چند گروه شیخیه در ایران و کویت و عراق هستند هیچ فرقى با شیعه نداشتند جز اینکه اظهار علاقه بیشترى به اهل بیت(ع) داشتهاند. ما هم آنها را به این عنوان مىشناختیم و هیچ کجا بهعنوان اینکه مذهب دیگرى هستند مطرح نمىکردند. ولى در کتابهایشان، بخصوص شیخیه کرمان که از حاج کریم خان شروع مىشود، ذکر کردند که تا همین اواخر هم اقطابى داشتند و بعد از انقلاب بساطشان جمع شد. بعد از آن ابوالقاسم خان بود و جانشین ابوالقاسم و مقام قطبیشان ارثى است. «سر کار آقا» عنوان کلی آنها است. آنها به قطبشان سر کار آقا مىگویند.
اینها که چیزهاى ارثى دارند پیدا است که دکان است. از کجا شروع شده و چرا باید ارثى بشود ولى بسیارى از افراد دیگر آنها از کسانى که صوفیه یا شیخیه نامیده مىشوند این قدر انحراف ندارند، مثلاً شیخ الاسلام نیّر تبریزى که اشعارش معروف است و مرید شیخ احمد بوده است. عدهاى از شیخىهاى آذربایجان هم همینگونهاند ولى اینگونه بساط قطبى و ارثى ندارند.
بدون شک این مسیر انحراف از شیخ احمد به بعد زیاد شده است. در مورد خود شیخ احمد که آیا واقعا منحرف بوده، و براى تأسیس مذهبى جدید انگیزه داشته خیلى روشن نیست.
شیخ احمد احسائى اجمالاً خیلى اهل عبادت و منزوى بوده و در عین حال با استعداد بوده است. فلسفه و عرفان را تقریبا پیش خودش خوانده و لذا بسیارى از مطالب را نفهمیده و تفسیرها و برداشتهایى از آن کرده و به واسطه نبوغى که داشته، به خودش حق مىداده که درباره همه چیز اظهار نظر کند و بگوید که این درست است یا نیست. او شرح زیارت جامعهاى دارد که کتاب مفصل و عرفانى غلیظى است که نسبت به ائمه اطهار تعبیرات غلو آمیزى دارد.
دو نوع قضاوت در مورد او وجود دارد. یکى اینکه این مسائل باعث شده یک نوع شذوذى پیدا کند نه به حد اینکه مثلاً بدعتگذار محسوب شود. تعبیرات هوَرقلیا یا هُورقلیا یا چیزهاى دیگر که تلفظ مىکنند تقریبا همان عالم مثالى است که فلاسفه اشراقى قائل به آن هستند، احتمالاً در کتابهاى فلسفى ما هم این تعبیرات مىباشد و از آنها اخذ شده، این چیزى نیست که خودش درست کرده باشد و خصوصیاتى که ذکر مىکند با عالم مثال تطبیق مىکند. یکى از آنها هم معراج است که ایشان از آن اسم نبرده و مىگوید: پیامبر اکرم(ص) وقتى به معراج رفتند به هر عالمى که رسیدند عالم آب و خاک و باد و آن عنصر مربوط به آن را آنجا جا گذاشتند و وقتى به عالم افلاک رسیدند دیگر چیزى برایشان باقى نماند. و با بدن هورقلیایى به معراج رفتند. وى جسمانیت به این معنا را نفى مىکند و به روحانى به آن معنا هم معتقد نیست که روحانیت صرف است.
به هر حال یک تفسیر خوشبینانه نسبت به خود شیخ احمد احسائى این است که یک مکاشفاتى داشته ولى شیطانى بوده است؛ چنین نبوده که خودش این دروغها را جعل کند. در اینکه او تعمد داشته که یک مذهبى تأسیس کند، یقینى وجود ندارد، آنچه یقینى است شذوذات و انحرافات آن است.
دستمایه آن هم اصطلاحات فلسفى و عرفانى بوده. خیلى از چیزهایى را که معتقد شده شاید به خاطر مبانى همین افلاک تسعه و بسائط و غیره بوده؛ چون به آن اصطلاحات معتقد بوده و در نتیجه در تفسیر او اثر داشته.
