واقع و تبیین
ممکن است گفته شود وظیفه اصلى فلسفه نقدى تاریخ ایضاح و تحلیل ایده تاریخ است. بنابراین، طبیعى به نظر مىرسد که با این پرسش آغاز کنیم که پژوهش تاریخى درباره چیست. ظاهرا دست کم پژوهش تاریخى درباره گذشته است، اگر چه این قول هم کاملا بىچون و چرا نیست. به بیان مشخصتر، درباره گذشته انسان است، این تحدید دامنهاى است که پارهاى از فیلسوفان، مانند ر. ج. کولینگوود، (R.G. Collingwood) ،کم و بیش اصل قرار دادهاند، بر این مبنا که مفاهیم و روشهایى که مورخان معمولا به کار مىبرند، همواره بر رویدادهاى طبیعى قابل اطلاق نیست. (4) حتى آن کسانى که ایده تاریخ چیزى طبیعى را کاملا واضح مىیابند عموما موافقند که رویدادها و فرایندهاى طبیعى تنها هنگامى بخشى از آنچه معمولا تاریخ مىنامیم خواهند بود که تصور شود مسائلى براى انسانها پدید مىآورند یا از جهات دیگر بر آنها تاثیر مىگذارند. از آن بحث انگیزتر شاید این ادعا، که باز از آن کولینگوود است، باشد که آنچه مورخان درباره انسانهاى مورد مطالعهشان، دقیقا با آن سر و کار دارند حالات آنها نیستبلکه افعالشان است. آنها مدعى هستند اینکه آیا ملکه الیزابت، در صبح روزى خاص، گلودرد داشته استیا نه، تنها هنگامى موضوع توجه تاریخى مىشود که این گلودرد او را از حضور در جلسه هیات مشاوران یا از سان دیدن از ناوگان دریایىاش یا از چیزى از این نوع، بازداشته باشد. محدودیت دامنه بیشترى که باز گاهى بر آن تاکید مىشود این است که، هر چند تاریخ با افعال افراد انسانى سر و کار دارد، فى نفسه به آنها اهتمام ندارد. همان طور که موریس مندلبوم، (Maurice Mandelbaum) اشاره کرده است، یک عمل دقیقا موضوع مطالعه تاریخى قرار نمىگیرد مگر اینکه «معنا و اهمیت اجتماعى» داشته باشد. (5) .
اگر تاریخ به آن دسته از افعال گذشته انسان دلمشغول است که معنا و اهمیت اجتماعى دارند، ماهیت این دلمشغولى، ( concern) چیست؟ یک جواب واضح این است: پى بردن به اینکه آن افعال چه بودند; «احراز واقعیات». اما در همین جاست که اولین سؤالات فلسفه نقدى تاریخ، که این کتاب به آنها خواهد پرداخت، سر برمىآورند. زیرا مطمئنا وظیفه مورخ تنها این نیست که واقعیات را احراز کند بلکه باید آنها را قابل فهم نیز بگرداند. این گاهى اوقات ایجاب مىکند که آن واقعیات تبیین شوند. در واقع، نظریهپردازانى در باب تاریخ هستند که انکار مىکنند مورخان چیزى را تا به حال تبیین کردهاند یا باید تبیین کنند. این نظریهپردازان با تکرار گفته مشهور لئوپلدفون رانکه، (Leopoldvon Ranke) ،سخنگوى پر نفوذ قرن نوزدهم این حرفه، بر این اعتقادند که مورخ تنها موظف استبه «آنچه واقعا اتفاق افتاده است» پى ببرد. اگر طالب تبیین هستیم باید جایى دیگر در پى آن باشیم: شاید در علوم اجتماعى، که تصور بر این است که نتایج صرفا ناظر به واقع مورخ براى آن، مواد خام فراهم مىآورد. اما محدودیت این موضع، با آنچه سطحىترین نگاه گذرا به نوشتههاى مورخان آشکار مىسازد، نمىخواند. زیرا اینان دائما مدعىاند که بر آنچه دربارهاش سخن گفته مىشود، «پرتوى مىافکنند» یا آن را «روشن مىکنند» و معمولا عبارات نویددهنده تبیین، ( explanation - promising expressions) مانند «از آنجا که»، «بنابراین»، یا «زیرا» در نوشتههایشان فراوان است. در هر حال، دورى جستنشان از تبیین، انتظارى را که ما معمولا از مورخان داریم، برآورده نمىسازد.
تبیین و قوانین
وقتى مورخان مدعىاند به فهم دستیافتهاند، تبیینهایشان چه شکلى به خود مىگیرد؟ مفهومشان از تبیین رضایتبخش چیست؟ طبیعتا مىتوان پذیرفت که ماهیت موضوعى که مورخان براى پژوهش برگزیدهاند تا اندازه قابل ملاحظهاى، این را مشخص خواهد کرد.
اما پارهاى از فیلسوفان تاریخ - که غالبا پوزیتیویست نامیده شدهاند - ربط و دخل چنین ملاحظاتى را منکرند. در نظر آنها مفهوم تبیین، خنثى است. هر کجا که با موفقیت تبیین ارائه مىشود، ضرورتا نشاندهنده شکل واحدى است. اما ما را نصیحت مىکنند که براى ملاحظه واضحترین جلوه آنچه این مفهوم متضمن آن استبه علوم فیزیکى بنگریم، جایى که اندیشه داراى واضحترین و نظاممندترین شکل است. اگر مورخان اصلا تبیینهایى حقیقى عرضه مىدارند انتظار مىرود در مفهوم و ساختار با تبیینهاى علمى به طور تنگاتنگ قرابت داشته باشد.
تبیینهاى علمى ممکن استخودشان در سطوح مختلفى از کمال باشند. اما به نظر مىرسد به طور گسترده توافق بر این است که به اندازهاى که آنها با رویدادهاى خاص سر و کار دارند، در یک ویژگى اساسى مشترکند: با نشاندادن اینکه آنچه باید تبیین شود تحت قوانین کلى تجربى قرار مىگیرد، آن را قابل پیشبینى مىگردانند. بنابراین در موارد آرمانى، تبیین الگویى کاملا قیاسى عرضه مىدارد: نشان داده مىشود که گزارهاى که بیانگر وقوع آنچه باید تبیین گردد است، منطقا از گزارهاى که بیانکننده شرایط مقدم و قوانین عام به لحاظ تجربى تایید شده است قابل استنتاج مىباشد. اما پوزیتیویستها مدعىاند که تا اندازهاى که ما اصلا به نحو استدلالى مىاندیشیم، همین الگو، حتى در امور روزانه نیز حاکم است. اگر بخواهم افتادن سنگ لوح شیروانى سقف خانهام را تبیین کنم، آنچه نیاز استبه آن اشاره کنم چیزى استشبیه این واقعیت که آن سنگ با از دست دادن تکیهگاه خود، ول شده بود، به اضافه قانون عام جاذبه. به همین نحو، اگر مورخان بخواهند سقوط امپراتورى هاپسبورگ، (Hapsburg) را تبیین کنند، آنچه لازم است معلوم کنند مجموعه شرایط مقدم بر آن استبه اضافه گزارههاى حاکى از قوانین مناسب که نشاندهنده قابل پیشبینى بودن وقوع آن است. آنگونه که س. ج. همپل، (C.G. Hemple) در شرح و توضیحى مقتدر و معتبر از این موضع بیان مىکند:
هدف تبیین تاریخى نیز این است که نشان دهد رویداد مورد نظر، امرى اتفاقى نبود، بلکه با در نظر گرفتن برخى شرایط پیشین یا همزمان، متوقع بود. توقع مورد اشاره در اینجا، پیشگویى یا غیبگویى نیست، بلکه پیشبینى علمى عقلانىاى است که مبتنى بر فرض قوانین عام است. (6)
البته در علم، قوانین لازم براى ارائه تبیین، خودشان عموما هدف کشف در رشته خاص مربوط است. در تاریخ، از آنجا که کشف قوانین نه هدف این پژوهش است نه نتیجه معمول آن، قوانینى که براى تبیین لازم استباید به طور عادى از جایى دیگر اخذ شود شاید از علوم اجتماعى، یا حتى از خزانه عام تجربهاى که گاهى به عنوان معرفت مبتنى بر شعور متعارف به آن اشاره مىکنیم. س. و نیکلاس رشر، (Nicholas Rescher) وقتى مورخان را به عنوان مصرفکنندگان و نه تولیدکنندگان قوانین عام توصیف مىکنند، به طور موجز و فشرده به این مطلب توجه مىدهند. (7) ادعاى پوزیتیویستى، هر قدر هم که دقیقا تصویر شود، هیچ دیدگاهى درباره اینکه قوانین لازم براى تبیین در تاریخ از کجا باید اخذ شوند، در پیش نمىنهد; آن ادعا، اساسا ادعایى مفهومى است. آنچه بر آن تاکید دارد رابطه منطقى تنگاتنگى استبین شناخت قوانین مربوط و توانایى ارائه تبیینهاى قابل دفاع. استدلال این است که اگر این ارتباط براى تبیین به طور کلى معتبر است، باید براى تبیین تاریخى نیز معتبر باشد.
این گزارشى است از ماهیت تبیین که غالبا قانع کننده بوده است. اینکه آیا این گزارش بیانگر معیار کافى آنچه تبیین کننده امرى حتى در علوم طبیعى، قلمداد مىشود استیا نه، شاید مورد تردید باشد (در بخش بعدى این نکته بیشتر بررسى مىشود) اما ممکن استبه نظر برسد که دست کم معیار لازم هست. زیرا، مطابق استدلالى از آلن دوناگن، (Alan Donagan) ،اگر آنچه را تبیینى از وقوع رویدادى خاص مىنامیم، امکان عدم وقوعش را رد نکند، چگونه مىتوانیم ادعا کنیم که مىدانیم که چرا موردى که در نظر داریم واقعا اتفاق افتاده است چرا در عوض به امکان اتفاق نیفتادنش پى نبردیم؟ (8) مطمئنا تنها راه حذف چنین امکانى این است که نشان دهیم آن رویداد مىبایستبه وقوع مىپیوست - و ضرورتا به وقوع پیوست. و آن چیزى است که شرط پیشبینىپذیرى دقیق قرار است تامین کند. طرفداران همپل خواهند افزود که این شرط را تنها با توسل به قوانین عام مىتوان برآورد.
اما تعیین آرمان تبیین یک چیز است و تعیین اینکه آن آرمان دقیقا تا چه اندازه باید در سنجش ارزش تبیینهاى واقعى ارائه شده در رشتهاى خاص به کار رود، کاملا چیزى دیگر است. خود همپل بهطور قطع نمىگوید که چیزى که مطابق با آرمان مقرر یستباید کلا اعتبار و منزلت آن را به عنوان تبیین انکار کرد. در مورد مطالعات تاریخى، اشکال واضح چنین سخنى این است که به واسطه آن ممکن است مجبور شویم کاملا به موضعى برگردیم که در ابتدا ذکر شد، یعنى اینکه مورخان هیچگاه چیزى را تبیین نمىکنند، اگرچه اینک دلیل آن این نیست که تبیین، انتخاب آنها نیست، بلکه این است که از تبیین عاجزند. زیرا مورخان هنگامى که تبیینهایى براى رویدادها ارائه مىکنند، تقریبا هرگز قوانین عامى ذکر نمىکنند و در اکثریت قریب به اتفاق موارد نیز بسیار مشکوک است که آیا مىتوانند مدعى شناخت رویدادهاى مربوط شوند یا نه. در واقع همانگونه که گهگاه اتفاق مىافتد، وقتى مورخى در تایید تبیینى به قانون عامى اشاره مىکند، معلوم مىشود که قانون مورد ادعا یا حقیقتا کلى نیست، زیرا براى اینکه آن را موجهتر کند به شیوههاى متعدد به آن قید و شرط مىزند، یا در صورت کلى است اما آنطور که بیان شده صادق نیست، زیرا موارد نقض آن شناخته شدهاند. (9) ممکن است در تبیین این واقعیت که پروتستانهاى انگلیسى متعاقب آزار و اذیتى که در دوران ملکه مرى دیدند، حتى خشمگینانهتر و با تساهل کمتر از آنچه قبلا عمل مىکردند رفتار کردند، به نحوى این اظهار نظر مکولاى، (Macaulay) گفته شود که «خشونتبه طور طبیعى خشونت مىآفریند.» (10) این قول که مورخان در ارائه تبیین، جایى که عملا از قوانین ذکرى به میان نمىآورند باید آنها را پیشفرض گرفته باشند، آنطور که همپل نیز گاهى بر آن است، بندرت نتایج رضایتبخشى به بار مىآورد. یکى از مثالهاى خود همپل را در نظر بگیریم: مورخى که مهاجرت کشاورزان داستبو، (Dust Bowl) به کالیفرنیا را به عنوان نتیجه ابتلاى آنها به خشکسالى و طوفانهاى شن شدید تبیین مىکند مىتوان گفت چه قانون کلى موجهى را پیشفرض گرفته است؟ خود این تبیین به اندازه کافى قابل قبول به نظر مىرسد (اگر چه چندان عمیق نیست)، اما ادعاى ارتباط کلى بین ابتلاى کشاورزان به چنین مصایبى و مهاجرت، مطمئنا بسیار کمتر قابل قبول است. (11)
پاسخ خود همپل به این مشکل دو جنبه دارد. از یک طرف مىگوید آنچه مورخان نوعا ارائه مىکنند، اگر چه با تبیینهاى مجاز علمى، بیش از قرابتهایى دور ندارد، با این حال ممکن است اگر دست کم، آرمان علمى راهنماى آن باشد و نهایتا بر اساس آن سنجیده شود، موجه باشد. حتى اگر اینها نمونههایى نسبتا درجه پایین این سنخ باشند - که شاید بتوان آنها را با استفاده از اصطلاح خود همپل «طرحهاى اجمالى تبیین» نامید - تبیینهاى مورخان ممکن استبا وجود این بدین نحو عملا قابل قبول باشد. با این حال همپل در ادامه اذعان مىکند که حتى در علوم طبیعى نیز، قوانین تبیینى کلى غالبا باید جاى خود را به احکام عام مبین احتمالات بدهند، و روابط دقیقا قیاسى درون تبیینها باید جاى خود را به روابطى دهند که تا اندازه زیادى غیر دقیقتر هستند. این امر او را به الگوى دومى از تبیین که به لحاظ منطقى ضعیفتر است رهنمون مىشود، الگویى که گاهى آن را آمارى - استقرایى یا احتمالاتى مىنامد و نمونه آن به گمان او، دامنه گستردهتر موارد تاریخى است. اما حتى در این شکل ضعیفتر تبیین نیز عنصرى بسیار مهم از شکل قیاسى اصیل حفظ شده است، یعنى ارتباط مفهومى بین تبیینپذیرى و پیشبینىپذیرى. از آنجا که تبیین کردن چیزى به این معناست که نشان دهیم محتمل بوده است، همچنین به این معنا نیز هست که نشان داده شود آن، امر مورد انتظار بوده است. (12)
تردیدهاى همپل درباره آنچه مىتوان به عنوان تبیین در تاریخ پذیرفت، حتى مورد مقاومتبسیارى از کسانى بوده است که در رهیافت عام او سهیم هستند و چنین مقاومتى البته قابل فهم است. زیرا وقتى او شروط الگوى دقیقا قیاسى را خفیفتر مىکند، این امر بیشتر حاکى از مصلحتاندیشى است تا پایبندى به اصول. نظریه تبیینىاى که با شرح و بسط معناى اساسى این مفهوم به نحو پیشین، مىآغازد، و نه مثلا، اول با بررسى، اگرچه هنوز منتقدانه، آن نوع چیزى که خود کسانى که در رشته معینى کار مىکنند معمولا به آن تبیین مىگویند، بدون شک هنگامى که در مواجهه با صرف مشکلات کار برد، شرایط اولیهاش را تخفیف مىدهد، بر مبنایى ضعیف استوار است. نیاز ظاهرى به چنین حرکتى در مورد حاضر، باید به هر تقدیر ملاحظه بیانهاى بدیلى را ترغیب کند از آنچه مورخان هنگامى که مدعى ارائه تبیین هستند درصدد انجامش مىباشند - بیانهایى که ممکن است توجه را نه تنها به انحرافهایى جلب کند که عملا از الگوى پوزیتیویستى صورت گرفته، بلکه بر اساس بررسى نزدیکتر، به آرا و نظریاتى جلب کند درباره آنچه ممکن است گاهى ارائه کردن تبیین باشد. فیلسوفان ایدهآلیست تاریخ مانند مایکل اوکشات، (Michael Oakeshott) و ر.ج. کولینگوود مدعى ارائه چنین تبیینهایى هستند. هر دو ایراداتشان را به الگوى علمى، بر مفهومى از اهیتخاص موضوع مورخ مبتنى مىسازند. از نظر اوکشات این نکته اساسى، علاقه مورد ادعاى مورخان به سلسله رویدادهاى یگانه و غیرقابل تکرار است. از نظر کولینگوود، توجهشان به فعالیتهاى عقلانى انسانها در گذشته است. قبل از اینکه در بخشهاى بعدى بدیلهاى بیشترى را بررسیم، در دو بخش آینده هر یک از این دو موضع را مورد توجه قرار مىدهیم.
یگانه بودن رویدادهاى تاریخى
اوکشات تصریح مىکند که «واقعیات گذراى تاریخى» اگر به عنوان مصادیق قوانین عام نگریسته شوند، تاریخ به کنار گذاشته مىشود.» (13) در ادامه مىگوید، تلاش جهت اینگونه دانستن آنها، غفلت از پیش فرض پژوهش تاریخى است; تغییر و تبدیل پژوهش رویدادهاى گذشته از شیوه تاریخى به شیوه علمى است. از نظر اوکشات، عدم امکان تبیین رویدادهاى تاریخى بر اساس الگوى علمى، بدین ترتیب امرى صرفا تجربى نیست - یعنى مساله دشوارى صرفا عملى; امرى است که ریشه در مفهوم موضوع مورد مطالعه دارد. اما آنچه او دقیقا از این اراده مىکند خودش نیازمند تبیین است.
مطلب اصلى اوکشات، تقریبا اینگونه به نظر مىرسد. بدیهى است که علم با خصایص عام جهان سر و کار دارد: دانشمندان هیچ علاقهاى به اشیاى جزئى یا خود رویدادها ندارند. این مساله در علوم بسیار پیشرفتهاى مانند فیزیک و شیمى که قوانین و نظریات جهت تبیین تجربه طرح مىشوند، به طور کاملا آشکارى صادق است. در این حوزههاى پژوهش سروکار با قوانین و نظریات است، نه با موارد و مصادیق آنها. این امر حتى در مورد آن سطح پژوهش علمى که تاریخ طبیعى نامیده مىشود نیز صادق است («تاریخ» بدین معنا را باید از معناى مورد استفاده مورخان تمایز نهاد). براى یک گیاهشناس، نمونهاى جزئى، تنها به عنوان نمونهاى از نوعش واجد اهمیت است. اما در تاریخ به نظر مىرسد وضعیتبسیار متفاوت باشد. مورخان به امورى چون انقلاب فرانسه یا اصلاحات پطر کبیر - رویدادهاى تاریخى خاص - علاقهمندند نه به انقلاب و اصلاح به معناى دقیق کلمه. مطالعه رویدادهایى مانند این رویدادها به عنوان نمونههایى از نوعشان ممکن است کاملا روا و جذاب باشد اما اتخاذ رهیافتى نوعا تاریخى به آنها نخواهد بود. زیرا آنچه مورخ طالب است که درباره آن رویدادها بداند محدود به جنبهها یا خصایصى نیست که بین آنها و رویدادهاى دیگرى که به نحو مشابهى طبقهبندى مىشوند مشترک است - یعنى انقلابها یا اعدامهاى دیگر. هدف این است که از حیث وقوع منحصر به فردشان یعنى از حیثخاص بودنشان بررسى شوند.
به نظر مىرسد در اینجا نظریات مستقیما رویاروى یکدیگر قرار مىگیرند. زیرا همانطور که همپل تصریح مىکند قوانین به رویدادها آنگونه که تحت انواع مربوط قرار مىگیرند اطلاق مىشود نه از حیث وقوع منحصر به فرد آنها. بنابراین مورخان براى اینکه رویدادى را طبق الگوى پوزیتیویستى تبیین کنند باید پیش از تبیین، آن رویداد را به عنوان متعلق به نوع یا انواعى خاص طبقهبندى کنند. (14) اگر چنین شیوهاى، همانطور که اوکشات اصرار دارد، مستلزم «تباهى کامل تاریخ» باشد، در عوض او چه تبیینى دارد در باب اینکه مورخان چگونه باید عمل کنند. او صراحتا مىگوید «تنها تبیین مناسب یا ممکن در تاریخ از تغییر، صرفا گزارش کامل تغییر است. تاریخ، تغییر را با گزارش کامل تغییر تبیین مىکند.» بدینسان آرمان تبیین نزد مورخ، «نشان دادن تحمل نمىشود.» (15) به عقیده اوکشات، «روش مورخ هیچگاه تبیین به وسیله تعمیم نیست.» روش او همواره این است که «با جزئیات بیشتر و کاملتر» در پى فهم باشد.
پیروان همپل علیه موضعى از این سنخ، عموما دو نوع ایراد طرح مىکنند. (16) اولا، استدلال مىکنند که اگر چه رویدادهاى تاریخى به یک معنا یگانه و غیرقابل تکرارند، اما هیچ دو رویداد «آنگونه که واقعا رخ دادهاند» یکى نیستند، از این رو، این بیان فلسفى که فیلسوفانى مانند اوکشات چنین نظرى را با آن عنوان مىکنند مشروع نیست. زیرا دقیقا همین مطلب را در مورد رویدادهایى که عالمان علوم تجربى مطالعه مىکنند مىتوان گفت، بدون اینکه اطلاق قوانین و نظریات بر آنها انکار شود. پاسخى که اوکشات به این ایراد خواهد داد، روشن است. او خواهد گفت، دلیل اینکه عالمان علوم تجربى با یگانگى مسلم رویدادهایى که مطالعه مىکنند هیچ مشکلى ندارند این است که آنها به آن رویدادها به عنوان رویدادهایى یگانه توجه ندارند; آن رویدادها تنها به اندازهاى مورد توجه آنهاست که به رویدادهاى دیگرى شباهت داشته باشند که از یک نوعند. در مقابل، مورخان آنگونه که ادعا مىکنند به رویدادها، از این حیث که منحصر به فردند، توجه دارند. گذشته، «آنگونه که واقعا رخ داده است» موضوع پژوهششان مىباشد.
اما این پاسخ، دومین ایراد پیروان همپل را در پى دارد. به یاد ما مىآورند که دلمشغولى فلسفه نقدى تاریخ، شرح و توضیح ایده تاریخ به عنوان نوعى از پژوهش است. حتى اگر رویدادهاى تاریخى، آنگونه که واقعا وجود داشتند، به معنایى منحصر به فرد بودند که ایده اندراج تحت قوانین را رد کنند، هنوز لازم است پرسیده شود که آیا آنها آنگونه که هستند مىتوانند در پژوهش تاریخى شناخته شوند و از این رو همچنین آیا مىتوان به وضوح قائل شد که مورخان به آنها آنگونه که هستند، توجه دارند. در هر حال باید واضح باشد که نمىتوان رویدادهاى تاریخى را آنگونه که هستند توصیف کرد; زیرا توصیف در تاریخ، مانند توصیف در علم یا در هر حوزه دیگرى، باید از مفاهیم عام بهره گیرد و این ضرورتا به طبقهبندى آنچه مورد بررسى است، مىانجامد. در آن نوع پژوهشى که موضوع پژوهش حاضر است مىتوان به نحو معنادارى مدعى شد که شاید از طریق ادراک حسى بیشتر مىتوانیم، بدانیم تا زمانى که با مفاهیمى که به کار مىبریم به نحو کافى مىتوانیم بیان کنیم. در چنین موردى ممکن است گفته شود شناخت ما از مفاهیممان سرریز مىشود یا تعالى مىجوید. اما موضوعات پژوهش تاریخى گذشته هستند و سپرى شدهاند; آنچه نزد حواس مورخ حاضر است تنها شواهدى بر آنهاست; و آنچه این به عنوان شاهدى بر آن نگریسته مىشود ضرورتا وقوع رویدادهاى گذشته به همراه پارهاى ویژگیهاى عام خواهد بود.
چنین ردیهاى، نیروى قابل ملاحظهاى دارد. اما در اهمیتش براى فیصله دادن به بحثحاضر نباید مبالغه کرد. (17) زیرا به تنهایى توضیح مثبتى را از تبیین نشان نمىدهد که به همان اندازه براى تاریخ معتبر باشد که اندراج تحت قوانین معتبر است. تنها ایرادى مغلطهآمیز به آن را کنار مىنهد; یعنى تنها به یاد ما مىآورد که آنچه مورخ به تبیین آن مىپردازد، اگر به قدر کفایت روشن باشد که پرسش دقیقى را طرح کند، باید با استفاده از مفاهیم کلى قابل توصیف باشد. مورخانى که اصرار دارند مىتوانند «انقلاب فرانسه» را تبیین کنند، بدون اینکه بخواهند بگویند چه چیزى است که آنها مىخواهند درباره انقلاب فرانسه تبیین کنند، به سادگى از مفاهمه درمىمانند. اما، اینکه آیا با مشخص کردن این، آنها مىتوانند به درستى مدعى ارائه تبیینى از آن، آنطور که مشخص شده، باشند بدون اینکه نشان دهند آن به اقتضاى قوانین تابع رویدادهاى دیگرى است که به نحوى مشابه با اصطلاحات عام توصیف شدهاند، پرسشى است که باقى مىماند تا درباره آن تصمیم بگیریم. به عبارت دیگر، بیانى که آرتور دانتو، (Arthur Danto) معمول کرده است، مورخان رویدادها را صرفا تبیین نمىکنند; آنها رویدادها را «تحت توصیفات» تبیین مىکنند; یعنى هنگامى به تبیین آنها مىپردازند که آنها را جهت توصیف و مقولهبندى گزینش مىکنند. (18) اما توصیف رویدادى به نحوى خاص، به نیت اینکه بعدا آن را آنگونه که توصیف شده است تبیین کنیم، هنوز تبیین آن نیست و با دریافت اینکه تحت توصیف انتخاب شده، در واقع نمىتواند تحت قوانین قرار گیرد، سازگار است.
ادعاى اوکشات دایر بر نشان دادن اینکه مورخان هنگام ارائه تبیین هیچ نیازى به آگاهى از قوانین ندارند عمدتا بر استفادهاش از ایده پیوستگى به عنوان معیارى براى فهم در تاریخ مبتنى است. در مقابل الگوى پوزیتیویستى، الگویى ارائه مىکند که مىتوان آن را الگوى «رشتههاى پیوسته» تبیین نامید. به نظر مىرسد مورخان وقتى بتوانند رویدادهاى مبانى را تکمیل کنند، ممکن است مدعى فهم تعاقب دو رویداد باشند. براى مثال، جهت تبیین وقوع انقلابى، در فرانسه در سال 1789 ذکر مثلا فساد اشراف در دوران حکومت لوئى چهاردهم، کافى نخواهد بود. حتى اگر بتوانیم با هر معقولیتى به تعمیمى مانند «هرگاه طبقه حاکم حس سئولیتسیاسىاش را از دست داد. به دنبال آن در ظرف آن قرن، انقلابى به وقوع مىپیوندد» متوسل شویم، باز این کافى نخواهد بود. طبق فهم مورخان، تبیین درصدد این است که ماهیت ارتباط بین شرط متقدم را با شرط متاخر نشان دهد. و این ممکن است مستلزم این باشد که روابط میان طبقات را در فرانسه در طول این دوره به تفصیل دریابیم.
تصور آنچه پوزیتیویستها در پاسخ به این خواهند گفت دشوار نیست. آنها ممکن استبراحتى اذعان کنند که این خصوصیت تبیین تاریخى است که پیوستگى رویدادهاى به ظاهر غیر مرتبط به هم را بدین نحو دریابد. اما آنها خواهند پرسید منظور اوکشات از پیوستگى چنین رشتهاى، دقیقا چیست، یعنى دقیقا چه چیزى به عنوان نشان دهنده «ارتباط ذاتى» دو رویداد یا شرط به حساب مىآید. شرح و توضیح خود آنها از مفهوم رشتهاى که نشاندهنده پیوستگى است - مفهومى که گهگاه ممکن استخود آنها به کار ببرند - با استفاده از همان الگوى پیروان همپل خواهد بود که مورد حمله اوکشات است. (19) پوزیتیویستخواهد گفت پیوستگى رشتهاى از رویدادها تنها بدین معناست که هر یک از اجزاء آن به طور طبیعى به دنبال جزء پیشین آمده است; و تمام آنچه مىتواند مراد باشد این است که هر یک از اجزاء را جزء پیشینش بر حسب قوانین عام مربوط ایجاب کرده است (یا محتمل گردانده است). اگر اوکشات معناى دیگرى از پیوستگى در ذهن دارد، یعنى معناى متفاوتى از ارتباط قابل فهم بین رویدادها، لازم استبه آن تصریح کند.
اوکشات موفق به انجام این کار نمىشود; اما این بدین معنا نیست که نقدش از نظریه پوزیتیویستى به هیچ وجه به هدف اصابت نمىکند. زیرا این اندیشه که پیوستگى رشتهاى تاریخى را مىتوان صرفا با نشان دادن اینکه شرط طرفداران همپل براى تبیین در هر مرحله برآورده شده است، اثبات کرد، به وضوح کارساز نیست. زیرا، طبق همین معیار، ارتباط بین سیاست دربار لوئى چهاردهم و وقوع انقلاب، با توجه به تعمیمى که قبلا ذکر شده، خودش مىتواند به عنوان پیوستگىاى تلقى شده باشد که مورخان به احتمال ضعیف باید قابل قبول بیابند. نظریه اوکشات دایر بر آن است که فهم تاریخى امکان دارد به این نیاز داشته باشد که بتوانیم اینگونه سلسله رویدادهاى کلى و مبهم را برگردانیم به یک سلسله گامهاى تفصیلى قابل فهم. بر این اساس، به نظر مىرسد نظریه وى حاوى نکتهاى مهم باشد - نکتهاى که گاهى در اظهارات موضع پوزیتیویستى در پرده ابهام مىماند. زیرا پذیرش حتى این بخش از ادعایش ایجاب خواهد کرد که دست کم انکار کنیم که اندراج تحت قوانین معیارى کافى جهت ارائه تبیین در تاریخ به وجود مىآورد. اما مشکل فورى و فوتىتر و مشکلى که با آنچه اوکشات درباره پیوستگى به ما گفت لاینحل باقى مىماند، این است که آیا آن شرطى لازم را به وجود مىآورد یا نه. (20) در باب این پرسش، ر.ج. کولینگوود چیزهاى جالب توجه بیشترى براى گفتن دارد.
عقلانیت افعال
کولینگوود مخالفتش را با بیان پوزیتیویستى بیش از آن که بر اساس دلمشغولى تاریخ نسبتبه وقایع یکتا و منحصر به فرد استوار سازد بر این مبنا قرار مىدهد که تاریخ باید نه رویدادهاى طبیعى، بلکه افعال انسانهایى را که دست کم تا اندازهاى آزادند تا فعالیتهایشان را بر طبق خواستههاى عقل سامان بخشند، تبیین کند. (21) وى مانند بیشتر ایدهآلیستها بین شیوههاى فهم دو نوع موضوع، تمایزى واضح مىگذارد. با استفاده از اصطلاحات خود او، رویدادهاى طبیعى را تنها از بیرون به عنوان امورى که ما صرفا ناظر آن هستیم مىتوان تبیین کرد و این با آن نوع شیوههایى که در نظریه پوزیتیویستى بیان مىشود، تناسب دارد. اما افعال انسانى، «رویدادهاى صرف» نیستند; آنها «جنبه درونى» یا «جنبه فکرى» دارند. براى فهم آنها لازم است آن افکارى را که فاعلان در انجام آنها ابراز داشتهاند تشخیص دهیم. از نظر کولینگوود تبیین یک فعل از طریق ارجاع به افکار آن فاعلى که آن فعل را انجام داده است مستلزم اندراجش تحت قوانین عام نیست. در کتاب ایده تاریخ این مطلب را بدین نحو بیان مىکند:
براى علم، کشف یک رویداد از طریق ادراک آن است، و جستجوى بیشتر براى علتش، با احاله آن به طبقهاش و تعیین ارتباط آن طبقه با طبقات دیگر هدایت مىشود. براى تاریخ، چیزى که باید کشف شود رویداد صرف نیست، بلکه فکر ابراز شده در آن است. جهت کشف آن فکر، باید قبلا آن را فهمید. (22)
ادعاى کولینگوود در اینجا این است که ارتباطى مىتواند وجود داشته باشد بین فکر فاعل تاریخى و آنچه آن فاعل انجام داده است که افعالش را قابل فهم مىسازد. باید بپرسیم این چه نوع فکرى خواهد بود و چه نوع رابطهاى لازم استبا فعل تاریخى داشته باشد. موضع کولینگوود در باب این دو سؤال در این نظریهاش نهفته است که مورخ جهت فهم یک فعل باید فکر فاعل را در ذهن خودش «بازاندیشى کند» یا «بازسازى کند». این ممکن است تا اندازهاى اندیشهاى هولناک به نظر آید. اما اگر به شیوهاى بنگریم که کولینگوود در مورد نمونههایى به کار مىبرد، معناى آن به اندازه کافى به روشنى معلوم مىشود. مىگوید فرض کنید که مورخ متخصص تاریخ روم هنگام مطالعه مجموعه قوانین تئودوزین، فرمانى از امپراتور را مبهم مىیابد و مىخواهد آن را بفهمد. آن مورخ چه باید انجام دهد تا آن را فهم کند؟
واضح است که نظریه کولینگوود آن نوع افکارى را لازم دارد که در مداقههاى عملى فاعلى که تلاش مىکند تعیین کند چه عملى در پیش گیرد دخیل هستند. آنها شامل امورى از این قبیل هستند: تصور فاعل از واقعیات آن وضعیت، از اهدافى که در عمل باید به آن دستیافت، از شگردهایى که براى رسیدن به آن اهداف باید اتخاذ کرد - هر چیزى را که بتوان ملاحظه کرد باید به حساب آورد. آن رابطهاى که این افکار با آن عمل باید داشته باشند این است که براى انجام آن فعل دلیل واقع شوند. وقتى مورخ بتواند ببیند که باورها، اهداف، اصول فاعل و غیره ادلهاى قوى براى انجام آنچه واقع شده است فراهم مىآورند، آنگاه مىتوان گفت آن عمل فهم شده است. (24) پارهاى از (اگر چه نه همه) تبیینهایى که پوزیتیویستها به عنوان مصداق قانون تحلیل کردهاند به نحو موجهترى با این شیوهها تفسیر مىشوند: براى مثال، مهاجرات کشاورزان داستبول که مورد مطالعه همپل بود و قبلا ذکر شد، (یا اختصار عنوان سلطنتى ملکه الیزابت که مورد مثال نیگل، (Nagel) است و در فصل 6 از آن بحث مىشود). همانطور که ر. ف. اتکینسون، (R.F. Atkinson) اظهار مىدارد، «بر پیشانى عبارتهاى تبیینى، تفاسیر صحیح آنها حک نشده است.» (25)
مىتوان گفت آن نوع فهمى که در چنین مواردى به دست مىآید، مفهوما با آن نوع فهمى که طبق الگوى اندراج تحت قانون جستجو مىشود متفاوت است. هم قوت بیشترى دارد و هم از نظر شکل سازگارى بیشترى دارد. زیرا آنچه تبیین از راه قوانین درصدد اثبات آن است، اجتنابناپذیرى یا احتمال بالاى آنچه در آن اوضاع و احوال انجام گرفته است، مىباشد. آنچه تبیین از راه دلایل فاعل قصد دارد نشان دهد بیشتر هدف یا دلیل منطقى آن فعل است. آنچه کولینگوود به منظور انجام این کار، در تاکیدش بر اینکه مورخ باید واقعا افکار فاعل را بازاندیشى کند ادعا مىکند این است که هدف آنچه انجام پذیرفته را نمىتوان بدون اینکه درگیر نوعى استدلال عملى نیابتى شویم، دریابیم. با لحاظ افکار فاعل، مورخ باید قادر به درک این امر باشد که از دیدگاه خود فاعل - از نظر گاه ارزیابى خود فاعل از آن موقعیت و از نظر آنچه مىبایستبه دست آید - آنچه واقعا انجام پذیرفته است چیزى بود که مىبایست انجام پذیرد. کولینگوود غالبا به طور مبهم به این نکته اشاره مىکند. وى اظهار مىکند، به منظور فهم یک فعل «باید دانست آن شخص به چه مىاندیشد، نه تنها به معناى شناخت همان چیزى که او مىشناسد، بلکه افزون بر آن به معناى شناخت فعلى که از آن طریق او آن چیز را مىشناسد». باز هم «فعل اندیشیدن را تنها به عنوان یک فعل مىتوان مطالعه کرد». (26) اما این ایده عمومى به اندازه کافى روشن است، یعنى اینکه مورخ باید قادر باشد استدلال فاعل را دنبال کند. اگر تلاش هتبازاندیشى فکر فاعل بدین نحو، به شکستبینجامد، آنطور که کولینگوود این شکست را در مورد برخى امپراتوران اولیه روم مىپذیرد، ما مىمانیم و نقطهاى تاریک، امرى نامفهوم و ناتوان از ارائه تبیین.
نظریه فهم کولینگوود، همانطور که خطوط کلى آن گذشت، به وضوح جنبهاى شبه هنجارى دارد: آن نظریه فهم را مشروط به این داورى مورخ مىکند که در پرتو باورها و اهداف خود فاعل، واکنش صورت گرفته نسبتبه آن موقعیت، واکنشى عقلانى بود. آن نظریه همچنین ظاهرا متضمن این است که انجام گرفتن واقعى آن فعل، ضرورتا از آنچه در تبیین آن گفته مىشود نتیجه نمىشود. اما پارهاى از مفسران کولینگوود، گزارشهایى از مقصود وى ارائه کردهاند که از گزارشى که خطوط کلى آن اکنون ترسیم شد متفاوت است، هم در صرف نظر کردن از ذکر ایده عقلانیت و هم در حساسیتبیشتر داشتن نسبتبه استدلالى که پیش از این ذکر شد; یعنى این استدلال را که هر تبیینى که نتواند عدم وقوع آنچه تبیین شده است، طرد کند تبیینى واقعا رضایتبخش نیست. براى مثال، از نظر آلن دوناگن، در تبیینهاى کاملا کارآمد کولینگوود، ارتباط بین افکار و فعل کاملا قیاسى است. زیرا اگر گفته شود پارهاى از فاعلها، باورها و اهدافى داشتهاند که انواع خاصى از افعال را ایجاب مىکند عدم وقوع آن افعال خودش شاهدى استبر اینکه آنها در نهایتیا آن باورها را نداشتهاند یا آن اهداف را. اما دوناگن تاکیددارد که حتى اگر باورها و اهداف تبیینى به نحوى تصور شوند که کاملا مستلزم انجام افعالى که آنها تبیین مىکنند باشند، این امر باز آن تبیینها را از سنخ تبیینهاى همپل نمىگرداند. زیرا ارتباط بین آنچه فاعل اندیشیده و آنچه انجام داده، هر چند تنگاتنگ است اما بدون توسل به قانونى تجربى اثبات مىگردد. دوناگن به ضرس قاطع مىگوید که ما جهت اثبات اینکه شخصى که مىخواهد به نتیجه خاصى برسد و معتقد است که تنها با عمل به نحوى خاص مىتواند به آن برسد، بدان نحو عمل مىکند به هیچ تحقیق تجربىاى نیاز نداریم. (27) وى مىگوید این نتیجهاى است که از فهم اصطلاحات به کار رفته، به دست مىآید.
این شیوه کاملا قیاسى و ظاهرا غیرهنجارى تفسیر تبیینهاى افعال از راه ارجاع به افکار فاعلها، بهطور مبسوط مورد بحث قرار گرفته است. در اینجا کافى استبه یک نوع مشکل که گاهى گمان بر این بوده که با آن مواجه است اشاره کنیم، یعنى مشکل اطمینان داشتن به اینکه گزارشى خاص از آنچه شخص مىاندیشد به لحاظ منطقى واقعا با عمل نکردن بر آن اساس، ناسازگار است. زیرا ممکن است اوضاع و احوال یا افعال دیگران مانع از این شود که شخص بر اساس باورها و اهدافى که به درستى به او اسناد داده است عمل کند یا ممکن است صرفا قدرت عمل کردن بدین نحو را نداشته باشد یا از دست داده باشد، بدون اینکه بتوانیم بگوییم که شخص از آن افکار لزوما دست کشیده است. حتى ممکن استشخص بدون اینکه از باورها و نیاتش دستبردارد هنگامى که موقع عمل بر اساس آن باورها و نیات مىرسد صرفا دچار لغزش حافظه گردد. ج. ه . فون رایت، (G.H. von Wright) و رکس مارتین، (Rex Martin) با جزئیاتى چشمگیر به بحث و فحص در رشته پیچیدهاى از این ملاحظات پرداختهاند، در حالى که همچنان مصرند که «تکمیل» تبیین کولینگوود با این ملاحظات، آن را تبدیل به تبیین از راه مصداق قانون قراردادن نمىکند. (28) اما ظاهرا غیر محتمل است که در بسیارى از موارد تاریخى، افکار تبیینى فاعلها آنگونه ارتباط وثیقى با افعالشان داشته باشد که این تفسیر از نظریه کولینگوود ایجاب مىکند. همچنین معلوم نیست که آن نوع تحلیلى که ارائه شد آنچه را که جنبه هنجارى تبیینهاى براساس فکر نام گرفت، کنار بگذارد. زیرا اگر قرار است چنین تبیینهایى رضایتبخش باشند، هنوز هم باید استدلالهاى عملى به فاعلها نسبت دهند. و اگر قرار است آن استدلالها، افعال را قابل فهم سازند، هنوز هم باید به وسیله مورخ، معتبر به شمار آیند.
پرسشهایى درباره تبیین عقلانى
ایرادات بسیارى به شرح کولینگوود از تبیین تاریخى شده است. یکى از عامترین این ایرادات این است که حتى اگر این شرح براى انواعى از موارد خاص معتبر باشد دامنه کاربرد آن بسیار محدود است. زیرا تعداد معدودى از افعال فاعلهاى تاریخى جنبه فکرى دارند، به این معنا که از روى دلایلى که آگاهانه مورد توجه بوده، انجام گرفتهاند; و آن افعالى که انجام پذیرفتهاند نیز غالبا متضمن طرز فکرهاى غیرعقلانىاند، به نحوى که کاملا محال استبه معنایى که کولینگوود ظاهرا در ذهن دارد «منتجشوند». به این ایراد اغلب این امر نیز افزوده مىشود که تبیین از راه ادله، و نه از راه شرایط مقدم و قوانین، به هر حال به افعال افراد محدود خواهد بود و نمىتوان آن را در مورد دگرگونیهاى ملى، فرهنگى و نهادى یا در مورد هر نوع جنبش یا اوضاع و احوال گسترده پذیرفت - و اینها همان امورى هستند که مورخان بیشتر وقتشان را به صحبت درباره آنها مىگذرانند.
در واقع معدودى از پیروان کولینگوود این سلسله ایرادات را، ایراداتى بسیار آسیبرسان مىدانند. همانطور که کولینگوود خودش اشاره مىکند افکارى که براى خود افراد کاملا صراحت و وضوح ندارد هنوز هم مىتواند آنچه را آنها انجام مىدهند از نظر عقلانى مفهوم سازد. نظریه وى مبتنى بر نظرى در باب فکر تبیینى نیست که آن را به محتواى حدیث نفسى با خود محدود کند. آنچه این نظریه بیان مىکند ملاک معقولیتى براى ادعاى فهم افعال است. و مدعى است که این حتى براى تبیینهایى که بر حسب افکار ناآگاهانه ارائه مىشود نیز همانگونه خواهد بود. زیرا همان ساختار منطقى، همان نوع ارتباطى که بین تبیینکننده و تبیینشونده در تبیینهاى برحسب افکار آگاهانه یافت مىشود در این تبیینها نیز یافت مىشود. براى مثال، یک انگیزه ناآگاهانه، اگر به فاعل دلیلى براى انجام فعلى ندهد، آن فعل را قابل فهم نخواهد ساخت.
این ادعا که تحلیل کولینگوود به افعالى که کاملا عقلانى نیستند قابل اطلاق نیست، نیازمند تحقیق و وارسى است. زیرا انواع بسیارى از موارد را مىتوان به نحوى وصف کرد که تبیینهاى کولینگوود کاملا در مورد آنها امکانپذیر باشد. مثلا شخصى ممکن است عجولانه عمل کند یا ممکن استبه خاطر اهداف احمقانه عمل کند. در هیچ یک از این موارد فهم عقلانى، طبق تصور کولینگوود، نفى نمىشود; زیرا ما هنوز هم مىتوانیم مداقههاى عملى فاعل را از نظر گاه ملاحظاتى که عملا به حساب آمدهاند و اهدافى که در واقع تصور شدهاند، نتیجه بگیریم. آنچه دیدگاه کولینگوود رد مىکند ادعاى فهم فعل است در حالى که حکم شود به اینکه آن فعل برخلاف ادله قوىاى که براى فاعل شناخته شدهاند انجام پذیرفته استیا در حالى که حکم شود به اینکه فاعل آنقدر گیج و سردرگم بوده است که محال است هیچ ارتباطى بین آنچه ظاهرا معتقد بوده و آنچه انجام داده است، دیده باشد. اگر اصلا چنین افعالى قابل تبیین باشند باید آنها را به نحوى دیگر تبیین کرد - شاید به نحوى که همپل مىگوید. اما این افعال از آن نوع مواردى نیستند که مورخان طبق معمول باید به آنها بپردازند. از طرف دیگر، رفتار روان نژندانه، روان پریشانه، یا نابهنجار از آن جهت که روان نژندانه، روان پریشانه یا نابهنجار است، خارج از دایره تبیین عقلانى به معناى مورد نظر کولینگوود نیست. هیتلر از نظر جنون خود بزرگ بینىاش و عدم حساسیت اخلاقىاش، الگویى براى عقلانیت نبود; اما به نظر مىرسد بیشتر افعال وى از راه ادله کاملا قابل تبیین هستند.
اما درباره این ادعا که نظریه کولینگوود از این جهت که تنها در مورد تبیین افعال فردى به کار مىرود ناقص است، مىتوان استدلال کرد که در تاریخ، تبیین مطلوب، حتى از پدیدههاى گروهى را مىتوان عمدتا به تبیینهاى آنچه افراد مشارک انجام دادهاند فروکاست (موضعى که غالبا به «فردگرایى روش شناختى» معروف است). (29) یا خود گروهها ممکن است آنقدر در نگرش، علم و علایق براى تبیین عقلانى شبیه و همگن باشند که آن نگرش، علم و علایق در مورد افعال آن گروه از آن جهت که گروه است نیز ارائه شود. براى مثال لورنس استون، (Lawrence Stone) وجهه زمیندارى با «اجاره سودآور» در انگلستان سده هفدهم را به همین نحو تبیین مىکند. (30) وى به ما مىگوید، ویژگى این نوع اجارهدارى، این بود که پرداخت اولیه کلانى مىطلبید و سپس پرداختهاى اقساط باقى ماندهاش بسیار اندک بود. استون مىپرسد، زمانى که زندگى باید قمار مصایب پیشبینىناپذیر دانسته شود، چه مىتواند قابل فهمتر از آرزوى خلاصى یافتن از رنج و احتراز از تعهدات سنگینتر باشد؟ بدین ترتیب، نظریه کولینگوود هر چند ممکن است دامنهاش محدودتر از کل حیطه دلمشغولیهاى مورخان باشد، اما به هیچ وجه محدود به تاریخ از نوع «گلداستون و دیزرلى»، (Gladstone and Disraeli) نیست. این نظریه مىتواند نقشى نیز در تاریخ اجتماعى و اقتصادى و در انواع دیگرى که افراد مستعدند با آنها به طور ناشناس برخورد شود، ایفا کند.
ایرادى که بیشتر متوجه اصل مدعیات کولینگوود استبه آنچه وى درباره ضرورت نگاه به امور از نظر گاه فاعل مىگوید متمسک مىشود. منتقدان گاهى استدلال مىکنند که کولینگوود در ارائه گزارشى از تبیین تاریخى که بتوان آن را همدلانه یا فرافکنانه خواند، واقعیتى روانشناختى را به اشتباه اصلى روش شناختى مىگیرد. همپل تمام نظریات همدلى را بدین روش نقد کرده است. (31) وى تردید ندارد که در تاریخ دست کم گاهى باید افعال را با ارجاع به افکار افراد تبیین کرد. اما از نظر همپل، مورخى که مثلا نظرگاه امپراتور روم را، بدان نحو که مورد توصیه کولینگوود است اتخاذ مىکند کارى بیش از در پیش گرفتن روشى براى رسیدن به فرضیهاى تبیینى راجع به مورد تحت تحقیق و بررسى، انجام نمىدهد - صرف «ابزار اکتشافىاى» که هیچ ربطى به شان تبیینى که در نهایت ارائه شده است، ندارد. براى اینکه یکبار تصریح کرده باشد، فرضیهاى را ذکر مىکند که شکل ادعاى ارتباط ضرورى (یا قریب به ضرورى) بین افکار خاصى که فاعل دارد و عمل وى به نحوى خاص را مىگیرد; و این تنها بدین معنا مىتواند باشد که آن بیانگر مصداق قانونى روانشناختى است، این قانون که تابع تحقیقپذیرى مستقل است مبنایى صحیح براى تبیین فراهم مىآورد. وى در ادامه اظهار مىدارد اگر «قوانینى» که واقعا با شیوههاى همدلانه طرح شدهاند بندرت ارزش نام بردن را دارند، این بدین خاطر است که مورخانى که اعتبار شهودى دستاوردهاى همدلى آنها را مات و مبهوت کرده استبندرت زحمت این را به خود مىدهند که آنها را در معرض آزمون تحقیقپذیرى بیشتر قرار دهند. البته خود تبیینها دقیقا به همان انحا و درجاتى ناقص خواهند بود که قوانین مفروض ناقصند. ادامه دارد...