بخش بزرگی از تولید مسکن در کشورهای توسعه یابنده، و از آن جمله ایران، به صورت «غیررسمی» (Intirmal)یعنی خارج از قوانین و قواعد ثبتی، ملکی، شهرسازی. ساختمان رایج و حاکم در این کشورها انجام میپذیرد. شناخت از مسکن غیررسمی در ایران معمولأ به آلونک و زاغهنشینی محدود شده و به همین شیوههای اسکان، «حاشیهنشینی» اطلاق گشته است، درحالی که آلونک و زاغهنشینی تنها شکلی از حاشیهنشینی و حاشیهنشینی نیز بخشی از مسکن غیررسمی است، و مسکن غیررسمی گاه تا 50 درصد ساخت و ساز را در شهرهای بزرگ در بر میگیرد. به عبارت دیگر در تحقیقات مذکور عمدتأ از زاویه آسیبشناسانه یا یک آسیب یا نابهنجاری ویژه به موضوع برخورد شده است و نه یک قاعده که میتوان و باید آن را به سامان کرد.
برای ابعاد گسترده ساخت غیررسمی مسکن دو علت عمده را میتوان برشمرد: نخست، مسایل عمومی توسعه اقتصادی اجتماعی است که باعث کنار گذاشتگی (Marginalization) بخشی از جامعه و بطور مقدم روستائیان از لحاظ اقتصادی، اجتماعی، آموزشی (عمومی و تخصصی)، بهداشتی و غیره میشود.
این بخش به دلیل بهرهمند نشدن مستقیم از برنامههای توسعه و امکاناتی که در بخش مدرن و رسمی جامعه تنها در شهرها و مناطق ویژهای عرضه میشود، مجبور به برنامهریزی خود بخودی و خود انگیخته برای بهبود شرایط زیستشان میگردند. در این هنگام «عقل سلیم» و «عقل اقتصادی» حکم میکند که این عده برای بهرهمندی از امکانات مذکور به شهرهای بزرگ و مناطقی که بطور مقدم از برنامههای توسعه و اقتصاد مدرن بهرهمند شدهاند، روی آورند جالب توجه این است که هر چند این شهرها و مناطق به نیروی کار این مهاجران نیاز مبرم دارد و آنها به سرعت عمدتأ جذب فعالیتهای صنعتی و ساختمانی میگردند، اما از لحاظ اسکان به آنها همچون مهمانی ناخوانده مینگرند و همچنان که در روستاها خانوارهای بدون زمین را که اکثر مهاجرین نیز از این زمرهاند، با باری تحقیرآمیز «خوشنشین» مینامند، به مهاجران مذکور«حاشیهنشین» مینامند، به مهاجران مذکور«حاشیهنشین» گفته میشود.
اطلاق نام «حاشیهنشین» به این مهاجران، در واقع نوعی جدا کردن آنها از ناحیه «مرکزنشینان» یا کسانی است که آگاهانه و ناآگاهانه تنها خود را شایسته مقام «شهروندی» یا لقب «همشهری» میدانند، هرچند که اکثر آنها نیز خود مهاجرند. این چنین دیدگاهی ذهن مسئولان دولتی و شهری و برنامهریزان و حتی محققان را نیز تحت تاثیر گرفته است. در بهترین حالت، محققان با توجه ویژه خود به آلونک و زاغهنشینی، به پدیده مسکن غیررسمی در کشورهای توسعه یابنده را همچون یک نابهنجاری اجتماعی از دسته اعتیاد، فحشاء، بچههای بی سرپرست، عقبافتادگان ذهنی و غیره مینگرند در حالی که این پدیده در تمام جوامع و از آن جمله کشورهای پیشرفته و ثروتمند وجود دارد. بطور مثال مراکز شهر (Done town) در کشورهای غربی که محل زندگی مهاجران و کم درآمدها و رنگینپوستان است را این قبیل آسیبها و نا بهنجاریها در بر گرفته است. در نتیجه، ثمره پژوهش این محققان به نوعی «مددکاری اجتماعی» میانجامد و به مقوله مسکن غیررسمی از زاویه برنامهریزی مسکن، برنامهریزی قضایی و قواعد ساخت نگریسته نمیشود.
در بدترین حالت مسئولان دولتی و شهری میپندارند که پدیده مسکن غیررسمی و حاشیهنشینی صرفأ ناشی از کاستیهای برنامهریزی توسعه و قابل اجتناب است و همچنین استدلال میکنند که نباید بار عدم کفایت برنامهریزان اقتصادی را به ویژه در روستاها آنها به دوش کشند. در نتیجه از یافتن راه حلی نظاممند در برنامه مسکن و فضایی برای این پدیده طفره میروند و بهیچ وجه در ابتدا حاضر نیستند به این مهاجران حق شهروندی اعطا کنند و به آنها چون زایدهای برای شهر خوشبخت خود مینگرند.
گروه برنامهریزان شهری، به ویژه طراحان شهری، نیز با ذهنیتی شبیه به این و تحت تأثیر تمایلات آرمانی و «زیبا شناختی» خود، با وجود وضوح این پدیده و تکرار آن حداقل در تمام شهرهای بزرگ، حاضر به پذیرش آن به عنوان یک واقعیت که میبایست راه حلی فضایی و معماری برای آن به بجویند نیستند، و سر در برف انتزاعیات اقتباسی خود میکنند اما نه اقتصاد جامعه و نه مردم نمیتوانند منتظر این قبیل مسئولان و برنامهریزان و محققان باشند، اقتصاد شهرها نیاز به سرپناه در نتیجه مردم خود به برنامهریزی برای ارتقاء زندگیشان دست میزنند و با ایجاد مسکن و شهرهای غیررسمی، عدم قابلیت یا درک برنامهریزان را به رخ آنها میکشند. در پیرامون شهرهای بزرگ هراز چندگاه یک یا چند آبادی شروع به رشد میکند و در ایران بعد از رسیدن به جمعیتی تا 100 هزار نفر ساکنان آن یا با پیوستن به بافت شهر مادر یا به صورت یک شهر مستقل مقام «شهروندی» مییابند. یعنی در چارچوب خدمات رسمی شهری و تحت نظارت شهرداری قرار میگیرند و مقامات شهری و برنامهریزان مجبور و موظف به قبول و ارائه خدمات به آنها میگردند. اما مدتی بیش نمیگذرد که نقطه جدیدی به همین ترتیب سر بر میآورد ولی دوباره تا رسیدن به آستانه مذکور، طفره از پذیرش آنها به جای خود باقی است. عجیب اینکه با وجود هزینههای اقتصادی و اجتماعی بسیار این شیوه برخورد به مهاجران، که میتوان جلوی بخش عمده آن را گرفت، مسئولان و برنامهریزان از تکرار و تداوم موضوع پند گرفته، همچنان به صورت پراکنده و غیر نظاممند به آن برخورد میکنند پس بدیهی است که این مهاجران که از هیچ کمک فنی، تئوریک، جامعه به اصطلاح مدرن مرکزنشین و دانش و خرد و تجربه و جدید متمرکز در آن بهرهمند نمیشود، در ایجاد محیط زیست مناسب چه از لحاظ کالبدی و چه اجتماعی (مدنی) دچار مشکل باشد و شگفت اینکه استنکاف مسئولان و برنامهریزان از ارائه دانش و تجربه لازم برای زندگی جدید به مردم و در نتیجه ایجاد نقائص اجتنابناپذیر در حرکت خودبخودی آنها، به حساب ناتوانی و عقبماندگی آنها گذاشته شده و دلیلی برای اثبات این ادعای پیشین آنها میگردد که این مهاجران عقبمانده، شایسته شهروندی نیستند و رسیدگی به آنها باعث تقویت مهاجرت و افزایش مشکلات برای شهرهای آنها خواهد شد.