تعریف قدرت:
برتراند راسل معتقد است همانگونه که انرژی یک مفهوم بنیادی و اصلی در علم فیزیک است، قدرت نیز از مفهومی اساسی در دانش اجتماعی برخوردار است.(1) از دیدگاه جوزف فرانکل، متأسفانه مفهوم قدرت را نمیتوان به دقت تجزیه و تحلیل کرد معذالک سه تصور متمایز درباره این مفهوم رایج است: اول به عنوان تملک و دارایی، دوم به منزله نیرویی متحرک شبیه جریان برق در یک مدار الکتریکی و سوم به مثابه ویژگی مشخصه روابط انسانی.
در بسیاری از نوشتهها مرز میان این سه تصور تیره و آشفته است. فرانکل معتقد است هرچند تعاریف مختلفی درباره قدرت به عنوان یک پدیده سیاسی اساسی ارائه میشود اما همه آنها بر توانایی نفوذ و واداشتن دیگران بر انجام رفتار مطلوب ما دلالت میکند.(2)
مورگتا نیز در مورد تعریف قدرت بر این نکته صحه میگذارد که هیچ تعریف علمی واحد و ثابتی برای مفاهیمی مثل قدرت و منافع ملی نمیتوان ارائه داد و این مفاهیم معنای خود را از محیط سیاسی و فرهنگی خود میگیرند، با این وجود قدرت عامل تعیینکنندهای در سیاستگذاریها در سطوح مختلف است.
قدرت و اهداف، مبنای روش و رفتار انسانها هستند. به عبارت دیگر روش و رفتار انسانها در روابط و تعاملاتی که با هم دارند براساس هدفهایشان و قدرتی که برای نیل به آن هدفها دارند (یعنی ظرفیت اقدام) تنظیم میشود. ملاحظات قدرت، نقش اساسی در تعقیب اهداف (داخلی و خارجی) ایفاء میکند.
ظرفیت اقدام را میتوان تا اندازه زیادی، همان منابع قدرت تلقی نمود. رابرت دال منابع قدرت را به دو بخش منابع ملموس و منابع غیرملموس تقسیم نموده است. منابع ملموس عبارتند از: پول، ثروت، مقام (رسمی)، اطلاعات، وقت، متحدین سیاسی، نظارت بر مشاغل و منابع غیرملموس شامل شخصیت و کیفیت (خصوصیت) رهبری میشود.(3)
منابع و عوامل گوناگون قدرت بویژه عوامل اجتماعی، کاملا به یکدیگر وابستهاند. بنابراین میتوان رشتههای مشخصی از ارتباط و اتصال میان تغییرات در جمعیت و تحولاتی که این تغییرات میتواند در سازمان سیاسی بوجود آورد پیدا کرد. این رابطه علّی، اهمیت فراوانی تحولات عمیق اجتماعی و روانی و آگاهی مردم را در تعیین سرنوشتشان یادآوری میکند.
یک جامعه آگاه و آزموده نقش مهمی در تعدیل قدرت و تعادل اجتماعی میتواند داشته باشد. قدرت ملی سخت به جمعیت به عنوان یکی از مبانی و منابع قدرت ملی متکی است. تحول کیفی جمعیت، اهمیت اساسی در مناسبات قدرت ملی خواهد داشت. مسئله مهم در مورد قدرت این نیست که قدرت خوب است یا بد بلکه نکته مهم و اساسی در مورد قدرت، محدود ساختن و هدایت و کنترل آن در مسیر مورد قبول و منطبق با منافع حقیقی جامعه است.
تعریف تعادل:
تعادل از نظر لغت به معنای آن است که هر چیز و هر کس در جای خودش قرار بگیرد و در جایی که استحقاق آن را دارد کارش را درست انجام دهد و در آن جایگاه از امنیت لازم برخوردار باشد. انسان (انسانیت)، طبیعت، حرکت (ذهنی و عینی)، نظم (ریتم)، به هنگام بودن تفکر، تفسیر و عمل، مراعات حد و اندازه و زیباییشناسی و زندگی و همبستگی اصلیترین مفاهیم و عناصر تعادل را تشکیل میدهند.
تعادل همچون قدرت، صلح، مساوات، امنیت و آزادی از مفاهیم محوری علوم اجتماعی و همگی سرمنشأ و منبع الهام آثار و نوشتههای فراوانی هستند. مفهوم تعاذل به قول دبلیو . بی . گالی غالباً ماهیت جنجالبرانگیز و مجادلهآمیزی داشته است. این مفهوم را نمیتوان در چارچوب دقیقی قرار داد. در حوزه علوم بویژه علوم اجتماعی این مفهوم حالت گستردهای دارد و روی نقطه خاصی متمرکز نیست.
برای روشن کردن مرزهای کاربرد این مفهوم به تحلیلی نظری نیاز است. فقدان تعریف عمومی در زمینه تعادل باعث ممانعت از بحثهای سازنده و ارائه یک معنای کلی نشده است. بر این اساس معنای کلی و منظور از تعادل، هماهنگی بین فرم و ساخت و دستیابی به نتایج منصفانه در شرایط اختلاف و تعارض رفتارها است.(4)
تعادل متضمن توسعه، آیندهنگری و به جریان افتادن امور در مجاری صحیحشان است. به هر تقدیر تفکر درباره تعادل، تفکر درباره برنامه اصلاحی است که قادر است بنیاد هستی جامعه را دگرگون ساخته است. تعادل مبینپرش یا جهشی خردمندانه و تکاملی از یک سطح کارکرد به سطحی بالاتر است.
تعادل پیش از هر چیز به شکل حقی تجلی میکند که مطالبه میشود، حقی در برابر تندرویهای سیاسی یا مذهبی. تعادل ضامن منافع فردی، گروهی و اجتماعی و تضمینکننده سرمایهگذاریهای بهنگام و مواجهه با بحرانهای اقتصادی، سیاسی و هویت فرهنگی است. تعادل در عین حال این سنجه است که هویت و جوهر جامعه و دولت را مورد کندوکاو قرار میدهد.
نسبت قدرت و تعادل:
تعادل قوا را به عنوان یک مفهوم ترکیبی (مرکب از دو مفهوم تعادل و قدرت) میتوان پایه و اساس روابط ارگانیکی و مکانیکی و نمایانگر قاعده عمومی حرکت فردی و اجتماعی تلقی کرد. تعادل قوا را میشود به عنوان حقیقت سیاسی زندگی در قالب روابط قدرت و به صورت علت و معلول مورد بررسی قرار داد. تعادل قوا را میتوان بر این رابطه علٌی استوار نمود که: «قدرت برای تعادل است.» این رابطه میتواند یک رابطه واقعبینانه باشد که مضمون محوری آن تلفیق منطقی و متجانس واقعیت قدرت و ایجاد ساختارها و فرآیندهایی برای تأمین تعادل و عدالت در سطوح مختلف تحلیل (تعادل جوامع) است.
در فرآیند تعادل قوانین حقوق اجتماعی و آزادی بشر و نیز قدرت و احساس و عمل به مسئولیت مشترک انسانی رابطه متوازن برقرار است. طبعاً چالش اساسی در این فرآیند، دستیابی به هماهنگی عملی و عادلانه میان نیازهای متعارض فردی، گروهی و جمعی انسانهاست. تعادل قوا، امور انسانی را در هم میآمیزد، انسانی که در کسوت افراد، گروهها، دولتهای ملی، پیمانها و سازمانهای فراملی و بینالمللی دولتی و غیردولتی عمل کرده و در پی آن است که رفاه فردی و جمعی خود را به حداکثر برساند.
در جوامع کارکردی مناسب، تعادل قوا از طریق نهادهای سازمانیافته مشروع و حساس نسبت به حقوق انسانها که سازوکارهای ضروری برای توزیع مؤثر و عادلانه فرصتها، درآمدها و مسئولیتها(5) را فراهم میسازند تحقق مییابد. برخی از این نهادهای متعادلکننده قدرت که عمدتاً مبتنی بر بینش، پویش و روش کثرتگرایی عمل میکنند عبارتند از: معارف و الگوهای حقیقی دینی مثل گفتگو و تشریک مساعی ادیان حول محور مبانی (کلمه) مشترک، سازمانهای بینالمللی دولتی نظیر UN، تجمعات بینالمللی غیردولتی نظیر اتحادیه بینالمجالس (I.P.U)، انجمنهای دوستی و تقویتکننده پیوندهای فرهنگی میان ملتها، سیاستمداران و دانشمندان با نفوذی که در جهان به آزادمنشی، خیرخواهی و عدالت صلحطلبی اشتهار دارند، سازمانهای مدنی و دموکراتیک نظیر کانونهای روشنفکران و هنرمندان متعادل، رسانههای همگانی متعادل، انجمنهای خیریه، انجمنهای حمایت از محیطزیست و سایر انجمنهای علمی، فنی، ادبی و هنری و واحدهای سیاسی آگاه، فعال و مستقل و غیرانحصارطلب و حساس نسبت به محاسن همزیستی مسالمت و مشارکتآمیز و کنترلشده و همچنین نظامهای آموزشی و اطلاعاتی آزاد و رقابتآمیز و غیرتصنعی. توزیع عادلانه قدرت تا اندازه زیادی جلوی تندروی و خودسری صاحب قدرت را میگیرد. ادامه دارد...