پس اینکه تعمد در بدعتگذارى باشد، لااقل در مورد شیخ احمد خیلى محرز نیست؛ اما در مورد سید کاظم رشتى اینگونه نیست. گفتیم دالکورگى، شاهزاده روسى بوده که براى جاسوسى به ایران مىآید و اظهار اسلام مىکند و بعد مىخواهد برود طلبه شود و مدتى در مدارس تهران طلبگى کرده و بعد کربلا مىرود و کمکم با سید کاظم آشنا مىشود و خلاصه مطلوب خودش را در سیدعلىمحمد پیدا مىکند. درباره سید کاظم احتمال اینکه دکاندار بوده خیلى قوىتر است. جعلیات و امثال اینها مشرف به یقین مىشود که در این دروغپردازىها تعمد بوده و براى فریب دادن مردم است.
دالگورکى که در درس سیدکاظم با وی آشنا مىشود و سیدعلىمحمد را پیدا مىکند. سیدعلىمحمد طلبهاى جوان و کمتجربه بوده و دالگورکى به خاطر سادگىهایى که سید علىمحمد داشته، کمکم او را با قلیان کشیدن آشنا میکند و کمکم مقدارى از حشیش و این نوع مواد را در داخل تنباکوى سید مىریزد و او را معتاد مىکند و وقتى که او از خود بىخود مىشده، به وی القاء مىکردند که شما همان مقام باب امام زمان هستید! باب گفتن هم همین است که تقریبا منطبق مىشود بر آن اصطلاح شیخیه که رکن رابع آن همان باب است؛ راهى است که آنها را به امام زمان متصل مىکند. اول این را به او القاء مىکند. کمکم که کارش بالا مىگیرد و مرید پیدا مىکند، مىگوید نه! شما خود امام زمان هستید! تا مىرسد به مرتبه خدایى! شاید ادعاى صریح خدایى نداشته اما اینکه وحى نازل شده و کتاب بیان را مثل کتاب قرآن العیاذ با... وحى تلقى مىکند قطعى است.
دو گونه برداشت وجود دارد که یکى خوشبینانه و دیگرى بدبینانه است. بدبینانهاش نسبت به سید کاظم است و بعد بهتدریج قوت پیدا مىکند و دیگر در مورد سیدعلىمحمد یقینى است. اما تصور خوشبیانه در مورد شیخ احمد خیلى بعید نیست. علت انحرافاتش هم آن ریاضتها و نبوغى است که براى خودش قائل بوده و غرورى که پیدا کرده و اینها باعث شده که هر چه به ذهنش مىرسیده و توجیهى براى آن مىدیده، آن را جدى تلقى کند و احیانا مکاشفات و تخیلاتى هم داشته است. مىشود گفت یک نوع قصورى لااقل در بعضى از بزرگان ما بوده که باب تأویل را خیلى باز گرفته و ایشان براى اثبات این رکن رابع به این آیه استشهاد مىکند که «وجعلنا بینهم و بین القرى التى بارکنا فیها قرىً ظاهره». این آیه، مفهوم روشنى دارد. اینها در محلى زندگى مىکردند که شهر مبارکى است که خدا مىگوید بین آنجا (اراضى فلسطین و شام...) روستاهایى بود، آبادى بود. آنگاه ایشان «قرى التى بارکنا» را مىگوید امام است و بین اینها و بین قرا یک قراى ظاهره یعنى همان شیوخ ابواب رکن رابع است. این یک تأویل بىجا است ولى نظیر این تأویل در دیگران مخصوصا در بین غیر شیعیان هم فراوان وجود دارد که آیات و تفسیرهاى دیگرى را تأویل کردند. بسیارى از مذاهب وفرقههایى که پیدا شدهاند حتى در زمان خود ما همین کسانى که کارشان به بىدینى و انکار وحى و نبوت و حتى انکار خدا کشیده، به یک معنا همه ابتدا از این راه وارد شدهاند. این است که ما باید در اینگونه کارها احتیاط کنیم.