تاریخ انتشار : ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۰:۴۶  ، 
کد خبر : ۲۱۱۷۰۳
عباس عبدی:

رهبری قیام علیه مبارک در میدان تحریر نبود

هومان دوراندیش مقدمه: عباس عبدی معتقد است دموکراسی‌خواهی در جهان عرب تا پیش از تحولات اخیر در قالب یک پروسه اجتماعی وجود داشت نه یک پروژه سیاسی. مطابق این تحلیل، جنبش­های دموکراسی‌خواه جهان عرب به طور کلی فاقد عنصر رهبری بودند و پس از بروز نارضایتی‌های اخیر نیز در مدتی کمتر از یک ماه نمی­ توانستند این خلاء را پر کنند. از نظر عبدی، رهبری قیام مردم مصر نه در میدان تحریر که در واشنگتن و اتاق فرماندهان نظامی‌ مصر بود. گفت وگی دیپلماسی ایرانی را با وی می خوانید:

* معمولاً جنبش‌های اجتماعی را پدیده‌هایی مبتنی بر چهار عنصر نارضایتی گسترده، رهبری، سازماندهی و ایدئولوژی می‌دانند. علاوه بر نارضایتی گسترده، آیا آن سه مولفه دیگر در جنبش‌های اعتراضی شکل گرفته در جهان عرب وجود دارند؟
** درباره جنبش اجتماعى مى‌توان مفصل‌تر بحث کرد، ولى در حدى که در این جا مقدور است باید گفت، اگر منظورمان از جنبش اجتماعى اشاره به وجوهى مهم و پایدار از زندگى اجتماعى است، در این صورت جنبش اجتماعى به این معنا نیازمند رهبرى نیست. مثل گرایش به دموکراسى‌خواهى به عنوان یک وجه از زندگى اجتماعى مدرن. در این معنا جنبش اجتماعى یک پروسه و فرآیند عمومى است که در بطن جامعه وجود دارد و در قالب‌هاى گوناگون و جزیى متجلى مى‌شود و به پیش مى‌رود. ولى هنگامى که در وضعیت معینى از پیشرفت این پروسه یا فرآیند، تبدیل به پروژه یا طرح مشخصى مى‌شود، در این مرحله مى‌بایست به مرور زمان سازماندهى و رهبرى و شعارها و مطالبات خود را به نسبت مشخص کند.
ولى فراموش نکنیم که این اتفاق و گذار براى تبدیل پروسه به پروژه به صورت لحظه‌اى رخ نمى‌دهد، بلکه برحسب وضعیت اجتماعى، نیازمند زمان است. با این توضیح مقدماتى مى‌توانیم بگوییم که جنبش (به معناى اول) و پروسه دموکراسى‌خواهى در تمامى کشورهاى منطقه با شدت و ضعفى وجود داشته، در برخى مقاطع ضعیف و در مواردى قوى شده است. ولى تبدیل این پروسه به پروژه‌ای فراگیر و شامل برای دموکراسى‌خواهى، تاکنون در منطقه عربى دیده نشده است.
البته در گذشته هم آزادى و دموکراسی یکى از مهم‌ترین شعارهاى جنبش‌هاى جوامع عربى بود. از زمان عبدالناصر در مصر گرفته تا احزاب بعث در عراق و سوریه و حکومت چپ یمن جنوبى و سپس قذافى و امثال آنان، همیشه شعار دموکراسى و حکومت مردم بر مردم و نیز آزادى را در سرلوحه شعارهای خود داشته‌اند، ولى این شعارها یا خالى از مفهوم عینى بود یا در بهترین حالت در قالب تعابیر دهه 50 و 60 میلادى قرن بیستم، در عمل به ضد خودش تعبیر مى‌شد. نامگذارى میدان‌هاى تحریر در اکثر کشورهاى عربى محصول همین دوران و شعارهاست.
اما در دهه گذشته تغییرات مهمى در کل جهان و از جمله جهان عرب رخ داده است. مهم‌ترین ویژگى آن اینترنت و ماهواره است. بویژه آنکه در جهان عرب به دلیل وجود زبان مشترک ولى تنوع حکومت‌ها و ارتباط گسترده این جوامع با جامعه بین‌المللى (در مقایسه با ایرانیان) که اعراب زیادى در آن فعال هستند، این تغییرات عمیق‌تر بود.
در حالى که در کشورى چون ایران، که زبان فارسى مخصوص خودش است (بجز افغانستان و تاجیکستان که با لهجه‌هاى متفاوتى فارسی هستند و در سطح تأثیرگذارى بر ایران هم نیستند)، ابعاد تأثیرپذیرى از ماهواره و اینترنت کمتر از کشورهاى عربى بوده است. این تحول زمینه‌ساز شکل‌گیرى نوعى از سازماندهى شبکه‌اى، و تفاهم فکرى و ارزشى مى‌شود، ولى با توجه به وضعیت بسته کشورهاى عربى تاکنون نتوانسته بودند که سازوکار رهبرى مناسب را نیز ایجاد کنند (یا حداقل اینکه شواهدى از چنین رهبرى دیده نمى‌شود).
گمان می‌کنم که بروز اتفاقات و رویدادهاى تونس و مصر (لیبى تا حدى فرق مى‌کند)، در ابتدا بیش از آنکه متأثر از جنبش دموکراسى‌خواهى باشند، ناشى از وضعیت ناخرسند کننده اقتصادى بود، ولى چون جنبش دموکراسی خواهی (به معناى اول آن) در بطن جامعه وجود داشت و کم‌کم سازوکارهاى مناسب خود را براى گذر از پروسه به پروژه پیدا کرده بود، در هنگام بحران وارد میدان شد؛ هرچند به طور طبیعى فاقد تجربه و سازوکار رهبرى در مرحله پروژه شدن بود و نمى‌توانست در مدت کوتاه کمتر از یک ماه چنین نقیصه‌اى را برطرف کند و تبدیل به یک جنبش دموکراسى‌خواهى (به معناى دوم) شود و اگر این مسیر طولانى‌تر مى‌شد این جنبش یا موفق به شکل دادن رهبرى خود براى سیر به دموکراسى (در چهارچوب ساختار اجتماعى موجود) مى‌شد، یا اینکه حکومت آن را سرکوب مى‌کرد. ولى این مسیر طولانى نشد، دلیل اصلى آن نیز اضافه شدن لکوموتیوى از بیرون بر این قطار بود.
قطارى که تا دو هفته اول با اتکا به اینرسى اولیه حرکت مى‌کرد، پس از آن با لکوموتیو ایالات متحده به حرکت خود ادامه داد. بنابراین مى‌توان گفت که در مرحله آخر جنبش اجتماعى مصر، با اضافه شدن رهبرى جدید، توانست هر سه مولفه نارضایتى گسترده، سازماندهى شبکه‌اى و خواست‌ها و مطالبات را در مسیرى که مناسب مى‌دانست هدایت کند.
* تحلیل و ارزیابی شما از عنصر رهبری در جنبش انقلابی مردم مصر و تونس چیست؟
** به نظر من سیاست اوباما درباره خاورمیانه از سال گذشته که به مصر سفر کرد تا حدى قابل پیش‌بینى بود. دولت آمریکا متوجه این بود که بدون تغییرات دموکراتیک، حکومت‌هاى منطقه مسیر ناپایدارى را طى مى‌کنند و همین امر دیر یا زود موجب بروز بحران در روابط اسراییل و کشورهاى عربى خواهد شد، و لذا از تحول کنترل شده در کشورهاى عربى حمایت مى‌کرد، ولى مشکل این بود که امکان عملى کردن این ایده در دست نبود و چندان هم نمى‌خواستند کشورهاى غیر دموکراتیک ولى هم‌پیمان خود را تحت فشار قرار دهند.
اما حوادث تونس و سپس مصر، آنان را آماده کرد که با حمایت از این رویدادها، عملاً کنترل جریان را در دست بگیرند و با حذف بن‌على و مهمتر از آن مبارک، کلیت ساختار را حفظ و ضمن بازسازى وجهه خود در میان اعراب، مسیر اصلاحات نسبى را پیگیرى کنند.
گمان مى‌کنم که در مصر البرادعى به صورت نیمه‌رسمى این وظیفه را انجام داد و با درخواست از ارتش مصر براى اقدام مناسب، در افکار عمومى جایگاه ارتش را ارتقا بخشید و در نهایت هم ارتش مصر، مبارک را برکنار کرد و ماجرا حداقل در وجه رادیکال و بحرانى‌اش جمع شد.
بنابراین مى‌توان گفت که جنبش مذکور از زمان ورود پروسه به مرحله پروژه، فاقد رهبرى بود، ولى ایالات متحده به سهولت و با درایت توانست این خلاء را در عمل پر کند. فراموش نکنیم که اولین مقام خارجى که پس از سقوط مبارک به مصر سفر کرد، دیوید کامرون نخست وزیر بریتانیا بود و این سفر از جهت گفته شده معناى کاملاً روشنى دارد.
* آیا این جنبش‌ها از سازماندهی اصولی و کارآمدی برخوردارند؟
** همان طور که گفتم، سازماندهى آنها متناسب با شرایط مرحله پروسه و فرآیند جنبش دموکراسى‌خواهى بود و براى مرحله پروژه شدن کفایت نمى‌کرد و کارآمدى نداشت، به همین دلیل است که با استعفا دادن حسنى مبارک تقریباً ماجرا از وضعیت بحرانى خارج شده است و احتمال کمى وجود دارد که مجدداً بحران گذشته، بازگردد.
* این جنبش‌ها ظاهراً بدون برخورداری از رهبری واحد و مشخص پیروز شده اند. این امر چطور امکان پذیر است؟
** با توجه به آنچه که گفته شد، گمان نمى‌کنم که این جنبش فاقد رهبرى واقعى بوده است. هرچند به لحاظ حقوقى کسى یا مرجعى در ظاهر امر رهبرى این جریان را به عهده نداشت، ولى به لحاظ کارکردى وجود رهبرى دیده مى‌شود.
به نظر مى‌رسد که افزایش چشمگیر تظاهرکنندگان مصری در چند روز پایانى ماجرا، که از طبقات شهرى و مدرن اضافه شدند، کاملاً برنامه‌ریزى شده بود، و همین‌ها بودند که جزو انقلابیون شناخته شدند و بلافاصله پس از سقوط مبارک به میدان تحریر آمدند و خواهان تخلیه آن از سوى تظاهرکنندگان اولیه شدند.
جالب اینکه پلیس حسنی مبارک که تا روز پیش از سقوط وى چهره‌اى بسیار منفور داشت، بلافاصله به انقلاب پیوست و در اولین گام نیز با همراهی ارتش مردم را از میدان تحریر تخلیه کرد. بنابراین باید گفت که این جنبش نه تنها رهبرى داشت، بلکه داراى یک رهبرى بسیار منسجم و با برنامه بود. البته این رهبرى در میدان تحریر نبود، بلکه در جاى دیگرى قرار داشت؛ در واشنگتن و اتاق فرماندهان نظامى مصر بود.
وابستگى مبارک به واشنگتن این امکان را براى آمریکا ایجاد کرد که کارکرد رهبرى را عهده‌دار شود، در حالى که اگر مصر هم مثل لیبى وابستگى مستقیمى به آمریکا نداشت، احتمالاً شاهد بحرانى‌تر شدن اوضاع مصر مثل این کشور مى‌شدیم. نکته دیگری که فکر می‌کنم نباید فراموش کرد کم عمق بودن رهبری و حتی مطالبات مردم در جنبش مصری‌ها بود. هر چند این نکته منفی نیست ولی نمی‌توان آن را انقلاب نامید زیرا اگر انقلاب بود مصری‌ها در برابر جنایات قذافی سکوت نمی‌کردند و حداقل داوطلبان عرب و مصری برای دفاع از مردم لیبی عازم آنجا می‌شدند.
* آیا در جنبش‌های دموکراسی خواه جدید و اصولاً در برخی از جنبش‌های سیاسی و اجتماعی می‌توان به وجود پدیده "رهبری متکثر" قائل بود؟ رهبری متکثر چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟
** بازى با کلمات مشکلى را حل نمى‌کند. رهبرى یک مفهوم کارکردى دارد. هر جنبشى در مرحله پروسه داراى رهبرى متکثر است و هر کدام آنان یا پیروان‌شان در مسیر رودخانه‌اى که جهت آن به واسطه ضرورت‌هاى اجتماعى تعیین شده حرکت مى‌کنند، ولى در مرحله پروژه، متکثر بودن رهبرى معنا ندارد. اگر هم تعدادى رهبر وجود دارند در نهایت باید تکثر خود را در ذیل چارچوبى جمعى و معین وحدت بخشند.
* به نظر شما اگر حمایت دولت آمریکا از مردم مصر و تونس نبود، بن علی و مبارک سرنگون نمی‌شدند؟
** ممکن بود سرنگون شوند، ولى در این صورت نتیجه به وضعیت لیبى نزدیک‌تر بود تا وضعیت فعلى مصر. ضمن اینکه دفاع احتمالی آمریکا از بن‌على و مصر، اوضاع منطقه را از حیث انفجار فضاى ضد آمریکایى میان مردم بحرانى‌تر هم مى‌نمود.
البته این احتمال هم وجود داشت که این رژیم‌ها در کوتاه‌مدت بتوانند مردم را سرکوب کنند. با وجود این بحث درباره این فرض بیهوده است، و فقط یک ورزش ذهنى است، زیرا ایالات متحده برحسب راهبردش در عراق (حتى در زمان بوش)، تصور نمى‌رفت که در برابر جنبش‌هاى اجتماعى علیه بن‌على و مبارک ایستادگى کند، نه تنها ایستادگى نمى‌کرد، بلکه حتی گمان نمى‌رفت که موضع بى‌طرفى هم بگیرد. وقتى مى‌گوییم دنیا تغییر کرده، یک وجه مهم این تغییر هم تغییر رفتارهاى ایالات متحده است. وقتى که آمریکایى‌ها در بحرین هم از سرکوب دفاع نمى‌کنند، مصر و تونس که جاى خود دارد.
* آیا حمایت امریکا از انقلاب مردم تونس و مصر به ماهیت رهبران سیاسی معترض در این دو کشور نیز ارتباط داشته است؟
** نه این موضوع تأثیر تعیین‌کننده‌اى نداشت. ضمن اینکه مطابق آنچه که گفتم معترضین از حیث داشتن رهبری دچار خلاء بودند و با قاطعیت نمی‌شد گفت که رهبری چه ماهیتی دارد.
* آینده سیاسی مصر و تونس را تا چه حد در گرو عملکرد رهبران کنونی انقلاب‌های این دو کشور می‌دانید؟
** همان گونه که گفته شد، رهبران موجود اعم از احزاب و گروه‌ها یا جوانان میدان تحریر، در سطحى نبودند که این جنبش را به تمامى هدایت کرده و به جایى که مى‌خواهند (اگر اصولاً بتوان گفت چنین خواست روشنى بیش از سقوط مبارک در ذهن آنان وجود داشت) برسانند. بنابراین اطلاق عنوان رهبران انقلاب به آنان خالى از ابهام نیست( هم از حیث رهبر بودن و هم از حیث انقلاب بودن). ولى آینده جامعه مصر نه تنها به رهبران حزبى گوناگون آنجا بستگى دارد، بلکه به مسایل اقتصادى و سایر تحولات جامعه عرب و جهان نیز مرتبط است، و چون آشنایى دقیق و کاملی با مسایل داخلى آنجا ندارم، درک روشنى هم از اهمیت و تقدم و تأخر و میزان تأثیرگذارى هر یک از این عوامل را هم ندارم که بیان کنم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات