج سوم به لرد نورث، تابع الگوى منظم رفتارش است. (38) در چنین مواردى، به نظر مىرسد مورخان معمولا آمادهاند که تفاوت فردى را پیش فرض گیرند، مراد از آنچه ممکن است «پیشفرض تفاوت فردى» خوانده شود، نه باور به اینکه افراد مختلف در واقع به نحو متفاوتى رفتار مىکنند، بلکه این باور است که آنها ممکن است اینگونه رفتار کنند. (39) آنچه اشخاصى معین انجام دادهاند، باید به عنوان خصیصه خود آنها و نه خصیصه طبقهاى از اشخاص که آنها در آن قرار دارند، تبیین گردد.
البته تبیینهاى فردى از نوع مذکور، تنها در تاریخ واقع نمىشود. خود همپل نیز اذعان مىکرد که در مراحل خاصى از پژوهش حتى در علوم فیزیکى نیز چیزى شبیه تبیینهاى مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود غالبا ارائه و پذیرفته شده است - مانند زمانى که گالیله حرکات سیارات را با ارجاع قوانینى که بویژه بر نظام شمسى خود ما اطلاق مىگردد تبیین مىکرد. (40) و در زندگى روزانه غالبا تبیینهاى مبتنى بر منش فردى را حتى براى رفتار اشیاى فیزیکى نیز مناسب مىدانیم، مانند زمانى که روشن نشدن ماشینى خاص را در صبحى سرد با اشاره به تنبلى مشخصش تحت چنین شرایطى تبیین مىکنیم، و از این رهگذر خودمان را به چیزى تا آنجا که به ماشینها یا حتى ماشینهاى دیگرى با همین سال و مدل مربوط مىشود متعهد نمىسازیم. اما در علوم طبیعى، و در علوم اجتماعى تا آنجا که علوم طبیعى را به عنوان الگو برمىگیرد، تبیینهاى مبتنى بر قانون محدود در بهترین حال معمولا به عنوان گذرگاههایى به تبیین به وسیله قوانین کلى نگریسته مىشوند - در مورد گالیله گذرگاهى به چیزى نظیر تبیین به وسیله نظریه نیوتن. تمرکز علاقه علمى بر خصایص فردى اشیاء جزئى نیست. به عکس، در تاریخ، هدف پژوهش، تبیینهاى مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود و تبیینهاى مبتنى بر منش فردى است.
تبیین ناظر بر امکان وقوع
دومین اصلاح از درون که براى الگوى پوزیتیویستى پیشنهاد شده، واکنش نسبتبه این ادعاى همپل است که هدف واقعى تبیین، شناختحتى المقدور مجموعهاى از شرایط پیشین است که براى وقوع آنچه باید تبیین شود، کافى است. بر علیه این ادعا استدلال شده است که در تاریخ بیان یک یا چند شرط لازم، غالبا کافى است. و. ب. گالى، (W.B. Gallie) این مثال را ارائه مىکند. (41) بعد از مرگ مسیح، مسیحیتبا سرعت قابل ملاحظهاى در طول و عرض عالم مدیترانه گسترش یافت. به عقیده مورخ، آلبرت لویزى، (Albert Loisy) تبیین این امر عمدتا این واقعیت است که کنیسههاى یهودى که پیش از این در سرتاسر آن عالم قرار داشتند، وسیله حاضر و آمادهاى براى گسترش پیام مسیحیت فراهم ساخته بود. وى مىگوید، مبلغان اولیه مسیحى با شنوندگانى روبهرو شدند که براى دریافت «بشارت»، (good news) آنها کاملا آماده بودند. واضح است که لویزى ادعا نمىکند که در دسترس بودن کنیسهها گسترش سریع دین جدید را به طور قطعى یا به نحو متحمل قابل پیشبینى ساخت. مدعاى وى تنها این است که بدون آن، آنچه اتفاق افتاد، نمىتوانستبه وقوع بپیوندد.
تصور نحوه پاسخگویى پیروان همپل به این ایده ارائه تبیین، آنگونه که تصویر شد، دشوار نیست. آنها بدون شک موافقند که آنچه لویزى ارائه مىکند نمونه آن نوع چیزى است که مورخان در عمل به عنوان تبیین مىنگرند و حتى ممکن است تا آن حد آن را قابل پذیرش بدانند. اما از نظر آنها این تبیین، آنطور که بیان شد، به وضوح ناقص است و تبیینى کامل از آنچه اتفاق افتاده، مستلزم تشخیص شرایط باز هم بیشترى است که به همراه شرط مذکور، گسترش سریع مسیحیت را امرى مورد انتظار گرداند. با توجه به طرز بیان نسبتا گنگ گالى از مثالش، چنین پاسخى ممکن است غیر معقول نباشد. اما بررسى دقیقتر این مثال حاکى از آن است که اگر نقصانى در اینجا هستبیشتر از آنکه مربوط به تبیین باشد به تحلیل گالى از آن مربوط است. زیرا ممکن است این بسادگى به این معنا دانسته شود که هر شرطى که براى نتیجه مورد نظر ضرورى تلقى گردد، تبیینى از آن به حساب مىآید، در حالى که شرطى که لویزى ذکر کرد به نظر مىآید به عنوان شرطى که نقش تبیینى ممتاز دارد، عنوان شده است. هر چند که درباره شرایط لازم دیگر نمىتوان گفت، این پاسخى مناسب به مسالهاى است که ممکن استبه حق تصور شود نیاز به تبیین را در وهله نخست پدید آورده است - یعنى فقدان آشکار وسیلهاى براى چنین توسعه سریعى. ممکن است گفته شود، نقش این شرط تبیینى این است که این فرض را رد کند که آنچه اتفاق افتاد محال بود یا به هر حال با توجه به این اوضاع و احوال به غایت نامتحمل بود. آنچه این تبیین نشان مىدهد این است که از آنجا که شرطى میسرساز، (enabling condition) در واقع موجود بود، آنچه اتفاق افتاد، کاملا در حیطه امکان بود و لازم نیست موجب تعجب گردد.
بنابراین ذکر این نکته مناسب به نظر مىرسد که آنچه ما در اینجا داریم، تبیین ناقصى از سنخ همپل نیست، بلکه نوع متفاوتى از تبیین است، تبیینى که ممکن است در نوع خودش کامل باشد. چنین تبیینى، طبعا نه در پاسخ به این پرسش که «چرا این امر اتفاق افتاد؟» بلکه در پاسخ به این پرسش که «چگونه این امر مىتوانست اتفاق بیفتد؟» ارائه مىشود. این واقعیت که آن تبیین پاسخ به پرسشى است از نوعى متفاوت از آن نوعى که معمولا مورد نظر پیروان همپل است، صحبت از وجود مفهومى از تبیین را که در اینجا به کار رفته و متفاوت با مفهومى است که معمولا مفروض نظریه پوزیتیویستى موجه مىگرداند. چنانچه در مورد تبیین عقلانى و تبیین مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود نیز اینگونه است. تبیین از نوع همپل در پى شرایطى است که باعثشدند امور آنگونه که اتفاق افتادند اتفاق بیفتند: تلاش مىکند نشان دهد چرا آنها ضرورتا اتفاق افتادند. تبیین از نوع حاضر در پى شناختشرایطى است که وقوع امور را آنگونه که اتفاق افتادند میسر ساخت: نشان مىدهد چگونه امکان وقوع آنها بود. (42) موضوع بحث در اینجا فعالیتهاى انسانى است و این معمولا به معناى تبیینهایى است مربوط به فرصتها و تواناییهاى فاعلهاى مربوط.
این نوع تبیین، مانند تبیینى مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود، تنها براى فعالیتهاى انسانى یا تنها در پژوهش تاریخى ارائه نمىگردد. خود همپل وقتى که به ظاهر دلایلى را براى تبیین احتمالگرایانه ارائه مىکند، هر چند ناآگاهانه، خطوط کلى نمونهاى وى به ما مىگوید، اگر تامى، (Tommy) دو هفته بعد از برادرش، مبتلا به سرخک شود و ما این تبیین را ارائه کنیم که او بیمارى را از برادرش گرفته است اعتبار این تبیین تنها به اندازه اعتبار تعمیمى است که مفروض مىگیرد و از آنجا که این نمىتواند قانونى کلى باشد که هر کس با شخصى که از سرخک رنج مىبرد تماس داشته باشد بدون استثنا به این بیمارى مبتلا مىشود، باید نظمى آمارى وجود داشته باشد که تنها این نتیجه را که در صورت تماس، احتمال گرفتن سرخک بالاست ممکن سازد. اما تصور وضعى که در آن تبیین مورد نظر مىتواند به عنوان تبیینى معتبر پذیرفته شود، حتى هنگامى که چنین ارتباط آماریى انکار شود، دشوار نیست. براى مثال اگر تامى علىرغم اینکه برادرش در قرنطینه بوده باز به سرخک مبتلا شده، این پرسش طبیعتا پیش مىآید که این امر چگونه مىتواند باشد و پاسخ ممکن است این باشد که او راهى مخفى براى نفوذ به قرنطینه یافته است. اگر ما این را کشف کنیم، در حالى که همچنین معتقدیم که وى نمىتوانسته سرخک را در اثر تماس با شخصى دیگر گرفته باشد و اینکه شخص تنها با تماس است که سرخک مىگیرد (نوعى تعمیم که بسیار متفاوت با نوعى است که تبیین همپل مىطلبد)، مىتوانیم به طور موجهى ادعا کنیم تبیین سرخک گرفتن تامى را مىدانیم: واضح است که او بیمارى را از برادرش گرفته است. باید خاطرنشان کرد که مىتوان تمام اینها را به نحو سازگارى بیان کرد و در عین حال معتقد بود که در کمتر از دهدرصد از موارد است که تماس با شخص مبتلاى به سرخک، سرخک گرفتن را به دنبال دارد. به عبارت دیگر، مىتوان اینها را بیان کرد در حالى که هم تعمیمهاى کلى و هم احتمالاتى را که نظریه پوزیتیویستى براى تبیین مذکور اجتنابناپذیر مىداند، انکار کرد و پس از پذیرش آن، همچنان معتقد بود که آنچه اتفاق افتاد غیر محتمل بود.
اما هر چند تبیینهاى سازگار از نوع ناظر بر امکان وقوع غالبا در مطالعه وقایع طبیعى کاملا امکانپذیر است، با فرض مسالهاى مناسب، نمىتوان انتظار داشت که در علوم طبیعى از نظر توجهش به ضرورت امور، نقش بیشترى ایفا کنند. به عکس، در تاریخ، آنها عموما واقع مىشوند، بویژه در مواقع خاصى در روایتها، جایى که انتظارات پدید آمده در اثر وقایع اتفاق افتاده، به وسیله آنچه کشف شده که بعدا اتفاق مىافتد، نقش بر آب مىشود، این امر، این مساله را ایجاد مىکند که: «اما آن چگونه مىتوانستباشد؟» همچنین دلیل دیگرى وجود دارد بر این امر که چرا ارائه چنین تبیینهایى در تاریخ، بسیار محتملتر است تا در علوم طبیعى: علاوه بر پیشفرض تفاوت فردى که قبلا ذکر شد، این واقعیت که مورخان آمادهاند فرض فلسفى دیگرى بکنند دال بر اینکه، گذشته از اینکه در مورد جهان طبیعى صدق کند یا نه، در امور انسانى هر چیزى شروط تعیینکننده پیشین ندارد. اما در مورد پیوند بین تبیین ناظر بر امکان وقوع و پذیرش درجهاى از عدم تعین در تاریخ نباید اغراق کرد. ارائه این نوع از تبیین به خودى خود شخص را ملتزم به چنین فرضى نمىکند: اگر ملتزم کرد، دیدن اینکه آن حتى براى رویدادهاى جهان فیزیکى نیز ارائه مىشود عجیب خواهد بود. با این حال با چنین فرضى سازگار است. زیرا پذیرش اینکه رویدادى به وسیله آنچه بر آن تقدم دارد تعین نیافته است همچنان مىتواند حیرتآور باشد و نیازمند تبیین، اگر آن رویداد در غیاب شرایطى واقع شده باشد که براى وقوعش ضرورى تصور شده است.
درباره پذیرش تبیین ناظر بر امکان وقوع مسائل بسیارى پدید آمده است. براى مثال، همپل خاطرنشان ساخته که اهمیت چنین تبیینى، عملى محض است، منظور وى این است که آن از تبیین کامل آنگونه که پوزیتیویستها آن را مىفهمند، تنها به خاطر ادله عملى در بافتهاى خاص پژوهش جدا مىگردد نه به خاطر کشش یا مجوز مفهوم مستقلى که ممکن است داشته باشد. (44) پاسخى کافى به این را در آنچه درباره الگوى انکار پیشفرضش گفته شده و در امکان ارائه آن تحت فرضهایى که ارائه تبیینهاى صحیح ناظر بر ضرورت وقوع از همین رویداد را طرد مىکند باید یافت. همچنین ایراد شده است که تبیینهاى ناظر بر امکان وقوع واقعا تبیینهاى ممکن هستند که لازم است تبیینهاى حقیقى سرانجام جایگزین آنها شوند. اما تبیینهاى صرفا ممکن به طور قطع تبیینهایى هستند که، هر چند به لحاظ صورت معتبرند، با این حال به لحاظ تجربى اثبات نشدهاند; و اگر چنین است، هم تبیینهاى ممکن ناظر بر امکان وقوع مىتواند وجود داشته باشد و هم تبیینهاى ممکن ناظر بر ضرورت وقوع. نقل لویزى از نقش میسر کننده کنیسه یهودى احتمالا به عنوان تبیین حقیقى ناظر بر امکان وقوع و نه فقط تبیین ممکن، ارائه شده است. همچنین گفته شده است که منطق تبیین ناظر بر امکان وقوع، تا حدود زیادى شبیهتر به منطق تبیین همپلى است تا آنچه گزارشهاى شبیه گزارشى که در اینجا ارائه شد مجاز مىشمارند، زیرا این نوع تبیین، صدق تبیینهاى متناظر را نیز مىطلبد. براى مثال ممکن است گفته شود تبیین لویزى فرض مىکند که وقتى فضاى مناسبى براى فعالیتهاى طرفداران دین تبلیغى جدید پدید آمد، دین آنها مىتوانستبه سرعت گسترش یابد. اما حتى اگر چنین باشد تفاوت اساسى بین تبیین ناظر بر امکان وقوع و هر دو نوع تبیین پیروان همپل از بین نمىرود. زیرا تنها تعمیمى که اظهار مىدارد، یعنى اینکه با فرض شرط مورد نظر دین آنها بسرعت گسترش مىیابد یا معمولا گسترش مىیابد و نه صرفا اینکه مىتواند گسترش یابد، ارتباط بین تبیینپذیرى و پیشبینىپذیرى را که نظریه پوزیتیویستى مىطلبد، مسلم مىگیرد.
تبیین ناظر بر واقعیت رویداد
آن نوع تبیینى که اکنون ملاحظه شد و پاسخى استبه شکل خاصى از سؤال «چگونه؟» به دلیل این فرض عام که هدف هر تبیینى این است که نشان دهد چرا امور آن طور که اتفاق افتادند، واقع شدند، به آسانى نادیده گرفته مىشوند یا به خطا تحلیل مىشود. سرانجام، ولو به اختصار بسیار، باز به رویه دیگرى مىنگریم که گاهى مورخان آن را تبیین نامیدهاند و همچنین، هر چند به شیوهاى متفاوت، به چالش با این فرض مىپردازد که هر تبیینى در پاسخ به سؤال «چرا؟» ارائه مىشود. نمونهاى از این تبیین را مورخ مارکسیست، کریستفر هیل، (Christopher Hill) در قطعات آغازین کتابش، انقلاب انگلستان، به دست مىدهد که به گزارشهاى مرسوم ویگ (45) از رویدادهاى انگلستان در سالهاى میانى سده هفدهم انتقاد مىکند. با رد هر صحبتى از جنگ داخلى تنها و دوره فترت، هیل اعلام مىدارد: «انقلاب سالهاى 1640 - 1660 انگلستان، جنبش اجتماعى بزرگى بود مانند انقلاب سال 1789 فرانسه. نظم کهنى که در اساس فئودالى بود با خشونت فروپاشید و نظم اجتماعى جدید کاپیتالیستى به جاى آن پدید آمد. » (46) سؤالى که هیل براى خودش طرح مىکند این است که رویدادهایى که او در نظر دارد، به طور جمعى، واقعا به چه انجامیدند. پاسخ او این است که آنها به انقلابى اجتماعى انجامیدند; وى آنها را در روابط متقابل و پیچیدهشان به عنوان انقلابى اجتماعى تبیین مىکند. به همین نحو، مورخان اروپا، پارهاى تحولات و پیشرفتهاى فرهنگى در ایتالیاى قرن چهاردهم را به عنوان رنسانس تبیین کردهاند، و مورخان امریکایى، استقرار غرب را به عنوان بیانى از سرنوشتبدیهى (47) نگریستهاند.
مىتوانیم تبیین به این شیوه را، «تبیین اینکه چه چیزى واقعا بود» یا تبیین چیزى به عنوان «فلان و بهمان»، (as a so - and - so) بنامیم. (48) این طور نیست که هر پاسخى به سؤال چه (بیشتر از هر پاسخى به [سؤال] «چگونه؟») باید به عنوان ارائه تبیین نگریسته شود. غالبا تمام آنچه آن در بردارد مطالبه اطلاعات را برآورده مىسازد. اما در موارد مذکور، روشنگرى مطالبه مىشود، مطالبهاى که آنچه را پیشتر شناخته شده، معقولتر مىکند. پاسخى رضایتبخش، نه شکل فهرستى از شرایط لازم یا کافى را، بلکه شکل طبقهبندى را مىپذیرد. دامنه این «تبیین چه» بسیار وسیع است. براى مثال مىتوان آن را در سطحى از پژوهش یافت که تحولات گسترده طبقهبندى شدهاند، مانند هنگامى که جریانهاى خاصى در اروپاى مدرن اولیه به عنوان «پیدایش بورژوازى» ارزیابى شدند. همچنین مىتوان آن را در مفصلترین سطوح پژوهش تاریخى یافت، مانند زمانى که کولینگوود، سفر دریایى قیصر به روبیکان، (Rubicon) را به عنوان «تمرد از قانون جمهورى» تبیین مىکند. (49)
آنچه در چنین مواردى ارائه مىگردد، به جاى تبیین به وسیله قانون بهتر استبه عنوان تبیین به وسیله مفهوم توصیف شود. همپل صراحتا کارآیى این نحو تبیین را انکار کرد. وى خاطرنشان ساخت، «آنچه گاهى به نحو گمراه کنندهاى تبیین به وسیله مفهومى خاص نامیده مىشود، در علوم تجربى، در واقع تبیین بر حسب فرضیههاى کلىاى است که متضمن آن مفهومند» (50) اما این دوباره مىگذارد پیشپندارهاى منطقى، اساس رویه تاریخى پذیرفته شده را تیره و تار گرداند. تبیین تحولات میانه قرن هفدهم انگلستان «به عنوان انقلابى اجتماعى» لازم نیست صرفا به عنوان مقدمهاى باشد براى نشان دادن اینکه آنچه اتفاق افتاد تحت آن توصیف قابل پیشبینى بود. البته این مىتواند مسیرى باشد که پژوهش بعدا در آن حرکتخواهد کرد - و اگر مورخ مارکسیستباشد احتمالا اینگونه خواهد بود. اما این تصور که آنچه اتفاق افتاد تحت مفهوم «انقلاب اجتماعى» قرار مىگیرد، پیشاپیش مىتواند به عنوان داشتن تبیینى از آن تلقى گردد به هر تقدیر، با توجه به پرسش از نوع واقعا چه. شاید برخى احساس کنند که این خلط کردن تبیین تاریخى استبا آنچه به طور دقیقتر تفسیر نامیده مىشود، و در واقع هیل به طبقهبندىاش به عنوان «تفسیر»اش از آنچه اتفاق افتاده، اشاره مىکند. اما در تفکر تاریخى هیچ تمایز قاطعى بین تبیین کردن و تفسیر کردن وجود ندارد. (51) و به هر حال، همپل مدعى است که نظریه پوزیتیویستى تبیین، تا آن اندازه که به لحاظ تجربى موجه است، به طور یکسان بر تفسیر در تاریخ نیز اطلاق مىگردد.
تبیین اینکه امور واقعا چه بودند از راه طبقهبندى (یا طبقهبندى مجدد) آنها، شگردى منطقى است که یادآور این ادعاى اوکشات است که وظیفه اساسى مورخان، در طلب فهم گذشته، این است که جزئیات گسترده تاریخى را در نظر آورند. وى مىگوید مورخان تنها به این معنا باید «تعمیمدهند» - به وضوح این اصطلاح را به معنایى متفاوت از معنایى که پوزیتیویستها استفاده مىکنند به کار مىبرد. (52) همچنین یادآور این ادعاى لینکلن ریز، (Lincoln Reis) و پ.ا.کریستلر، (P.O.Kristellar) است که مورخان به وسیله تفسیر عمودى و تفسیر افقى، فهمپذیرى را وارد موضوع مورد مطالعهشان مىکنند، (53) و این نظر موریس مندلبوم که ربط جزء به کل همانقدر براى رسیدن به فهم تاریخى اهمیت دارد که ربط مقدم به تالى. (54) لوئیز مینک، ( Louis Mink) وقتى تفکر تاریخى را به عنوان تفکرى «مجموعى»، (Synoptic) توصیف مىکند، ظاهرا همین موارد را در ذهن دارد - چنانکه در بررسى مجموعهاى از موارد، غالبا در پى تالیف است تا تحلیل. (55) اما اندیشه «جمع کردن رویدادها تحت مفاهیم مناسب» و. ه . والش، (W.H. Walsh) است که بیشترین بحث را از چنین مواردى پدید آورده است. (56)
به عقیده والش، آنچه مورخ باید انجام دهد این است که «در جستجوى پارهاى مفاهیم مهم یا تصورات اساسى باشد که به وسیله آن واقعیاتى که در اختیار دارد روشن گرداند، روابط بین خود آن تصورات را پیدا کند، و سپس نشان دهد چگونه واقعیات جزئى در پرتو آنها، قابل فهم مىشوند... .» یکى از مثالهایش شیوهاى است که مورخى ممکن است رشتهاى از ابتکارات جزئى سیاسى و نظامى هیتلر را تحت مفهوم نقشه هیتلر براى فتح اروپا جمع کند. والش با در نظر داشتن نمونههایى مانند این، بر «درونى بودن» روابطى که رویدادها را در واحدهاى به هم پیوسته با هم مرتبط مىسازد، تاکید مىکند، مراد از این امر، بیشتر به نظر کولینگوود نزدیک است تا همپل. اما همانطور که برخى منتقدان والش نیز اشاره کردهاند تفسیر فعالیتهایى که آشکارا معطوف به هدف در تاریخ گرفته شود. (57) همچنین مىتوان رویدادها را تحت مفاهیمى جمع کرد که مانند «انقلاب صنعتى» بر جنبشى دلالت دارند که معطوف به هدفى است که شرکت کنندگان، خیلى که باشد تنها به طور مبهم از آن آگاهند، و حتى تحت مفاهیمى که مانند «دوران سیاه» اصلا بر فعالیتهاى معطوف به هدف دلالت نمىکنند، کارآیى اینها بیشتر وابسته به شباهتهایى است که در پدیدههاى با هم جمع آمده، تصور شده است. اگر روابط درونى یا عقلانى، نقش عمدهاى در تجمیعهایى که معمولا مورخان ارائه کردهاند، ایفا کنند; این نه ناشى از ماهیتخود تجمیع بلکه ناشى از ماهیت موضوع و محتواى جمع آمده است. این واقعیت که والش در اصل این مفهوم را از نوشتههاى ویلیام هیول، (William Whewell) فیلسوف علوم طبیعى قرن نوزدهم، گرفته; خود این نتیجه را مطرح مىسازد.
تمایزى مهم بین انواع مفاهیم تجمیعى مورد استفاده مورخان تمایز بین انواع عام و انواع خاص است. مفهوم هیل از انقلاب اجتماعى، نمونهاى از نوع عام است. این مفهومى است که در اصل مورخان از واژگان جا افتاده توصیف اجتماعى گرفتهاند، و به همین دلیل آنچه این مفهوم بر آن اطلاق مىگردد، به عنوان پدیده اجتماعى تکرارى نگریسته مىشود (هر چند از این رهگذر، تبیینى از نوع همپل فرض نمىگردد.) به عکس، مفهوم «نوزایى»، - (renaissance) در هر حال، وقتى براى اولین بار به وسیله میشله، (Michelet) مطرح شد - خاص استبه این معنا که استفادهاش هیچ دلالتى بر چیزى درباره وجود پدیدههاى مشابه در زمانها و مکانهاى دیگرى در گذشته، ندارد; حقیقتا، در اصل براى نامیدن چیزى بسیار نو، در نظر گرفته شده بود. البته، مانند هر مفهومى عمومیت داشت: مفهوم تولد دوباره یک نوع بود. اما این طبقه ضمنى امور، طبقهاى اجتماعى نبود، و استفادهاش بر هیچ تکرار تاریخى دلالت نداشت. این واژه که آنگونه که بود به ظاهر از واژگان موجود توصیف اجتماعى گرفته شده بود، در واقع یک استعاره بود. همپل به مورخان در خصوص استفاده از استعارهها در تاریخ هشدار داد، اما همانطور که مثال حاضر نشان مىدهد آنها مىتوانند در تبیین تاریخى از نوع تجمیعى جایگاه مشروعى داشته باشد. اما سرنوشت معمولشان این است که شان استعاریشان را در طول زمان از دست مىدهند. بنابراین، همانطور که مورخان (و «فراتاریخنگارانى» مانند توینبى، ( Toynbee) حتى بیشتر) تحولات فرهنگى در زمانها و مکانهاى دیگر را به قدر کفایت مانند تحولاتى یافتهاند که میشله براى توجیه تسرى دادن اصطلاح «نوزایى» به آنها، بر آنها تاکید مىکرد، آن اصطلاح به تدریج در واژگان متداول توصیف اجتماعى جذب شده است.
از تبیین تجمیعى کرده است ارزش آن را دارد که در پایان بیان شود. (58) واتکینز مىگوید، نمىتوان تردید داشت که آنچه والش و دیگران تجمیع نامیدهاند عملى رایج در بین مورخان است. اما وى اعلام مىکند این ویژگى نسبتا غیر مهم پژوهش تاریخى است، زیرا «به لحاظ روششناختى قوى» نیست. و خود والش، با کمال تعجب، در یک جا اظهار مىدارد، اگر قرار است تبیین تاریخى «کامل» باشد لازم است. تجمیع به وسیله رویههاى دیگر «تکمیل گردد»، و این پیشنهاد بیش از این نظر پیش پا افتاده است که سرانجام لازم استبه وسیله شرایط مقدم و قوانین در تبیین گنجانده شود. اما همانطور که درباره تبیینهاى ناظر بر امکان وقوع استدلال شد، تبیینهاى تجمیعى در نوع خودشان کاملند - یعنى، کامل به عنوان پاسخى به سؤالات واقعا چه، نه سؤالات ضرورتا چرا و چگونه ممکن شد - بدون اینکه نیاز باشد به چیز دیگرى تبدیل گردند. شکوه از اینکه چنین تبیینهایى به لحاظ روششناختى قوى نیستند، در واقع، نادیده گرفتن آن نوع سؤالى است که پرسیده شده است، نه اعتراض به شیوهاى که مورخان نوعا براى پاسخ به آن در پیش مىگیرند.