مراد از گفتوگوی تمدنها، نه گفتوگوی دولتهاست که ساختار سیاسی جوامع کنونی را تشکیل میدهند و به مثابه «ملت - دولت»ها (Nation - State) و «کشور - دولت»ها (Country - State) در چند سدۀ اخیر در پهنۀ جهان ظهور یافتهاند و نه گفتوگوی ادیان است. چرا که ادیان از جملۀ عناصر سازنده تمدن - و حداکثر مهمترین عنصر آن - بودهاند1.
دین مترادف و مساوی تمدن نیست. هرچند که میتواند از مولفهها یا عوامل موثر در تکوین آن به شمار آید. انسان دین را انتخاب میکند اما تمدن انتخاب کردنی نیست. آدمی میتواند در طول حیات خویش ادیان متفاوتی را گزینش و تجربه کند اما تمدن خصلت و ماهیتی اجتماعی و تاریخی دارد و فراتر از وضع و ایستار فردی قرار دارد.
از منظری دیگر، میتوان گفت خاستگاه دین - به ویژه در ادیان وحیانی - فراتاریخی است اما تمدن خاستگاهی تاریخی دارد و مخلوق کنش جمعی - تاریخی آدمیان است. مراد از گفتوگوی تمدنها، گفتوگوی ادیان هم نیست هرچند که گفتوگوی میان ادیان تمدنساز مانند مسیحیت، اسلام و بودیسم، زمینهها و عوامل تسهیلکنندۀ آن را فراهم میسازد. گفتوگوی تمدنها را به «گفتوگوی فرهنگ»ها نیز نمیتوان تقلیل داد یا تحویل کرد2.
فرهنگ، ساختار درونی جوامع را تشکیل میدهد در حالی که تمدن ساختار بیرونی و درونی جوامع را نمایان میسازد و برخلاف فرهنگ که اساساً و به ویژه در دوران ماقبل «نظام جهانی»، خصلتی قومی یا ملی داشته است یا دارد، تمدن از مرزهای قومی و ملی فراتر میرود و پهنهای گستردهتر از حیات یک قوم یا ملت را دربرمیگیرد و بنا به ویژگی انباشتی و تراکمی آن، استعداد آن را دارد که به زیست - جهانی3 تاریخی و بشری بسط و ارتقاء یابد، چنان که تمدن مدرن غربی در چند سده اخیر به چنین مقامی نائل آمده است و متافیزیک مدرنیته بر بنیاد فرآیندهای صنعتی شدن، سرمایهداری، علم و تکنیک، پا را از محدودۀ اروپا بیرون گذارده و موقعیتی جهانگیر یافته است.
رابطۀ تمدن با فرهنگ، رابطه عموم و خصوص مطلق است، چنان که فرهنگ ایرانی، مصری، هندی و... از عناصر مقوّم تمدن اسلامی بودهاند و همین تمدن اسلامی، در کنار تمدن یونانی - بیزانسی - مسیحی در قرون جدید، به مادهای برای صورت تمدن مدرن غربی استحاله یافته است.
با چنین ادراکی از مفهوم «تمدن» و وجوه مفارق و متمایز آن با دولت، دین، فرهنگ و به طریق اولی ایدئولوژی4 است که پیش از هرگونه گفتوگویی از «گفتوگوی تمدنها»، ضروری است که در باب شرایط امکان یا امتناع آن تأمل کرد و ملاحظات گوناگونی را در این زمینه مورد پرسش و بررسی قرار داد. نوشتۀ حاضر ملاحظات و نظریههای زیر را به عنوان مقدمات پیشینی چنان گفتوگویی، شایستۀ پژوهش میداند:
1. نظریۀ «اپیستمۀ تمدنی» - در بافت5 معنایی فوکویی6 - و نظریۀ «پارادایم تمدنی» در بافت معانی کوهن متقدم7، شرط امتناع گفتوگوی بین تمدنی است.
اگر تمدنها را واحدهای بسته و کلیتهای غیرقابل تجزیه و قیاسناپذیری بدانیم که میان آنها هیچگونه وجه اشتراکی - دستکم در باب عامل اصلی تمدنسازی یعنی انسان - نباشد و به نوعی گسست قاطع و مطلق معرفتشناختی (Epistemologic) و ریشهایتر از آن، هستیشناختی (Ontologic) قائل باشیم، در آن صورت گفتوگوی میان تمدنها، گفتوگوی کر و لالها خواهد بود که هیچگونه پل ارتباطی نمیتواند این دو ساحت بالکل گوناگون معرفتشناختی و هستیشناختی را به یکدیگر مرتبط سازد و هرگونه امکان گفتوگو و همکنشی ارتباطی، ذاتاً منتفی و ممتنع میگردد.
همین نفوذناپذیری مقوله8های تمدنی است که عنصری از عناصر نظریۀ برخورد تمدنهای هانتینگتون را تشکیل میدهد و ادوارد سعید، آن را به درستی نقادی کرده است9.
2. فلسفۀ نظری تک خطی تکاملی تاریخ10 نیز، گفتوگوی تمدنها را با امتناع مواجه میکند. اینچنین فلسفه تاریخی، خواه در رهیافت هگلی - ایدهآلیستی آن که خصلتی قومی - ملی به خود میگیرد و در هر دوران تاریخی، یک قوم و ملت، مظهر خودآگاهی - آزادی نسبی روح مطلق (Giest) میشود تا این که روح مطلق در قوم ژرمن به غایت خودآگاه - آزاد خویش میرسد و در آن تجسّد مییابد11 و چه در رهیافت مارکسی و طبقاتی - ماتریالیستی آن، که خصلتی طبقاتی - جهانی پیدا میکند و یک طبقه در هر دوران حامل رسالت تکاملی تاریخ میگردد، راه را بر هرگونه گفتوگوی بیناتمدنی میبندد چرا که روح مطلق تاریخ، در هر عصر و زمانهای، تنها در کالبد یک مدنیت تجسد مییابد و غایت آن نیز تمدن غربی است.
همین رویکرد است که در سنت نولیبرالی آن، از زبان فوکویاما، عنوان «پایان تاریخ»12 به خود میگیرد و مدنیت لیبرال - دمکراسی آمریکایی به مثابه فرجام تاریخ و ظهور واپسین انسان - که دیگر نمیتوان از آن فراتر رفت - معرفی میشود.
حتی در فلسفههای الهیاتی - کلامی تاریخ13 از نوع سنت اگوستینی و مسیحی آن که خصلتی دوگانهانگار (Dualistic) دارد، و دو گونه «تاریخ مقدس» - که فرآیند خطی و تکاملی مدینه ملکوتی و شهر خدا - و «تاریخ نامقدس» - که فرآیند حلقوی و ادواری مدینۀ ملکی و شهر شیطان - را در جوامع بشری از یکدیگر تفکیک میکند. راه هرگونه گفتوگو انسداد مییابد14.
شهر خدا (Divin City) - عنوان کتاب اگوستین مقدس - و شهروندان آن با شهر زمینی و شهروندانش دو عالم به کلی جدا دارند که مبدأ، ماهیت و غایت متضاد آنها، دو تقدیر تاریخی متناقص را برای هر یک رقم زده است؛ یکی محکوم حرکت دوری و حلقوی (Cyclic) انحطاط و زوال دوزخی است، در حالی که دیگری در مسیر رو به کمال، رهسپار نجات و رستگاری مسیحایی است.
در فلسفههای تاریخ تک خطی - تکاملی از نوع فلسفۀ ترقی و پیشرفت (Progress) مدرنیتۀ سدۀ هجدهم و نوزدهم، تمدنهای پیشینی تاریخی، که نمایانگر مراحل نازل و پست مدنیت مدرن کنونیاند، حداکثر میتوانند به مادهای تبدیل شوند که صورت تمدنی برتر - که همانا تمدن مدرن غربی است - بر آنها زده شود وگرنه، اینگونه تمدنهای «تاریخ»، اساساً به عنوان خاطرۀ مرحله صباوتِ تمدنی نگریسته شده و موزهای میگردند و به مثابه تصویرهای «فوتوگرافیک»، تنها به کار تتبع و تفحص دربارۀ عالم کودکی میآیند.
تمدن مرحلۀ بلوغ و کمال، نیازی به گفتوگو - که فرآیندی دو سویه و دیالکتیکی است - با تمدنهای مرحلههای کودکی و جهالت، نمیبیند و مبادله و داد و ستدی معنا پیدا نمیکند. آن مدنیتها، ارضاءکنندۀ حس تفاخر و تکامل و خودمحوری (Egocentresm) انسان متمدن اروپایی است؛ آن چنان که آثار آن را میتوان در اندیشۀ اگوست کنت و «قانون مراحل سهگانه»15 تاریخ نزد وی و کانت در پاسخ به پرسش «روشنگری چیست»16، مشاهده کرد.
3. حضور تمدنی در زیست - جهان کنونی، شرط امکان گفتوگوی بیناتمدنی است. گفتوگوی تمدنها، گفتوگوی زندگان است. گفتوگوی مرده با زنده معنا و مفهومی ندارد و تحقق نخواهد یافت. تمدن ایرانی - اسلامی به مثابه یک تمدن ماضی و «تاریخی» نمیتواند در فرآیند گفتوگوی بیناتمدنی حضور داشته باشد، مگر این که این تمدن ماضی به تمدن اکنونی استحاله و تبدیل یابد. گفتوگوی تمدنها، گفتوگوی زیست - جهانها و عوالم گوناگون است.
ما - به عنوان ایرانی مسلمان - تا در زیست - جهان اسلامی - ایرانی وارد نشویم، سخن گفتن از گفتوگوی تمدنها، ظهور خارجی پیدا نمیکند. زیست - جهان تمدنی اسلامی - ایرانی، محصول فرآیند کنش پرسش و پاسخ انسان ایرانی - مسلمان دورۀ کنونی با مواریث تاریخی - تمدنی خویش است. تمدن اسلامی - ایرانی ماضی متعلق به انسان ایرانی - مسلمان ماضی است. چنین تمدنی هنگامی معاصر و اکنونی میگردد که قادر باشد پرسش و معضلات انسان کنونی را پاسخ گوید و این امر با حیث التفاتی شرقشناسانه (Orientalistic) تحقق نمیپذیرد.
همانگونه که رنسانس و نوزایی اروپایی، محصول علاقه و ارتباط همدلانه و در عین حال انتقادی و دیالکتیکی انسان اروپایی با میراث مدنیت یونانی - بیزانسی - مسیحی بود، تمدن اسلامی - ایرانی نوین نیز در گرو نوزایی معطوف به ادراک همدلانه و در عین حال پرسشگرانه، انتقادی و دیالکتیکی با سنتها و مواریث مدنیت اسلامی - ایرانی ماضی است؛ ادراکی درونی - بیرونی و رویکرد مبتنی بر حضور - فاصله روششناسی اسلامی - ایرانی است.
ما پیش از آن که بتوانیم با تمدنهای دیگر گفتوگو کنیم، باید با «خود» به گفتوگو بنشینیم. خود و هویتی شکسته که نیازمند بازآفرینی است. تاریخ و زبان ما - که خانه هستی آدمی است - در یک افق زندگی میکند و ما در افقی دیگر. گفتوگوی افق ما، به عنوان خواننده، با افق تاریخی - زبانی به عنوان متن، و اتصال این دو افق بر مبنای ادراکی هرمنوتیکی - دیالکتیکی17، شرط تکوین زیست - جهانِ تمدنی انسان مسلمان ایرانیِ اکنون است.
این امر پیششرط هرگونه گفتوگوی تمدنی «ما» با «دیگری» است. گفتوگویی که خود نیز فرآیندی دو سویه و لازمۀ معرفت به خویش (Self - Studing) است زیرا که ادراک و فهم که مقوم هویت است، نه تنها تاریخی - زبانی است بلکه جهانی نیز هست و «دیگری» هم در تکوین «ما» مساهمتی دارد. در غیر این صورت، تمدن پیرامونی حومه، با مرکز حرفی برای گفتن نخواهد داشت و جز آن که به اخذ و اقتباس و تقلید بپردازد، تقدیر دیگری در انتظارش نیست.
همانگونه که اشاره شد، از گفتوگوی بینادینی و گفتوگوی بینافرهنگی نباید توهم گفتوگوی بیناتمدنی کرد. دین، اکنون حاشیهنشین مدنیت است و فرهنگهای دیگر، به جز آن که ساختار درونی تمدن مدرن را میسازند، خرده فرهنگهایی گرفتار چنبر اثر (impact) و چالش (Chaleng) نیستند یعنی همان فرآیندی که فرهنگ ایرانی از اواخر سده نوزدهم میلادی تاکنون تجربه کرده است.
4. انحصارگرایی (Exclucivism) تمدنی، شرط امتناع گفتوگوی تمدنهاست. گفتوگوی تمدنها با جنگ و ستیز تمدنها و حتی مجادلۀ تمدنی متفاوت است. مبنای ستیز - همانگونه که در نظریه هانتینگتون میبینیم - حقانیت و درستی مطلق خویش و بطلان مطلق دیگری است و غایت آن نیز، نفی این و اثبات آن است اما مبنای گفتوگو، تفاهم و درک متقابل است و غایت آن نیز فراروی میباشد که خصلتی استعلایی دارد و این امر جز با پیششرط قبول حصهای از حقانیت و درستی برای دیگری و امکان دریافت و تایید، متحقق نخواهد شد.
باطل محض انگاشتن دیگری، راه را بر هرگونه گفتوگویی چه در زمینه تمدنی و چه در حوزههای دینی، فرهنگی و ایدئولوژیکی سد میکند و همدلی را که شرط درک و تفاهم متقابل است، از میان برمیدارد. گفتوگو هنگامی فعلیت مییابد که طرفین یکدیگر را به رسمیت بشناسند. گفتوگو فرآیندی است برای سازش و همگرایی و نه ابزاری برای ستیز و واگرایی. این سخن بدان معنا نیست که گفتوگو عاری از کنش دو سویۀ انتقادی است. گفتوگوی تمدنها نیز، فرآیند دیالکتیکی و انتقادی پرسشها و پاسخهاست و به همین سبب ماهیتی چالشی - سازشی دارد.
5. رابطۀ اقتدار و سلطه، شرط امتناع گفتوگوی تمدنهاست. هر تمدنی اگر با تمدنی دیگر تنها در چارچوب رابطۀ سوژه - ابژه مواجه گردد، حتی اگر به قصد معرفت و شناخت نیز باشد، چنین رابطۀ شناختاری، همچنان که میشل فوکو در تبارشناسی مدنیت مدرن آشکار کرده است18، ناگزیر یک رابطۀ قدرت است. ابژه همزمان موضوع معرفت و قدرت است و چنین رابطهای، کنشی یک سویه است که با گفتوگو به عنوان کنشی دو سویه و معطوف به تفهم و درک متقابل، بسی متفاوت است.
گفتوگوی تمدنها در صورتی که با اراده معطوف به قدرت و خواست سلطهگری آغاز گردد، نتیجهای بهتر از شرقشناسی چند سده اخیر غرب نخواهد داشت؛ امری که صورت پیچیده و پنهان جنگ تمدنهاست، همچنان که تاریخ متأخر رابطه غرب با شرق شاهدی از آن مثال است19.
6. گفتوگوی تمدنی، ماهیتی متفاوت با گفتوگوی سیاسی و دیپلماتیک دارد. عوامل گفتوگوی سیاسی، سیاستمداران و دیپلماتها هستند، در حالی که طرفهای گفتوگوی تمدنی، متفکراناند. اگر عقل ابزاری که مبنای ساختاری معرفتی - اقتداری دارد، لازمۀ دیپلماسی و گفتوگوی سیاسی است اما گفتوگوی تمدنی را به بنبست امتناع میکشاند.
همانگونه که گذشت، گفتوگوی تمدنی پیش از آن که رابطه سوژۀ شناسنده - مقتدر با ابژۀ شناسایی و قدرت باشد، رابطۀ تفهمی کنشگران تمدنی است و جز بر بنیاد عقل تفاهمی و کنش ارتباطی - کلامی و با علاقه و هدف رهایی شکل نمیگیرد20.
7. برابری حقوق و امکانات طرفین گفتوگو، شرط امکان هرگونه گفتوگو به ویژه گفتوگوی فرهنگی و تمدنی است. در شرایط نابرابر از نظر حقوق و امکانات، گفتوگوی تمدنها، فرآیندی یک سویه و بالنتیجه ممتنع است. کوشش همه سویه برای ایجاد چنین برابری و نفی انحصارات حقوقی و رسانهای، پیششرط یک گفتوگوی واقعی به ویژه میان تمدن غربی با دیگر تمدنهاست.
آزادی ایدهآل کنشگران و انفتاح مجاری ارتباطی و کلامی، پیششرط هرگونه فرآیند بینالاذهانی است و از آنجا که گفتوگوی تمدنها نیز چیزی جز فرآیند میان ذهن و زبانهای تمدنی نیست، وضع مطلوب آزادی و برابری، شرط امکان آن به شمار میآید.
8. نیاز متقابل و آگاهی دو سویه نسبت بدان و نفی استغناء کامل خود از دیگری، شرط دیگری برای امکان گفتوگوست، در غیر این صورت، گفتوگو و دیالوگ چیزی جز تکگویی و مونولوگ نخواهد بود. نه تنها در تمدنهای غیرغربی، بلکه در تمدن جهانگستر مدرن غربی نیز باید احساس خلاء و نیاز و آگاهی به امکان فراگیری از دیگران ایجاد شود تا گفتوگو به جریان افتد.
به میزانی که تمدنها به کمبودها و ضعفهای خویش بصیرت پیدا میکنند، از مرکب غرور و استغنا پایین آمده، فروتنی و تواضع پیشه میکنند و آماده گفتوگو و داد و ستد با دیگری میشوند. روشن است که «اشاعه فرهنگی»21، که فرآیند خودبهخودی و ناآگاهانه است و معمولا فرهنگها و تمدنهای فرتوت یا حاشیهای مشمول آن واقع میشوند، با آنچه که ما «گفتوگوی تمدنها»22 مینامیم و فرآیندی آگاهانه و فعالِ دو سویه است، دو امر جدا و متفاوت هستند.
9. تمدن غربی و مدرنیته به عنوان یک سپهر تمدنی عام و جهانی از سدۀ شانزدهم میلادی به بعد، پیدایش آغاز کرد و در اوج تکامل خویش، راه را بر هرگونه گفتوگوی بیناتمدنی مسدود کرده است. گفتوگوی تمدنها با امکان آگاهی انتقادی نسبت به مدرنیته، تحقق مییابد. بحران مدرنیته و تحولات دهههای اخیر در خودآگاهی سوژۀ مدرن به خویش، راهی را برای گفتوگوی عقلانیت مدرن با دیگر عقلانیتها گشوده است.
سوژۀ مدرن که از دکارت تا کانت به نقد ابژه خارجی میپرداخت، با نقادی عقل نظری از سوی کانت، به مرحله تاریخ نقد خویش وارد شد و در مکتب فرانکفورت، متفکران نامدار آن، آدورنو، هورکهایمر، هربرت مارکوزه و هابرماس، نقادی از روشنگری و سوژه مدرن را به اوج خود رساندند و اکنون در پسامدرنیته فوکو، به نفی خویش رسیده است و نهیلیسم «تهی» از معنایی را که نیچه با اعلام «مرگ خدا» مبشر یا منذرش بود، آشکار کرده است.
ایدۀ «بازسازی رنسانس» در کلام «امانوئل مونیه»، نشانه آسیبشناختی تمدن و سوژۀ مدرن است و این امر شرطی از شرایط امکان گفتوگوی تمدنهای غیرغربی با تمدن غربی مدرن را فراهم ساخته است. «بازسازی رنسانس»، خودآگاهی رنسانس به کمبودها و خلاءهای خویش است و گفتوگوی تمدنها شاید ساز و کار آن باشد.
10. هم «چشم فرو بستن» بر و هم «خیره شدن» در تمدن مدرن، گفتوگوی ما با آن را دستخوش امتناع میسازد. گفته شد که گفتوگو نوعی رابطۀ دو سویه و کنشی دیالکتیکی بر بنیاد پرسش - پاسخ و با رویکردی نقدی است. دیالکتیک نقدی، نفی و اثبات است به منظور استعلاء به سوی سنتزی فراتر و گفتوگوی تمدنها تنها با هدفگیری به سوی مدنیتی متعالی و نوین تحقق مییابد.
مدنیتی که از دو نوع تقلیلگرایی مدرن و پیشامدرن درگذرد؛ یکی تقلیلگرایی دینی قرون وسطایی که همه امور حتی عرفی و دنیوی را رنگ قدسی میبخشید و هستی را سرریز از اسطورهها و افسانهها و تابوها میکرد و دیگری تقلیلگرایی مدرنی که از همه امور حتی ساحتهای معنوی حیات قدسیتزدایی کرده است.
چنین مدنیتی در آستانه هزاره سوم میلادی، تمدنی فرامدرن - و نه پسامدرن، که مرحله تاریخی متأخر مدرنیته است - خواهد بود. برای تکاپو در سمت و سوی چنان افق تمدنی، نیازی به تصادم و جنگ تمدنها نیست. هدف، رهایی انسان و اُنس انسان با خود، طبیعت، خدا و هستی است و این راه با پای گفتوگو، همکاری و تعاون همه انسانها و تمدنها پیمودنی خواهد شد.