از: پرفسور حمید مولانا
چرا پس از نزدیک به چهار سال که از کشتار و قتلعام در بوسنی میگذرد آمریکا ناگهان تصمیم گرفته بیست هزار سرباز به این کشور بفرستد؟ انگیزه سیاست خارجی آمریکا در این مورد بشردوستی و جلوگیری از آدمکشی و قتلعام مسلمانان بوسنی نیست وگرنه چنین تصمیمی را در آغاز مصیبت بوسنی و حداقل سه سال قبل میگرفتند. انگیزه آمریکا دفاع از حاکمیت و تمامیت ارضی بوسنی هم نیست وگرنه واشنگتن و متفقان آن چند سال پیش تحریم اسلحه به مدافعان بوسنی را لغو میکردند و اجازه میدادند که مسلمانان مانند سایرین از خانه و ناموس و آزادی و استقلال خود دفاع کنند. ژنرالهای آمریکا که این روزها آماده ورود به بوسنی هستند برای دستگیر کردن متجاوزان و مؤاخذه تبهکاران نیز به این کشور نمیروند. همانطور که از رئیسجمهور آمریکا گرفته تا وزیر خارجه آن تا همین اواخر میگفتند، آمریکا منافع ملی حیاتی که امنیت این کشور را به خطر بیندازد در بوسنی ندارد. از نظر دولتمردان آمریکا جنگ در بوسنی یک اختلاف داخلی بود. بوسنی برعکس عربستان و کویت که دارای ذخائر پرقیمت نفت برای غرب هستند، چیزی جز یک سرزمین چند قومیتی در مرکز اروپا نبوده و نیست.
پس این تغییر عقیده و تصمیم آمریکا را چگونه میتوان بیان کرد؟ جواب به این سئوال را به عقیده من باید در تئوری استیلاگری و سلطهگرائی بینالمللی جستجو کرد. همانطور که کلینتون رئیسجمهور آمریکا این هفته گفت در عصری که «جنگ سرد جای خود را به دهکده جهانی داده است، رهبری ما بیش از هر موقع دیگر لازم به نظر میرسد زیرا مسائل فرامرزی میتواند مشکلات برون مرزی ما بشود.» به عبارت دیگر آمریکا اکنون به عنوان ظاهرا تنها ابرقدرت جهانی باید تفوق و تسلط خود را بر این «دهکده جهانی» و قسمتی از آن که قاره اروپا نام دارد، حفظ کند. در حقیقت رقابت پشت پرده نظامی و استراتژیک بین آمریکا و اروپای غربی در سالهای اخیر همراه با رقابت علنی اقتصادی و بازرگانی، با توجه به اینکه کشورهای اروپای غربی مخصوصآ انگلستان و فرانسه و آلمان نتوانستند راه حل مورد قبولی برای جنگ بوسنی پیدا کنند، در تصمیم اخیر واشنگتن بسیار موثر بوده است. آمریکا با دخالت در بوسنی اکنون تصمیم گرفته است استیلا و رهبری خود را در اروپا مستحکم کند. با تسلط بسیاری که در دو سال اخیر نظامیان و مأموران سیاسی آمریکا در کشورهایی مثل آلبانی و مقدونیه و مجارستان پیدا کردهاند، بحران بالکان فرصت مناسبی به واشنگتن میدهد تا سیاست جهانی بعد از «جنگ سرد» خود را برای خود و دیگران بهتر تعریف کند. کلینتون در پیام خود گفت «ما اگر آنجا (بوسنی) نباشیم ناتو آنجا نخواهد بود.» آمریکا ادعا دارد که برای حفظ صلح به بوسنی میرود ولی کلینتون به مردم آمریکا و به سایرین در اروپا اطمینان داد که در صورت تجاوز «ما آتش را با آتش جواب خواهیم داد.» تا چند ماه قبل بوسنی تحت رهبری اروپای غربی و زیر چتر مشروعیت سازمان ملل متحد و شورای امنیت بود، از ماه آینده بازیگران سیاسی و نظامی اصلی در قضیه بوسنی تحت رهبری و نفوذ و استیلای آمریکا و در حمایت و مشروعیت دادن به ناتو که آمریکائیها آفریننده آن بودند، خواهد بود. بیهوده نیست که عکسالعمل کشورهای اروپای غربی نسبت به پیشتازی آمریکائیها در مورد بوسنی تا اندازهای سرد و با احتیاط بوده است. ولی برای اینکه نقشه صلح و سازش بوسنی صددرصد آمریکائی جلوه نکند قرار است قرارداد رسمی آن به جای واشنگتن در چند هفته آینده در پاریس امضاء شود.
سئوالی که پیش میآید اینست که آیا این سیاست تفوق و استیلاگری و برتریطلبی آمریکا در مورد بوسنی و اروپا با موفقیت روبرو خواهد شد یا با شکست و عقبنشینی؟ دانش و آگاهی ما از فرایند سیاست گذشته آمریکا در سطح بینالملل، جهانبینی سردمداران در رسانههای آمریکا در گذشته، و تصورات کنگره و افکار عمومی آمریکا از سیاست خارجی این کشور میتواند راهنمای خوبی در تحلیل و تفسیر این سئوال باشد. تجربیات تاریخی آمریکا مخصوصآ در سالهای اخیر در لبنان، هائیتی، سومالی و در قضیه بوسنی بسیار مهم و مؤثر خواهد بود.
مطالعات و تحقیقات در سیاست خارجی آمریکا در پنج دهه گذشته نشان میدهند که جهانبینی و نظر دولتمردان و سردمداران و مطبوعات و رسانههای اصلی در مورد سیاست جهانی و خارجی این کشور و مخصوصا در این که آمریکا باید رهبری و استیلای دنیای غرب و به طور کلی جهان را داشته باشد، مشترک و یکسان است. موارد استثنائی در مواقعی است که آمریکائیها با شکست روبرو میشوند. (مثل ویتنام و سومالی) و این باعث میشود که شکافی بزرگ بین سیاستگذاران و مطبوعات و افکار عمومی این کشور ایجاد شود. در نیم قرن گذشته مبارزه با کمونیسم دلیل و بهانه دخالت آمریکا در امور دیگران و عامل همفکری و اشتراک در قشرهای مخلتف این کشور و محور سیاستگذاری واشنگتن بوه است. در سالهای اخیر به خصوص در جنگ خلیجفارس و دخالت در هائیتی، منابع نفتی و مرزی دلائل کافی برای قانع کردن افکار عمومی آمریکا در لشکرکشیها و عملیات نظامی بوده است. در قضیه بوسنی اینگونه دلائل و بهانهها برای واشنگتن وجود ندارد و این خود مشکل بزرگی جهت توجیه دخالت آمریکا در بوسنی به مردم این کشور ایجاد کرده است. اگر آمریکاییها به بهانه «جلوگیری از گرسنگی و بشردوستی» به سومالی رفتند، این بهانه حتی جهت جلوگیری از قتل عام مسلمانان در بوسنی در سیاست آمریکا وجود نداشت. از این جهت افکار عمومی آمریکا از تصمیم کلینتون سرگردان بنظر میرسد. اگر منظور آمریکا برقراری صلح است، چرا عملیات جدید بوسنی باید تحت رهبری ژنرالهای آمریکائی و در چهارچوب مشروعیت دادن به یک پیمان نظامی مثل ناتو باشد؟ اگر مسئله بوسنی یک قضیه قومی بوده و مسلمانان قربانیان آن شدهاند، چرا پاسداران صلح یا قسمت اعظم آن از ممالک اسلامی انتخاب نشوند؟
سخنپراکنی سیاستمداران آمریکا و پوشش خبری قرارداد صلح در بوسنی در چند هفته اخیر در مطبوعات و رسانههای اصلی این کشور یک بعدی و خودسرانه بوده است. در این چند هفته مانند چند سال گذشته هیچ یک از روزنامههای بزرگ آمریکا مانند نیویورکتایمز، واشنگتنپست، لوسآنجلستایمز، خبر و گزارشی در مورد انعکاس وقایع و تصمیمات اخیر بوسنی در ممالک اسلامی و غیراروپایی منتشر نکرده است در شبکههای بزرگ تلویزیونی آمریکا مسئله بوسنی فقط از دید آمریکائیها و گاهگاهی رهبران اروپا بیان میشود.
از جهاتی صحبت و بحث در محافل و مطبوعات واشنگتن هر ناظری را به یاد روزهای قبل از شروع جنگ خلیجفارس میاندازد: دنیای دیگری جز آمریکا، و اکنون سرزمینی به نام بوسنی، وجود ندارد. نه تنها مخالفت عمدهای با دخالت آمریکا در بوسنی در مطبوعات دیده نمیشود بلکه با توجه به اختلافاتی که معمولا بین رهبران احزاب دموکرات و جمهوریخواه این کشور در مورد سیاست خارجی وجود دارد، حتی رهبر مخالفان کلینتون در مجلس سنا نیز از انتقاد در مورد اعزام سربازان آمریکا به بوسنی خودداری میکند.
منطق آمریکا در لشکرکشی به اروپا در جنگ دوم این بود که این کشور با رژیم فاشیستی هیتلر و برای جلوگیری از کشتار بیرحمانه در این قاره مبارزه میکند. در جنگهای کره و ویتنام منطق دخالت، مبارزه با کمونیسم و شوروی بود. در قضیه بوسنی منطق دخالت آمریکا حفظ «صلح» است و معلوم نیست که مردم و افکار عمومی این کشور حاضر خواهند بود که سربازان آمریکائی برای حفظ «صلح» هدف گلوله آمریکائیها که برای حفظ «صلح و بشردوستی» به سومالی لشکرکشی کرده بودند پس از قتل 18 سرباز آمریکائی تحت فشار افکار عمومی مجبور به عقبنشینی شدند. دولتمردان آمریکا از هماکنون افکار عمومی این کشور را آماده میکنند که لشکرکشی به بوسنی و اقامت در آن کشور بدون تلفات نخواهد بود. مشکل واشنگتن اینست که فرصت و منطقهای گذشته از دست رفته ولی انگیزه دخالت و «رهبری» و استیلاطلبی در سیاستگذاری این کشور باقی مانده است. در نیم قرن گذشته و پس از صرف میلیاردها دلار در امور نظامی و استراتژیک در اروپا، این اولین بار است که آمریکائیها (آن هم پس از فروپاشی شوروی و کمونیسم) نیروهای خود را در این قاره در یک عملیات نظامی بزرگ شرکت میدهند. آمریکائیها در مسئله بوسنی در حقیقت در جستجوی نقش جهانی خود در عصر بعد از «جنگ سرد» هستند ولی قبل از آنکه صربها و گروههای مختلف این منطقه را آزمایش کنند، خود تحت امتحان و آزمایش قرار خواهند گرفت.