تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۹:۵۹  ، 
کد خبر : ۲۱۱۶۳۸

مباحثی درباره بهائیت (بخش سوم)


چند گروه شیخیه در ایران و کویت و عراق هستند هیچ فرقى با شیعه نداشتند جز این‌که اظهار علاقه بیش‌ترى به اهل بیت(ع) داشته‌اند. ما هم آن‌ها را به این عنوان مى‏شناختیم و هیچ کجا به‌عنوان این‌که مذهب دیگرى هستند مطرح نمى‏کردند. ولى در کتاب‏هایشان، بخصوص شیخیه کرمان که از حاج کریم خان شروع مى‏شود، ذکر کردند که تا همین اواخر هم اقطابى داشتند و بعد از انقلاب بساطشان جمع شد. بعد از آن ابوالقاسم خان بود و جانشین ابوالقاسم و مقام قطبیشان ارثى است. «سر کار آقا» عنوان کلی آن‌ها است. آن‌ها به قطبشان سر کار آقا مى‏گویند.
این‌ها که چیزهاى ارثى دارند پیدا است که دکان است. از کجا شروع شده و چرا باید ارثى بشود ولى بسیارى از افراد دیگر آن‌ها از کسانى که صوفیه یا شیخیه نامیده مى‏شوند این قدر انحراف ندارند، مثلاً شیخ الاسلام نیّر تبریزى که اشعارش معروف است و مرید شیخ احمد بوده است. عده‏اى از شیخى‏هاى آذربایجان هم همین‏گونه‏اند ولى این‌گونه بساط قطبى و ارثى ندارند.
بدون شک این مسیر انحراف از شیخ احمد به بعد زیاد شده است. در مورد خود شیخ احمد که آیا واقعا منحرف بوده، و براى تأسیس مذهبى جدید انگیزه داشته خیلى روشن نیست.
شیخ احمد احسائى اجمالاً خیلى اهل عبادت و منزوى بوده و در عین حال با استعداد بوده است. فلسفه و عرفان را تقریبا پیش خودش خوانده و لذا بسیارى از مطالب را نفهمیده و تفسیرها و برداشت‏هایى از آن کرده و به واسطه نبوغى که داشته، به خودش حق مى‏داده که درباره همه چیز اظهار نظر کند و بگوید که این درست است یا نیست. او شرح زیارت جامعه‏اى دارد که کتاب مفصل و عرفانى غلیظى است که نسبت به ائمه اطهار تعبیرات غلو آمیزى دارد.
دو نوع قضاوت در مورد او وجود دارد. یکى این‌که این مسائل باعث شده یک نوع شذوذى پیدا کند نه به حد این‌که مثلاً بدعت‏گذار محسوب شود. تعبیرات هوَرقلیا یا هُورقلیا یا چیزهاى دیگر که تلفظ مى‏کنند تقریبا همان عالم مثالى است که فلاسفه اشراقى قائل به آن هستند، احتمالاً در کتاب‏هاى فلسفى ما هم این تعبیرات مى‏باشد و از آن‌ها اخذ شده، این چیزى نیست که خودش درست کرده باشد و خصوصیاتى که ذکر مى‏کند با عالم مثال تطبیق مى‏کند. یکى از آن‌ها هم معراج است که ایشان از آن اسم نبرده و مى‏گوید: پیامبر اکرم(ص) وقتى به معراج رفتند به هر عالمى که رسیدند عالم آب و خاک و باد و آن عنصر مربوط به آن را آن‌جا جا گذاشتند و وقتى به عالم افلاک رسیدند دیگر چیزى برایشان باقى نماند. و با بدن هورقلیایى به معراج رفتند. وى جسمانیت به این معنا را نفى مى‏کند و به روحانى به آن معنا هم معتقد نیست که روحانیت صرف است.
به هر حال یک تفسیر خوشبینانه نسبت به خود شیخ احمد احسائى این است که یک مکاشفاتى داشته ولى شیطانى بوده است؛ چنین نبوده که خودش این دروغ‏ها را جعل کند. در این‌که او تعمد داشته که یک مذهبى تأسیس کند، یقینى وجود ندارد، آن‌چه یقینى است شذوذات و انحرافات آن است.
دستمایه آن هم اصطلاحات فلسفى و عرفانى بوده. خیلى از چیزهایى را که معتقد شده شاید به خاطر مبانى همین افلاک تسعه و بسائط و غیره بوده؛ چون به آن اصطلاحات معتقد بوده و در نتیجه در تفسیر او اثر داشته.
پس این‌که تعمد در بدعت‏گذارى باشد، لااقل در مورد شیخ احمد خیلى محرز نیست؛ اما در مورد سید کاظم رشتى این‌گونه نیست. گفتیم دالکورگى، شاهزاده روسى بوده که براى جاسوسى به ایران مى‏آید و اظهار اسلام مى‏کند و بعد مى‏خواهد برود طلبه شود و مدتى در مدارس تهران طلبگى کرده و بعد کربلا مى‏رود و کم‏کم با سید کاظم آشنا مى‏شود و خلاصه مطلوب خودش را در سیدعلى‏محمد پیدا مى‏کند. درباره سید کاظم احتمال این‌که دکان‏دار بوده خیلى قوى‏تر است. جعلیات و امثال این‌ها مشرف به یقین مى‏شود که در این دروغ‏پردازى‏ها تعمد بوده و براى فریب دادن مردم است.
دالگورکى که در درس سیدکاظم با وی آشنا مى‏شود و سیدعلى‏محمد را پیدا مى‏کند. سیدعلى‏محمد طلبه‏اى جوان و کم‏تجربه بوده و دالگورکى به خاطر سادگى‏هایى که سید على‏محمد داشته، کم‏کم او را با قلیان کشیدن آشنا می‌کند و کم‏کم مقدارى از حشیش و این نوع مواد را در داخل تنباکوى سید مى‏ریزد و او را معتاد مى‏کند و وقتى که او از خود بى‏خود مى‏شده، به وی القاء مى‏کردند که شما همان مقام باب امام زمان هستید! باب گفتن هم همین است که تقریبا منطبق مى‏شود بر آن اصطلاح شیخیه که رکن رابع آن همان باب است؛ راهى است که آن‌ها را به امام زمان متصل مى‏کند. اول این را به او القاء مى‏کند. کم‏کم که کارش بالا مى‏گیرد و مرید پیدا مى‏کند، مى‏گوید نه! شما خود امام زمان هستید! تا مى‏رسد به مرتبه خدایى! شاید ادعاى صریح خدایى نداشته اما این‌که وحى نازل شده و کتاب بیان را مثل کتاب قرآن العیاذ با... وحى تلقى مى‏کند قطعى است.
دو گونه برداشت وجود دارد که یکى خوشبینانه و دیگرى بدبینانه است. بدبینانه‏اش نسبت به سید کاظم است و بعد به‌تدریج قوت پیدا مى‏کند و دیگر در مورد سیدعلى‏محمد یقینى است. اما تصور خوشبیانه در مورد شیخ احمد خیلى بعید نیست. علت انحرافاتش هم آن ریاضت‏ها و نبوغى است که براى خودش قائل بوده و غرورى که پیدا کرده و این‌ها باعث شده که هر چه به ذهنش مى‏رسیده و توجیهى براى آن مى‏دیده، آن را جدى تلقى کند و احیانا مکاشفات و تخیلاتى هم داشته است. مى‏شود گفت یک نوع قصورى لااقل در بعضى از بزرگان ما بوده که باب تأویل را خیلى باز گرفته و ایشان براى اثبات این رکن رابع به این آیه استشهاد مى‏کند که «وجعلنا بینهم و بین القرى التى بارکنا فیها قرىً ظاهره». این آیه، مفهوم روشنى دارد. این‌ها در محلى زندگى مى‏کردند که شهر مبارکى است که خدا مى‏گوید بین آن‌جا (اراضى فلسطین و شام...) روستاهایى بود، آبادى بود. آن‏گاه ایشان «قرى التى بارکنا» را مى‏گوید امام است و بین این‌ها و بین قرا یک قراى ظاهره یعنى همان شیوخ ابواب رکن رابع است. این یک تأویل بى‏جا است ولى نظیر این تأویل در دیگران مخصوصا در بین غیر شیعیان هم فراوان وجود دارد که آیات و تفسیرهاى دیگرى را تأویل کردند. بسیارى از مذاهب وفرقه‏هایى که پیدا شده‏اند حتى در زمان خود ما همین کسانى که کارشان به بى‏دینى و انکار وحى و نبوت و حتى انکار خدا کشیده، به یک معنا همه ابتدا از این راه وارد شده‏اند. این است که ما باید در این‏گونه کارها احتیاط کنیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات