تاریخ انتشار : ۲۵ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۲  ، 
کد خبر : ۲۱۱۶۸۴

آیا گسل‌های جدایی‌طلبی در آمریکا فعال شده است؟


نویسنده: قاسم غفورى
همزمان با معطوف شدن افکار عمومی جهان به تحولات شمال آفریقا و خاورمیانه در ایالات متحده آمریکا همه شاهد تجمعات و اعتراضات چند ده هزار نفری هستیم که ظاهراً با اعتراضات ایالت ویسکانسین شروع شده و بعد توسط سایر ایالات دیگر آمریکا مورد حمایت قرار گرفته که به اذعان کارشناسان اقتصادی و سیاسی می رود تا رنگ و بویی از جدایی طلبی پنهان و آشکار به خود بگیرد.
ایالت ویس انسین اکنون به سرمنشأ تحولات اجتماعی و سیاسی در این کشور مبدل شده است. هر چند اعتراض ها پس از آن آغاز شد که «اسکات واکر» فرماندار ویسکانسین طرحی را به کنگره ایالتی داده و مورد تصویب قرار گرفته که کارگران را مورد فشار قرار خواهد داد، اما بسیاری از ناظران سیاسی این اعتراض ها را امری فراتر از مسئله وضع قوانین و بلکه ناشی از نارضایتی از ساختار سیاسی و اجتماعی کل ایالات متحده می دانند که به سایر ایالت ها نیز رسیده است. صرف نظر از فعالیت شدید سندیکاهای کارگری، در این بین نیز باید نقش پررنگ جریان های تجزیه طلب در آمریکا را دید که دوباره به شدت فعال شده اند.
ریشه‌های تجزیه‌طلبی در آمریکا
بررسی های تاریخی نشان می دهد که مسئله تجزیه از ابتدا از سوی ایالت های تشکیل دهنده ایالات متحده مطرح بوده، چنانکه در اعلامیه استقلال آمریکا در اواسط قرن 17 آمده است که، هرگاه هر شکلی از حکومت حق مردم را از بین ببرد، این حق مردم است که حکومت را تغییر داده یا سرنگونش کنند. دقیقاً همانطوری که از بریتانیای سابق مستقل شدند.
وقتی 13 ایالت پیمان موسوم به «کنفدراسیون» را در سال 1781 امضا کردند، یک شرط مهم برای این اتحاد قایل شدند و آن «اتحاد به شکل غیرمتعهد» بود. اساساً فدرالیسم به همین معناست؛ کشورها بخشی از حاکمیت خود را به یک حکومت مرکزی می سپارند و در عین حال برای هر دو حکومت (ایالتی و فدرال) محدودیت هایی به وجود می آورند. بعدها هم که تعداد ایالات به 50 افزایش یافت، این اصل حفظ شد و حتی برخی ایالات همچون؛ «ورمونت»، «نیویورک» و «رودآیلند» به شرطی قانون اساسی آمریکا را تصویب کردند که «حق تجزیه» برای آنها محفوظ باشد.
امروز این تفکر در اکثر ایالات آمریکا شکل گرفته که اگر مستقل شویم، مرفه تر و سعادتمندتر خواهیم بود.
برای نمونه، فعالان جنبش «جمهوری دوم ورمونت» یا «جمهوری تگزاس» که شدیداً سعی دارند با وسوسه استقلال، مردم خود را قانع کنند که اگر فقط مالیاتی را که به دولت فدرال می دهند صرف ایالت خود کنند وضع زندگی شان دگرگون می شود! تجزیه طلبان به این گفته مشهور «توماس جفرسون» یکی از بنیانگذاران ایالات متحده آمریکا استناد می کنند که «هرگاه هر شکلی از حکومت تبدیل به یک رژیم ویرانگر شود، حق مردم آن کشور است که آن را تغییر داده، یا نابودش کنند و حکومت جدیدی جایگزینش سازند.» در ویسکانسین نیز جنبشی برای استقلال به راه افتاده و پایگاه اینترنتی جمهوری ویسکانسین (Wisconsin Republic) به عنوان رسانه این جنبش در حال هدایت تجزیه طلبان و توجیه مزایای استقلال است. در این چارچوب، ایالت تگزاس نیز به دنبال جدایی طلبی است.
جذب حمایت عمومی برای استقلال تگزاس و سازماندهی حمایت های مردمی، وارد کردن فشار بر فرماندار ایالت و مجلس قانونگذاری برای برگزاری کنوانسیون تجزیه و رفراندوم متعاقب آن با هدف اعلام استقلال نهایی و نیز اگر بعد از جمع آوری امضاهای مردمی، فرماندار و پارلمان نتوانند کنوانسیون تجزیه و رفراندوم برگزار کنند آن گاه ما خود در سطوح محلی رفراندوم برگزار می کنیم، اگر تجزیه یک جای تگزاس ممکن نشد، تجزیه شهر به شهر را در دستور کار قرار خواهیم داد، اینها سه بند حیاتی «مانیفست استقلال تگزاس» از ایالات متحده آمریکاست که توسط «جنبش ملی گرای تگزاس» تدوین و منتشر شده است. آنها 15 سال سابقه «مبارزات تجزیه طلبانه» دارند. این ایالت امروز آمریکا، در گذشته استانی از کشور مستعمره مکزیک بود، چون مکزیک از دست استعمارگران اسپانیایی رها شد، 26 سال بعد تگزاس هم، آهنگ استقلال کرد و توانست در جنگی تمام عیار، دولت جوان مکزیک را شکست داده و در دوم مارس 1836 اعلام استقلال کند. کشور تگزاس 10 سال استقلال خود را حفظ کرد و سال 1845 تحت تأثیر جو حاکم بر قاره آمریکا، به «ایالات متحده» پیوست. تگزاسی ها این رقم وابستگی به یک دولت مرکزی دیگر را نیز برنتابیدند و به محض اینکه «آبراهام لینکلن» در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به پیروزی رسید، تگزاس متنفر از لینکلن حتی منتظر مراسم تحلیف او نماند!
اوایل سال 1861 رفراندومی برگزار شد و 76 درصد مردم به تجزیه «آری» گفتند. دولت لینکلن فرمان لشکرکشی به تگزاس را صادر کرد. اینگونه بود که «جنگ داخلی» معروف آمریکا (Civil War) در گرفت؛ جنگی که تجزیه طلبان دوست دارند آن را «جنگ تجزیه» بنامند. 12 مارس 1865 دولت فدرال پیروز شد و کنگره آمریکا 18 روز بعد مجدداً با صدور قطعنامه ای تگزاس را به ایالات متحده ملحق کرد.
اواسط دهه 1990 که آمریکا تازه از جنگ سرد رها شده بود، تگزاسی ها دوباره ساز تجزیه را کوک کردند و تاکنون این حرکت ادامه دارد.
در تجزیه طلبی دیگر، «استات توهل هاس» رئیس «حزب آزادیخواه آلاستا» و فرمانداری این ایالت برای سومین بار در 10سال اخیر طرحی را ارائه کرد که براساس آن، مردم آلاستا طی رفراندومی، درباره استقلال آن از ایالات متحده تصمیم می گرفتند، اما فرمانداری ایالت که به دولت واشنگتن و احزاب سیاسی آمریکا گره خورده است، با برگزاری رفراندوم مخالفت کرد. حزب آزادیخواه در این استقلال طلبی تنها نیست و حزبی بزرگتر از آن به نام حزب استقلال آلاسکا نیز در هدف با آن مشترک است.
ایالت «ورمونت» در شمال ایالات متحده آمریکا نیز از دیگر مصادیق تجزیه طلبی است. ورمونت تا سال 1777 یکی از مستعمرات انگلیس بود، اما در 18ژانویه این سال توانست مستقل شده و «جمهوری اول ورمونت» را تشکیل دهد. چهارم مارس 1771 بود که ورمونت به اتحاد 13 ایالات مستقل شده از انگلیس پیوست تا جرقه تشکیل «ایالات متحده آمریکا» زده شود. در سال 1991 بحث تجزیه به شکل رسمی و علنی از سوی تشکل های مختلف طرح شد و تاکنون ادامه دارد.
بسیاری از ناظران تأکید دارند که قوانین ابتدایی ایالات متحده عملاً نشانگر رویکرد تجزیه طلبانه ایالت ها بوده که اکنون نیز در ابعاد جدید در حال شکل گیری است، به ویژه که انگیزه های اولیه اتحاد در حال رنگ باختن بوده و می رود تا قدم در مسیر تجزیه طلبی گذارد.
زمینه‌های جدایی‌طلبی
بررسی های تاریخی آمریکا همچنین نشان می دهد که برخی عوامل پیرامونی و جهانی بر حفظ اتحاد آمریکا نقش داشته اند که حذف آنها می توانست مانع از این اتحاد و یا فروپاشی زود هنگام آمریکا شود. بسیاری از تحلیلگران سیاسی، عواملی همچون حس استقلال خواهی آمریکایی ها از فرانسه و انگلیس، خستگی مردم از جنگ ها میان شمال و جنوب آمریکا، جنگ جهانی اول و ایجاد نسبی جایگاه جهانی آمریکا که متعاقب آن در جنگ دوم جهانی این امر تقویت شد، سرازیر شدن ثروتهای جهانی از کشورهای اروپایی و سایر نقاط جهان به واسطه سلطه گری و وامدار شدن کشورها به آمریکا که آمریکایی بودن را به نوعی افتخار برای مردم آمریکا مبدل ساخته بود و... از جمله عوامل تأثیرگذار در وحدت آمریکا بوده است. عواملی که به مرور زمان رنگ باخته و جای خود را به دیدگاههای پیش از اتحاد ایالات متحده و حتی برخی جدایی طلبی ها داده است.
شرایط جدید حاکم بر آمریکا
الف) عوامل داخلی
1) تغییر وضع مطلوب

چنانکه ذکر شد سرازیر شدن ثروتهای خارجی به خاک آمریکا و نیز وجود دشمن خارجی نظیر اتحادیه جماهیر شوروی سابق از ریشه های وحدت در چند دهه اخیر در آمریکا بوده است. در دو دهه اخیر، دو تحول مهم این وضعیت مطلوب را با دگرگونی مواجه ساخته است. اولاً هر چند که مقامات آمریکایی از فروپاشی شوروی سابق ابراز رضایت کرده و آن را پروژه ای بزرگ برای خود دانستند، اما این فروپاشی عملاً اصل وجود دشمن خارجی برای وحدت داخلی را برای آمریکایی ها حذف کرد. ناظران سیاسی اقدامات پس از حوادث 11 سپتامبر و تأکید بر عنصر تهدید امنیتی القاعده، طالبان و ایجاد جنگهای افغانستان و عراق، پروژه ایران هراسی، روسیه هراسی، چین هراسی و... را سیاستی برای مقابله با چالشهای داخلی با ایجاد بحران خارجی دانسته اند که به صورت مسکنی، مانع از فروپاشی سراسری اتحاد آمریکا شده است.
ثانیاً؛ وضع مطلوب آمریکایی ها در دهه های اخیر، رفاه طلبی پویا بوده است. در سالهای اخیر با حذف دشمن خارجی، عملاً گرایشات به سمت رفاه اقتصادی بیشتر بوده در حالی که دولتمردان کاخ سفید و کنگره عملاً در اجرای این امر ناکام بوده اند. مردم آمریکا در حالی به دنبال رفاه بیشتر بوده اند که عدم ثبات اقتصادی، هزینه شدن بودجه های کشور در جنگ خارجی و حذف بودجه های عمرانی و بهداشتی و... عملاً انزجار مردمی و ساز جدایی آنها را به همراه داشته است که نمود عینی این امر را در شعارهای اعتراض های کارگری در هفته های اخیر می توان مشاهده کرد. شعارهایی که محوریت آن را نارضایتی از پرداخت مالیات ایالتها به دولت فدرال و لزوم استقلال حداقل در بخش اقتصادی از کاخ سفید و کنگره تشکیل می دهد.
2) تبعیض نژادی و اجتماعی
آمریکا زمانی نماد آزادی و برابری بود و با این شعار نیز در جهان به دنبال هژمونی انحصاری بود. این ادعا در حالی مطرح شده که اسناد و آمارها از فاصله طبقاتی شدید میان اقشار ثروتمند و فقیر جامعه، تبعیض شدید میان سفید پوستان و سیاه پوستان خبر می دهد، چنانکه پس از گذشت 5 سال از طوفان «کاترینا» در «نیواورلئان» این منطقه به دلیل سیاه پوست نشین بودن همچنان بازسازی نشده است. اجرای قوانین انحصارگرایانه در تقسیم رأی های الکترال انتخاباتی میان ایالتها چنانکه برخی ایالتها به دلیل داشتن الکترال بیشتر، درباره سرنوشت سایر ایالتها تصمیم گیری و حتی آرای آنها را ابطال می سازند و ... عملاً جامعه ای سراسر تبعیض را برای آمریکا به همراه داشته است، چنانکه حتی شورای حقوق بشر سازمان ملل در بررسی وضعیت حقوق بشر در آمریکا به بیش از 200 مورد تبعیض در داخل آمریکا اشاره کرده است.
3) عدم تناسب فرهنگ داخلی
جامعه آمریکا متشکل از دو قشر بومیان و مهاجرین می باشد. هر چند که آمریکا سعی کرده با حاشیه قرار دادن بومیان و نیز حذف فرهنگهای جدید در قالب موردنظر خود یک نوع یکپارچگی فرهنگی را ایجاد کند، اما این فرایند اجرایی نشده بلکه به صورت آتش زیر خاکستر باقی مانده است. نمود عینی این مسئله را می توان در شکل گیری دوباره جنبش تی پارتی بر جای مانده از جنبشهای دوران استقلال قرن 17 مشاهده کرد که خواستار دگرگونی در ساختار سیاسی کشور با کنار نهادن جمهوری خواهان و دموکرات ها و تحقق آرمانهای بر جای مانده از دوران پیش و اوایل استقلال می باشد. بسیاری تأکید دارند که عدم تحقق شعارهای داخلی دولتمردان آمریکا، گرایشات واگرایی فرهنگی و اجتماعی از وحدت را به همراه داشته که خواستار تحقق خواسته های جدید فراتر از این سیاستهای ایالات متحده می باشند.
ب) عوامل بین‌المللی
1) ورود به خارج و غفلت از داخل

دولتمردان آمریکایی در حالی به دنبال بازیگری در عرصه بین الملل بودند که عملاً از حوزه تحولات داخلی شان غافل شدند. کارنامه روسای جمهور آمریکا نشان می دهد که آنها با آگاهی و یا عدم آگاهی از پردازش به مسائل و چالشهای داخلی که ریشه ای تاریخی داشته غافل شده و گامی برای حل این مسائل برنداشته اند. به عبارت دیگر، آمریکا از وجود آتشفشان خفته اختلافهای داخلی و فوران احتمالی آن غفلت کرده هر چند که بازیگری خارجی شان به ویژه موفقیتهای اولیه برای رسیدن به یک هژمونی جهانی توانست به عنوان مسکنی در برابر بحرانهای داخلی ایفای نقش کند، اما هزینه های سنگین هژمونی خارجی در حوزه های جنگهای نظامی و تقابل های بین الملل و نیز ناکامی آمریکا در رسیدن به اهداف خود در عرصه های مختلف، عملاً این فرایند را به یک ضد ارزش مبدل ساخت که بر محیط داخلی تأثیر بسیاری داشته است. در این میان، مردم آمریکا از شکستهای متعدد کشورشان و انزوای بیشتر آنها در صحنه بین الملل ابراز حقارت کرده و می کنند. مردم دریافته اند که شعارهای دولتمردانشان در صحنه بین الملل در زمینه آزادی و حقوق بشر، صرفاً توجیهی برای جنگ طلبی و ثروت اندوزی صاحبان کارخانه های اسلحه سازی می باشد. مجموعه این عوامل، حقارت آمریکایی بودن را جایگزین افتخار آمریکایی بودن ساخته است.
2) تأثیر تحولات جهانی
دولتمردان آمریکا اصل تجزیه کشورها را به نفع خود دانسته، اما همواره با سانسورهای خبری مانع از انتشار این اخبار در داخل جامعه خود شده اند. افزایش شبکه های ارتباطی این فضا بسته را به چالش کشانده، چنانکه آمریکایی ها نیز با آگاهی از روند تحولات جهانی، توانایی رسیدن به استقلال از دولت مرکزی را در خود احساس کرده اند. از سوی دیگر، بیداری در ملتهای جهان از جمله در کشورهای خاورمیانه به آمریکایی ها آموخت که آنها نیز می توانند در وضعیت موجود، تغییراتی حداقل در حوزه اقتصاد ایجاد کرده، چنانکه قیام کارگری کنونی در اکثر ایالتهای آمریکا به نوعی الهام گرفته از بیداری ملتها در کشورهای عربی و شمال آفریقا هر چند در حوزه اقتصادی می باشد.
کلام آخر
در جمع بندی کلی از تحولات کنونی آمریکا می توان گفت که هر چند اعتراضهای کنونی در داخل آمریکا بیشتر از سوی اتحادیه های کارگری بوده و جنبه اقتصادی دارد، اما ظرفیتهای نهادینه ای برای تبدیل شدن به اعتراضهای سیاسی و جدایی طلبانه در آن وجود دارد. به رغم آنکه دولتمردان آمریکا با سانسورهای شدید خبری و وضع قوانین جدید، به دنبال سرپوش نهادن بر این تحولات می باشند، اما بررسی های تاریخی آمریکا و موج بیداری ایجاد شده در این کشور، جدایی طلبی را به آتش زیر خاکستر مبدل ساخته که هر لحظه امکان شعله ور شدن آن وجود دارد، چنانکه هم اکنون نیز آمریکا تدابیر شدید امنیتی را در مناطق جنوبی و مرزهایش با مکزیک اتخاذ کرده، چرا که بر اساس گزارشهای منتشره، این مناطق در آستانه جدایی و اعلام استقلال از دولت فدرال ایالات متحده می باشند که در لوای سانسور خبری و فضای شدید امنیتی به بهانه مبارزه با قاچاق مواد مخدر و ورود مهاجرین غیر قانونی به آمریکا، تاکنون صدها کشته بر جای گذاشته است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات