* علت و چگونگی اولین دستگیری شما چه بود؟
** من متولد اصفهان هستم و تقریباً از دوران دبیرستان، کم و بیش در جریان مبارزات مذهبی بودم. در سال 42 دیپلم گرفتم و سپس وارد کسوت معلمی و در سال 48 وارد دانشگاه صنعتی شریف شدم. از همان اوایل ورود به دانشگاه، بچه های خوابگاه مرا به عنوان یکی از اعضای شورای صنفی انتخاب کردند. فعالیت های مبارزاتی دانشجویان در دوران قبل از انقلاب، معمولاً در قالب همین شوراهای صنفی انجام می شد، چون رژیم معمولاً از تجمع افراد جلوگیری می کرد و دانشجویان فقط به بهانه تجمعات صنفی، می توانستند دور هم جمع شوند، البته ما در داخل خوابگاه چند جمع خصوصی داشتیم، اما همیشه تحت نظر بودیم. من در سال 48 وارد دانشگاه و یکی دو ماه بعد از آن وارد خوابگاه 500 نفری خیابان زنجان در پشت دانشگاه شدم. با رفت و آمد به این جمع ها، گزارش هایی از من برای ساواک رفته بود. در سال 51 وقتی که پلیس به خوابگاه دانشگاه تهران و دانشگاه صنعتی شریف - که آن موقع دانشگاه آریامهر بود - ریخت، مرا هم دستگیر کردند، منتهی خوشبختانه در آن دستگیری، به رغم آنکه در کمد اتاقم تفسیر سوره انفال و کتاب حکومت اسلامی حضرت امام بود، اما همه کتاب ها را دیدند و اینها را ندیدند.
* احتمالاً منظور شما «تفسیر سوره انفال» است که از جزوات سازمانی مجاهدین خلق بود، این تفسیر از چه کسی بود؟
** احساس می کنم ترجمه «فی ضلال» سید قطب بود. بیشتر گروه ها از این جزوه استفاده می کردند. سید قطب از جمله مبارزین مصر بود. خوشبختانه در آن تفتیش، اینها را پیدا نکردند، ولی دستگیری مرا گزارش کردند. قبلاً هم سه بار از من دعوت کرده بودند که به ساواک بروم. یک دعوتنامه می دادند که در فلان روز و فلان ساعت بیایید فلان جا و ما می دانستیم که این دعوتنامه از طرف ساواک است. این نامه به خوابگاه می آمد و ما هم می گرفتیم، ولی چون جایی امضایی نداده بودم، نرفتم. بعد هم چون دلیلی نبود، نمی توانستند اثبات کنند که نامه به دست من رسیده. البته نهایت بی عقلی بود که انسان با پای خودش توی دهان شیر برود.
در هر حال بر اساس گزارشاتی که از من داده شده بود، همراه عده ای دیگر از دانشجویان دستگیرم کردند و بردند. دستگیری ما هم به این دلیل بود که وقتی نیکسون می خواست از ایران برود، دانشجویان خوابگاه امیرآباد به طرف ماشینش سنگ پرتاب کرده بودند و همان شب ریختند توی خوابگاه ها و عده زیادی از دانشجویان را دستگیر کردند که ما هم جزو آنها بودیم. همه را بردند و بازجویی کردند و بعد هم یکی یکی آزادشان کردند، البته غیر از آنهایی که درباره شان گزارش داشتند. یکی از اینها من بودم که وقتی بازجو پرونده ام را دید و متوجه احضارهای قبلی شد که به آنها اعتنا نکرده بودم، زیر لب چند دشنام داد که حالادیگر جلسه تشکیل می دهید و علیه مملکت توطئه می کنید و از این قسم حرف ها. فحش دادن عادت همیشگی شان بود. بعد هم ما را به اتاق شکنجه بردند و شلاق زدند و یک کمی پذیرایی کردند و دوباره برای ادامه بازجویی برگرداندند. دانشجوی دیگری را هم از دانشگاه دستگیر کرده بودند که با من بازجویی پس می داد. او بیرون رفته و گفته بود که فلانی را کشتند. نکته ای را که باید بگویم این است که وقتی کسی را شلاق می زنند، از جهتی به دلیل درد، فریاد می زند و از سوی دیگر اگر فریاد نزند، به حساب اینکه دارد مقاومت می کند، شکنجه گر او را بدتر شکنجه می کند، بنابراین موقعی که شلاق می خوردیم، داد می زدیم. این بنده خدا رفته و گفته بود که فلانی را کشتند.
موقعی که بازجویی تمام شد و برگشتم به سلول، از آنجا که شنیده بودم موقعی که به کف پای انسان شلاق می زنند، اگر بعد از آن راه برود، بهتر است و با راه رفتن می شود جلوی ورم و خون مردگی پاها را گرفت، موقعی که به سلول برگشتم، شروع کردم به راه رفتن و این کارم در روحیه دیگران خیلی تاثیر داشت که چطور این آدم این همه کتک و شلاق خورده و باز دارد راه می رود! در سال 51 که دستگیرم کردند، بعد از سه ماه پرونده ام را به دادستانی ارتش فرستادند. در این سال هنگامی که دانشجویان تظاهرات کردند، ساواک عکس گرفته بود، چون از من عکسی در اختیارشان نبود، حضورم را در تظاهرات انکار کردم و لذا در همان دادستانی برایم منع تعقیب صادر کردند و آزاد شدم و به این ترتیب اولین دوره زندانی من در کمیته مشترک بود. در آن زمان طبقه بالارا به کسانی اختصاص داده بودند که هنوز برای بازجویی نرفته بودند.
* در واقع نوعی زندان موقت بود؟
** بله، می شود این طور تعبیر کرد. بعد از اینکه آزاد شدم، احساس کردم در آن نظام امکان تنفس نیست که مثلاً لیسانس بگیری و بعد تشکیل خانواده بدهی و یک زندگی عادی را طی کنی. این چیزها برایم قابل توجیه نبودند. واقعاً هم نمی دانستم دورنمای مبارزه چیست و کار به کجا می رسد و چه می شود. این طور نبود که انسان به خودش بگوید که حالاقدم اول را بر می دارم و بعد قدم های بعدی را و نتیجه اش به اینجا می رسد. البته ما برای توجیه کارمان، خدمت یکی از مراجع آن زمان رسیدیم و مسئله جهاد و دفاع را مطرح کردیم. ایشان گفتند حکم جهاد که حضور امام معصوم را می خواهد. مثلاً شما می خواهید بروید و شوروی را بگیرید و آنها را مسلمان کنید، این حکم امام معصوم را می خواهد، ولی یک وقتی به شما ظلم می شود و شما در برابر ظلم از خودتان دفاع می کنید. این دیگر به رهبری نیاز ندارید. به یک نفر هم که ظلم شود، می تواند از خودش دفاع بکند. اگر عده ای هم باشند و جمع شوند و در برابر ظلم از خودشان دفاع کنند، همین طور. این رهنمود برای ما بسیار رهگشا بود و مسیر را برای ما مشخص کرد. حتی ایشان این تعبیر را به کار برد که می توانید منفرداً یا چند تایی از خودتان دفاع کنید و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نکنید.
ما آدم های مذهبی بودیم و می خواستیم حرکتی که می کنیم پایه و ریشه مذهبی هم داشته باشد. درست است که انسان در دوران جوانی، بلندپروازی هایی دارد، ولی این فکر هم در سر ما بود. این باعث شد که بعد از این زندان، من دیگر آدمی نباشم که بخواهم دنباله یک زندگی عادی را در پیش بگیرم و سرم را پائین بیندازم و زندگی کنم. در مورد دیگران هم توجیه خوبی نمی کردیم و می گفتیم اینها سرشان انگار توی آخور است و زندگی شان را می کنند و حواسشان نیست که در این دنیا چه می گذرد. به هر حال این شیوه تفکر باعث شد که ما وارد یکی از گروه هایی بشویم که علیه رژیم مبارزه می کردند و با چند تا از بچه های آنها در خوابگاه آشنا شدیم و بعد هم بیرون از خوابگاه با برادران شاه کرمی خانه گرفتیم. آنها قبل از انقلاب شهید شدند. یکی هم صادق بود که دو سه سالی زندان رفت و بچه کرمان بود. بعد از زندان، ما را از خوابگاه بیرون کردند و ما در بیرون خانه گرفتیم. مهدی و محمد شاه کرمی که بعدها گروه مهدیون را پایه گذاری کردند، دو برادر و بسیار بچه های خوبی بودند و با اینها شروع به فعالیت کردم. در سال 53 بود که ساواک می خواست جلوی دانشگاه، مرا همراه با مهدی دستگیر کند. مامور گارد آمد جلو که مهدی را بگیرد. مهدی اعتماد به نفس بسیار بالایی داشت و گفت: «چرا دستم را می گیری؟ من خودم می آیم» و به محض اینکه مامور او را رها کرد، مهدی فرار کرد و وارد یکی از کوچه ها شد و مامور گارد جرات نکرد وارد کوچه شود. من هم کنار مهدی بودم و از دست ساواک در رفتیم. راستش من دیگر تصمیم نداشتم به زندان بروم و ترجیح می دادم فعالیت بکنم. از اینجا بود که وارد مجموعه ای از فعالیت های تشکیلاتی شدم.
یک ماه بعد در مشهد بودم تا زمانی که به این گروه ها وصل شدم. بعد، سه ماهی در تهران بودم و وقتی «خانه گردی» توسط ساواک شروع شد، سازمان، بچه ها را بین استان های مختلف تقسیم کرد و من باز سهمیه مشهد شدم و در آنجا به اسم مستعار شروع به زندگی کردم. از آنجا که ممکن بود وسط راه و در قطار یا ماشین دستگیر شوم، به من گفتند که با هواپیما بروم. من اصلاً نمی دانستم چطور باید بلیت هواپیما تهیه کرد. بالاخره رفتم خیابان ویلاو بلیتی خریدم. بعد هم گفته بودند لباس شیکی بپوشم. یادم هست 100 تومن دادم و کت و شلواری را تهیه کردم. موقعی هم که رفتم فرودگاه، گمان می کردم مثل اتوبوس است و اصلاً نمی دانستم که باید کارت پرواز تهیه کرد. خلاصه با این بی تجربگی ها هرجور که بود رفتم و سوار هواپیما شدم و به مشهد رسیدم. در آنجا رفتم سراغ شغل تراشکاری که یک کمی بلد بودم و یک سالی در مشهد بودم و در پروفیل سازی طوس به عنوان کارگر مشغول کار شدم. شناسنامه من هم که به نام باقرزاده بود.
* شناسنامه را سازمان به شما داده بود؟
** شناسنامه را به ما می دادند، ولی کارهای دیگرش را خودمان می کردیم. یادمان داده بودند که مهر و امضا را چگونه جعل و عکس را عوض کنیم. چند ماهی هم در مشهد در مسجد آیت الله صدوقی حجره گرفتم و طلبه شدم. آیت الله صدوقی روح بلندی داشتند و معمولاً در جاهای مختلف مدرسه و مسجد می ساختند. قبلاً یک کمی جامع المقدمات خوانده بودم و در آنجا دنباله کار را گرفتم و سازمان هم خیلی از این کار ما استقبال کرد، چون می خواست در میان طلبه ها هم فرد فعالی داشته باشد. در این مدت پخش اعلامیه هم داشتیم که سازمان بر اساس آن، اعضا را ارزیابی می کرد که چقدر برای اقدامات بعدی آمادگی دارند.
* در برابر تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین چه کردید؟
** ما درست در جریان تغییر ایدئولوژی سازمان افتادیم و بحث ما با آنها این بود که ایدئولوژی، لباس نیست که بشود آن را به این آسانی عوض کرد. تغییر ایدئولوژی سازمان هم موقعی اتفاق افتاد که ما زندگی مخفی را شروع کرده بودیم و تصمیم گیری و کندن از سازمان باید به شیوه ای منطقی صورت می گرفت، چون از این طرف، احتمال آن بود که در دهان ساواک بیفتیم و از آن طرف هم با سازمان درگیر شدیم. یادم هست که یک روز در مشهد، یک بحث پنج ساعته با رابطمان با سازمان، یعنی عبدالامینی داشتیم. او قبل از انقلاب دستگیر و اعدام شد. بچه خوبی هم بود و او را به نام صادق می شناختیم. اسم سازمانی که به او داده بودند، یوسف بود. این نام باعث می شد که من هر وقت آن را می گفتم، شعر «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور» در ذهنم مجسم شود و امیدی در دلم پدید بیاید. به هر حال یادم هست که آن روز پنج ساعت بحث ایدئولوژیک با عبدالامینی داشتیم. مشهد هم فضای خاصی دارد. یادم هست موقعی که بحث تمام شد و بیرون آمدیم، اذان مغرب بود که به صادق گفتم: «درست است که در بحث ایدئولوژیک، جواب های خودم را نگرفتم، ولی کلام اذان، به قلب انسان نفوذ می کند و نیازی به استدلال های چوبین ندارد.» من همواره شاکر خدا هستم که در تمام طول زندگی، هدایتم کرده است. به هر حال من یک فرد مبارز سیاسی بودم که رفتار خیلی ها که مذهبی هم بودند، برایم توجیه نداشت و نمی توانستم پاسخ قانع کننده ای برای رفتارهای آنها پیدا کنم. در این گونه بحران ها، فقط لطف خداست که دستگیر انسان می شود و من بسیار خداوند را شکر می کنم، وگرنه امکان داشت که لغزش پیدا کنم. احساس من این است که خداوند در کلیه مراحل ما را حفظ کرد.
* چه شد که دوباره به زندان افتادید؟
** یک شب عاشورا بود و ما رفتیم به حرم حضرت رضا (ع). آن شب برای من شب بسیار عجیبی بود. قرار بود جزوه ای را که تحلیلی در مورد وضعیت عراق بود، ببرم و به یکی از سمپات های سازمان بدهم، غافل از اینکه قبلاً در خانه این سمپات که در محله های کارگری بود، اعلامیه ای انداخته بودند و برادر او که سواد هم نداشت، این اعلامیه را برداشته و نزد کسی برده بود که برایش بخواند و او هم آب و روغنش را زیاد کرده بود که اگر این را دستت ببینند، اعدامت می کنند و خلاصه این فرد با چنین ذهنیتی با من که دم در خانه شان رفته بودم تا جزوه را بدهم، روبه رو شد. به هر حال آن شب، در فاصله ای که با او صحبت می کردم، همسایه ها رفته و خبر داده بودند و من دیدم که منطقه در محاصره است و به این ترتیب دستگیر شدم. بعد مرا به کلانتری و سپس به ساواک مشهد بردند. اسم مستعار و آدرس اشتباهی در تهران دادم، ولی اینها عکس و مشخصات مرا به سراسر ایران داده بودند. صبح آن روز هم مرا سر قراری بردند که اشتباهی داده بودم و به لطف خدا، از طریق من کسی لو نرفت و دستگیر نشد. این اتفاق در سال 54 پیش آمد که تغییر ایدئولوژی سازمان پیش آمده بود و ما را در شاخه مذهبی گذاشته بودند. آن تصفیه های سازمانی و ماجرای شریف واقفی و صمدیه لباف در رده های بالااتفاق افتاد. آنها خودشان می دانستند که صادق ترین افراد سازمان، بچه مذهبی ها هستند.
* فکر نمی کنید چون مذهبی بودید، خود سازمان زمینه دستگیری شما را فراهم کرد؟
** نمی دانـــم، ولی حداقلــــش ایـن را می شود گفـــــت فردی که یک سال و نیم زندگی مخفی کرده و از همه چیز خود گذشته، او را به خاطر دادن یک جزوه به یک سمپات، این طور در معرض خطر قرار نمی دهند. شاید اگر من عنصر مذهبی نبودم، در آن جایگاه تشکیلاتی چنین برخوردی با من نمی شد.
* آیا روش های بازجویی و شکنجه در نوبت دوم با نوبت اول فرق داشت؟
** نوبت اول برخرود آنها با من به عنوان یک دانشجو بود، اما نوبت دوم به عنوان یک فرد تشکیلاتی با من برخورد کردند و طبیعتاً فرق داشت.
* شیوه های بازجویی آنها چه بود؟
** یکی از شیوه های شان این بود که یک بچه مذهبی را که بریده بود، کنار ما می آوردند تا پایه های اعتقادی ما را سست کند. شیوه دیگر این بود که انسان را پشت اتاق شکنجه می بردند و پتویی را روی سرش می انداختند تا جایی را نبیند و انسان را پنج، شش ساعت آنجا نگه می داشتند تا روحیه او را تضعیف کنند و سپس بتوانند از او حرف بکشند. گاهی وقت ها هم 60، 70 صفحه از آدم حرف می کشیدند. ما هم می دانستیم چه باید بکنیم و با شرح جزئیات بی فایده، کاغذ را پر می کردیم. فکر می کنم هفت، هشت باری بازجویی شدم. همزمان با دستگیری ما، مهدی شاه کرمی که اسمش توی پرونده ما بود، در تعقیب و گریز از بین رفت. محمد هم که در محاصره قرار گرفت و خودش، خودش را از بین برد. یک نفر دیگر هم بود که من اسمش را در بازجویی نیاوردم و در مشهد با او بودم. خوشبختانه اینها متقاعد شدند که من منقطع شده ام و کانال دیگری ندارم. بعد از بازجویی ها مرا به بند (1) زندان قصر و بعد به دادگاه اول بردند و به چهار جرم محکوم کردند: اقدام علیه امنیت کشور، جعل اسناد دولتی، به کارگیری اسناد دولتی، مصادره اموال و در مجموع به زندان ابد محکوم شدم و در زندان شماره (1) قصر با بچه های مذهبی زندانی شدم.
* انواع شکنجه کردن آنها چه بود؟
** برای من بیشتر از شلاق استفاده کردند.
* زندان قصر یکی از عرصه های مصاف سازمان مجاهدین و نیروهای مذهبی بود. از آن روزها خاطراتی را تعریف کنید.
** البته بعد از اینکه سعادتی و ابریشم چی و امثالهم به آنجا منتقل شدند، موضع اینها قوی شد، چون قبلاً امثال اینها را نداشتند. البته قبلاً عطایی بود که بچه مشهد بود و روزهای اول که رفتم زندان، او را دیدم. مواردی به سراغ من هم آمدند. خوبی زندان به این بود که در آنجا می توانستی بفهمی کدام دسته از نظر فکری به تو نزدیک ترند. موقعی که خفقان پلیس بود، مذهبی ها و غیر مذهبی ها دو تا سفره داشتند. یادم هست در بند (8) کسی بود به اسم زنجیره فروش که بچه خوبی هم بود و جذب سازمان شده بود. من به او گفتم: «فلانی! تو چند تا کتاب چپی خوانده ای؟» گفت: کتاب «وقتی که انسان غول شده» را خوانده ام. این یک کتاب سه جلدی بود و او فقط جلد یک آن را خوانده بود که در آن پیدایش انسان را بر اساس افکار مارکسیستی بیان کرده بود. گفتم: «آخر تو با یک کتاب چطور قانع شدی که به آنها بپیوندی؟» گفت: «سازمان گفته و ما هم پذیرفتیم.» گاهی اوقات قضیه به همین سادگی بود که چون سازمان گفته بود، پذیرفته بودند.
من این بخت را داشتم که در مدتی که مشهد بودم کتاب های ایدئولوژیک چپی ها را خوانده بودم که خیلی به من کمک کرد. یادم هست که یک نویسنده روسی کتاب «اسلام در ایران» را نوشته و کریم کشاورز ترجمه کرده و آقای حکیمی حدود 90 صفحه مقدمه ای بر آن نوشته بود. من این کتاب را در مشهد خواندم. حتی یادم هست یک روز قبل از اذان صبح رفتم مسجد گوهرشاد و دیدم شهید مطهری دارند در گوشه ای نماز می خوانند. رفتم خدمتشان و گفتم: «این کتاب را خوانده ام. آیا زیبنده تر نیست که این جور آثار را تالیف کنیم، نه اینکه یک فرد روسی این کار را بکند؟» من آن زمان متوجه نبودم که شهید مطهری در جایگاهی ورای این چیزها قرار دارند. ایشان با بزرگواری گفتند که افرادی دارند در این زمینه کار می کنند. در هر حال مطالعه این کتاب ها و عمق اعتقاداتی که داشتیم و حاصل مطالعه هم نبود، به یاری ما آمد و کمک مان کرد و گرایش به این جریان پیدا نکردیم و بیشتر به سمت مذهبی ها رفتیم.
* منظورتان چه گروه هایی است؟
** نمی شود گفت گروه، چون در زندان گروه ها را متلاشی می کردند. بیشتر اعضای حزب ملل اسلامی بودند، از جمله: آقای بجنوردی و سرحدی زاده، یک عده هم بودند مثلاً آقای حسین شریعتمداری که دو سالی با ایشان هم بند بودیم. موقعی که از صلیب سرخ برای بازدید زندان آمدند، آقای شریعتمداری مترجم بچه مسلمان ها بود. ایشان از همان زمان مقلد امام بود. احمد کاشانی، پسر آیت الله کاشانی هم بود که بعدها نماینده مجلس شد، روحانیونی هم بودند که بعدها مسئله پیدا کردند. عده ای هم بودند که حتی یک شلاق هم نخورده بودند و بعدها کوس مبارزه زدند. من نمی خواهم بگویم هر کسی که شکنجه شده و یا زندان رفته، ضرورتاً تا آخر راه را درست رفته، کما اینکه خیلی ها نرفتند، ولی به هر حال برای کسانی که زندان رفتند و زجر کشیدند، قابل توجیه نبود که کسانی که حداقل کارشان این بود که نسبت به شرایط بی تفاوت بودند و کاری نکردند، ادعای مبارزه کنند و جلو بیفتند و تلاش به زندان رفته ها و شکنجه دیده ها را دست کم بگیرند. به هر حال در سه، چهار ماه مانده به انقلاب، وضعیت زندان به گونه ای شده بود که مذهبی ها خودشان پنج، شش دسته شده بودند و هر کدام سفره جدا می انداختند و در این میان، من مقسم غذا بودم!
* بین این گروه ها دعوا هم می شد؟
** بحث می شد، ولی دعوا نمی شد، چون در برابرشان پلیس را داشتند.
* بین گروه های مذهبی و غیر مذهبی چطور؟
** الآن قضاوت درباره این مسائل، سخت است، چون شرایط حالابا آن موقع خیلی فرق می کند. مثلاً یادم هست آقای محمدی عراقی که در بند (8) با ما هم بند بود، کاسه ای را علامت زده بود، چون غذا که می خواستند بدهند، کاسه ها را می گرفتند و در آن غذا می ریختند و می آوردند. قبلاً حتی در بعضی بندها، دیگ می آوردند، ولی آن موقع حتی نمی خواستند که دو نفر هم با هم باشند و کاسه ها را می گرفتند و غذا می دادند. من دیدم ایشان کاسه اش را علامت زده که قاطی کاسه چپی ها نشود. از او پرسیدم: «آقای محمدی! چپی ها بدترند یا پلیس ها؟» ایشان جواب داد: «این طور سوال نکن.» به هر حال ایشان می خواست مسئله طهارت را رعایت کند و سوال مرا درست ندانست.